«منافع ملی» یا «خیر عمومی» مفهومی است که در نگرش و فرهنگ سیاسی نیروهای انقلابی سالهای 57 جایگاهی نداشت. نه اینکه آنها پیش از این به نام میهن سخن نمیگفتند یا داعیه دادستانی ملت نداشتند، اما از آنجا که در سرسپردگی به ایدئولوژیها و اهداف گروهی و فردی مرزی نمیشناختند، هر آن آماده بودند؛ با توجیهات همان ایدئولوژیها که «تخت پروکوست» منافع کشور، و مکان «قبض و بسط» مصالح ملی بود، تا زیرپا نهادن آن منافع و آن مصالح پیش روند.
امنیت ملی هر کشور برسه پایه استوار است: همبستگی ملی، اقتصاد و ارتش. با نگاهی به عملکرد جمهوری اسلامی در مقابل سه عامل اصلی امنیت ملی، روشن میشود که در سراسر عمر خود، از هر زاویه که نگاه کنیم، در جهت عکس حرکت کرده است.
گره را میباید در کورترین نقطه آن گشود؛ بدترین مخالفان میباید برسر آنچه خیرعمومی را دربر دارد، برسر دمکراسی و حقوق بشر، توافق و همسوئی کنند ــ هرکدام در مسیر خود.
رژیم توتالیتر ذاتاً و مطابق تعریف به معنای سرپنجهای آهنین است که سیاست و اقتصاد و فرهنگ را به سود اقلیتی حکومتگر و خودگماشته در انحصار میگیرد. این رژیم انحصارگر نیازمند دستگاهی با نیروی محرک ایدهئولوژی برای سرکوب آزادی فردی و نابودی فرهنگ است.
متأسفانه از سوی بخشهائی از اپوزیسیون طرحها و استراتژیهائی پیشنهاد میشوند که درست است، جمهوری اسلامی را مورد هدف قرار میدهد، اما در بطن آنها هرج و مرج نهفته است. جنگ داخلی نهفته است. یعنی این طرحها تنها سلبی هستند و در مرحله ایجابی آن، یعنی برای آنچه که باید پس از این حکومت جایگزین شود چیزی برای ارائه ندارند، تا بتوانند نظرها و اعتمادها را به خود جلب کنند.
من نه نژادپرستم نه طرفدار خودکامگی و جنایت، اما میدانم آوارگی و بیخانمانی دردی بی درمان است. حفظ ایران، اکنون بر هر چیز مقدمتر است. حتی بر آن نان شب، دمکراسی و آزادی که ندارید.
برای دمکراسی بیشتر باید عقل مردم را به کمک گرفت ولو کندتر، ولو آرامتر. باید اجازه داد که پارهای بحثها به قدر کافی به اصطلاح پا بخورد و بقدر کافی موافق و مخالف پیدا کند و با طمانینه باید کار خود را پیش برد.
واقعیت این است که مجموعه جریانی که اصلاحطلب نام گرفت در سراسر ایران 300 تا 400 نفر فعال «حاضر در صحنه» نبود. تنها حمایت گسترده مردم از خواست اصلاحات بود که به این جمع قدرت بخشید. با از دست دادن حمایت عمومی این جمع به اندازه قد واقعی خود جمع شد.
من ادعا نمیکنم «جمهوریخواهی» برابر با «دموکراسیخواهی» در جامعهی ماست زیرا هر کس جمهوریخواه است، الزاما دموکرات نیست و ما این را میبینیم که در صفوف جمهوریخواهان امروز کسانی هستند که به معیارهای دموکراسی توجهی ندارند. اما من این ادعا را میکنم که دموکراسیخواهی در جامعهی ما نمیتواند در بستری جدا از جمهوریخواهی جریان یابد و دموکراسی، آزادی و حقوق بشر در ایران جز در یک نظام جمهوری به سرانجامی نخواهید نرسید.
منوط کردن اتحاد و یا ائتلاف به قوی شدن و یا قوی بودن خود از دو منشاء میتواند ریشه بگیرد: یا هژمونیطلبی است. یعنی من با تو زمانی متحد میشوم و اتحاد و ائتلاف زمانی خوب است که دست بالا و نقش هژمونیک را من داشته باشم. این نوع نگاه اساساً با نگرش همگرایانه و اتحادجویانه و برخورد دمکراتیک در تناقض است و در میان بخشی از حاملین این نگرش ریشه در برخی تئوریهای منسوخ دارد و یا از هراس از تحت هژمونی قرار گرفتن و نقش پلکان یافتن سرچشمه و ریشه میگیرد.
ما نه فقط به سود جمهوریخواهان بلکه بسود جامعه نیز نمیدانیم که به جای تاکید شفاف برجمهوری مبتنی بر انتخابات آزاد، تفکیک قوا و جدائی دین از دولت، پروژههای دیگری را در پیش بگیریم که نسبت به شکل و یا مضمون آن با زبان الکن صحبت کنند و یا آن را مسکوت بگذارند.
روشنفکری ایران، به نظر میآید، هنوز از رعشه و خورهای که از شنیدن فریاد گیتا علیشاهی و آن هزاران تن اعدامی سال 67 و سالهای پیش و پس از آن بر وجدان و جان خود احساس میکند، بیرون نیامده است. باید هنوز در انتظار سالهای نعمت و فراوانی چشم به راه ماند!
سکوت در برابر جنایتهای ضدبشری فرهنگ را از سیاست نجات نمیدهد. میتوان عرصه فکر و قلمرو شعر، داستان، نقاشی و دیگر هنرها را از سیاست جدا کرد اما نویسندگان، هنرمندان، متفکران، روزنامهنویسان ووو ــ به عنوان انسان ــ برای دفاع از حقوق انسانی قربانیان راههای دیگری نیز چون امضاء و انتشار بیانیه در اختیار دارند. ما روشنفکران ایرانی، حتا آن گروه از ما که چند سال بعد با نوشتن و امضاء بیانیهای در اعتراض به دستگیری آقای سعیدی سیرجانی خطر زندان و شکنجه را به جان خریدیم، در برابر کشتار 76 سکوت کردیم.
«در ایرانف سال 1357، یک موقعیت انقلابی تمامعیار وجود داشت که مقدمات آن در سال 1356 فراهم شده بود. با این همه انقلاب اجتناب ناپذیر نبود».
گرچه پیدایشفف موقعیت انقلابی، ناشی از «ناتوانی بنیادی رژیم» و قدرت گرفتن رهبران مذهبی افراطی و گروههای چپگرا بود. «اما آن چه انقلاب را تحقق بخشید، سیاستها و اقدامات رهبری سیاسی بود».