اعدامهای سال 67 ادامه بگیر و ببندها وکشتنهای سال 60 به بعد و اعلام جنگ مسلحانه و درگیریهای خیابانی و سالهای غلبه بخشی از نیروهای انقلاب بر بخش دیگر بود. «هفت سال قحطی و خشکسالی» که چشمها دیگر در انتظار رسیدن «هفت سال نعمت و فراوانی» از پس آن، از چشمخانه بیرون زده است!
گیتا علیشاهی دخترک جوانی که در آن بگیر و ببندها و داد و بیدادها بدست مأموران گشت و امنیتی حکومت اسلامی گرفتار شد. گفته میشد «تودهایست»، گفته میشد؛ (در فضای سورئالیستی که بسر میبریم مرزهای افسانه و واقعیت گم است) سر و ظاهر و کفشهای ورزشیاش موجب برانگیخته شدن شک مأموران و باعث دستگیریش شده بود. گفته میشد؛ ظرف 24 ساعت تیربارانش کردند. گفته میشد؛ در هنگام تیرباران فریاد میزد؛ «زنده باد خمینی!» گیتا میتوانست بماند و در سال 67 تیرباران شود، اما این که آیا هنوز هم با فریاد «زنده باد خمینی» جان میباخت، نمیدانیم! و یا چنانچه جامعه از منش، فرهنگ و ساختار سیاسی دمکراتیک برخوردار و در خود ظرفیت جذب و هضم اندیشهها، برنامهها و رفتار انسانها را داشت، آیا آنگاه گیتا محکوم به مرگ میشد؟ بیتردید نه!
فرج سرکوهی امسال به مناسبت سالگرد آن جنایت بزرگ مطلبی نوشت که برای سامانهای به نام «گذر» بود. اما دلش میخواست که این مطلب در «جائی» ـ که منظورش تلاش بود ـ به قول خودش «کتبی و ثبت» شود. مطلب را خواندیم و تصمیم به درج آن گرفتیم. «تلاش» معمولاً بسیار به ندرت به درج مطالب تکراری میپردازد، تنها در هنگامی که آن مطلب حامل نکتهای اساسی و بیدارکننده باشد، حتا اگر آن نکته در لابلا و در سایه حرفهای بیهوده و حتا بعضاً گمراه کننده قرار داشته باشد. تلاش هرگز به دنبال تسهیل و هموار کردن مصنوعی راه خوانندگانش نبوده است. به ویژه آن که راه رسیدن به مرحله «والائی» در «سیاست، جامعه و اخلاق» برای ما به هیچ روی یکدست و هموار نیست.
سرکوهی در این مطلب به درستی نشان داده است که جنایت، جنایت است و سکوت روشنفکران در برابر هر جنایتی پیش از آن که اصل فوق را خدشتهدار کند، یا شکی در بزرگ بودن آن جنایت وارد سازد، تردیدی است بر استحکام اخلاقی و وجدان بیدار و حساس روشنفکری در برابر ظلم بر انسان و برعلیه ظلم برخاسته از انسان. اما نکته بیدار کنندهتر این مطلب، طرح این پرسش اساسی است که جامعه روشنفکری ایران «چرا» در برابر این جنایت بزرگ، برخلاف جنایتهای دیگر در گذشته، سکوت کرد؟ معنای این سکوت چیست؟ آیا تعلل است؟ آیا سرگشتگی در یافتن ردپای آنکه باعث شد؟
البته فرج سرکوهی سعی کرده است با طرح مسائلی از جمله «بیاعتمادی » روشنفکری به «جامعه سیاسی» به دلیل اشتباهات یا به گفته وی؛ « شکست سازمانی، سیاسی.... همه سازمانهای اپوزیسیون از دهه 60 به بعد....» پاسخ این پرسشها را نیز خود بدهد و در این سعی سخنانی گفته و زمینه چینیهائی کرده است که میتوان در عدم درستی و مخالفت با آنها سخن بسیار گفت و سر و صدا بسیار به راه انداخت ـ امری که به نظر ما نویسنده مقاله از آن چندان ناخرسند نیست ـ و حسابهائی را با هم تسویه کرد، نان بیهوده به گروهی قرض داد و همان را از دستهای دیگر دریغ نمود. سهم گروهی را اندک و در تأثیر آن دیگری بزرگنمائی کرد. علیرغم همه اینها ـ و کم وکاستیهائی در نگرش نویسنده به بسیاری مسائل از نظر ما ـ اما نمیتوان بر امر مهمی که فرج سرکوهی در عمل زمینه طرحش را با این مقاله فراهم آورده است، چشم فروبست؛ «قربانی کردن گاو مقدس دیگری» و شکستن تابوئی دیگر در جامعه فرهنگی سیاسی و روشنفکری ایرانی اینکه؛ وظیفه ما تنها محکوم کردن جنایتها نیست، بلکه سختتر و مهمتر از آن تعمق در ریشه و زمینههای حودث و تکرار آنهاست و این که سهم هرکس در بازتولید این زمینهها چیست؟
در شرایطی که حاکم شده بود و همه در پیدایش آن سهیم بودند ( و برخلاف نظر آقای سرکوهی، بیشتر از همه همان روشنفکران سیاستزده سالهای پیش از انقلاب اسلامی، و سیاستستیز بعد از آن که معلوم نیست چرا ایشان در اعطای «کارنامههای درخشان» به آنها این همه دست گشاده دارند؟ قصه را نمیشود از وسط آغاز کرد !) به گیتا علیشاهی و همنوعان وی ـ همنوعان بسیاری از ما و آقای سرکوهی ـ در آن «هفت سال» خونین که رد آن هنوز تا به امروز میکشد، فرصت داده نشد در بلوغ فکری خود، به چنین پرسشهای اساسی بیاندیشند و چارهای بییابند. و روشنفکری ایران، به نظر میآید، هنوز از رعشه و خورهای که از شنیدن فریاد گیتا علیشاهی و آن هزاران تن اعدامی سال 67 و سالهای پیش و پس از آن بر وجدان و جان خود احساس میکند، بیرون نیامده است. باید هنوز در انتظار سالهای نعمت و فراوانی چشم به راه ماند!
|