از مبارزه گروههای روزافزونی از نیروهای سیاسی ایران با جمهوری اسلامی بیست و هفت سالی میگذرد و نشانههای خستگی از یکسو و رهاکردگی از سوی دیگر در هر گوشه و کنار نمایان است. خستگی بسیاری از مبارزان که به دیده ناامیدی به منظرهای نه چندان خوشایند مینگرند، و رهاکردگی از سوی تودهای که یا اصلا به قصد مبارزه به بیرون نزده بود و یا با تصورات و انتظارات نادرستی به مبارزه مینگریست. خردهگیری از نیروهای مخالف ــ آنها که رنج سازماندهی یا دستکم برقراری یک رشته ارتباطی منظم را به خود دادهاند ــ از هرسو میآید و بر رویهم به دو «شکست» مخالفان اشاره دارد: نتوانستهاند در میان خود به توافق و همکاری برسند ــ که عموما میگویند کلید مشکل مبارزه است ــ و از برکنار کردن رژیم اسلامی ناتوان ماندهاند.
پیش از هرچیز دو بدفهمی را میباید برطرف کرد. نخست، خردهگیری حق کسانی است که انگشتی میجنبانند، نه آنها که زندگی خود را میکنند و مبارزه از نبود مانندهای ایشان در صحنه، بیقدرت شده است. این بهانه که مردم به حق به مخالفان اعتماد ندارند درست نیست. این مردم هستند که با مشارکت خود شرایط درست را برای مبارزه، برای حکومت، برای هرچه به امر عمومی ارتباط دارد فراهم میکنند. در نبود مشارکت مردم هرچه به امر عمومی ارتباط دارد با کمبود روبرو خواهد بود. دوم، شکست در مرحله قطعی میآید و هیچچیز در موقعیت کنونی ما قطعی نیست. مخالفان در شکست دادن جمهوری اسلامی موفق نشدهاند و جمهوری اسلامی هنوز برسر قدرت مانده است. ولی دست مخالفان چندان تهی نیست و دورنمای جمهوری اسلامی در شرایطی که از بحرانی به بحران دیگر رانده میشود چنان تیره است که از شکست مبارزه نمیتوان سخن گفت. مبارزانی هستند که به پایان راه رسیدهاند ولی آنان نیز با تغییر رویکرد خود میتوانند جانی ازنو بگیرند.
با اینهمه میباید پذیرفت که مبارزه پس از دو دهه و نیم نه درست بر راهی که میباید افتاده است، نه بسیاری نیروهائی را که میشد، بسیج کرده، نه اثری را که میبایست بر تحولات درون گذاشته است. در این سالها هرگروه گناه این ناکامی، نه شکست، را به گردن دیگران انداخته است ولی گناهکار اصلی را میباید در نگرش عمومی به سیاست، به مبارزه بطور کلی جستجو کرد.
برای کسانی که به دلایل سیاسی به ترک میهن گفته بودند طبیعیتر از این نمیبود که در تبعید نیز سیاستورزی کنند. آنها سیاسی بودند و سیاست برای بدست آوردن قدرت است. اما قدرت بکلی از دسترس بیرون بود و سیاستورزی که از عنصر قدرت تهی باشد همواره در خطر فرو افتادن به سیاستبازی است یعنی سیاستی که از شخص و گروه فراتر نمیرود؛ افراد و گروههائی بیشتر گرد خود میچرخند. بیرونیان برسر آنچه وجود نداشت با هم کار، و بیشتر مبارزه، میکردند. آنها تفاوت اصلی مبارزه از خارج را با مبارزه در درون درنیافتند. سرمشق لنین و گروه گوچک انقلابیش که سالها در تبعید کوشیدند حتا در ذهن راستگرایان نیز بود. اما کسی از خود نپرسید که لنین بی «جنگ بزرگ» و «قطار مهر و موم شده» به کجا میرسید؟ در شرایط ایران، یک دیکتاتوری مذهبی نفتی به رهبری گروهی که نه هیچ ملاحظهای دارد نه هیچ تکلیفی جز دربرابر خودش، و با توجه به اینکه هر سرنوشتی برای ایران کمخطرتر از شرایط روسیه 1917 یا عراق 2003 است تجربه لنین تکرار نشدنی بوده است. از این گذشته با توجه به آنچه برسر روسیه آمد بسیار خوب است که آن تجربه در ایران تکرار نشده است. لنین در فرصتی که داشت تکنیک رسیدن به قدرت را تکمیل کرد ــ همانکه مالاپارته ایتالیائی در بررسی تفصیلی خود از انقلاب اکتبر لنین و «راهپیمائی بهسوی رم» موسولینی، «تکنیک کودتا» نام نهاده است. لنین استبداد جامعه روسی را با نظام توتالیتری جانشین کرد که روسیه هنوز پس از 16 سال از زیر آوار آن بدر نیامده است.
ما در بیرون فرصتی داشتهایم و بهترین بهرهبرداری را از آن نکردیم. آن فرصت چه بود؟
مبارزه با جمهوری اسلامی برای جانشین کردن آن با نظام بهتری است ــ مگر برای کممایگان سیاستبازی که برایشان فرق نمیکند و میباید بهر ترتیب خودی بنمایند و بهرهای ببرند. جمهوری اسلامی زائیده شرایط سیاسی و فرهنگی دوران انقلاب بود، دورانی که بیش از همه زیر تاثیر دو دهه پیش از انقلاب قرار داشت. روشن است که با همان رویکردها و روحیههای دوران انقلاب، اگر هم برداشتن جمهوری اسلامی امکانپذیر باشد جانشین کردنش با سیاست و فرهنگ بهتر امکان نخواهد داشت. فرصتی که در بیرون به ما داده شد ــ به میلیونها ایرانی، در میانشان گلهای سرسبد جامعه ــ آن بود که سیاست و فرهنگ را بهتر کنیم و نمونه زندهای برای آینده جامعه بزرگتر ایرانی در درون، در محیط آزاد غرب بسازیم. چنانکه تجربه بیست و هفت ساله نشان داده است قدرت از دسترس ما بیرون بود ــ و نه از این جهت که ما نمیتوانستیم. آن رژیم و آن مردم اجازه نمیدادند گروهی از بیرون بیایند و حکومت کنند. ما حداکثر میتوانستیم یاور نیروهای درون باشیم.
رقابت سخت ما با یکدیگر برسر قدرت در واقع موضوعی نداشت. ما بهتر میبود رقابت را به زمینهای بارآورتر، به دگرگونی فرهنگ سیاسی و گفتمان، میکشاندیم ــ کاری که بیش از خود ایران در بیرون میشود کرد و چندگاهی است با تاخیر بسیار و نالازم بدان دست زدهایم. اگر قرار نیست ایران پس از جمهوری اسلامی، امتداد آن در صورت تازهای باشد، برای مبارزان بهتر آن میبود که سیاست از جاهای مقدماتیتر و بنیادیتری ورزیده شود.
جامعه ایرانی دوران انقلاب از نظر سیاسی ناخویشکار dysfunctional و از نظر فرهنگی سردرگم بود. بیاعتمادی محض، راه به آویختن خود به رهاننده میداد. مردمی که نمیتوانستند بههم اعتماد و تکیه کنند رهائی خود را در پیامبران دروغین میجستند. راهحلهای واقعی که نیاز به کار گروهی پیگیر و گسترده دارد مغلوب شعارهای آسان میشد. فرهنگ عمیقا خرافی و خشونتباری که در میان تجدد و سنت، آونگآسا از این گوشه به آن گوشه میرفت، در خدمت روحیه کاسبکارانهای که مذهبش هم معامله دعا و زیارت و عزاداری با بهشت است، به آسانی مصلحت حیاتی آینده را فدای سود عموما تصوری لحظه میکرد. سرامدان سیاسی و فرهنگی کمسواد و یکسره دلسپرده به سودای قدرت، هیچ پروائی از پیروی پائینترین عناصر اجتماعی نداشتند. سهم فریبدادن خود تنها اندکی از فریبدادن دیگران کمتر بود.
جمهوری اسلامی فرآورده چنان سیاست و فرهنگی است و هنوز از آن نیرو میگیرد. اگر مخالفان نیز در چنان حال و هوائی هستند در واقع به اردوی رژیم تعلق دارند ــ هرچه هم با آن مخالف باشند. مخالفت صفت کسانی است که از آن عوالم، از بدترینهای گذشته خود، بریدهاند.
بهرهگیری از فرصت به معنی آن است که چندگاهی سیاست را از پویش قدرت جدا کنیم و به گوهر آن بپردازیم که بهتر کردن مردمان و «شهر» ارسطوئی است. جداکردن سیاست از پویش قدرت به این معنی و در شرایطی که بهرحال دست کسی به قدرت نمیرسد، آرمانگرائی نیست که خردهگیرانی میگویند. سالم کردن فرهنگ و سیاست عین واقعگرائی است زیرا نه تنها آینده بهتری را برای همه ما نوید میدهد بهترین سلاح در مبارزه نیز هست. تنها در آن صورت است که توانائی بسیج نیروهای هرچه بیشتر و همکاری آن نیروها را بدست میآوریم. چنانکه اشاره شد مسئله اصلی ما کمبود اعتماد است و اعتماد را با دگرگون کردن سیاست ورزی میتوان تقویت کرد. چند سال دیگر میباید بر این بیست و هفت سال بگذرد که سترونی نگرش ما به سیاست آشکار شود؟ در خود ایران گروههای بزرگی از «غیرخودیها» در کوتاهی دست خود از قدرت و سیاستی که هرچه انحصاریتر و فاسدتر میشود، به سیاستسازی، روی آوردهاند. نشریات فراوان نوشتاری و الکترونیکی سرشار از بحثهائی است که فرهنگ سیاسی تازهای را در جامعه جاگیر میکند. ما در بیرون هیچ لازم نیست «سیاسی»تر از بهترین عناصر جامعه ایرانی باشیم که در بدترین شرایط دارند برای آیندهای متفاوت زمینهسازی میکنند. آنها ممکن است از ناچاری به سیاستسازی روی آورده باشند ولی مگر ما در بیرون کمتر ناچاریم؟
در بیرون میتوان بحث را با عمل درآمیخت ــ آن اندازه عمل که در هزاران کیلومتری میهن امکان دارد. در اینجا روی سخن با اسیران گذشته در هرطیف سیاسی نیست. از آنها میباید امید برداشت. ولی در صف مخالفان بسیارند بیدارانی که میدانند و تنها جسارتش را میباید پیدا کنند. اینهمه نگرانی از اینکه برای ما چه دارد و برای دیگری چه، برای هیچکس چندان چیزی نگذاشته است. اکنون زمان آن است که سیاستورزی را در سیاستسازی به خدمت گیریم که به معنی پیشبرد گفتمان تازه، همراه با رفتار سیاسی گشادهنظرانهتر و دورنگرتر است. در ایران فرایند غیرانسانی شدن جامعه به دست رژیمی که بدترین اشغالگران خارجی را به یاد میآورد میدان عمل را تنگ میکند. در بیرون آزادی هست: آزادی از بیم جان و نان (به هرحال هر کس بیمزاحمت از کمترینهای برمیآید،) از سانسور، و از همه بالاتر، از پویش قدرت. اما هنوز یک آزادی دیگر لازم است: آزاد کردن مبارزه سیاسی از کشمکش برسر شکل نظام سیاسی آینده ایران.
تمرکز دادن فعالیت سیاسی در اجتماع تبعیدیان برپادشاهی و جمهوری بزرگترین کوتاهی آنان بوده است. این تمرکز به اندازهای است که بهآسانی میتوان نیروهای سیاسی بیرون را به دو اردوی هوادار و مخالف پادشاهی بخش کرد. چپ و راست دیگر آنچنان خطهای جداکنندهای نیستند. یک نگاه گذرا به بیانیههای گروهها نشان میدهد که از اختلافات ایدئولوژیک گذشته، مگر در محافل پراکنده حاشیهای، چیز زیادی نمانده است. حتا همکاری با جناحهائی از رژیم عملا بیمعنی شده است زیرا آن جناحها خود را بیاعتبار کردهاند. از آنها میتوان استفاده ابزاری کرد، چنانکه خود آنان از مردم استفاده ابزاری میکنند ولی یکی شدن با، و بستن خود به، آنها درست نیست ــ تجربه بسیاری جمهوریخواهان از دوره رفسنجانی تا پس از خاتمی پشت سر ماست. حاد بودن موضوع شکل حکومت چنان است که کسی هم که پس از سالها پیکار برای حقوق بشر و زندان و اعتصاب غذا به بیرون میآید و در خود ایران اصلا در اندیشهاش نبوده، خویشتن را موظف میداند که پیش از هرچیز همرنگ پیرامون تازهاش شود و موضع آشتیناپذیر خود را برضد هواداران پادشاهی به عنوان جواز عبوری به محافل مورد نظر، اعلام دارد.
پایبندی به شکل حکومت و مبارزه برای آن و مخالف شمردن طرف مقابل حق هر کسی است و قرار نیست کسان در هیج شرایطی از این حق خود بگذرند ولی آیا میتوان جای مرکزی به این موضوع داد؟ از سخنان جمهوریخواهان بیشمار همین برمیآید، تا جائی که تناقض و بنبست را هم میپذیرند. آنها که جمهوریخواهی را تنها راه برقراری دمکراسی میدانند به تناقضی میافتند که پناهگاه بسیاری از سیاستگران ما شده است. اگر دمکراسی است که جمهوریخواه واقعی را از جمهوریخواه در نام جدا میکند پس معیار، دمکراسی است نه جمهوریخواهی؛ و اگر معیار دمکراسی است پس دمکرات غیرجمهوریخواه نیز هست، چنانکه هست و بسیار هم هست. این سروران میتوانند به جد جمهوریخواه باشند و با پادشاهی مبارزه کنند ولی لازم نیست خود را به سردرگمی، و بحث سیاسی را از معنی، بیندازند. آنها نیز که جمهوریخواهی را با دمکراسی یکی میشمارند بنبست ایدئولوژیک و سیاسی را به سرتاسر سیاست میگسترانند. بنبست ایدئولوژیک از آنجاست که جمهوریخواهان ضددمکراسی فراوانند، چه از نوع مذهبی، چه فاشیستی و شبهفاشیستی جهان سومی، و چه خلقی و شورائی بقایای کمونیسم و نمیتوانند نیروی یگانهای بسازند ــ گذشته از اختلافات اساسی در اقتصاد سیاسی یا رویکرد به رژیم که آنان را از یکدیگر دور میکند.
بنبست سیاسی از آنجاست که هر بیرون آمدن از قالبهای دوران پنجاه ساله پیش و پس از انقلاب را موکول به یگانگی جمهوریخواهان میکنند که چنانکه خود میپذیرند به دلیل مشکلات عملی و بویژه ایدئولوژیک ناممکن است. گستراندن بنبست به سرتاسر سیاست از آنجاست که بیگذار از راهبندان پادشاهی و جمهوری نمیتوان فرهنگ سیاسی تازهای بنیاد کرد. هنگامی که نیروهای قابل ملاحظهای در دو سوی طیف سیاسی نتوانند یک موضوع فرعی را از سرراه همرائی بر دمکراسی و حقوق بشر بردارند چگونه میتوان از فرهنگ سیاسی تازهای سخن گفت؟
در طیف هواداران پادشاهی همین اختلاف درامر دمکراسی و نقش رهبری فرهمند، بود و هست و به جدا شدن قطعی راهها انجامید و هیچ اشکالی ندارد. باورداشتن به پادشاهی برای مشروطهخواهان با دمکراسی یکی شناخته نمیشود ــ هرچند آنها میتوانند دستکم به همان اندازه به پادشاهیهای پارلمانی اشاره کنند که جمهوریهای پارلمانی موجود در جهان. مشروطهخواهان اختلاف خود را به نظر مردم واگذاشتند که روال دمکراسی است. بزرگترین ویژگی یک نظام سیاسی مدرن که میباید بدان برسیم آن است که اختلاف برطرف نشدنی در آن پیش نمیآید زیرا همگان قواعد بازی را قبول دارند و هر مشکلی با رای اکثریت و تن در دادن اقلیت بدان ــ اگرچه تا رایگیری بعدی ــ گشوده میشود.
این بهانه که پادشاهی در ایران پیشینه دمکراتمنش ندارد از سوی کسانی که به پیشینه هیج کدامشان نمیتوان چنان اتهامی بست، و بیست و هفت هشت سال پیش تا فرصت (و قدرتی) یافتند به چنان زیادهرویها افتادند، به رسیدن به فرهنگ سیاسی امروزین کمکی نمیکند. هیچ لازم نیست از کسان توبهنامه و اعترافنامه خواسته شود (چه کسی در چنان موقعیتی است که به گفته عیسی سنگ اول را بیندازد؟) آنچه ضرورت دارد رویکرد و رفتار متفاوت است، نشانهای از درس گرفتن از گذشته، گذشتة همه. ما برای دادرسی و پاک کردن حساب و انتقامجوئی کار نمیکنیم. مصالح بزرگتری در میان است. بهترین فرا آمدی outcome که از این دوران تیره و تار و خونبار میتوان انتظار داشت آن است که همین نسل گناهکار و قربانی بتواند، پیش از کنار رفتن ناگزیر از صحنه، به قول جویس در «یولیسس» از تاریخی که کابوس اوست بیدار شود.
گره را میباید در کورترین نقطه آن گشود؛ بدترین مخالفان میباید برسر آنچه خیرعمومی را دربر دارد، برسر دمکراسی و حقوق بشر، توافق و همسوئی کنند ــ هرکدام در مسیر خود. این نمیشود مگر آنکه دست از گریبان یکدیگر برداریم. دمکراتهای درون برای دگرگون کردن فرهنگ سیاسی ایران از شکل حکومت یا رویدادهای تاریخی آغاز نمیکنند. کوشش آنها بر اینست که نگرش و گفتمان تازهای جابیفتد. در بحث نظری سهم ملاحظات سیاسی در نوشتههای آنان کمتر از بیرونیانی است که به اندازه آنها نیز به صحنه اصلی نزدیک نیستند.
در حالی که قدرت، سهل است، بازگشت به ایران نیز آرزوئی هنوز دستنیافتنی است نمیباید اولویت را به بحثهائی داد که جایش در انتخابات مجلس موسسان و همهپرسی برای پیشنویس قانون اساسی است. چنان سرگرمیهائی ما را از پرداختن به اصل موضوع بازداشته است. پس از بیست و هفت سال تازه درمییابیم که لیبرال دمکرات یا سوسیال دمکرات یا چپ و راست میانهایم. ولی هنوز مشروطهخواهانی داریم که از صفت لیبرال دمکرات رم میکنند، و سوسیال دمکراتهائی داریم که منکر خاستگاه دمکراسی لیبرال در فلسفه سیاسی خود هستند. اصطلاحات به فراوانی روزافزون بکار میروند ولی معنی آنها هنوز کاملا پذیرفته نشده است. ملاحظات سیاسی، و تاکتیکی اندیشیدن، به تنگی دید حتا در فراخترین موضوعات میانجامد. یک سال و نیمی پیش فراخوان ملی رفراندم از ایران انتشار یافت. این فراخوان تنها بر بحث اصلاحپذیری رژیم نقطه پایان نگذاشت و نقشه راهی برای مرحله گذار از جمهوری اسلامی و گزاردن قانون اساسی تازهای برای ایران، بیخشونت و در فرصت کافی با مشارکت همه، بیاستثنا، پیش ننهاد. در جملات کوتاه آن زمینه واقعی سیاست در فضای آزاد شده از آن تاریخ کابوس نشان داده شده بود: مبارزه ما برای دمکراسی و حقوق بشر و میثاقهای اعلامیه جهانی است نه آنچه در این بیست و چند سال وقت ما را گرفته است، نه بر سر چپ و راست و پادشاهی و جمهوری و اصلاح یا سرنگونی جمهوری اسلامی؛ معیار ما دمکراسی است چنانکه در آزادمنشترین جامعهها عمل میشود. پس از چنان فراخوانی، آنهم از سوی چنان کسانی، کمترین انتظار آن میبود که دیگران دستکم به مخالفت و مبارزه برنخیزند. اما از نکتهگیریهای بیتوجه به متن گرفته تا اشاره به پشتیبانان آن و تا اتهام هواداری امریکا از رفراندم، هرکس دلائل خود را یافت تا «نگذارد.»
دلسرد کنندهتر از همه، امضا کنندگان متن نیز در رفتار و سخنان خود نشان دادند که به این اقدام که هر صورتی بیابد یکی از راهشمارهای دگرگونی فرهنگ سیاسی ایران است، جز به عنوان یک حرکت تاکتیکی در رابطه با انتخابات نمینگریستهاند. چشمها چنان به پیشپا مینگرند که گستردهترین افقها نیز نادیده میماند.
دو نسل ایرانیان در جنگی با یکدیگر، ایران را به چنین مغاکی انداختهاند. درهای که آنها را از هم جدا میکرد پرنشدنی مینمود. ولی این دره هر روز با پیکرهائی در کفن پوشیده شده پرمیشود و نسل تازه ایرانیان از روی آن، از روی اختلافات و دشمنیهائی که روزگارشان سرآمده است، خواهد گذشت. چه بهتر که بازماندگان، خود از این دره بگذرند و به هم برسند.
|