Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
 

جمهوری اسلامی، تحولات اخیر خاورمیانه و امنیت ایران

فرهاد یزدی
 

جمهوری اسلامی از روز نخست با مساله امنیت ملی ایران، با بی‌اعتنایی برخورد کرده است. عدم درک، جابجایی اولویت‌ها، نبود انعطاف، اعمال کینه‌های شخصی که در قالب “جهان‌بینی انقلابی“ خود را به نمایش می‌گذاشت و از همه مهم‌تر در نظر نگرفتن منافع ملی و واقعیت‌های موجود (در سطح کشور، منطقه و جهان)، عوامل ایجاد چنین وضعی بوده‌اند.

هر کشور برای گزینش سیاست‌های کلان، مانند سیاست‌های اقتصادی، اجتماعی، آموزشی، پدافندی، سیاست خارجی و... با دو پرسش اساسی روبرو است که باید بتواند پاسخ مثبت ارایه دهد. آیا آن سیاست‌ها در راستای منافع درازمدت ملی حرکت می‌کند و آیا با واقعیت‌های موجود مطابقت دارد؟ هرگاه هریک و یا هر دو اصل در درازای زمان به فراموشی سپرده شود، در بهترین حالت، منابع کشور به بیراهه رفته و در بدتربن حالت به نابودی آن واحد سیاسی منجر خواهد شد. به سخن دیگر، حرکت بر روی خطی خواهد بود که یک‌سوی آن هدردادن منابع ملی و در سوی دیگر از هم‌پاشی آن واحد سیاسی است. در هر حال دست‌آوردها، پایین‌تر از توان بالقوه خواهند بود.

منافع ملی، گام برداشتن در راستای هدف‌های ملی است که در کشورهای دموکرات با اراده ملی تعیین گردیده و اعمال می‌شود. استحکام همبستگی ملی (مردم‌سالاری ـ حقوق‌بشر)، تضمین یک‌پارچگی سرزمینی (ثبات و امنیت در داخل و در مرزهای کشور)، گسترش اقتصادی و ارتقای سطح زندگی (گسترش دانش، بهداشت، تسهیل عملکرد اقتصادی برپایه بازار...) اهم سرفصل‌ها می‌باشند. هرگاه منافع درازمدت ملی به دست فراموشی سپرده شود، خلا ایجاد شده با اولویت‌های جانشین، که در خدمت حفظ منافع و جاه‌طلبی‌های گروه حاکم درمی‌آید، پر می‌شود. به سخن دیگر امکان‌های کشور در راه ارضای خواسته‌های گروه کوچگی از جامعه درمی‌آید. این امر، به همبستگی ملی به شدت ضربه زده و از سوی دیگر، درگیری‌های داخلی برای دست‌رسی به قدرت را افزایش می‌دهد. هم‌زمان، باید واقعیت‌های موجود محاسبه گردد. یعنی توان ملی در رشته‌های گوناگون (اقتصادی، سیاسی، نظامی، فرهنگی...)، توان نیروهای موثر دیگر در منطقه و جهان، برآورد شود. در نهایت منافع ملی باید با واقعیات‌های موجود (که به طور دایم در حال دگرگونی هستند) تطبیق داده شود.

در حال حاضر که جاه‌طلبی رژیم و ستیزه‌جویی با جهان پیش‌رفته، بسیار فراتر از توان و مرزهای کشور رفته است. واقعیت این است که ایران کشوری است از نظر اقتصادی و نظامی ضعیف و از دید سیاسی منزوی و بدون پشتیبان قابل ‌اعتماد. اجتماع این کشور بشدت درهم‌ریخته و همبستگی ملی در حال ازهم‌گسستگی است. گروه حاکم برسر تقسیم و برسر نحوه حفظ قدرت، دارای نظرات متضاد هستند. نقاط ضعف و ضربه‌پذیری کشور، از دید نیروهای رقیب پنهان نیست و هر روزه با شدت بیش‌تری مورد بهره‌برداری آن نیروها قرار می‌گیرد. کابوس جنگ و امکان تجزیه بر آن سرزمین سایه افکنده است.

ایران نیاز به آرامش در داخل جامعه، کشور و منطقه دارد تا بتواند بخشی از قابلیت‌های انسانی و طبیعی خود را بهره‌برداری کرده در راه پیش‌برد سطح اقتصادی، ایجاد کار، بهبود حقوق فردی، استحکام ریشه‌های دموکراتیک در سطح جامعه و دولت گام بردارد. در نهایت ایران می‌تواند امیدوار باشد که در سایه چنین آرامشی تفاهم و امنیت ملی آن به درجه‌ای برسد که امکان برداشتن گام‌های بعدی فراهم شود.

اما رژیم حاکم برایران، در سیاست خارجی خود در جهت عکس گام برمی‌دارد و به عاملی در راه تشدید بی‌ثباتی و آرامش، تبدیل شده است. نگاهی براوضاع منطقه و دگرگونی در سطح خاورمیانه، که در چند ماه گذشته شتاب بیش‌تری بخود گرفته است و کنش و واکنش ایران، در این جا لازم است.

در همسایگی ایران، عراق با 1906 کیلومتر مرز مشترک، هر روز عمیق‌تر در یک جنگ داخلی فرومی‌رود. امروز کردستان عراق در حقیقت به عنوان یک کشور مستقل همراه با دولتی مستقل عمل می‌کند. با وجودی که در دولت مرکزی عراق مستقر در بغداد شرکت دارد، دارای پرچم مشخصی است که به جای پرچم دولت مرکزی، در سراسر کردستان، افراشته است. امور داخلی در دست حکومت کردستان و نه دولت مرکزی عراق است. دارای ارتش و نیروی انتظامی ویژه خود است که پاسخگوی دولت مرکزی نیست. با وجود این، کردستان عراق یک‌دست نیست و گروه‌های مختلف در آن برای کسب قدرت در رقابت با یک‌دیگر هستند که می‌تواند به برخورد میان آنان نیز بی‌انجامد. از یاد نبریم که چندین برخورد مسلحانه مهم، بین دو گروه اصلی کردها در عراق در چند سال گذشته درگرفته است. با درنظر گرفتن تحولات داخلی در کردستان و عراق، امکان شرکت فعال کردها در حفظ یکپارچگی عراق در آینده کم است.

بازمانده سرزمین عراق، کمابیش 80 درصد باقی‌مانده جمعیت آن کشور را دربرمی‌گیرد. این بخش از جمعیت نیز درگیر جنگ داخلی بین گروه‌های متعدد است که بر مبنای وفاداری مذهبی و قومی دسته‌بندی شده‌اند. حتا در میان گروه‌های شیعه و یا سنی، برای دست‌یافتن به قدرت، اختلاف به اندازه‌ای شدید است که هر از گاه به برخورد مسلحانه، میان آنان می‌انجامد. نیروهای ارتش و شهربانی دولت مرکزی عراق، به طور دایم مورد حمله قرار می‌گیرند و هر روزه مقداری تلفات می‌دهند.

جمهوری اسلامی که از مداخله نظامی آمریکا در عراق و امکان برقراری نوعی حکومت مردمی در آن سرزمین به وحشت افتاده بود، همگام با دیگر نیروهای مخالف مانند سنی‌ها که آماده تسلیم قدرت به اکثریت شیعه نبودند، در روزهای نخستین با احتیاط و به تدریج با تمام توان، در بی‌ثابتی آن سرزمین کوشید. بی‌ثباتی در کشور همسایه، مساله‌آفرین است تا چه برسد به جنگ داخلی. در این سیاست جمهوری اسلامی در راستای افزایش بی‌ثباتی در عراق، منافع ملی فراموش شده بود.

شواهد بر وخیم‌تر شدن وضعیت عراق اشاره می‌دارند. نمی‌توان آینده عراق را بر مبنای الگوی لبنان که پس از چندین سال جنگ داخلی به نوعی تفاهم دست یافتند ارزیابی کرد، یا به مانند الگوی هندوستان پس از استقلال، که براثر جنگ‌های مذهبی، با انبوهی کشته و زخمی، منجر به تجزیه آن کشور گردید. به نظر می‌رسد که نفوذ جمهوری اسلامی در آن کشور رو به افزایش است که معنای آن فرورفتن هرچه ژرف‌تر در مرداب درگیری‌های داخلی در عراق است. قدرت‌های دیگر ذینفع در آن کشور، از آن جمله، عرب‌ها و سنی‌مذهبان که از افزایش نفوذ ایران و شیعه خرسند نیستند، بر مخالفت خود خواهند افزود. آنان برای دست‌یابی به منافع سیاسی، از این که ایران را هرچه بیش‌تر درگیر اوضاع عراق کنند، و احساسات عربی در برابر ایرانی و شیعه را تحریک کنند، نیز ابایی ندارند. گروه‌های وابسته به جمهوری اسلامی که در حکومت عراق شرکت دارند، برای جاافتادن در آن جامعه و نمایشی از استقلال خود، ناچار خواهند شد که در حالی که از کمک‌های مالی، سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی بهره‌مند می‌شوند، فاصله خود را با سیاست‌های اعلان شده از سوی جمهوری اسلامی افزایش دهند. دولت مرکزی عراق با وجودی که گروه‌های متمایل به ایران در آن نقش تعیین کننده دارند، خواستار بر قراری نظم و آرامش در کشور است که با سیاست‌های جمهوری اسلامی مغایرت دارد. اگر نیروهای آمریکایی امروز عراق را ترک کنند، نه تنها دولت مرکزی سقوط خواهد کرد بلکه درگیر شدن یک جنگ تمام‌عیار داخلی، تردیدناپذیر خواهد بود. با گذشت زمان گروه‌های بیش‌تری که در میان آنان شیعه‌ها، با وجود چند دستگی میان خود، نقش موثر خواهند داشت، در مخالفت با جمهوری اسلامی در عراق سر برخواهند داشت. مشکلات ایران در عراق رو به افزایش است.

حمایت مالی، سیاسی و از همه مهم‌تر تسلیحاتی جمهوری اسلامی از حزب‌الله در لبنان، ایران را یک‌بار دیگر در مقابل قدرت‌های منطقه و جهان قرار داده است. حوادثی که منجر به حمله نظامی اسرائیل به لبنان شد، چه با برنامه طرح‌ریزی شده حزب‌الله و جمهوری اسلامی و یا براثر اشتباه محاسبه شکل گرفت، خطر رودررویی ایران با قدرت مخرب آمریکا و اسرائیل را بشدت افزایش داد. سرعت وقایع و شدت درگیری و خرابی، همراه با امکان شدید دخالت دیگر نیروها در نبرد، یک‌بار دیگر ثابت کرد که منطقه مستعد انفجار است. اتحادیه اروپا خواستار آرامش در خاورمیانه و حوزه دریای مدیترانه است. این اتحادیه، رهبری نیروهای سازمان ملل را به عهده دارد که همراه با نیروهای ارتش لبنان وظیفه ایجاد منطقه حایل بین آن نیروها و اسرائیل را بعهده خواهند داشت. حملات حزب‌الله به اسرائیل در آینده باید با محاسبه عبور از سد نیروهای زیر فرمان اتحادیه اروپا، انجام گیرد. ارتش لبنان، با استقرار در جنوب کشور، که چهل سال در برخی از مناطق آن پای نگذارده بود، وظیفه خلع سلاح حزب‌الله را به عهده گرفته است. استقرار نیروهای سازمان ملل و ارتش لبنان، آزادی عمل نظامی حزب‌الله را محدود خواهد کرد. حزب‌الله بدون به خطر انداختن رابطه خود با اتحادیه اروپا و ارتش لبنان، نمی‌تواند به یکه‌تازی خود ادامه دهد. اتحادیه اروپا، دولت لبنان و دیگر قدرت‌های منطقه، نقش ایران را یکی از عوامل بی‌ثباتی در آن کشور ارزیابی کرده و از نفوذ رژیم، خرسند نیستند.

حزب‌الله، که لبنان را درگیر جنگ ناخواسته با اسرائیل کرد، دارای آینده مبهمی است. از یک‌سو امکان دارد که تحت فشار قدرت‌های دیگر در لبنان مانند مسیحی‌ها، دروزی‌ها و سنی‌ها و قدرت‌های بزرگ جهانی، آمریکا و اتحادیه اروپا همراه با سازمان ملل، خلع سلاح را پذیرفته و تبدیل به یک نیروی سیاسی بشود. امری که مورد پذیرش بقیه نیروهای داخلی درگیر خواهد بود. حزب‌الله زخم‌خورده و از نظر نظامی ضعیف امروز، برای جمهوری اسلامی امتیاز کم‌تری به همراه می‌آورد تا حزب‌الله دیروز، که نه تنها قدرت سیاسی و اجتماعی موثری داشت بلکه از نظر نظامی نیز بر دیگر نیروها و حتا ارتش لبنان برتری داشت. ورق برنده حزب‌الله در دست جمهوری اسلامی، امروزه برندگی خود را تا مقدار زیادی از دست داده است.

پس از گذشت چندی، به تدریج هیجان ناشی از جنگ و مقاومت شدید حزب‌الله در مقابل ارتش اسرائیل، فروکش کرده و واقعیت زندگی در یک سرزمین ویران شده و مشکلات متعدد آن، در مقابل ملت لبنان پدیدار خواهد شد. محبوبیت حزب‌الله، دستکم در داخل لبنان، به عنوان مسبب ویرانی، کاهش خواهد یافت به ویژه در میان نیروهای غیرشیعی. دیگر نیروهای موثر در لبنان، خواهان کاستن از امکان حزب‌الله برای تکرار چنین وقایعی، خواهند شد. رهبری حزب‌الله به طور علنی اقرار کرد که گروگان‌گیری سربازان اسرائیلی اشتباه بوده است. چه سودی از گروگان‌گیری دو سرباز می‌توانست به دست آید، روشن نیست.

خلع‌سلاح و بستن منابع مالی حزب‌الله، گام نخست خواهد بود. اما اگر گردآوری جنگ‌افزارهای حزب‌الله به طور موثر اجرا نشود، برای دیگر نیروهای فعال در لبنان محرک کافی وجود دارد که دست به تجهیز خود بزنند. در صورت تحقق چنین شرایطی، امکان از سرگیری جنگ داخلی در لبنان به شدت افزایش می‌یابد. جنگ داخلی در لبنان، برای جمهوری اسلامی، همراه با کشورهای دیگر، سودی دربر نخواهد داشت. این مساله، می‌تواند به درگیر شدن بیهوده و خطرناک جمهوری اسلامی در لبنان منجر گردد.

مساله دیگری که باید بزودی سر برآرود، پیرامون کمک‌های مالی رژیم به حزب‌الله، خواهد بود. برای حفظ محبوبیت خود در داخل جامعه لبنان، حزب‌الله نیاز شدید به منابع مالی برای هزینه کردن در سراسر لبنان و به ویژه در منطقه قدرت خود در جنوب آن کشور، دارد. بدون تردید، مهم‌ترین بخش هزینه‌های حزب‌الله از کیسه ملت ایران خواهد بود. دولت لبنان و قدرت‌های خارجی، از سرازیر شدن منابع مالی یک دولت بیگانه به سازمانی که در بیش‌تر مواقع خارج از محدوده دولت قانونی عمل می‌کند، خوشوقت نخواهند بود. کانون جدید برخورد، در حال شکل گرفتن می‌باشد.

با کاسته شدن از قدرت نظامی حزب‌الله که هزینه جنگ افزارهای آن از طرف جمهوری اسلامی تامین می‌شد، سوریه که بعنوان پل ارتباطی میان ایران و حزب‌الله عمل می‌کرد، نیز دچار زیان گردید. از سوی دیگر، سوریه نه در مقابل قدرت‌نمایی نظامی اسرائیل و نه در مقابل انهدام حزب‌الله، واکنش موثری نشان نداد. حمایت سوریه و ایران از حزب‌الله تنها به حمایت لفظی محدود شد. سوریه که از اوایل دهه 70 تاکنون از درگیری با اسرائیل حذر کرده است، روشن کرد که آماده نیست درگیر یک جنگ ناخواسته با اسرائیل که نتیجه‌ای جز ویرانی نخواهد داشت، گردد.

سوریه به دنبال دو هدف اصلی است: بهبود وضع اقتصادی و بازپس گرفتن بلندی‌های جولان. ادامه حکومت اقلیت علوی بشار اسد، بر کشوری سنی، بدون بهبود شرایط اقتصادی بسیار مشکل خواهد بود. حکومت سوریه لرزان است. شاید اگر بخاطر احتمال از به قدرت رسیدن مذهبیون نبود، فشار دولت‌های غربی و پاره‌ای از حکومت‌های عربی، به حکومت سوریه پس از ترور رفیق حریری، به قدری افزایش می‌یافت که سبب سقوط آن دولت می‌گردید. اکنون دولت سوریه حساب می‌کند که با دوری‌جوئی از جمهوری اسلامی، می‌تواند سرمایه‌های عربی را بسوی خود جلب کرده و هم‌زمان، به تکنولوژی غربی به راحتی دست‌رسی پیدا کند. برآورد می‌شود که کشورهای عضو شورای همکاری خلیج [فارس] در سال‌های 2006 و 2007 دارای 200 میلیارد دلار درآمد بیش از هزینه، در هر سال باشند. به سخن دیگر در درازای دوسال، قابلیت آنان برای سرمایه‌گذاری در خارج از مرزهای خود برابر با 400 میلیارد دلار می‌شود. با کاستن از تنش و ایجاد آرامش در داخل، سوریه خواهد توانست بخشی (حتا اگر بخش بسیار کوچکی باشد) از چنین درآمد عظیم را جذب کشور خود کرده و از بسیاری از مسایل اقتصادی خود به کاهد. در مقابل چنین توان مالی کشورهای رقیب، جمهوری اسلامی، برای حفظ سوریه در جبهه متحد با خودش، کار زیادی نمی‌تواند انجام دهد.

از سوی دیگر، اسرائیل تاکید کرده که در مقابل امضا قرارداد صلح و ترتیبات امنیتی، سوریه می‌تواند بلندی‌های جولان را به دست آورد. به نظر می‌رسد، که اکنون برای سوریه زمان مناسب برای بهره‌برداری از امتیازاتی که می‌تواند به دست آورد، فرارسیده باشد. در صورت چنین دگرگونی، سوریه راهی جدا از سیاست جمهوری اسلامی در منطقه، در پیش خواهد گرفت. باید به ویژه توجه کرد که تا هنگام حضور صدام در صحنه عراق، هردو کشور ایران و سوریه، دارای هدف مشترک از میان برداشتن رژیم صدام در عراق بودند. اما با افزایش نفوذ ایران در عراق، سوریه به عنوان یک قدرت عرب، به نقش جمهوری اسلامی در عراق بیش‌تر از دید یک رقیب نگاه می‌کند تا متحد.

در یک درگیری اساسی با نیروهای موثر جهانی، رژیم اسلامی نمی‌تواند بر وفاداری نیروهای شیعی در عراق و یا لبنان حساب کند. امکان دارد که اقدامات پراکنده‌ای در حمایت از رژیم ایران در آن کشورها به عمل آید. اما این گروه‌ها حاضر نخواهند بود قدرت دست‌یافته را، هرچند که تا مقداری مرهون جمهوری اسلامی هستند، به خاطر حمایت از رژیم، با تهدید جدی روبرو کنند. شیعه‌ها در عراق، در سایه نیروی نظامی آمریکا به قدرت دست یافتند. مشکل به توان تصور کرد که شیعه‌ها در عراق، در یک درگیری احتمالی میان ایران و آمریکا، پیروزی به دست آمده را، با جهت‌گیری تمام‌عیار به نفع ایران، با تهدید جدی روبرو کنند.

در منطقه فلسطین، گروه حماس در انتخاباتی که بنا به رای ناظران جهانی، با آزادی و بدون تقلب انجام گرفت، به قدرت دست یافتند. این گروه در حالی که مسئولیت انجام امور، تامین خوراک، ایجاد کار برای جمعیت بسیار جوان، تامین خدمات بهداشتی و اجتماعی... را بعهده گرفته، باید بتواند به عنوان دولت عمل کند. حماس دیگر نمی‌تواند به عنوان گروه سیاسی با هدف یگانه مبارزه برعلیه اسرائیل، عمل کند. گروهی از حماس که خواستار به عهده گرفتن نقش دولت در فلسطین هستند، با گروهی که خواستار ادامه نقش سنتی حماس هستند، دست به رقابت با یک‌دیگر خواهند زد. حماس، بخاطر فشار وظایف حکومتی ناشی از پیروزی در انتخابات، یک‌دستی خود را از دست خواهد داد. هم اکنون نشانه‌های شکاف میان شاخه سیاسی مستقر در فلسطین و شاخه نظامی که هنوز در دمشق به سر می‌برد، دیده می‌شود. کشورهای عرب با نفوذ در منطقه مانند مصر، اردن و عربستان سعودی، هوادار ایجاد یک کشور مستقل فلسطینی، در مقابل به رسمیت شناختن و ترتیبات امنیتی با اسرائیل هستند. فلسطین نیاز به حمایت سیاسی و مالی از این کشورها، اتحادیه اروپا، ایران و سوریه دارد. هریک از شاخه‌های حماس، هدف‌های ویژه و در بیش‌تر اوقات متضاد با گروه‌های دیگر، را دنبال می‌کنند. درگیری‌های اخیر در نوار غزه و لبنان، امکان دست‌رسی به نوعی تفاهم با اسرائیل را به تعویق انداخت. اما همین وقایع، نیاز جامعه فلسطین به جهت‌گیری و تعیین سیاست‌های درازمدت، را شتاب بیش‌تر بخشید. با “عادی“ شدن اوضاع در فلسطین، می‌توان انتظار داشت که بحث و کشمکش در داخل جامعه فلسطین درگیرد. جمهوری اسلامی از یک‌سو باید از دولت فلسطین حمایت کند و از سوی دیگر، در راستای شعارهای از میان برداشتن اسرائیل و حمایت از جنبش‌های انقلابی مسلمان، حمایت خود را از شاخه نظامی حماس، ادامه دهد. اگر همان‌طور که انتظار می‌رود، اختلاف میان شاخه نظامی و سیاسی حماس شدت گیرد و جمهوری اسلامی مجبور به گزینش خواهد بود، در آن صورت شاخه سیاسی همراه با تشکیلات باقیمانده سازمان فتح، راه دوری از جمهوری اسلامی را در پیش خواهند گرفت. اگر رژیم به خواهد به نقش خود در تاثیرگذاری بر فلسطین ادامه دهد، روابط ایران با مصر و عربستان که این سرزمین را حیطه نفوذ خود می‌دانند، تیره‌تر خواهد شد.

ممکن است به خاطر شعارهای تند و انقلابی، محبوبیت جمهوری اسلامی میان عرب‌ها افزایش یافته باشد. اما هزینه این امر درگیر شدن ایران در اموری است که ضربه‌پذیری کشور را افزایش داده و هم زمان خارج از توان کشور است.

امنیت ملی ایران.

امنیت ملی هر کشور برسه پایه استوار است: همبستگی ملی، اقتصاد و ارتش. با نگاهی به عمل‌کرد جمهوری اسلامی در مقابل سه عامل اصلی امنیت ملی، روشن می‌شود که در سراسر عمر خود، از هر زاویه که نگاه کنیم، در جهت عکس حرکت کرده است.

1) دمکراسی لیبرالی، یا برقراری اراده ملت که در مقایسه با دیگر روش‌های اداره کشور، بالاترین پاسدار همبستگی ملی است، در این رژیم محلی از اعراب ندارد. امنیت ملی هر کشور، دارای رابطه مستقیم منفی با افزایش خودکامگی است. این امر، نتیجه‌ای جز افزایش نارضایتی و در نتیجه کاسته شدن از همبستگی ملی ببار نمی‌آورد. حاکمیت یک اقلیت کوچک با همراهی نیروهای امنیتی و بخش کوچکی از نیروهای مسلح، اختناقی را به وجود آورده که رعایت حقوق‌بشر و فردی در آن جایی ندارد. ملت ایران چند قطبی شده و با افزایش رادیکالیسم در جامعه، ندای تجزیه‌طلبی با همکاری نیروهای خارجی قدرت گرفته‌اند. نارضایتی گسترده در سراسر کشور، به سادگی می‌تواند به کانال‌های تجزیه‌طلبی جلب گردند. نه تنها قدرت‌های بزرگ مانند آمریکا و اتحادیه اروپا، ندای تجزیه‌طلبان را بازتابی چند برابر می‌دهند، بلکه نیروهای دست‌سوم و حکومت‌های فاسد، مانند علی اف نیز خواهان سهم به هزینه ملت ایران هستند. سایه شوم جنگ داخلی هر روز پررنگ‌تر می‌شود.

2) تولید ناویژه داخلی ایران با 70 میلیون جمعیت، با تمام دستکارهایی که در آمار آن انجام می‌شود، بیش از 196 میلیارد دلار نیست (در آمریکا برمبنای همان آمار، برابر با 12500 میلیارد دلار است)[i]. در این آمار، پس از رده ایران، فنلاند با جمعیتی حدود 5 میلیون نفر با تولید ناویژه داخلی 193 میلیارد دلار قرار دارد. اگر 70 میلیارد دلار سهم نفت (صادرات و مصرف داخلی) که درآمدی است حاصل از فروش منابع طبیعی، را از تولید ناویژه داخلی ایران کسر کنیم، تولید سرانه هر ایرانی برابر با1510 دلار در سال می‌گردد. در مقایسه، هر فنلاندی38600 دلار در سال، تولید می‌کند. به سخن دیگر، هر فنلاندی، در آن سرزمین یخ‌زده، بیش از 25 برابر هر ایرانی تولید دارد. اقتصاد کشور تنها و تنها برپایه درآمد نفت سرپا نگاه داشته شده است. وابستگی به این درآمد هر روز از روز پیش افزایش می‌یابد. افزایش درآمد نفت، افزون بر فراموشی تولید، چند اثر مهم دیگر برجامعه ایران باقی گذاشته است. از یک‌سو فساد در جامعه و به ویژه در دستگاه دیوان‌سالاری، امنیتی و نیروهای مسلح کشور را افزایش داده است. سرمایه‌گذاری درازمدت که تنها راه ایجاد اشتغال منطقی است قربانی منافع کوتاه‌مدت گردیده است.

هم‌زمان، با افزایش درآمد نفتی، جمهوری اسلامی توانسته واردات را افزایش داده و از شدت نارضایتی داخلی که می‌توانست بسیار بیش از امروز باشد، به کاهد. در خارج از کشور به ویژه در عراق، سوریه، لبنان، و فلسطین، با گشاده‌دستی از خزانه ایران، به نیروهای ضدغربی (مذهبی و غیرمذهبی) کمک مالی رسانده و دست به خرید متحد بزند. این افزایش درآمد نفتی می‌تواند اعتماد به نفس کاذب رژیم را افزایش داده و آنان را به سوی برداشتن گام‌های بلندپروازانه‌تر تشویق کند.

جهان‌گرایی، که هنجار غالب بر اقتصاد جهانی است، با نبود تولید از جانب ایران و ادامه سیاست‌های دخالت دولت در اقتصاد، امکان پاگیری نخواهد داشت. ایران هر روزه از نظم حاکم بر بازار جهانی دورتر می‌شود.

3) نیروهای مسلح در موقعیت حساسی قرار دارند. برای حفظ وفاداری سپاه پاسداران، رژیم آنان را وارد معاملات دولتی، به عنوان مجری برخی از طرح‌ها کرده است. در این مدت، کوتاه حجم اعلان شده طرح‌های واگذار شده به سپاه پاسداران، به چند میلیارد دلار می‌رسد. نقش سپاه پاسداران روشن است. این نیرو به عنوان واسطه، طرح‌ها را با هزینه‌ی پائین‌تری به مجریان داخلی و خارجی می‌سپرد. این درآمد، عامل مهم ایجاد فساد و گسترش اختلاف و نارضایتی در داخل آن تشکیلات خواهد شد. با گذشت زمان، تمایل به کسب درآمد بیش‌تر و دور شدن از هدف اصلی که دفاع از سرزمین باشد، شتاب خواهد گرفت. رژیم امیدوار است که سپاه به خاطر حفظ این درآمد هم شده، به پشتیبانی خود از رژیم ادامه دهد. با در نظر گرفتن ضعف تشکیلاتی و آموزشی سپاه پاسداران برای شرکت در جنگ‌های نوین، نقش این نیرو، در مقابله با تجاوز نظامی احتمالی خارجی که بدون شک، با شیوه مدرن خواهد بود، بسیار کم‌رنگ خواهد بود. امید رژیم براین است که این نیرو در مقابل شورش‌های احتمالی داخلی و عملیات پنهانی نظامی در خارج از کشور (که آموزش و تجهیز را نیز در برمی‌گیرد)، در اختیار رژیم بماند.

سازمان ارتش ایران که هنوز پس از نزدیک به سی سال مورد اعتماد رژیم نیست، در مقایسه با سپاه پاسداران نقش درجه دوم را دارد. در واقع این نیرو، چون از درگیری‌های درون رژیم به کنار و دارای ساختاری مسنجم‌تر است، در مقایسه با سپاه پاسداران، پاکیزه‌تر، با انضباط بیش‌تر و از سطح نظامی بالاتری برخوردار است. در یک درگیری احتمالی با نیروهای نظامی خارجی، نقش این نیرو قاطع‌تر خواهد بود تا سپاه پاسداران. اما از نظر رژیم، ارتش نمی‌تواند دو نقش اصلی سپاه (سرکوب داخلی و شرکت در عملیات پنهانی در خارج از کشور) را بازی کند. پس سپاه بیش‌تر مورد توجه رژیم خواهند ماند و باید با هر هزینه‌ای شده وفاداری آن، تضمین گردد.

بازده این سیاست‌ها، تهدید برامنیت ملی ایران را به شدت افزایش داده است. از سوی دیگر، در تمام این دوران سیاست کلی نظام نه در جهت منافع ملی بلکه بنا به برداشت رهبران، در راه حفظ نظام بوده است. بازده چنین سیاستی که با رعایت نکردن به اصل دیگر که همگامی سیاست‌های کشور با واقعیت‌ها را خواستار است، کشور را با بحران‌های دایمی و خطرناک روبرو کرده است. با در نظر نگرفتن اصل منافع ملی و جانشینی آن با هدف‌های دیگر، سیاست کشور به بیراهه می‌رود و خود را درگیر مسایلی می‌نماید که دلیلی برای وارد شدن به آن در دست نیست. با درنظر نگرفتن واقعیت‌های موجود در سطح جهان و منطقه، جمهوری اسلامی به سوی هدف‌هایی روی آورده که نه تنها توان دست‌رسی به آنان را ندارد بلکه خود را در تعدادی جبهه‌های مختلف و متعدد درگیر کرده که ایران را با تهدیدهای اجتناب‌پذیر، روبرو کرده است.

جمهوری اسلامی و استقلال ایران.

در حالی که ایران دارای 2650 کیلومتر مرز مشترک خاکی و آبی با اتحاد شوروی بود ـ که برآن باید 945 کیلومتر مرز افغانستان، پس از اشغال آن کشور به وسیله ارتش سرخ را نیز افزود ـ آمریکا از سوی رژیم به عنوان دشمن اول ایران معرفی شد. آمریکا، تنها نیرویی بود که تاب برابری در مقابل شوروی را داشت و می‌توانست ایران را در صورت تجاوز احتمالی آن کشور حفظ کند. این سیاست که بیش‌تر به خاطر کینه شخصی رهبر انقلاب برگزیده شده بود، بدل به سیاست خارجی غالب ایران در بیست و هفت سال گذشته گردیده است. نه درک، نه شهامت و نه انعطاف لازم برای تغییر این سیاست، در رژیم وجود نداشته است. حتا با تجاوز صدام به ایران، این سیاست به جای خود باقی ماند. با درنظر گرفتن نفوذی که شوروی در عراق در هنگام حمله به ایران داشت، انجام آن تجاوز بدون تائید شوروی و یا دست‌کم آگاهی آن دولت، غیرممکن به نظر می‌رسد. هنگامی که ایران برای جنگ با عراق، به کمک تجهیزات آمریکا نیاز فراوان داشت، این سیاست تغییری نکرد. حتا هنگامی که افغانستان مسلمان به دست شوروی افتاد و نیروهای زرهی آن کشور تنها بیست و چهار ساعت از تنگه هرمز دور بودند، این سیاست تغییر نکرد. در تمامی این مدت، امنیت ملی به هیچ گرفته شده بود.

آمریکا با اقدامات نظامی خود، دو دشمن قسم‌خورده ایران را از میان برداشت. بدون عملیات آن کشور به احتمال زیاد، طالبان و صدام با تمام کینه‌ای که نسبت به ایرانی و شیعه داشتند، هنوز در همسایگی ایران در قدرت باقی مانده بودند. با اهمیت روزافزونی که نفت در اقتصاد جهان بازی می‌کند، امنیت خلیج فارس حساس‌تر می‌گردد. برهمین مبنا، امروز 14 کشور در این آبراه دارای ناو جنگی هستند. دست‌آورد ایران انقلابی پس از 27 سال، سپردن “ژاندرمی“ خلیج‌فارس، به دیگران است. اگر امروز نیرویی به نام قدرت نظامی آمریکا، که مسئولیت امنیت خلیج فارس را به عهده دارد در صحنه حاضر نبود، ایران با تهدید دایمی و باج‌خواهی نیروی هسته‌ای پاکستان همراه با نیروهای مهاجم دیگر مواجه بود. آمریکا می‌توانست و می‌تواند، به عنوان متحد ایران، یار موثری در راه رسیدن به هدف‌های ملی ایران باشد.

درحال حاضر، ایران در محاصره نیروهای نظامی آمریکا قرار گرفته که توان رویارویی با آن نیروی مهلک را ندارد. در تاریخ ایران، هیچ‌گاه سابقه نداشته است که سرزمین ایران در خاور، باختر و جنوب در محاصره نیروهایی که از بالاترین دست‌آوردهای فنی و قدرت آتش در جهان برخوردار است، درآمده باشد.

در رویارویی با آمریکا، جمهوری اسلامی براین باور است که، با در نظر گرفتن مشکلاتی که آمریکا در عراق با آن روبروست، آن کشور توان درگیری نظامی با ایران را ندارد. افزون برآن، بنا به محاسبه جمهوری اسلامی، رژیم قادر به زدن ضربه به منافع آمریکا در منطقه خواهد بود. این موقعیت به جمهوری اسلامی اجازه می‌دهد که در راه رسیدن به هدف‌های خود، سرسختی بیش‌تری در پیش گیرد. ناتوانی آمریکا در عراق، ناتوانی در راه کشورسازی است. نیروی تخرب آمریکا نا توان نیست و به آسانی می‌تواند با تخریب ایران، آن کشور را چندین ده سال به عقب برگرداند. به نظر می‌رسد ضربه‌زدن به منافع آمریکا، از دید رژیم تبدیل به هدف شده است. باید توجه داشت که هدف، نخوردن ضربه است. توان ضربه زدن متقابل هدف نیست بلکه وسیله‌ایست برای بازداری حریف از زدن ضربه. در این رویارویی، انهدام کامل ایران تا مرحله‌ی تجزیه در یک‌سوی معادله و ضربه‌زدن به منافع آمریکا، با همه‌ی مشکلاتی که برای آن کشور ایجاد خواهد کرد، در سوی دیگر قرار دارد. معادله‌ای که با هیچ منطقی ارزش داخل شدن به آن را ندارد.

مساله هسته‌ای ایران، برای رژیم تبدیل به یک پرستیز و اصل بدل شده است امری که عامل تنش بیش‌تر با قدرت‌های جهانی گردیده است. بار دیگر مصیب‌هایی که این مساله بر ایران می‌تواند به بار آورد در مقابل امتیازاتی که برای بقای رژیم به همراه خواهد آورد، به دست فراموشی سپرده شده است. از دید رژیم، دست‌رسی به تکنولوژی هسته‌ای از اولویت نخست برخوردار است. چنین برداشت می‌شود که رژیم امنیت خود را در گرو این مساله می‌داند. مشکل بتوان تصور کرد که حتا با دستیابی به این تکنولوژی، امنیت رژیم بتواند تضمین گردد. باید به خاطر داشت که امپراتوری شوروی بدون شلیک گلوله و در حالی ازهم پاشید که زرادخانه شگفت‌آور هسته‌ای آن واحد سیاسی، نتوانست به عنوان عامل بازدارنده، عمل کند.

با ژست ناسیونالیستی که رژیم گهگاه بخود می‌گیرد، شاید بتوان این ادعا را کرد، که خواست رژیم برای دست‌یابی به جنگ‌افزار هسته‌ای در راه امنیت ملی ایران است، اما واقعیت این است که دست‌رسی ایران به این جنگ‌افزار، امنیت ملی کشور را به شدت مختل می‌کند. جمعیت، منابع انسانی و طبیعی و موقعیت جغرافیایی ایران، این کشور را به قدرت منطقه‌ای، با نیروی نظامی سنتی، بدل کرده است. امکان دست‌رسی ایران به چنین جنگ‌افزاری، سبب خواهد شد که نیروهای دیگر منطقه به ویژه ترکیه، عربستان و مصر را به سوی دست‌یابی به چنین سلاحی، تحریک کند. با درنظر گرفتن توان تخریبی چنین جنگ‌افزاری، در آن هنگام دیگر تمامی موازنه قوا در منطقه به هم خواهد خورد. ایران به عنوان قدرت برتر منطقه، باقی نخواهد ماند. از سوی دیگر قدرت برتر نظامی در منطقه، یعنی آمریکا، از توان هسته‌ای بسیار بالاتری از آن چه ایران می‌تواند امیدوار باشد در چند دهه آینده به دست آورد، در حال حاضر برخوردار است.

در هر حال، چنین تحولی سطح تنش در منطقه را از امکان برخورد نظامی با جنگ‌افزارهای سنتی، به سطح برخورد جنگ هسته‌ای، با تمام نتایج هولناک آن، افزایش می‌دهد. تلاش ایران در راه کسب چنین تکنولوژی، افزون برآن که با مقاومت و دشمنی تمام نیروهای موثر منطقه و جهان روبروست، کوشش در راه خلع سلاح هسته‌ای در منطقه که پاکستان را نیز در برگیرد، بی‌اثر می‌کند. با نیازی که ایران به آرامش برای توسعه سیاسی و اجتماعی خود دارد و با نیازی که جهان به جریان آزاد نفت از این منطقه دارد (40 درصد نفت صادراتی جهان از تنگه هرمز می‌گذرد)، ایران و دیگر کشورهای منطقه باید در راه کاهش از تشنج گام بردارند و دست‌کم کوشش کنند که احتمال درگیری نظامی، از سطح جنگ‌افزارهای سنتی که در مقایسه با سلاح‌های هسته‌ای، قدرت تخریب بسیار کم‌تری دارند، فراتر نروند. چون چنین کوششی در راه تضمین جریان آزاد نفت است، و از استقبال و پشتیبانی تمامی مصرف کننده‌های انرژی، چه کشورهای پیش‌رفته و چه در حال توسعه برخوردار خواهد بود.

ملت ایران دست‌کم از یک صد سال پیش در راه دست‌یابی هم زمان به آزادی و استقلال مبارزه کرده است. در نبود آزادی، ادعای رژیم بر استقلال تمرکز یافته است. سیاست‌های رژیم (خارجی ستیزی، بی‌ثباتی در منطقه، انرژی هسته‌ای...) به عنوان بازتابی از اعمال استقلال ایران “اسلامی“ توجیه شده است. استقلال در خلا شکل نمی‌گیرد و جز از گام برداشتن در راه هدف‌های ملی (که باید بوسیله ملت تعیین شود زیرا در غیرآن صورت هدف ملی نخواهند بود)، معنا نمی‌دهد. در جهان امروز، هدف‌های ملی در همکاری با دیگر کشورهای جهان به دست می‌آید و نه در مقابله با آنان. تنها در سایه آرامش، ثبات و همکاری با دیگر کشورهای جهان، ایران قادر خواهد بود که به توسعه اقتصادی، سیاسی و اجتماعی دست یابد. نگاهی به کره شمالی، با نداری شدید (تولید ناویژه داخلی 22 میلیارد دلاری برای 23 میلیون جمعیت) به عنوان کشوری “مستقل“ در مقایسه با کره جنوبی (49 میلیون جمعیت) با تولید ناویژه داخلی 801 میلیارد دلار (یا 36 برابر همسایه شمالی) که اقتصادی است “وابسته“، باید به اندازه کافی روشنگر باشد که استقلال چیست و کدامین مستقل حقیقی است. این کره جنوبی است که در راه منافع ملی گام برمی‌دارد و در نتیجه شایسته استقلال است. بدون آزادی، یا به سخن دیگر با محروم کردن اراده ملی از فرآیند گزینش اولویت‌های کشور، استقلال سخنی است که محدود به جهان‌ستیزی و درگیری بدون دلیل با قدرت‌های خارجی است. هم‌زمان توجیهی است بر اقدامات حفظ رژیم، که برسرکوب ملت تاکید دارد. زیرا “استقلال“ از نظر حکومت مترادف است با اعمال حاکمیت قاطع در داخل کشور. بدین‌سان دارای اهمیت ویژه می‌گردد. تمامی حکومت‌های تمامیت‌خواه از “استقلال“ دم می‌زنند و خود را واحد سیاسی “مستقل“ می‌دانند و به آن مفتخر هستند. سخن این حکومت‌ها که تعداد آنان کم نبوده و نیستند مانند خمرهای سرخ درکامبوج، طالبان در افغانستان، کره شمالی، سودان، حکومت صدام در عراق و... چیزی بیش از تاکید اختیار عمل نامحدود آنان در داخل محدوده سیاسی کشور نیست. استقلال از نظر آنان، حفظ رژیم بهر قیمت، دربند کشیدن ملت و زیرپا گذاردن حقوق‌بشر است.
16 سپتامبر 2006

زیرنویس:
World Development Indicators database, World Bank, 1 July 2006

جستجو در سامانه


برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما