Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
May 29, 2009جمعه 8 خرداد 1388
 

انقلاب مشروطه، سنت و تجدد

دکتر جمشید بهنام
 


متن سخنرانی دکتر جمشید بهنام در میزگرد دانشگاه تورنتو

در ماههای اخیر مقالاتی خواندم که جملاتی شعارگونه در آنها بود، مثل این "تجدد در ایران با مشروطیت شروع شده" و مرتبا هم این را تکرار میکنند و یا "شکست مشروطیت شکست تجدد است". من با هر دو این عقاید مخالفم. برای بحث در این مورد باید تجدد و مشروطیت هر دو تعریف شوند. کار تعریف مشروطیت مربوط به تاریخ نویسان است و لذا جوابش هم توسط مورخین باید داده شود و چگونگی آن تعریف گردد، ولی از دیدگاه من مشروطیت یک جنبش سیاسی بوده است و کار چندانی به تجدد ایران نداشته است. شاید اگر ایران "تجدد" هم نداشت، جنبش سیاسی علیه استبداد انجام میگرفت، کما اینکه در برخی دیگر از ممالک بدون دخالت مستقیم مشروطیت، تجدد حضور داشته است و یا بر عکس. بنابراین مشروطیت یک جنبش سیاسی علیه استبداد و برای عدالت خواهی بوده است. در این مقوله نوشته های بسیاری توسط افراد مختلف نگاشته شده است. تقی زاده و کسروی هر دو گفته اند ما عدالت خواهی می خواستیم و بعد نامش مشروطه شد و بعد راجع به قانون مداری و در این مورد وقتی صحبت آنها را میبینیم "مفهوم مشروطیت" روشن است ولی در مورد "تجدد" مفهوم قدری تاریکتر است. در این مقوله اخیرا صحبتهای زیادی شده است. در هر کتابی روی جلدش جمله " مدرنیته و یا تجدد ایران" به چشم میخورد ولی درون کتاب هیچ ارتباطی با موضوع روی جلد ندارد و مقادیر زیادی هم مقالات مختلف هست و یکی دو لغت هم درست کرده اند، مثل "مدرنیت" که کلمه "مدرن" که یک لغت فرانسوی است را گرفته اند و روی آن تشدید گذارده اند! و اصطلاحات دیگری نیز مصرف میشود ولی آنچه که زیاد گفته میشود "تجدد" است. گاهی تجدد و گاهی هم "مدرنیته" این را باید روشن کرد که مقصود چیست؟ و بهتر است اگر کسی در این مقولات چیزی مینویسد، بگوید کدام تعریف را انتخاب کرده است و مقصود از لغت تجدد و یا مدرنیته از دیدگاه آنها چیست، و چه تعاریفی را برای این دو لغت مهم بیان میدارند. خیلی خلاصه اگر بخواهیم بگوئیم، مدرنیته یک مشخصه ای است برای تمدن غرب در 4 قرن اخیر و این را از دیدگاههای مختلف میتوان نگاه کرد. دیدگاه فلسفی در آنجا که بحث "عقل نقاد" مطرح است، بحث انسان خودمختار مطرح میشود، آزادی و آزادی فکری مطرح است. دیدگاه جامعه شناختی که در آنجا بحث شهرنشینی و تبدیل روستانشینی به شهرنشینی و ... مطرح است. دیدگاه سیاسی که مقصود دموکراسی و اصول مربوط به آنست. دید اقتصادی که با صنعتی شدن شروع شده و اینک به توسعه رسیده ایم. فرنگی ها برخی اوقات "مدرنیته و مدرنیزاسیون" را با هم به طور مترادف می آورند، به این معنی که مدرنیته و مدرنیزاسیون در غرب اتفاق افتاده و گاهی همزمان روی داده است، یعنی علم و فکر و صنعت به موازات و تقریبا همزمان هم پیش میرفته است و بدین مناسبت است که غربیها گاهی هر دو "مدرنیته و مدرنیزاسیون" را با هم مورد استفاده قرار میدهند.

ولی وقتی این مدرنیته به صورت استعماری و یا تجددخواهی سایر ممالک به جاهای دیگر میرود، اول ما مدرنیزاسیون را میبینیم برای اینکه مدرنیزاسیون بیشتر عینیت دارد، تا مدرنیته که بیشتر حالت ذهنیت دارد. مدرنیته بیشتر در طویل المدت است و مدرنیزاسیون در کوتاه مدت هم به چشم میخورد. برخی معتقد هستند مدرنیزاسیون عقلانیت ابزاری است در صورتی که مدرنیته عقلانیت انتقادی است. بنابراین در کشورهای دیگر میبایستی مدرنیته و مدرنیزاسیون را از هم جدا کنیم.
در خیلی از کشورها با مدرنیزاسیون پیشرفتهائی هم کرده اند و جلو هم رفته اند مثل "ژاپن و غیره..." و مدرن شده اند، اما مدرنیته در خیلی از کشورها هنوز در مراحل بسیار ابتدائی قرار دارد و شاید بتوان اذعان داشت از مدرنیته خبری نیست. حتی بحثی مطرح است که در ژاپن که اینقدر مدرنیزاسیون پیشرفت داشته "آیا مدرنیته" نیز پیشرفت کرده؟ و اصولا مدرنیته مطرح هست یا خیر؟ برای مثال گفته میشود وضع زنان در ژاپن بر اساس آزادی نیست؟

یک شکل سومی هم وجود دارد که به آن "مدرنیزم" اطلاق میشود که به این میتوان نوعی "ایدئولوژی" گفت، یعنی "نوگرائی" و یا علاقه به تغییر، که این لغت در جامعه شناسی کمتر استعمال میشود و بیشتر در تاریخ هنر و یا معماری و یا در زندگی معمولی مورد استعمال دارد. به عبارتی در حوزه خصوصی زندگی مردم نقش دارد، برای مثال میگویند "فلان خانواده به صورت مدرن زندگی میکنند..." در مقابل همه این لغتها ما فقط یک لغت داریم "تجدد" و این باعث ابهام میشود ولی میتوان گفت دوره ای پیش خواهد آمد که مردم در جامعه تجدد خواه بشوند و این شامل مردم کشورهایی ست که مستعمره نبوده اند ــ با وجود اقتصاد وابسته اما کلنی نبوده اند ــ مثل ژاپن، ایران، ترکیه که مستعمره نبوده اند ولی وابستگی اقتصادی داشته اند، و مردم این کشورها خودشان عقب "تجدد خواهی" رفته اند، ابتدا روشنفکرانشان رفته اند و بعد زمامداران و دولتها ولی بیشتر در این ها "مدرنیزاسیون" وجود داشته و کسی هوای مدرنیته را نداشته است.
به عقیده من اولین کسی که راجع به مدرنیته مسائل را مطرح کرده است "میرزا فتحعلی خان آخوندزاده" است، که تمام اصول مدرنیته را به صورت روشنگری در آثار خود آورده است، بقیه دیگر همگی راجع به صنعتی شدن، پیشرفت مملکت و استقرار دولت صحبت کرده اند. آخوندزاده راجع به انواع آزادیها، حریت شخص و یا شخصی چیست و یا پروتستانیسم اسلامی چیست و حق و حقوق زنان در جوامع و یا تعدد زوجات علیه حقوق زن است. ما بعد از "آخوندزاده" چنین متنی راجع به تجددخواهی نداریم، البته کسانی هم هستند که بیشتر به فلسفه سیاسی مدرنیزه توجه کرده اند مثل میرزا آقاخان کرمانی و ملکم خان. در اینجا برای اینکه بدانید قدیمیها مقصودشان از تجدد چه بوده است لیستی را برای شما میخوانم :
آخوندزاده و میرزا آقاخان کرمانی به تجددگرائی میگویند شان ژمان.
تقی زاده و برخی از دوستان او و همفکرانش (حزب دموکرات) اخذ تمدن خارجی (توضیح میدهند که باید پارلمان و یا مجلس داشته باشیم).
ملک الشعراء بهار میگوید "تازه شدن". ملکم خان میگوید "تغییر وضع". آخوندزاده میگوید "دایره سیویلیزاسیون"(و در اینجا او فکر میکند که تمدن و فرهنگ و تجدد چه ارتباطی میتوانند با یکدیگر داشته باشند). حسین فروغی : تمدن وقت. دهخدا: آئین تمدن و ...
در اینجا وقتی نگاه روشنفکران قدیمی را میبینیم اکثرا اعتقاد به تغییرات داشته اند.

درباره مشروطیت و تجدد باید بگویم به عقیده من تجدد در ایران از جنگهای ایران و روس باید شروع شده باشد؛ شکست ایران از روسیه که میگفتند "هنگامه روس"، که در این هنگامه یک حالت تنبه و یا انفعال در روحیه ایرانی پدیدار شد که در این زمان یک حالت توجه و مسئولیت در روشنفکران ایران آن روز شروع شد و در این زمان چرخ دنده تبدیل به زمان خطی شد و اینها توانستند در طول زمان عقب ماندگی خودشان را نسبت به غرب پیدا کنند تا زمانی که جنگهای ایران و روس شروع شد و همینطور ادامه یافت تا یک دوره مدرنیزاسیون نسبتا ضعیف ولی مهم در دوره قاجاریه وجود داشت و از زمان "عباس میرزا " به بعد میبینیم به فکر افتادند تا ارتش ایران را قوی کنند و خیال میکردند اگر توپ داشته باشیم با روسیه جنگ میکنیم و برنده میشویم و خیال میکردند اشکال دیگری در کار نیست فقط توپ کم داریم. بعد در مرحله دوم به سازمان اداری پرداختند و اظهار کردند مملکت باید سازمان اداری داشته باشد و دولت هم باید متمرکز باشد و بنابراین یک شورای دولتی درست شد. و سومین قسمت آموزش بود که بر این اساس دارالفنون درست شد، مدرسه حقوق و مدرسه سیاسی درست شد و اینها همه قبل از مشروطیت درست شد. لذا نمیتوانیم بگوئیم که تجدد با مشروطیت در ایران به وجود آمده است.
عده ای بودند که چه از نظر فکری مثل ملکم خان در روشنفکری و چه از نظر زمامداران ما مثل امیر کبیر و سپهسالار تمام بحث شان درباره تغییر و ترقی بوده است و این یعنی شروع تجدد و ضمنا یک نوع هم مدرنیزاسیون شروع شده بود و در مشروطیت وجه سیاسی مدرنیزاسیون با تاکید بر آن شروع شد. در اینجا نظام پارلمانی و قانون اساسی را درست کردند. قانون اساسی زیاد متجدد نبود. در این قانون اساسی مسئله سلطنت و مذهب و زنان مطرح نشده بود. بنابراین تجدد ایران با مشروطیت شروع نشد ولی با مشروطیت ادامه پیدا کرد. در حقیقت مدرنیزاسیون با مشروطیت ادامه یافت تا بهبود بیشتری یافت و در چنین دورانی دارای شدت و ضعف برای بهبودی نیز بوده است. این جریان ادامه پیدا کرد تا سال 1914 که استبداد صغیر تمام شده بود و در داستان "برلنی ها" به آن اشاره کرده ام ، در آنجا عده ی نسبتا زیادی بودند میتوان گفت حدود 12، 13 نفر که در "برلن" جمع شدند و واقعا مسئله تجدد را مطرح کردند. به آنها ایراداتی گرفته شد و گفتند آنها تندرو هستند و به تقی زاده هنوز که هنوز است ناسزا میگویند ولی در آن موقع شاید درست گفته بود. این جریان فکری تجدد بود. همزمان با آنها در برلین محافل روشنفکری در ایران به وجود آمده بود. ملک الاشعرای بهار مجله ای منتشر میکرد و با عده ای همین مسائل را مطرح میکرد. ملک الاشعرای بهار میگفت "تازه شدن" و رشید یاسمی که در همان نشریه مقاله مینوشت میگفت، باید ایران را از "سنتهای قدیم" زدود و پاک کرد. تجدد برای آنها فقط به این معنی بود. و این ادامه داشت تا اینکه "مدرنیزاسیون" به واقع کلمه با رضا شاه شروع شد و به صورت تجدد "آمرانه". در آن موقع روشنفکران دیگر جایی نداشتند بلکه دولت میخواست تجدد ایجاد کند. و این ادامه یافت تا اینکه وقفه ای بین سالهای 50-40 میلادی به وجود آمد. در آن ده سال چون قشون خارجی در ایران بود، همه شروع کردند به یادگیری زبان خارجی مثل انگلیسی و سایر زبانها را یاد گرفتند و عده ای شاگرد به آمریکا آمدند که تا آن موقع تقریبا کسی برای تحصیل به آمریکا نیامده بود. انجمن های فرهنگی مختلفی باز شدند. حزب توده مسائل جدیدی را در جامعه عنوان کرد. البته این مرحله دوم بود چون "برلنی ها" در مرحله اول تا حدودی در حوزه های متفاوت کار کرده بودند. ارانی ها بیشتر مارکسیسم آلمانی را مطرح کردند و سپس مارکسیسم روسی وارد شد و فروید و مارکس ترجمه شد و یک اتفاق عجیبی در این ده سال در جامعه رخ داد که کسی هم به آن توجه نکرد و این مورد مطالعه زیادی هم درباره اش نشده تا این شیفتگی زیاد نسبت به تجدد کم کم ناسیونالیسم ایرانی را بنیان گذارد و به هر حال این شیفتگی بود که باعث این دگرگونیها شد و تا رسید به سالهای 60 به بعد که "تجدد ستیزی" شروع شد.


جستجو در سامانه

آثـار:
دکتر جمشید بهنام
دکتر محمدرضا خوبروی پاک

برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما