Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
 

آیندة پفرخطر دمکراسی

ژان ـ فرانسواژول : ترجمه عزت الله فولادوند
 

«سیاست از سوئی تابع قانون نتایج ناخواسته است و از سوی دیگر تابع احتمالات بعید» این جمله ایست از نوشته ژان فرانسوا رول، ترجمه مترجم خوب ما عزت‌الله فولادوند که در مجله «بخارا» شماره 53 درج شده است. ما این مقاله را که علاوه بر داشتن درس‌هائی مهم، با بستر اصلی بحث‌های این شماره تلاش هم‌خوان است و به توضیح آنچه ما در گفتگوهای خود با سخنگویان جریان‌های مختلف سیاسی سعی کرده‌ایم به زبان آوریم، یاری می‌رساند، پس آن را با اجازه آقای سردبیر بخارا ـ علی دهباشی ـ در اینجا نقل می‌کنیم. نویسنده درستی عبارت فوق را با تکیه بر بسیاری از فاکت‌های مختلف تاریخی نشان داده است. البته بسیار نادرست خواهد بود که از این عبارت برداشت بی‌عملی نتیجه شود. یعنی با این برداشت که نتایج عمل سیاسی ما و آنچه که بعدها در اثر احتمالات خارج از کنترل ما تحمیل خواهد شد، در عمل خود را به بی‌عملی و فلج محکوم کنیم ـ آنچه که امروز مبتلا به بخش بزرگی از نیروهای مخالف جمهوری اسلامی شده است ـ بلکه برعکس آنچه در بیان پنهان این عبارت نهفته است؛ احساس مسئولیت و بکارگیری خرد و هوشیاری هرچه گسترده‌تر نسبت به عمل سیاسی و دوری‌جوئی از خوشبینی و چشم‌بستن بر ماهیت روش‌ها و راه‌هائی است که بعدها ما را در برابر عمل انجام شده با نتایج ناخواسته قرار می‌دهند. در تجربه‌های تاریخی ما چنین مواردی کم نیستند؛ همین انقلاب اسلامی و نتیجه ناخواسته آن یعنی حکومت دینی! حشمت رئیسی به درستی در یکی از سخنرانی‌های خود بر این نکته تکیه کرد؛ که اگر جامعه سیاسی ـ روشنفکری ما در دهه‌های پیش از انقلاب نسبت به ماهیت آنچه که می‌کرد و می‌گفت آگاه بود در برابر گفته‌ها و تبلیغات کسانی چون آل‌احمد، شریعتی، خمینی و... از خود احساس مسئولیت و هوشمندی نشان می‌داد، آیا اساساً چنین می‌شد که امروز شده است؟ آیا اگر امروز ما در برابر طرح‌ها و برنامه‌های ماجراجویانه‌ای که در خود عناصر قوی ازهم‌پاشیدگی کشور را حمل می‌کنند، نه تنها ایستادگی نکنیم، بلکه تنها از سر ستیز و دشمنی با حکومت اسلامی و از روی احساس و بی خردی با آنها همراه شویم، آیا فردا آن نخواهد شد که ایرانیان در گروه بزرگتر و اکثریت مطلق خود از آن بیزارند؛ یعنی جنگ و خونریزی داخلی یعنی تکه پاره شدن کشور و ملت چندین هزار ساله‌امان؟


ژان ـ فرانسوا ژول
ترجمه عزت‌الله فولادوند


آیندة پفرخطر دمکراسی

رئیس جمهور کنونی لهستان، الکساندر کواس‌نی‌یوشکی(1)، تا همین اواخر یکی از ماموران مخفی دستگاه کمونیستی و طرفدار اتحاد شوروی و همدست ژنرال یاروزلسکی بود. ولی اکنون هنگامی که می‌خواهد در پایتخت خطاب به هموطنان سخن بگوید، در میدان رانلد ریگان سخنرانی می‌کند، روبروی ساختمان عظیمی به سبک معماری زمان استالین که قبلا اداره مرکزی حزب کمونیست بود و امروز بورس ورشو است.

سیاست از سویی تابع قانون نتایج ناخواسته است و از سوی دیگر تابع قانون احتمالات بعید. چیزهایی که پانزده سال قبل هیچ فیلم‌سازی که در بارة آینده فیلم‌های علمی تخیلی بسازد جرأت نداشت به مردم عرضه کند، اکنون نه تنها به حقیقت پیوسته‌اند، بلکه پیش پاافتاده شده‌اند. پیش‌چشم خود ما تاریخ با طنزهای تلخ و شیرین آنچنان میان‌بری زده است که امروز می‌توان به دلایل قوی به آیندة دمکراسی ابراز خوش‌بینی کرد. آدمی به این وسوسه دچار می‌شود که واقعا باور کند قرن بیستم اگر نگوییم با پیروزی دمکراسی، دست‌کم با تغییر جهت عمومی بشر به‌سوی دمکراسی پایان یافته است.

البته من کاملا با خوش‌بینی موافقم، اما به یک شرط: که همیشه به یاد داشته باشیم که قانون احتمالات بعید ممکن است در جهت معکوس نیز با سرعت هرچه تمامتر به کار بیفتد. در پایان قرن نوزدهم محال بود کسی پیش‌بینی کند که قرن بیستم به جنگ توتالیتاریسم خواهد افتاد. حتی خود اصطلاح «توتالیتاریسم» به معنای واقعیتی که در تاریخ هرگز به تجربة بشری نیامده بود، هنوز وجود نداشت.

حساب ساده‌ای که گذشت زمان را به بخش‌های یکصد ساله تقسیم می‌کند مصنوعی است و بهتر است رها شود. در چشم‌انداز واقعی تاریخ، قرن نوزدهم، چنانکه بارها گفته شده، از 1815 تا 1914 به درازا کشید، و قرن بیستم از 1919 تا 1989.

پس از آشوب‌های ناشی از انقلاب کبیر فرانسه و عهد ناپلئون، اروپا از 1815عملاً تا پایان قرن ثبات داشت. البته جنگ و انقلاب و کودتا هنوز بود، ولی در همة کشورهای اروپایی دمکراسی در جهتی افتاده بود که پیوسته سرعت گام‌هایش بیشتر می‌شد. از جمله بود: تعمیم فزایندة حق رأی و نمایندگی در انتخابات، حق عضویت کارگران در اتحادیه‌ها، آغاز سیاست‌های رفاه اجتماعی، آزادی بیان و آزادی رجوع به مراجع قانونی، استقلال فرهنگی، تضمین حقوق فردی در برابر خودسری‌های دولت، با سواد شدن توده‌ها و گسترش آموزش و پرورش. از همان زمان، دمکراسی آمریکا به روایت [دولتمرد و متفکر سیاسی فرانسه] توک ویل، سرمشقی برای اروپا معرفی می‌شد. مستعمرات سابق در آمریکای لاتین به آزادی دست یافتند، گرچه مراحل بعدی تاریخشان پر هرج و مرج و آشوبزده از کار درآمد. حتی روسیة تزاری آهسته آهسته لیبرال‌تر می‌شد. اگر در 1900 از ناظری بی‌طرف در بارة آینده سئوال می‌شد، او بدون شک با توجه به کلیة دلایل پیش‌بینی می‌کرد که قرن بعد شاهد گسترش فزایندة دمکراسی خواهد بود.

ولی چنین نشد. در سال‌های پس از جنگ جهانی اول، رژیم‌هایی از نوع کلی «توتالیتاریسم» به وجود آمدند که تا آن روز بی‌سابقه بود: بلشویسم در 1917، فاشیسم در 1922 و نازیسم در 1933. وقتی می‌گوییم «تا آن روز بی سابقه»، مقصود این است که رژیمی کاملاً ممکن است غیردمکراتیک باشد، ولی توتالیتر نباشد. حکومت‌های سلطنتی اروپائی در دوران پادشاهان مطلق‌العنان، دولتشهرهای یونان باستان با هنگام فرمانروایی جباران، حکومت دولتشهرهای ایتالیا در رنسانس ـ همه دیکتاتوری بودند، اما توتالیتر نبودند. در یکایک این ساختارهای سیاسی، اقتصاد عمدتاً مستقل بود و حتی بالاترین مصدر اقتدار از شمول موازنة قوا و نظارت فئودالی یا ناحیه‌ای یا مذهبی یا حقوقی یا دانشگاهی خارج نبود. پژوهش علمی، تحقیق فلسفی و خلاقیت هنری تقریباً بی‌هیچ شرط و قیدی آزاد و اختیاری بود. هرجامعه‌ای به راه خود می‌رفت.

در مقابل، رژیم توتالیتر ذاتاً و مطابق تعریف به معنای سرپنجه‌ای آهنین است که سیاست و اقتصاد و فرهنگ را به سود اقلیتی حکومتگر و خودگماشته در انحصار می‌گیرد. این رژیم انحصارگر نیازمند دستگاهی با نیروی محرک ایده‌ئولوژی برای سرکوب آزادی فردی و نابودی فرهنگ است. ریشة هر توتالیتاریسمی یک «ایده» است. این زیرساخت ایده‌ئولوژیک و ناکجاآبادی یکی از عجیب‌ترین ویژگی‌های همة توتالیتاریسم‌ها، یعنی حذف فیزیکی مردم خود کشور ذیربط، را روشن می‌کند. به محض اینکه عملی شدن «ایدة» بنیادی توتالیتاریسم دور از واقعیت و غیرممکن از کار درآید، آن اقلیت حکومتگر و خود گماشتة گناه شکست را به گردن عناصر «ناسالمی» می‌اندازد که تقصیرشان تعلق به نژاد یا طبقة اجتماعی خاصی است، و سپس شروع به «تصفیة» میلیون‌ها مردم بیگناهی می‌کند که حتی از مخالفان سیاسی هم نیستند.


ایده‌ئولوژی مرده و زنده

ظهور رژیم‌های توتالیتر در اروپا و بیشتر آسیا و بخشی از آمریکای لاتین هرگز در مخیلة هیچ آینده‌شناسی در آغاز قرن بیستم نمی‌گنجید. از این‌رو، این فرض خردمندانه نیست که فروپاشی کمونیسم پس از 1989 حتماً به گسترش اقتصاد آزاد در همه‌جا و به دمکراسی به عنوان یگانه نظام سیاسی در جهان خواهد انجامید. چنین استنتاجی ممکن است امری قطعی از لحاظ منطق امور به نظر برسد، ولی گردش کار در قرن بیستم شاهدی است براینکه محرک عمدة تاریخ منطق نیست.

به این جهتً من در یکی از کتاب‌هایم در 1992(2) در برابر زیاده‌روی در خوش‌بینی و خیالبافی موضعی توأم با احتیاط اتخاذ کردم. درست است که برخی از کشورهای سابقاً کمونیست گام‌هایی در جهت آزادی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی برداشته‌اند؛ ولی کشورهای دیگر (و در رأس آنها روسیه) نه توانسته‌اند از پیامدهای گذشته کمونیستی خود فاصله بگیرند. روسیة هنوز در سلطة اقلیت حکومتگر یا «نومن کلاتورا»ی سابق است.(3) کشاورزی به دست استالین و جانشینان او و در نتیجة پیروی از رهنمودهای «علمی» لیسنکو(4) بکلی نابود شد، و هنوز احیا نشده است. حکومت قانون تقریباً وجود ندارد. اقتصاد بازار که در اتحاد شوروی نیز به طور اعلام نشده در کار بود، بصورت مافیایی کاروباری پفررونق دارد.

در کشورهایی که یا دیگر کمونیست نیستند یا، مانند چین، می‌خواهند از یوغ کمونیسم رها شوند، ایده‌ئولوژی ممکن است مرده باشد، ولی در عمل امکان ریشه‌کنی شیوه‌های به ارث رسیده از آن وجود ندارد. در مقابل، در کشورهایی که هرگز کمونیست نبوده‌اند، ایده‌ئولوژی از نو زنده شده است. از ویژگی‌های دهة 1990 تا 2000، کوشش بی‌پایان و ابتکارهای باور نکردی چپ بین‌المللی در کشورهای دمکراتیک برای پرهیز از پندگرفتن از شکست کمونیسم بوده است. البته حزب‌های کمونیست غربی ناپدید یا به حاشیه رانده شده‌اند و نام‌های دیگری برگزیده‌اند و نظریاتشات را تغییر داده‌اند. حزب‌های سوسیالیست یا سوسیال دموکرات با پذیرفتن اقتصاد بازار و خصوصی‌سازی آنچه ملی شده بود و آزاد کردن نرخ ارز، به میانه‌روی میل کرده‌اند. ولی حتی در کشورهایی مانند آمریکا و بریتانیا که حزب کمونیست همیشه کوچک و به لحاظ سیاسی ناچیز بوده است، مخالفان سرمایه‌داری و اقتصاد بازار همچنان در بحث‌های ایده‌ئولوژیک دست بالا را دارند. کسانی که در دسامبر 1999 در شهر سیاتل مانند چریک‌های شهری به خیابان‌ها ریختند، نشان دادند که بنای اعتراضشان به جهانی شدن بر جدل‌های ضدسرمایه‌داری و مستقیماً ناشی از خالص‌ترین صورت مارکسیسم است. موفقیت این گروه‌ها و سازمان‌های غیررسمی و شبه‌مذهبی و غیردولتی در عرصة ایده‌ئولوژی، از تنفری عامیانه از جامعة باز سرچشمه می‌گیرد که ضمناً منبع الهام آنهاست. رسانه‌های جمعی اروپا کمابیش همه با شعارهای آشوبگران همدل و همراه بودند و از شکست کنفرانس سیاتل استقبال کردند. اینجاست که به امری شگفت‌انگیز و متناقض‌نما برمی‌خوریم. کمونیسم از درون منفجر شد، ولی پندی که برخی از رهبران عقیدتی سرشناس و پرنفوذ از آن واقعه گرفته‌اند این است که سرمایه‌داری و، از آن بالاتر، لیبرالیسم محکوم است. (غرض از لیبرالیسم در اینجا البته همان معنای مراد در واژگان سیاسی سنتی اروپا، متضمن مفهوم مالکیت خصوصی و آزادی سیاسی و اقتصادی است.)

فهم پدیدة توتالیتاریسم ممکن نیست مگر با توجه به این تز که بخش مهمی از هر جامعه مرکب از افرادی است که در گفتار و کردار دیکتاتوری می‌خواهند: یعنی می‌خواهند یا خودشان دیکتاتور باشند یا حیرت‌انگیزتر اینکه تابع دیکتاتور باشند و به او تسلیم شوند. از این‌رو، دمکراسی همیشه با خطر روبروست. تاریخ هرگز شاهد پایان وسوسة توتالیتاریسم نخواهد بود، زیرا ریشة آن نه در فلان جبر یا موجبیت اجتماعی ـ تاریخی، بلکه در سرشت آدمی است. خود مارکس هم توضیحی برای مارکسیسم ندارد.


زیرنویس‌ها :
1 ـ Aleksander Kwasnieweski البته غرض رئیس جمهور لهستان چند سال پیش در زمان نگارش این سطور بوده است.(مترجم)

2 ـ Le Regain democratique.

3 ـ T.D.Lysenko (1976 ـ 1898). زیست‌شناس و متخصص کشاورزی، دشمن سرسخت دانش ژنتیک که در زمان استالین، دیکتاتور زیست‌شناسی آن کشور بود و با نظریه‌های عجیب و نادرست زیان فراوان به کشاورزی و پیشرفت علم در شوروی رسانید.(مترجم)

جستجو در سامانه

آثـار:
دکتر جمشید بهنام
دکتر محمدرضا خوبروی پاک

برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما