همانجایی که کوه از دور دست پیداست
نمیدانم که کوه است آن
ویا ابری بسان نیلی دریاست
بروی پهنهی البرز
همان که هم قرین ماه و پروین است
همان جایی که مهر پارس آیین است
که از عشق دماوندش
بکرده پرچمی بالا
به رنگ هم خزر هم فارس
بدیدم ساز زیبایی
زآهن بود
وشاید یادگار آن تهمتن بود
بدست پیرمردی
هرمزی نامش
گرفته بود محکم همچو جان با چنگ و دندانش
که اینست یادگار کاوه و کورش
وطرحی روی چنگش بود
خزید آرام
خواب آلوده
سرمست
غرق در رویا
سوال کنجکاو من
که طرح روی چنگ تو چه هست و
قدمتش چند است
دهان بگشود
همچون چنگ
با آهنگ
به گوش منتظر
که کهنه پوستین است این
همان که پرچم ایران زمین است این
نوشتهای به رو دارد که پندار نکو باید و
کردار نکو باید
و گفتاری چنان مهر و
ناهید پاک میباید
چنین برگفت آهنگر
نبودم خواب
که مه بر من همی این قصه را میگفت
زدریا گوهری میسفت
به اینجایی که میبینیم
نهنگی خفته و بیدار
میان آب
بگردش موجها بیتاب
زخاک هرمز است
قشم است
حرا دارد
به نام بوعلی سینا
خلیج فارس را ایندم
نگهبان است
کنام پاسداران است
ز قلب پاک ایران است
که از دریای ایران پارس
جزیره همچو موج آمد
کنار ساحلش آرام شد
ایندم
کران اندر کران داده
رنگ
بر آسمان داده
هزاران سرو آزاده
در این وادی بیاسودند
بریخت آرام مه نورش
بروی قلب آن خاک کهن
در پرتوش آرام شد یکدم
بشد همخوابه خورشید
به شب خاموش
تا بر مه بگیرد گوش
مه آندم زد کنار آن ابر
آن تن پوش
که از زیبائیش گویی
زمین و آسمان مدهوش
در آن روئا تمام کهکشان
با گوشهای چون ستاره
گوش با مه بود
هزاران قصه زان لبهاش
در ره بود
و می بارید نورش دم به دم بر
باور دنیا
بله مه قصهاش این بود:
بکشته برزگر سروی
و خود در خواک خوابیده
درختش را بسنجیده
که تا ایندم چه آرد بر
همان که روح او همسایه ماه است
مهاجر کوکبی اینجاست
در راه است
تو میبینیش با ذهنت
چو بزدایی غبارش را
به دست من پیامی داد:
که من ماهم
زشب تا صبح در راهم
رسم بر هر که میخواهم
برم پیغام بر هر کس
از زمین و آسمانها هم:
درختی ریشه در خاکی
تو را اینجا وطن باشد
نه همچون قایقی سرگشتهای بازیچه بادی
چه شیرین بود گفتارش
که من تا صبح نیاسودم
هزاران راه پیمودم
همه در فکر او بودم
کلامش تا نویسم شب
بروی کوه و هم جنگل
درون ریشه هر نخل
بروی باور هر سرو
بروی این خلیج فارس و البرزش
ویا آن شاخسارانی
که گهگاهی
در آغوشم کنند نزدیک
شکوه حس و جان این سخن
حک گشته بود یکسر
ترا اینجا وطن باشد
درختی ریشه در خاکی
نه خود چون قایقی سرگشتهای بازیچه بادی
صحر خاموش
چون کاوه
برزگر دیرین
و حرفش همچو آهن ماند
چه مطبوع آرمیدند
در کنار هم
مه و برزگر و آهنگر
و قلب سرو با آن گفته
در اعماق
چنان ریشه رفته تا درون خاک
زمان بگذشت
خزان آمد زمستان شد
بهار آمد و تابستان
همچون سایه دیوار
بروی سرو
گاهی آفتابی بود
ایندم موسم باد است
و زو زو میکند هر سو
کنار سرو
بگوشش گفت با طعنه
که آزادی
و اگر اکنون تو را این باور است اینجا
چرا با من نمیآیی
که دنیای دگر بینی
ز صحرا قاصدک چینی
و قایقها بری با خود
بر آشفت آندم احساسش
تکانی خورد
جنبان شد
بپیچید باد در چشمش
گهی آن سو
گهی این سو
که گویی جوجهای پرواز کردن را بیاموزد
دلش در خاک محکم بود
و ریشه در میان بهترین خاک آدم بود
تقلا
دست و پا میزد
به تشویق وزیدن
در بناگوشش
بگفت:
ای باد
زمن بگذر
که قلبم اندر این خاک ست
که عشقم بر وطن پاک است
که سینه بهر آن چاک است
زمن بگذر
که دل کندن نمیدانم
و مرکب را نمیرانم
ودر این خاک میمانم
دوباره گفت :
آزادی
ولی قلبت ترا در بن بنموده
بشو یک لحظه آسوده
رها کن جسم را از قلب
ببر ریشه که تا گردی تو آزاده
چه دل بر کهنگی دادی
قوی شو همچو من طوفان بر پا کن
سفر بر عمق دریا کن
که مروارید مییابی
گردبادی نمایان شد
که کوه از دود پنهان شد
در آندم ابر گریان شد
بریده سرو از ریشه
ببردش همچو اندیشه
برفته جسم بی روحش
بدست باد تا غربت
همانجایی که خاکش از وطن دور است
که من ماهم
در آنجا ماه کم نور است
و بر آن سرو چون گور است
وچشمش چشمهای شور است
که میجوشد و میگویید:
چه سرد است خاک این وادی
چه دور از گرمی و شادی
همه بازیچه بادی
قدم اینسوی بنهادی
محبت را نمیدانند
ز احساس قصه میخوانند
عنان پول میرانند
طمع را جاودان خوانند
و خود مانند تندیسی
به این احساس
به این آوا
به پروازی
چنان عاشقی شیدا
دوباره روح او برگشت
به جسم و ریشهاش پیوست
چو موج بر ساحلش بنشست
و می تابید مهتابش
به زیبایی بر آن دشت
به روی کوه اطرافش
دوباره از خزر تا پارس
خلیج فارس همچون آبی بیدار
بکرد دیدار
سوار قایق فکرش
به دریای وطن آمد
که روی خاک خود ماند
چو بلبل شعرها خواند
چنان سرو آزاده
نهنگ آندم ندا در داد
خروشی از حرا سر داد
به شیرین بانگ با فریاد:
تو را اینجا وطن باشد
درختی ریشه در خاکی
نه خود چون قایقی سرگشتهای بازیچه بادی
دخت جنوب
تابستان 1385
|