تلاش : آقای دستمالچی به زودی ماه سپتامبر فرا می رسد. علاوه بر 11 سپتامبر که جهان را تکان داد، شما شخصاً تجربه 17 سپتامبر ( ترور میکونوس ) را دارید، آیا رابطه ای میان ایندو می بینید؟
دستمالچی : بله. بنیادگرائی اسلامی در دو بُعد : بُعد ملی و بُعد جهانی. تروریسم حکومتی در دو بُعد.
تلاش : به نظر شما آیا می توان از یازدهم سپتامبر 2001 به عنوان نقطه عطفی در سیاست جهانی سُخن گفت؟
دستمالچی : کاملاً. یکم، اینکه تا آن زمان تروریسم جهانی ( که نام اصلی آن جنبش سیاسی بنیادگرای اسلامی است ) خطری جهانی بحساب نمی آمد. اینجا و آنجا بمبی منفجر می شد و عده ای ( عمدتاً بی گناه ) به قتل می رسیدند ( تحت عنوان مبارزه با غرب و ارزشهای فاسد غربی )، امّا خطری جهانی بحساب نمی آمد. خطر عمدتاً در سطح ملی و منطقه ای محدود بود. یعنی چه؟ یعنی اینکه اگر در افغانستان بنیادگرایان اسلامی ( نوع طالبانی آن ) قدرت سیاسی را به دست گرفتند و درآنجا ارزشهای " ناب اسلامی " ( تفسیر طالبانی آن ) را پیاده کردند و به مبارزه با " مظاهر فرهنگ غربی " پرداختند، یعنی اینکه مدارس مدرن را بستند و مکتب خانه بازکردند، دختران و زنان را از حق آموزش اصولاً محروم کردند، زنان عملاً از تمام حقوق اجتماعی خود محروم شدند، رادیو، تلویزیون، موسیقی و... را اصولاً ممنوع کردند و شکل حکومت را تبدیل به " امیرنشین " اسلامی نمودند، بگونه ای که فردی بسیار متعصب و بی سواد مانند ملا عمر حاکم بلامنازع برجان و مال و ناموس مردم شد و شرایطی به وجود آمد که بیش از 5 میلیون نفر افغانی مجبور به مهاجرت از افغانستان و زندگی در شرایط طاقت فرسای اردوگاههای پناهندگان افغانی در ایران و پاکستان شدند، و جنایت تحت عنوان " احکام اسلامی " امری عادی شد، و جنایتکاران تحت عناوین و توجیه مذهبی " اسلام اصیل " حاکم بر جان و مال و ناموس مردم و جامعه شدند و کار به آنجا کشید که در دوران 5 ساله حکومت طالبان حدود نیم میلیون کودک بی گناه جان سپردند، تنها به دلیل اینکه طالبان از واکسیناسیون آنها برعلیه بیماریهای خطرناک جلوگیری کرد، زیرا اینکار را دخالت در " خواست خداوند " می دانست، و قطع دست و پا و سنگسار و... امری عادی و روزانه شد و...، یعنی جامعه توسط بنیادگرایان متعصب اسلامی ( نوع طالبانی آن ) عملاً به عصر حجر برده شد، " غرب " در برابر اعتراضاتی که در این زمینه انجام می گرفت در اساس بی تفاوت ماند و حتا برخی از نیروهای " مترقی " نیز نه بحث حقوق بشر و نه دمکراسی و حق حاکمیت ملی را برای افغانستان درست می دانستند. به نظر آنها این مقولات و ازجمله حقوق بشر، ریشه و زمینه " غربی " داشت و نمی بایستی از نگاه " فرهنگ غربی " به مسائل افغانستان و سایر کشورهای توجه می شد. بحث " نسبیت " فرهنگی یعنی نسبی بودن " حقوق بشر " طرفداران بسیاری یافت و حتا گروههای سیاسی مترقی ای چون سبزها و احزاب سوسیال ـ دمکرات از پیروان این اندیشه " نسبیت " حقوق انسان شدند. یعنی اینکه اگر در افغانستان چنین روابط و مناسباتی برقرار است، یا اگر در ایران بنیادگرایان اسلامی ( نوع شیعه آن ) چنان می کنند و هرگونه حقوق بشر را تحت عنوان " ما ارزش های دینی یا ملی خود را داریم "، زیر پا می گذارند و... تمام این جنایات اینگونه توجیه می شدند که خوب اگر " فرهنگ آنها چنین است " به ما چه مربوط. حقوق بشر که حقوقی جهانشمول و خدشه ناپذیر بود، در اینجا ( بنابر مصالح عمدتاً اقتصادی ) " نسبی" شد و پیروان بیشماری در میان گروهها و شخصیتهای سیاسی یا فرهنگی و علمی یافت. شلاق زدن ، دست بریدن، سنگسارکردن و... دیگر برخلاف شئون انسانی تعریف نمی شد، بلکه آن را بخشی از فرهنگ این جوامع می دانستند، که باید از سوی غرب ( به عنوان لیبرالیسم سیاسی یا فرهنگی یا و... ) به عنوان واقعیات این جوامع، پذیرفته شود. یعنی قربانیان واقعی بنیادگرائی اسلامی فقط مردمان این جوامع بودند، و غرب عمدتاً نسبت به این پدیده بی تفاوت ماند. مهم این بود که منافع " غرب " در این مناطق به خطر نیفتد. امّا جنبش بنیادگرای اسلامی ( در اشکال گوناگون آن ) مدعی کسب قدرت جهانی، نابودی کل فرهنگ غربی و غرب، و ایجاد حکومت های اسلامی برای " بشریت "، به سبک طالبان ( در افغانستان )، ولایت فقیهیان ( در ایران ) حماس و حزب الله ( در لبنان ) یا به شکل حکومت های اسلامی بنیادگرای سودان و... بود. یعنی اندیشه و ایدئولوژی بنیادگرایان اسلامی مدعی جهانشمولی است. غرب متوجه این واقعیت نبود که بنیادگرائی اسلامی در محدوده کشورما و منطقه، یا عملیاتی تروریستی، امّا بی ثمر ( در اینجا و آنجا ) برعلیه تاسیسات یا شهروندان غرب باقی نخواهد ماند. بنیادگرایان اسلامی کمر به نابودی کل فرهنگ و دست آوردهای بشری بسته بودند ( و هنوز هم هستند ) و می خواستند آنچه را که بر سرافغانستان یا ایران در آوردند ( یکی را به عصر حجر بردند و دیگری را به قرون وسطا ) در کل دنیا پیاده کنند. اعتراضات ما در این مورد، بمنظور نشان دادن خطر بنیادگرائی اسلامی، به هیج جا نرسید. یازدهم سپتامبر دنیا را تکان داد، چشم ها را باز کرد. همه خطر را دیدند. دیدند که هدف بنیادگرایان اسلامی نه فقط مبارزه با دست آوردهای بشریت در افغانستان و ایران و سودان و... بلکه در کل جهان است. آنها خواهان استقرار ارزش های " ناب اسلامی " خویش در جهان هستند و در این راه از هیچ جنایتی رویگردان نخواهند بود، همچنانکه ما در ایران ( یا افغانستان ) شاهد آن بودیم ( و هنوز هم هستیم ) که آنها در راه رسیدن به اهداف ( اسلامی ) خود از هیچ جنایتی نسبت به شهروندان دگراندیش این جوامع کوتاهی نکردند. یازدهم سپتامبر دنیا را نسبت به این خطر تکان داد و بیدار کرد.
دوّم بُعد جدید این عملیات بود. اگر تا پیش از 11 سپتامبر از کسی سئوال می شد که آیا چنین کاری امکان دارد، هیچ کس باور نمی کرد و همه حتماً پرسش کننده را به غلوگوئی و فانتزی های بی خردانه متهم می کردند. امّا 11 سپتامبر نشان داد که تروریسم بین المللی ( که نام اصلی آن تروریسم بنیادگرای اسلامی است ) هیچ مرز سیاسی یا اخلاقی، اتیکی یا انسانی نمی شناسد. برای او ایمان به امر مقدس اش دلیلی برای دست زدن به هرنوع جنایت علیه بشریت است. عده ای مؤمن تروریست ( که فکر می کنند با چنین عملیاتی غرب را به نابودی می کشانند و خود در عوض به بهشت می روند ) هواپیمائی را با تمام سرنشینان بی گناهش تبدیل به " بمبی " می کنند و به ساختمانی می زنند که در اثر آن حدود 4 هزار نفر افراد کاملاً بی گناه و از همه جا بی خبر، به کام مرگ می روند. چنین جنایتی نه قابل تصور بود و نه به هیچ دلیلی ( از جمله اخلاقی ) قابل توجیه، چه رسد به قابل پذیرش. چنین عملیاتی جنایت محض است و بس.
و سوّم تناسب ابزار بکار گرفته شده و نتیجه عملیات است. توجه کنید که حدود 20 نفر با صرف هزینه ای در حدود ( بگوئیم ) صدهزار دلار 1 ـ حدود 4هزار را به قتل می رسانند ( و این رقم می توانست تا حدود 10 هزار نفر افزایش داشته باشد ) 2 ـ فقط در شهر نیویورک خسارتی حدود 200 میلیارد دلار به بار آورد و 3 ـ در اثر سقوط ناگهانی ارزش سهام و رکود اقتصادی پیامد آن می توانست چنان شرایط اقتصادی ای را بوجود آورد که منجر به جنگ جهانی شود. به نظر من پس از 11 سپتامبر دنیا از خواب غفلت نسبت به بنیادگرائی اسلامی بیدار شد. تا آنزمان قربانیان اصلی بنیادگرائی مردم ما، یعنی شهروندان حکومت های بنیادگرای اسلامی بودند و فریاد ما به گوش شنوای کسی در جهان نمی رسید. می گفتند که مشکلات خودشان است. اگر حقوق بشر، دمکراسی، مدرنیسم و... را قبول ندارند، چه ربطی به ما دارد. البته تمام این توجیه ها با انگیزه حفظ و گسترش منافع ( عمدتاً ) اقتصادیشان بود. 11 سپتامبر نشان داد که " دعوای " بنیادگرایان ( رنگانگ ) اسلامی اصولاً با دستاوردهای بشر و تمدن بشری است و نه با این یا آن گروه مخالف قدرت سیاسی آنها. 11 سپتامبر به نظر من آغاز پایان کارِ بنیادگرائی اسلامی است. چند سالی طول خواهد کشید، امّا مبارزه ای همه جانبه ( فرهنگی، سیاسی، عقیدتی و... ) برای مهار نهائی آن آغاز شده است. ما ایرانیان، پیش از 11 سپتامبر، حدود 24 سال تمام از جمله قربانیان بنیادگرائی اسلامی ( در شکل ولایت فقیه ای آن ) بوده ایم. ما خشونت، بیرحمی، سنگدلی، تعصب در این جریان را با پوست و استخوان و جان و مال و شرف و حثیت خود حس کرده ایم و بهائی بسیار سنگین برای آن پرداخته ایم و هنوز نیز می پردازیم.
تلاش : آقای دستمالچی عده ای براین نظر هستند که حمله تروریستی 11 سپتامبر توطئه خود دستگاههای اطلاعاتی ایالات متحده آمریکا است تا با این بهانه بتواند به منابع نفتی آسیای مرکزی دست یابد و نیز سلطة خود را برجهان کامل نماید.
دستمالچی : این نوع اندیشیدن، یعنی ساده گرایانه، یک بُعدی، ایدئولوژیک و بدون در نظر گرفتن واقعیات موجود ( فاکت ها )، نوعی از " اندیشیدن " است که من از آن تحت عنوان " نگاه جهان سوّمی " نام می برم. عمده " روشنفکران " جهان سوّمی برای توضیح تمام امور ( بی ربط و با ربط ) یک یا چند " فرمول دارند. مشکلات ما ( عقب ماندگی، بیکاری، عدم توسعه، و... ) همه در نتیجه عوامل خارجی است : استعمار، سرمایه داری بین المللی، امپریالیسم جهانی و... ما ( در هرصورت ) در تمام موارد " بی گناهیم ". یکی از مشکلات اساسی ما " اندیشیدن " کلیشه ای، فرمولی، ایدئولوژیک، ناموسی و... است. ما باید یاد بگیریم براساس " فاکت " ها ( واقعیات موجود )، براساس منطقی علمی فکر کنیم و میان یک " پندار " ( که می تواند درست از کار درآید ) و یک واقعیت ( که براساس فاکت ها و علم اثبات شده است ) تفاوت بگذاریم. از پوپر یادبگیریم که اساس هر فرضیه یا اندیشه ای را بر نادرست بودن آن قرار می دهد تا زمانی که عکس آن اثبات شود. ما برعکس عمل می کنیم و اصولاً رد پنداربافی های خود را ( تحت نام اندیشه های " علمی " ) هرگز نمی پذیریم. برگردم به پرسش شما : یکم اینکه فرض کنیم 11 سپتامبر کارِ خود دستگاههای آمریکا بوده است تا سر من و شما ( افراد عادی ) را کلاه بگذارد و من و شما هم نمی فهمیم یا اگر هم بفهمیم نه منافعی داریم و نه کاری از دستمان در این زمینه بر می آید. خوب، دستگاههای اطلاعاتی و ضد اطلاعاتی سایر کشورهای جهان، کشورهای اروپائی، دستگاههای اطلاعاتی و ضد اطلاعاتی آلمان، فرانسه و... آنها هم هیچکدام متوجه این " کَلَک " که با منافع آنها در منطقه و جهان بازی می کند، نشدند. دستگاه اطلاعاتی و ضد اطلاعاتی عظیم چین و روسیه (ک ـ گ ـ ب ) اینها هم متوجه این " کَلَک " نشدند وگول آمریکا را خوردند و اجازه دادند که آمریکائیها بروند و " بغل گوش " آنها هم پایگاه نظامی بزنند هم منطقه نفوذ خود را گسترش دهند و هم به منابع نفت و گاز منطقه دست اندازی کنند؟ آیا چنین امری اصولاً از منظر منافع استراتژیک این کشورها قابل پذیرش است؟
دوّم اینکه مگر اولین بار است که بنیادگرایان اسلامی دست به چنین اَعمالی زده اند؟ پس از روی کار آمدن جمهوری اسلامی ( پدر خوانده بنیادگرائی اسلامی در جهان ) مگر برخلاف تمام قوانین بین المللی سفارت خانه آمریکا در ایران ( خاک آن کشور ) اشغال نشد و دپیلماتها و شهروندان آمریکائی به مدت 444 روز به گروگان گرفته نشدند؟ مگر حزب الله لبنان ( که ساخته و پرداخته و دست پروده ولایت فقیهیان است ) با بمب مقر فرماندهی نیروی دریائی آمریکا در لبنان را منفجر نکرد و موجب کشتن بیش از سیصد تن از نظامیان آمریکائی نشد، مگر چندین مورد بمب گذاری درسفارتخانه های آمریکا از جانب بنیادگرایان اسلامی انجام نگرفت و دهها و دهها عملیات تروریستی دیگر برعلیه جان شهروندان آمریکائی یا تاسیسات نظامی و غیرنظامی آنها. مگر در سال 1993 یک گروه بنیادگرای اسلامی قصد ویران کردن دو برج مرکز تجارت جهانی را نداشت که به دلیل جاگذاری نامناسب بمب فقط موجب کشته شدن عده ای و وارد آمدن خسارت بزرگ به پایه های برج ها نشد، مگر همین قدرتمداران جمهوری اسلامی 24 سال تمام هر روز و هر هفته در نماز جمعه ها بر علیه شیطان بزرگ ( آمریکا ) و شیطان کوچک ( اسرائیل ) و " فرهنگ منحط غربی " شعار نمی دهند و مسلمانان ایران و جهان را دعوت به مبارزه همه جانبه با " غرب " و " غرب زدگان " نمی کنند؟ خوب بنیاد گرایان اسلامی از ولایت فقیهیان گرفته تا طالبان، از حزب الله گرفته تا حماس، از جبهه جهاد اسلامی الجزایر گرفته تا اخوان المسلمین، از فدائیان اسلام یا جمعیت مؤتلفه اسلامی در جمهوری اسلامی، از گروه ابوصیاف ( اندونزی ) گرفته تا پیروان کاپلان در آلمان همگی خواهان نابودی غرب و فرهنگ غربی هستند، هم به آنها اعلام جنگ داده اند و می دهند و هم هرجا توانسته اند ( بویژه با کمک لجستیکی دیپلماتیک حکومت های بنیادگرا ) عملیاتی انجام بدهند، داده اند. تمام اسناد و مدارک موجود پس از 11 سپتامبر هم نشان این واقعیت است که 11 سپتامبر توسط بنیادگرایان اسلامی طراحی و اجرا شده است.
سوّم اینکه ضربه نظامی ای را که ایالات متحده آمریکا متحمل شد از ضربه نظامی حمله ژاپنی ها در جنگ جهانی دوّم به پُرل هاربر ( بندر مروارید ) سنگین تر بود. کدام قدرت اول جهانی حاضر است خود را به دست خود، در میان شهروندان خویش و مردم دنیا بی آبرو کند و ضربه پذیرنشان دهد. ضربه ای بس سنگین نابودی کامل دو برج مرکز تجارت جهانی با حدود 4 هزار نفر تلفات، حمله بسیار سنگین به پنتاگون ( وزارت دفاع ) و ویرانی بخش عمده ای از آن به همراه کشته شدن عده زیادی از کارمندان آن وزارتخانه و نیز حمله ( ناموفق ) به قلب حکومت آمریکا، کاخ سفید. کدام قدرت جهانی وجود دارد که نقشه بکشد و به جهانیان نشان دهد که این قدرت اول جهانی ( تقریباً در تمام زمینه ها ) تا چه اندازه در برابر گروهکهائی کوچک، اما بنیادگرا، از بنیاد ضربه پذیر است؟
چهارم اینکه تناسب " دخل و خرج " را هم باید دید. خسارت وارده در شهر نیویورک فقط 200 میلیارد دلار است. خسارت وارده به بورس، و نیز صنعت توریسم، هواپیمائی و... بالغ بر چندین صد میلیارد دلار می شود. به این مبالغ، چندین صد میلیارد دلار مخارج مربوط به لشگر کشی به افغانستان و... را باید اضافه کرد. حال این منابع ( فرضی ) نفت و گاز در افغانستان چقدر باید بازدهی و بارآوری داشته باشد که علاوه بر " مخارج "، سود سرشار هم بدهند تا چنین عملیاتی ( یازدهم سپتامبر ) " مقرون به صرفه " باشد؟
و پنجم اینکه شرکت های نفتی ایالات متحده آمریکا، پیش از 11 سپتامبر، قرادادهای " خوب" خود را را با روسیه بسته بودند ( و روسیه مایل است که بازهم قرادادهای بیشتری بسته شود ) هم با آذربایجان و گرجستان و ارمنستان و هم با کشورهای آسیای میانه مانند ازبکستان و تاجیکستان و ترکمنستان و... می بینید که مجموعة داده ها و فاکت ها در رد این فرضیه است. گروههای بنیادگرای اسلامی حداقل 24 سال تمام است که در حرف و عمل خواهان نابودی غرب و در راس آن ( از نظر تاکتیکی ) ایالات متحده آمریکا هستند و اعلام هم کرده اند که هرجا بتوانند به منافع آنها خسارت خواهند زد و این کار را در عمل هم انجام داده اند. شما نگاه کنید ( به عنوان یک مثال کوچک ) پس از آنکه ستوان اسلامبولی ( بنیادگرای اسلامی در مصر ) پرزیدنت انورسادات را به عنوان " عامل آمریکا " به قتل می رساند، حکومت جمهوری اسلامی به یاد بود این قاتل تمبر پستی چاپ می کند.
تلاش : برخی از اندیشمندان غرب واقعه ترور11 سپتامبر را تنش های میان دو جامعه، دو فرهنگ تعبیر می کنند، از جمله هابرماس می گوید : " در این پدیدار و کنش تروریستی مجرمین اسلامی بگونة شفاف یک نابرابری و ناسازواری دو فرهنگ و دو جامعه به چشم می خورد " و پرفسور هانتیگتون سالها قبل از این واقع تروریستی به صراحت از جنگ میان فرهنگها سخن می گوید. آیا می توان از این جنگی که میان بنیادگرایان اسلامی و غرب درگرفته است، به شیوه این اندیشمندان، به عنوان جنگ میان فرهنگ ها، جنگ میان جامعه سکولار و مذهب یا جنگ میان اسلام و مسیحیت، سخن گفت، آیا ما در آغاز یک جنگ تمام عیار میان فرهنگها هستیم؟
دستمالچی : خیر ! جنگ نه میان " فرهنگها " است ( شرق و غرب ) نه با شرق است، نه با مسلمانان و نه با اسلام است. مبارزه ای که در سطح جهانی درگرفته است با گروهی است سیاسی، با تفسیر ویژه ای از اسلام، تفسیری بنیادگرایانه که خواهان کسب قدرت سیاسی ( کشوری ) و نیز کسب قدرت جهانی و استقرار یک جامعه اسلامی بنیادگرا، بنا بر نمونه طالبان ( در افغانستان ) یا ولایت فقیهیان ( در ایران ) است. در نتیجه، این جریان یک جنبش سیاسی مذهبی بنیادگرا است که برای کسب قدرت سیاسی در سراسر جهان و ایجاد حکومت ویژه خویش ( حکومت الله )فعالیت می کند. این جریانات ( سیاسی ـ مذهبی ) بنیادگرای اسلامی از نظر من قابل مقایسه با جریانات سیاسی ـ ارتجاعی، فاشیستی و استالینیستی است که باید با آنها در تمام سطوح مبارزه کرد. بنیادگرائی اسلامی یک جنبش سیاسی ارتجاعی است و نه فقط یک دین یا مذهب. نه اسلام فقط این « خوانش" ( قرائت ) بنیادگرایانه، ارتجاعی و سیاسی را دارد ( که عملاً تبدیل به یک ایدئولوژی خطرناک برای کسب قدرت سیاسی شده است ) و نه مسلمانان جهان ( یک میلیارد و دویست میلیون ) همه پیروان این جنبش هستند و نه می توان از بنیادگرائی اسلامی به عنوان یک فرهنگ نام برد. ببینید اصولاً واژه بنیادگرائی ( Fundamentalismus )، ابتدا ریشه در تاریخ دین مسیحیت دارد و پدیده ای " مسیحی " است. در سالهای 1915 ـ 1910 در شهر Princton در ایالات متحده آمریکا، توسط عده ای در کلیسای کاتولیک جنبشی در این رابطه بوجود آمد ویک سری کتاب هائی ( 12 جلد ) تحت عنوان " The Fundementals " ( اساس، بنیاد ) منتشر شد. منظور از آنها اساس و بنیادهای " واقعی " و " ناب " دین مسیحیت بود. این جنبش " بنیادگرا " با انتشار این سلسله کتابها در باره اصول ناب دین مسیح خواهان برگشت به ارزش های ناب " کتاب مقدس " بود و مبارزه ای فرهنگی، سیاسی را برعلیه دنیای مدرن شروع کرد. مبارزه آنها عمدتاً بر علیه علوم طبیعی مدرن، بویژه علوم مربوط به بیولوژی و تکامل و نیز شناخت جهان و کهکشان، مبارزه برعلیه فلسفه مدرن در رابطه با تقدم عقل بر وحی و آزادی های فردی و اجتماعی بود و یا مبارزه با " خوانش " های مدرن، تفسیر و تأویل های مدرن از " کتاب مقدس " بود. به نظر آنها " کتاب مقدس " کلام خداست و کلام خدا عاری از هرگونه اشتباه است و این کلام برای شناخت و فهم انسان، طبعیت و جامعه کافی است، تقریبا همان چیزهائی که بنیادگرایان اسلامی نیز می گویند.
اما در اینجا فوراً باید میان بنیادگرائی ( در اندیشه و راه روش زندگی )، بنیادگرائی سیاسی و بنیادگرائی تروریستی تفاوت قائل شد. میلیونها نفر انسان ( در هر دین یا مذهب یا ایدئولوژی، بنیادگرا وجود دارند که راه و روش دیگری برای زندگی خویش انتخاب کرده اند و زندگی خود را با آن " ارزش ها " شکل میدهند، بدون اینکه مزاحم کس دیگری بشوند و زندگی اجتماعی یا مسالمت آمیز را به خطر بیاندازند. اما بنیادگرائی سیاسی و تروریستی مقولاتی دیگر هستند. یکی خواهان کسب قدرت سیاسی و مجبور کردن جامعه به " پذیرش " ارزش های مورد پذیرش آنهاست، دیگری تروریسم را وسیله ای اساسی برای نیل به اهداف خود کرده است. یعنی هم در شرق و هم در غرب، هم در اسلام و هم در سایر ادیان، مذاهب یا ایدئولوژی ها انواع و اقسام " گرایشها " یا " خوانش های "، معتدل، متعصب، صلح جو، جنگجو و... را می توان یافت. نگاه کنید به خود ما ایرانیان. آیا اندیشه ها و ارزشهای ولایت فقیهیان مورد پذیرش ملت ایران است؟ آیا این افکار و اندیشه ها فرهنگ ایرانیان است؟ 24 سال تمام است که اکثریتی عظیم از ملت ما با حکومت این مسلمانان بنیادگرای مرتجع ( ولایت فقیهیان ) مبارزه می کند. در نتیجه، این مبارزه ای که برعلیه بنیادگرائی اسلامی در سطح جهان ( پس از 11 سپتامبر ) شروع شده است، همان مبارزه ای است که ما 24 سال تمام در سطح ملی انجام می دادیم و هنوز هم می دهیم. من برای ملت ایران ( در شرایط کنونی) فقط یک دشمن واقعی می شناسم : ولایت فقیهیان حاکم در قدرت. آن بلائی که در این ( تقریباً ) ربع قرن گذشته بر سر ملت ما، بر سر اقتصاد، فرهنگ، اخلاق جامعه و... آمده است، فقط و فقط نتیجه حکومت ولایت فقیهان است. و بنیادگرائی اسلامی دارای انواع گوناگون است از طالبان در افغانستان تا حماس، حزب الله و جهاداسلامی برای آزادی فلسطین، تا فدائیان اسلام، یا هئیت های مؤتلفه اسلامی، یا جمعیت ارزش های اسلامی ( در جمهوری اسلامی ) یا ولایت فقیهیان یا (اخوان المسلمین ) در مصر یا جبهه جهاد اسلامی ( الجزایر ) و... تمام اینها سازمانهای سیاسی ای هستندکه مخالف دمکراسی، مخالف حقوق بشر، مخالف تساوی حقوقی انسانها در برابر قانون، مخالف تساوی حقوقی زنان، مخالف حق حاکمیت ملی و مخالف علم و دانش هستند و دریک کلام یا حکومت عصر حجر می خواهند ( افغانستان طالبان ) یا حکومت قرون وسطا (جمهوری اسلامی) اینها با بنیادگرایان " عادی " ( زندگی براساس دستورات کتاب مقدس ) کاملاً تفاوت دارند. اینها جنبش های سیاسی با ایدئولوژی مذهبی بنیادگرایانه هستند که می خواهند قدرت سیاسی را کسب کنند و دیگران را مجبور به پذیرش راه و روش ( ارزشهای ) خویش نمایند و در این راه از ترور استفاده می کنند و در برخی موارد این شیوه کار ( ترور ) را تبدیل به ابزار اساسی و سیستماتیک ( تروریسم ) مبارزه خویش کرده اند. بنیادگرایان با دنیای مدرن، با مدرنیسم، با ارزش های جدید زندگی فردی و اجتماعی مخالف هستند و " غرب " به این دلیل مورد تنفر و حمله است که در آنجا این ارزش ها " مستقر " شده اند. مبارزه بنیادگرایان اسلامی، در جوامع مسلمان نشین با همنوعان " فاسد " خود، یعنی انسانهای دیگری که در حین حفظ " اسلام " خویش ارزش های مدرن زندگی را پذیرفته اند، به مراتب بیرحمانه تر و خشن تر است. در نتیجه مبارزه میان نیروهای اجتماعی است. یعنی همان مبارزه ای که در غرب حدودسیصد، چهارصد سال طول کشید، و هنوز هم وجود دارد، اما با ابزاری دیگر، با گفتگو و تساهل و تسامح، یعنی متمدنانه. جنگ میان شرق و غرب نیست. میان فرهنگ ها نیست. میان نیروهای عقب مانده یک جامعه و نیروهای مترقی آن است. میان ارزش های نوین و ارزش های کهنه است. جنگ میان ( در پهنه سیاسی ) حاکمیت " الله " و حاکمیت ملت است. همان جنگی که در " غرب " قرنها وجود داشت.
تلاش : در کشورهای اسلامی، بویژه در کشورهای عربی مسلمان که موطن اصلی تروریستهای 11 سپتامبر است، ما نشانه ای از اعتراض و مخالفت جدی و آشکار از سوی ملتهای این کشورها علیه این اقدام که منجر به کشته شدن هزاران انسان بی گناه گردید، ندیدیم. حتی از سوی معتدلترین رهبران فکری این کشورها و از سوی بسیاری از رهبران اپوزیسیون آنها که بعضاً سالهاست که در کشورهای غربی در وضعیت تبعید بسر می برند، نوعی همدردی و همزبانی با بن لادن و شبکه ترور وی ملاحظه شد. آنها با چرخاندن زبان انتقاد بسمت غرب و بویژه آمریکا عملاً به توجیه
این عملیات پرداختند.
چنین بنظر می آید که مجموعة باورها، افکار و کنش های عمومی این ملتها، تا حد زیادی با ایران سالهای قبل از انقلاب اسلامی قابل مقایسه باشد. ما نیز قبل از پرداختن بهای سنگین انقلاب اسلامی در موضع ستیز آشتی ناپذیر با بسیاری از ارزش هائی که امروز قبول داریم قرار داشتیم. دمکراسی، حقوق بشر، آزادی زنان و... از نظر ما ارزشهائی غربی و مردود بحساب می آمدند.
اگر اینها نشانة " ناسازواری " و ناسازگاری دو نوع جامعه و دو فرهنگ نیست پس چیست؟ آیا می توان چنین تضادهای عمیق اجتماعی و عمومی را در حد ایدئولوژی یک گروه کوچک بنیادگرای اسلامی قدرت طلب خلاصه نمود؟
دستمالچی : اینکه این دو فرهنگ با هم نا سازگارند، درست است. میان " حجاب اسلامی "
و پوشش یک زن مدرن امروزی، تفاوت از زمین تا آسمان است. اما این دعوای شرق و غرب نیست. دعوای نیروهای اجتماعی و سیاسی یک جامعه ( مانند ایران ) با هم است. ایران جامعه ای در حال گذار از روابط و مناسبات کهن به پسا کهن ( مدرن ) است. این " گذر " به آسانی انجام نمی گیرد. دین و مذهب اش باید اصلاح شود، تصویر انسان باید تغییر یابد، موقعیت و مقام فرد در رابطه با جامعه باید از نو تعریف شود، ساختار سیاسی متناسب جدید باید بوجود آید، منشاء قوای حکومت باید از نو تعریف و تعیین گردد و... اینها جنگ با غرب و ارزش های " غربی " نیست، اینها مبارزه ای برای به کرسی نشاندن ارزش های نوین است، اختلاف بر سر دنیای کهن و دنیای مدرن است. فقط غرب این راه را زودتر از ما رفته است. اگر ما صدسال پیش برخی از امور را از غرب مدل برداری کردیم، امروز پاسخ به نیازهای جامعه درحال گذر خویش ( از کهن به پسا کهن ) پاسخ می دهیم. اگر امروز در حوزه های مذهبی ( به عنوان مثال ) " خوانش های " جدید از دین و نقش آن بوجود آمده است، یعنی یک جنبش اصلاحی دین بوجود آمده است، این نگاه به غرب نیست پاسخ به نیازهای و روابط و مناسبات جدید در ایران است. اگر بحث بر سر حقو ق فرد می شود، بدین دلیل است که روابط و مناسبات قبیله ای و عشیره ای یا ایلی و... از هم گسسته و فردِ جدا از " جمع " شکل گرفته است. تصور اینکه این امور تقلیدی کور از فرهنگ غرب است بسیار ساده لوحانه است، تمام این دگرگونی ها محصول روابط و مناسبات جدید در جامعه ماست.
اما در باره برخورد روشنفکران کشورهای اسلامی نسبت به اقدام تروریستی 11 سپتامبر و... اکثر این " روشنفکران " به گونه ای احساسی ـ عاطفی همواره " غرب " را به عنوان عامل تمام نابسامانی و بدبختی ها محکوم کرده اند. اینهم یکی از آن موارد است. عقب ماندگی ما، نه ریشه در جامعه ما، بلکه در غرب دارد. دولت های اکثر این کشورها نیز فاسدتر از آنند که بخواهند حرفِ دلِ واقعی خود را بگویند، به همین دلیل زبانی به " غرب " حمله می کنند و در پنهان با آنها هم پیمان می شوند.
تلاش : آقای دستمالچی شما ریشة بنیادگرائی را در تفسیر ویژه ائی از دین می بینید که با ایدئولوژی ساختن اسلام و هدف کسب قدرت سیاسی و برقراری حکومت اسلامی، به یک جنبش سیاسی بدل شده و ترور را نیز بعنوان شیوة اصلی مبارزاتی برای پیشبرد اهداف خود برگزیده است.
دیدگاه دیگری بنیادگرائی و تروریسم برخاسته از آن را نتیجة اجتناب ناپذیر تداوم بحران و جنگ میان اعراب و اسرائیل و ادامة اشغال سرزمین های فلسطین توسط یهودیان می داند. انطباق دیدگاههای فوق با واقعیتها چه میزان است؟ علاوه براین، نتایج سیاسی و عملی مترتب براین دو دیدگاه را چه می بینید. مقابله بی محابا با تروریسم و بنیادگرائی اسلامی براساس دیدگاه شما یا سعی در خاتمه دادن به جنگ اعراب اسرائیل بر پایه دیدگاه دوم؟
دستمالچی : بنیادگرائی اسلامی ابداً ریشه در اختلافات میان عرب ها یا فلسطینیان با اسرائیل ندارد. هر چند که وضع موجود در خاورمیانه وسیله ای برای تبلیغات بنیادگرائی اسلامی و نیز تروریسم بنیادگرای اسلامی در سراسر جهان شده است. شما نگاه کنید به افکار و اندیشه های فدائیان اسلام ( در ایران حدود 50 سال پیش ) که اندیشمند بزرگ ایران احمد کسروی را ترور می کنند، آن تروریسم ( برعلیه دگراندیشان و روشنفکران مدرن ) و آن افکار و اندیشه ای " اسلامی ناب " ( بنیادگرایانه ) چه ربطی به مسئله اسرائیل و فلسطین یا عرب ها داشت؟ یا افکار و اندیشه های عمیقاً عقب مانده ارتجاعی و تام گرای آیت الله خمینی و تمام پیروان ایشان و ولایت فقیهیان اصولاً چه ربطی به مسئله خاورمیانه داشت یا دارد؟ اینکه آیت الله خمینی ( به عنوان مثال ) در سال 1340 تساوی حقوقی زنان و تحصیل و فعالیت اجتماعی آنان را برابر با فحشاء می داند چه ربطی به مشکل خاورمیانه دارد؟ وجود سازمانهای بنیادگرا و تروریستی ای چون هئیت های مؤتلفه اسلامی، فدائیان اسلام، حزب الله، اخوان المسلمین، جبهه جهاد اسلامی الجزایر و... دهها گروه و تشکیلات متعصب دیگر در سطح ایران و جهان چه ربطی به اختلافات میان فلسطین و اسرائیل دارد؟ اینکه جبهه جهاد اسلامی الجزایر به دهکده ای حمله می کند و سر کودکان و زنان بی گناه الجزایری را می برد و تمام اهالی آنجا را بسیار بی رحمانه به قتل می رساند اصولاً چه ربطی به خاورمیانه دارد؟ این گروهها فقط از وضع بسیار پیچیده و مشکل میان اسرائیل و فلسطین بهره برداری می کنند و به بنیادگرائی و تروریسم اسلامی هرچه بیشتر دامن می زنند. وگرنه افکار و اندیشه های اسلام بنیادگرا هم ( پیش از تشکیل حکومت اسرائیل ) وجود داشته اند و هم پس از آن و مستقل از اختلافات میان اعراب و اسرائیل رشد و گسترش یافته اند. به نظر من جنبش های سیاسی بنیادگرای اسلامی عکس العمل هائی ارتجاعی نسبت به جامعه مدرن هستند.
تلاش : امّا حماس، حزب الله لبنان یا جهاد اسلامی برای آزادی فلسطین و... چه؟
دستمالچی : درست است. چنین سازمانهائی در منطقه عمدتاً برای مبارزه با اسرائیل بوجود آمدند و یا بوجود آورده شدند. اما این امر از ماهیت واقعی این سازمانها ( به عنوان سازمانهائی بنیادگرا و ارتجاعی ) اندکی نمی کاهد. نگاه کنید، حزب الله لبنان دست پرورده و ساخته و پرداخته حکومت جمهوری اسلامی است. یا جهاد اسلامی برای آزادی فلسطین. این سازمانها علاوه براینکه خواهان " نابودی " حکومت یهود هستند، خواهان تشکیل یک حکومت دینی فلسطینی بنا بر مدل و نمونه " ولایت فقیه " می باشند. حزب الله لبنان، بعلاوه، خواب تشکیل جمهوری اسلامی ( ولایت فقیهی ) در لبنان می دید و هنوز هم می بیند. تشکیلات حماس ( سنی مذهب ) و اهداف آن نیز به غیر از دو سازمان دیگر نیست. حماس نیز سازمانی سیاسی ـ مذهبی و بسیار بنیادگرا است که از یک سو خواهان نابودی اسرائیل است و از سوی دیگر خواهان تشکیل یک حکومت " الله " به روی زمین به سبک طالبان. نیروهای مترقی و دمکراتیک، نه تنها هیچ وجه مشترکی با اینگونه سازمانها ندارند، بلکه مبارزه ( سیاسی، فرهنگی، فکری ) با چنین جریانات بنیادگرائی وظیفه نیروهای دمکرات است. حتا نیروهای به اصطلاح " معقول" فلسطینی هم با حقوق بشر و دمکراسی فاصله بسیار دارند. نگاه کنید به جنبش الفتح تحت رهبری آقای یاسر عرفات و یا همین حکومت خود مختار فلسطین در مناطق تحت پوشش آنها. حدود 30 سال است که آقای عرفات رئیس حکومت است. در کدام دمکراسی چنین چیزی را شما می شناسید؟ بعلاوه اینکه اصولاً در این ساختار حکومت فلسطین تقسیم قوا، قوه قضائی مستقل یا قوه قانونگذاری مستقل وجود ندارد. شما ببینید که در همین چند ماه گذشته چند تن از فلسطینیان را که متهم به همکاری با اسرائیل بودند، بدون دادگاه بدون وکیل مدافع، بدون قوانین از پیش مشخص شده در میدانهای شهرها " اعدام " کردند و جسد آنها را در خیابانها به اینطرف و آنطرف می کشیدند. یا بنا بر اطلاعات ( تقریباً یکسان ) کشورهای اتحادیه اروپا، اکثراً کمکهای مالی اروپائیان به جنبش الفتح برای بهبود وضع پناهندگان فلسطینی به حساب رهبران آنها در بانک های اروپائی ریخته شده است. ما باید از فلسطینانی دفاع کنیم که : یکم نیروهائی دمکراتیک هستند و دوم خواهان یک حکومت مستقل دمکراتیک متکی بر حقوق بشر باشند و سوم واقع بینی کامل نسبت به شرایط منطقه و جهان داشته باشند و لذا راه رسیدن به حکومت خود را از راههای جریانات بنیادگرا و تروریستی جدا سازند.
تلاش : به نظر شما برخورد اصولی و واقع بینانه به بحران خاورمیانه و جنگ میان اسرائیل و فلسطین چیست؟ بخش عمده جنبش فلسطین ( و نیز برخی از کشورهای عربی ) خواستار نابودی اسرائیل هستند. جمهوری اسلامی و نیز بخش قابل توجه ای از نیروهای سیاسی ( اپوزیسیون ) ما نیز چنین می گویند و عملیات تروریستی این گروهها را در عمل توجیه کرده و در مقابله با قدرت نظامی اسرائیل و حمایت گسترده آمریکا حتی ناگزیر ارزیابی می کنند.
دستمالچی : یکم اینکه هر نوع عملیات تروریستی نسبت به جان و مال و شرف و حیثیت شهروندان عادی و بی گناه شدیداً محکوم و مردود است. عملیات بمب گذاری یا انتحاری ( تحت عنوان شهادت ) مثلاً در یک پیتزا فروشی یا بازار روز یا جشن عروسی و... جنایت است و محکوم. اگر مبارزه ای با حکومت اسرائیل وجود دارد این مبارزه با نیروهای انتظامی و ارتش و... این کشور می باشد و نه شهروندان بی گناه و عادی.
دوم اینکه برای ارائه یک راه حل استراتژیک در منطقه خاورمیانه ما باید واقع بین باشیم، منافع دراز مدت و استراتژیک ملی خود را در نظر گیریم، و از نگاههای ایدئولوژیک، یک سویه و بیش از اندازه احساسی ـ عاطفی پرهیز کنیم. منافع ملی ما هرگز ایجاب نکرده است که ما تعهدی به فلسطینیان و برعلیه اسرائیل داشته باشیم. این تنها فلسطینان نیستند که خواهان مراجعت به سرزمینی ویژه هستند. آیا این امر واقع بینانه است که ما خواهان پس گرفتن دو باره هفده شهر قفقاز شویم؟ آیا ترکها می توانند خواهان برگشت به مرزهای پیش از جنگ اول جهانی شوند؟ اگر چنین شود در آنصورت تمام نقشه جغرافیای سیاسی کل قاره آفریقا، تمام منطقه خاورمیانه و نیز بسیاری از کشورهای آسیائی، اروپائی و آمریکائی به هم خواهد ریخت و در همه جا آتش جنگ شعله خواهد کشید. در همین اروپا، در آلمان پس از جنگ جهانی دوم میلیونها آلمانی ساکن چکسلواکی و لهستان پس از سلب مالکیت از آنها و گرفتن دارو ندارشان، آنها را مجبور کردند خاک این دو کشور را ترک کنند و به آلمان فدرال بروند. این امر نتیجه و پیامد شرایط ویژه ای بود. پس از فروپاشی دیوار برلین دولت آلمان بنا برقرادادی که با هر دو دولت چک و لهستان بست از حق خسارت و حق مراجعت این چند میلیون آلمانی و پس گرفتن حقوق و اموالشان چشم پوشی کرد تا صلح تأمین شود. در غیر اینصورت دو منطقه جدید تشنج و جنگ به سایر مشکلات اروپا افزدوه می شد. یعنی بسیاری از واقعیات تاریخی را دیگر نمی توان رجعت داد. ایران دیگر نمی تواند خواهان پس گرفتن قسمتی از قفقاز، قسمتی از ترکمنستان، تاجیکستان یا ازبکستان و یا بحرین و... بشود، تحت عنوان اینکه اینها مال من بوده است. چنین خواسته هائی جنگ و خونریزی و ویرانی در پی خواهد داشت و هیچ معلوم نیست که در پایان برنده، چه کسی باشد.
سوم، برگردیم به پرسش مشخص شما. این واقعیت وجود دارد که دو ملت ( یهود و فلسطین ) مدعی یک سرزمین هستند. این واقعیت هم وجود دارد که سازمان ملل متحد برای هر دو حق و بخشی سرزمین در نظر گرفته است. به نظر من ما باید هم از کشور اسرائیل و حق موجودیت و زندگی یهودیان دفاع کنیم و هم خواهان تشکیل یک حکومت مستقل دمکراتیک فلسطین باشیم. یعنی دو حکومت مستقلی که در کنار هم همزیستی می کنند. نه می توان اسرائیل را نابود کرد و یهودیان را " به دریا " ریخت و نه می توان از حق فلسطینیان مبنی بر ایجاد یک حکومت مستقل چشم پوشی کرد. اما نه از راه جنگ. اما نه یک حکومت بنیادگرای اسلامی. اما نه حکومت حماس یا حزب الله یا جهاد اسلامی فلسطینی و امثال آنها. باید از نیروهای دمکرات فلسطین دفاع کرد که از یک سو اسرائیل را به رسمیت می شناسند و از سوی دیگر خواهان حل سیاسی مشکل منطقه هستند. این سیاست کورکورانه " دفاع از فلسطینیان " چون فلسطینی ( مسلمان، مستضعف و یا... ) هستند نه با اصول دمکراتیک و حقوق بشر خوانائی دارد، نه با خواسته های نیروهای مترقی و دمکراتیک همخوانی دارد و نه به نفع منافع ملی ماست. سیاست خارجی جمهوری اسلامی در رابطه با منطقه خاورمیانه و " فلسطینی " کردن این سیاست، یک سویه، ناموسی ( اسلام ناب ) و برعلیه منافع ملی و دراز مدت ماست. چرچیل می گوید که کشور انگلستان نه دوست دارد و نه دشمن، بلکه فقط منافع ملی دارد. این یک واقع نگری در حفظ منافع ملی یک کشور است. واقعیت این است که کشور اسرائیل ( از بدو تشکیل آن تا به امروز ) هرگز خطری برای ما نبوده است، بلکه برعکس. و اگر امروز مسائل و مشکلاتی وجود دارد همه براساس سیاستهای ولایت فقیهیان در ایران است که 24 سال تمام شعار نابودی این کشور را می دهند، منافع ملی ما را با سرنوشت فلسطین گره زده اند و گروههای بنیادگرا و تروریست منطقه را وسیعاً تربیت، و پشتیبانی ایدئولوژیک، معنوی، مادی و مالی و نظامی می کنند.
و چهارم اینکه ادامه وضعیت کنونی به ضرر عربها و فلسطین است. آنها در چهار جنگ شکست خورده اند دریک جنگ دیگر نیز شکست خواهند خورد. امکان ندارد اروپا یا آمریکا و حتا روسیه اجازه دهند که اسرائیل از بین برود و انگیزه های قوی خودِ ملت یهود را نیز باید به آن اضافه نمود. این جنگها نه تنها برای فلسطینیان سودی نداشته است و مشکل آنها را حل نکرده بلکه همواره باری نیز بردوش آنها نهاده است. منطقه راه حل نظامی ندارد. باید از راه سیاسی و مذاکره حل شود و برای این امر در هر دوطرف نیروهای " معقول " و " معتدل " وجود دارند. وضع موجود فلسطینیان بیشر مورد بهره برداری حکومت های عرب و یا " حکومت هائی چون جمهوری اسلامی بوده است و رهبران این حکومت ها با تمام فلسطین، فلسطین کردنشان به محض اینکه " خرشان از پل بگذرد " هر مقدسی را قربانی می کنند اگر با فلسطینیان تا به حال چنین نکرده اند، به دلیل آن است که " وقت " آن نرسیده است. " اسلام دوستی " جمهوری اسلامی در رابطه با فلسطین دروغی بیش نیست، زیرا در سایر نقاط جهان که " اسلام " در خطر است و مسلمانان زیر فشار، آنها ابداً خم به ابرو نمی آورند و انگار نه انگار که " اسلام و مسلمانان در خطرند ".
تلاش : آقای دستمالچی دو پرسش دیگر هنوز برای ما باقی است. یکی اینکه اصول اساسی سیاست خارجی ما چه باید باشد ( البته شما در پاسخ به پرسش قبلی اشاره ای کردید )، بویژه دو موضوع اساسی و حیاتی : رابطه با آمریکا، رابطه با اسرائیل. و پرسش دوم این است که گفته می شود که بسیاری از گروههای بنیادگرای اسلامی دست پروده خود غرب در مبارزه با کمونیسم بوده اند و این " آشی " است که غرب در پختن آن سهیم بوده است و امروز سهمی هم از آن به خودش می رسد.
دستمالچی : در باره پرسش اول شما. سیاست خارجی هر ملتی ( کشوری ) براساس منافع ملی در کوتاه، میان و دراز مدت تعیین می شود. منافع ملی نیز چیز دیگری نیست مگر اقدامی که موجب افزایش منافع مادی ( رفاه، افزایش ثروت و... )، منافع معنوی ( افزایش اعتبار سیاسی، اخلاقی، فرهنگی و... ) و نیز تأمین امنیت در مرزهای کشور باشد یعنی چه؟ یعنی اینکه برای یک ملتی ( و سیاست گذاری کشورهای مدرن برهمین اساس است ) فرقی نباید بکند طرف قرارداد ( مثلاً نفتی ) او کیست مهم این است که این قرارداد ( در میان سایر قراردادها و در رقابت با آنها ) بهترین شرایط را به نفع جامعه ما ارائه کند. اگر به غیر از این باشد ( به هر دلیل دینی، مذهبی، مسلکی، ناموسی و یا... ) خیانت به منافع ملی جامعه است. چند مثال بزنم : در اثر دشمنی های " اسلامی ـ ناموسی " جمهوری اسلامی با ایالات متحده آمریکا موجب شده است که :
1 ـ ایران از قراردادهای نفتی حوزه قفقاز کاملاً کنار گذاشته شود.
2 ـ خط لوله نفت و گاز کشورهای شمالی ایران که قرار بود ( بهترین و مناسب ترین مسیر ) از ایران بگذرد، به خاطر دشمنی های جمهوری اسلامی با آمریکا و نیز ادامه سیاستهای تروریست پرورانه اش، از آذربایجان، ترکیه و ارمنستان خواهد گذشت. شما توجه داشته باشید که فقط همین یک قلم چه ضرر هنگفتی به منافع استراتژیک ایران می زند. عبور خطوط مهم صدور نفت و گاز کشورهای قفقاز و نیز آسیای میانه از ایران یعنی ایجاد دهها هزار شغل یعنی درآمد گمرکی عبور نفت و گاز از ایران، یعنی بالا رفتن درجه اهمیت استراتژیک تأمین انرژی جهانی برای مدت حداقل 50 سال آینده. اگر سیاستی در پیش گرفتیم ( به هر دلیل اسلامی یا... ) که ما را از مجموعة آنها کنارگذاشتند، این امر به زبان بسیار ساده خیانت به جامعه و منافع ملی ما است. در 24 سال گذشته در اثر دشمنی بی مورد با آمریکا نه تنها میلیاردها دلار به ما خسارت وارد شده است، بلکه جامعه ما در سطح جهانی همواره هم با یک " مانع " بزرگ روبرو است، هم منزوی شده و هم از امکانات بسیار مناسبی برای رشد و توسعه محروم شده است. حتا کشورهای اتحادیه اروپا، روسیه و چین نیازمند کمک ها و مساعدت های او هستند. ما که جای خود داریم. اگر شما ایدئولوژیک، اسلامی، تعصبی و ناموسی سیاست گذاری کنید، چنین برخوردهائی می تواند حتا تا خیانت به منافع ملی ادامه یابد. نگاه کنید به سرنوشت احزاب برادر کمونیستی و رابطه آنها با شوروی و حزب کمونیست شوروی که آنها را تا فرو افتادن به جاسوسی و خیانت به منافع ملت خویش ( البته با انگیزه خوب، اما از سرنادانی و ساده نگری و به دلیل نگاه ایدئولوژیک ـ مسلکی ) کشاند. به نظر من رابطه با آمریکا به نفع منافع کوتاه، میآن و دراز مدت ملت ما است.
زمان بحث های ایدئولوژیک و دشمنی های کور سپری شده است. باید پس از یک ربع قرن دشمنی های بی مورد ترازنامه سیاستهای خود را بررسی کنیم و ببینیم که سیاستها به سود منافع ملی و مادی و معنوی جامعه بوده است یا به ضرر آن. بازار پرتوان و ثروتمند آمریکا ( به عنوان مثال ) برای اقتصاد ما غیر قابل چشم پوشی است. توجه نمائید در شرایطی که از اتحادیه اروپا تا روسیه تا چین تا هر کشور دیگر " جهان سومی " شدیداً در پی جلب همکاری و دوستی با آمریکا است، جمهوری اسلامی مرتبا به دشمنی ها دامن می زند، که چه بشود؟ من نام این کار را می گذارم سیاست گذاری " ناموسی " ( " اسلامی " ) نه عقلانی. همه چیز به ضرر ماست، جمهوری اسلامی در همه برنامه هایش شکست خورده است، اما بازهم ادامه می دهد. این نوع اندیشیدن و سیاست گذاری " ناموسی " ( ایدئولوژیک، مسلکی، دینی ـ مذهبی ) فقط مختص جمهوری اسلامی نیست بخش وسیعی از اپوزیسیون نیز متاسفانه به غیر از این نمی اندیشد.
تلاش : و مسئله رابطه غرب ( بویژه آمریکا ) با گروههای بنیادگرا و تقویت آنها؟
دستمالچی : ببینید گروههای بنیادگرا و تروریسم اسلامی را " غرب " بوجود نیاورده، اما در مواقعی، با انگیزه ها و اهدافی دیگر، آنها را شدیداً حمایت و پشتیبانی کرد. گروه اخوان المسلمین ( در مصر ) یا فدائیان اسلام و هئیت های مؤتلفه اسلامی ( در ایران ) یا جنبش ولایت فقیهی خمینی و... اینها محصولات و تولیدات " غرب " نبودند، اما شدیداً مورد حمایت آنها قرار گرفتند، چرا؟ این جنبش ها که در اساس خود حرکت هائی عقب مانده و ارتجاعی بودند، همگی دارای این خصوصیات بودند : متشکل از افرادی بسیار مذهبی و متعصب بودند که با حرکت های ملی و ملی گرا و با حرکت های مدرن و خواهان دمکراسی و حقوق بشر شدیداً مخالفت می کردند، اینها دشمن " خونی " کمونیستها و سوسیالیستها بودند... " غرب " ( بویژه انگلستان و آمریکا ) در این گروهها " متحدینی " دیدند که به دست آنها جنبش های کمونیستی، سوسیالیستی، ملی و آزادی بخش را سرکوب کنند. البته این مسائل مربوط به دوران جنگ سرد و مقابله " غرب " با اروپای شرقی و شوروی است. بعد مسئله ایجاد کمربند سبز " به دور کشورهای کمونیستی ( به منظور جلوگیری از نفوذ ایدئولوژیک، سیاسی، فرهنگی و... آنها ) پیش آمد و این امر به نوبه خود تقویت و پشتیبانی از این جنبش های بنیادگرا را بیشتر کرد. در انقلاب ایران نیز در نهایت ( در گوالادولپ )، غرب تصمیم به دفاع از خمینی گرفت. یعنی دفاع از بنیادگرایان اسلامی در برابر سایر نیروها تا از رفتن ایران به سوی شوروی پیش گیری کند. و به هنگام اشغال افغانستان توسط شوروی، " مجاهدین افغانی " و سپس " نیروهای طالبان " متحدین " غرب " برای مقابله با نفوذ کمونیسم شدند. گفتم که اینها مربوط به سیاستهای مربوط به دوران جنگ سرد است که با انگیزه و هدف دیگری دنبال می شدند. اما این جنبش های بنیادگرای اسلامی ( بویژه پس از انقلاب اسلامی " ایران ) " مستقل " شدند و دینامیسم خود را یافتند. تبدیل به " غولی " شدند که دیگر گوش به فرمان " ارباب " خود نبودند و نه تنها این، جنبش های بنیادگرای اسلامی نه تنها خواهان کسب قدرت سیاسی، ایجاد حکومت الله ( منظور حکومت نمایندگان خود خوانده " الله " به روی زمین است ) و اجرای قوانین شرع در کشورهای خود شدند و به مبارزه ای وسیع و همه جانبه با " فرهنگ منحط غرب " در جوامع خود پرداختند بلکه مدعی کسب قدرت سیاسی در جهان نیز شدند. ابزار اصلی مبارزه آنها برای " نابودی غرب " ترور و تروریسم بین المللی است. بنیادگرایان اسلامی در راه رسیدن به اهداف خود دست به هر جنایتی زده اند و در آینده نیز خواهند زد.
نگاه کنید به جمهوری اسلامی ( از آتش زدن سینما رکس آبادان ، تا قتل عام زندانیان سیاسی، تا قتل های دگراندیشان در خارج از کشور تا قتل های زنجیره ای تا زندان و شکنجه حتا خودی ها ) به جنایات طالبان در افغانستان و ویران کردن کشور و حتا نابودی آثار فرهنگی، تا جنایات بنیادگرایان الجزایری و قتل عام اهالی ( زن و کودک ) دهکده ها، تا بمب گذاری های انتحاری تا فاجعه 11 سپتامبر سال گذشته. اما 11 سپتامبر همزمان، شروع پایان این پدیده است. اپوزیسیون دمکرات و آزادی خواه ایران، امروز ( برخلاف تا پیش از 11 سپتامبر )، تقریباً تمام دنیا را در مبارزه اش علیه بنیادگرایان ولایت فقیه ای ( در اشکال و نامهای گوناگونش در ایران : فدائیان اسلام، جمعیت مؤتلفه اسلامی، جمعیت دفاع از ارزش های اسلامی، حزب الله ع ولایت فقیهیان و... ) در کنار خود دارد.
تلاش : آقای دستمالچی با سپاس از شما بخاطر وقتی که در اختیار ما گذاشتید.
|