Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
 

نگاهی به کتاب «صد سال کشاکش با تجدد» نوشته داریوش همایون1 مبارزه حافظه علیه فراموشی

سریرا شاگردان
 

در زبان فارسی وقتی سخن آبدار و پرمغزی می‌شنوند می‌گویند آن را با طلا باید نوشت. کتاب «صد سال کشاکش با تجدد» سرشار از سخنان آبداری است که بسیاری از عبارات آن را باید با طلا نوشت. اما از با طلا نوشتن سخنان آبدار در تمام طول تاریخ بهره‌ای بر نگرفته‌ایم، بهتر آن است که حرف‌های همایون را ملکه ذهن خود کنیم.

موضوع کتاب به خوبی از عنوانش پیداست. کتاب همایون با انقلاب مشروطه آغاز می‌شود و در 13 فصل به تاریخ معاصر ایران تا امروز می‌نگرد و در اثنای آن کشاکش ایران با تجدد را برمی‌رسد. کتاب وجوه گوناگونی دارد که دنبال کردن همه آنها مقصود این نوشته نیست. کتاب حاصل عمر روشنفکری است که به اندازه موهای سر خود کتاب خوانده و بیش از آن از فکرش کار کشیده است. بنابراین مانند همه کتابهای خوب کتابی است که می‌توان از صد زاویه در آن نگریست. در اینجا تنها به وجه فکری و تفسیر تاریخی آن نظری می‌اندازیم.

پیش از ورود به مطلب همینجا بگوییم که تفاوت نوشته همایون با نوشته‌های دیگری از این دست، در این است که هیچ فصلی از آن در یک محدوده زمانی توقف نمی‌کند. زمان همه جا شناور می‌ماند. چنانکه در همان فصل اول و دوم که مختص انقلاب مشروطه نوشته شده، به غیر از موضوع اصلی به صد نکته دیگر بر می‌خوریم. گذشته با همه رنگارنگی آن در این اثر بخشی از زمان حال است و زمان حال با همه نکبت و فلاکتش ادامه گذشته. بدینسان کار سخن از مشروطیت یا هر لحظه تاریخی دیگر به امروز می‌کشد و بیشتر از آن به آینده نظر دارد و نتیجه‌گیری‌ها نیز به فصل جداگانه‌ای در پایان کتاب واگذار نمی‌شود بلکه در خلال مطلب انجام می‌گیرد.

در باره انقلاب مشروطه نویسنده عقیده دارد که این انقلاب «بیشتر یک جنبش سیاسی و فکری بود تا سیل بنیان‌کنی که نظام کهن را واژگون کند. انقلابیان مشروطه بیش از قدرت، به اصلاحات می‌کوشیدند و منظور از اصلاحات نو کردن جامعه ایرانی از بالا تا پایین بود». هرچند «مشروطه به هرچه می‌خواست نرسید ولی ایران صد ساله بعدی در وفاداری بدان، کژراهه رفتن از آن، دور افتادن از آن، و دشمنی با آن ساخته شد و تا آنجا که بتوان دید تا هنگامی که مسأله ما نوگری و تجدد است، ساخته خواهد شد».

پس از مشروطیت، رضاشاه بر سر کار آمد اما بر خلاف آنچه می‌گویند رضاشاه باعث شکست مشروطه نشد، شکست جنبش مشروطه موجب برآمدن رضاشاه شد. رضاشاه که از نظر خلق و خوی دنباله سنت سلطان مستبد شرقی بود، برنامه سیاسی‌اش را از مشروطه‌خواهان گرفت و به اجرا گذاشت اما مانند «بسیاری از همزمانانش دمکراسی را برای ایران نامناسب و برای برنامه اصلاحات خود مزاحم می‌شمرد» و «زور برهنه» با سرشت و باورهایش سازگاری بیشتر داشت.

رضاشاه که «با منظومه‌ای از بهترین استعدادهای سیاسی و نظامی زمان خود»، کارش را آغاز کرده بود، اگرچه بزرگترین ایرانی قرن بیستم بود و دوره او، دوره «انفجار فعالیت و سازندگی»، اما فرایند پیشرفت را در برابر مردم‌سالاری و ـ نه هر کدام شرط دیگری ـ می‌گذاشت و شاید به همین سبب پادشاهی‌اش سرانجام «در حلقه میانمایگان و بله قربان‌گویان» پایان یافت.

بلافاصله پس از دوره رضاشاه و بویژه در طول سالهای ملی کردن نفت مهمترین شخصیت سیاسی مورد بحث مصدق بود که «فرهمندی بی‌مانندش» را «استعداد استثنایی او در فنون رهبری مردمی و ترکیب سیاست‌پیشه درستکار و ضد استبداد و ضد استعمار» به او بخشید. همایون توضیح می‌دهد که رهبران بزرگ تاریخی ما یا از زمینه فئودال و شاهی برخاسته‌اند یا نیروهای مسلح و یا پایگان مذهبی، اما «مصدق از این نظر هنوز همتایی نیافته است که نه از این راههای آشنا بلکه از راههای سیاسی به بالاترین جاها رسید».

مبحث مطرح بعدی در تاریخ ایران معاصر، انقلاب شاه و مردم، بویژه اصلاحات ارضی بود که دکتر حسن ارسنجانی در آن درخشید. ارسنجانی «درهم شکستن گروه حاکم سنتی» را که از زمان مشروطیت در مجلس ماوا گرفته بود، «چاره رکود و بن‌بست تاریخی جامعه ایران می‌دانست». از نظر او «تا ارباب و رعیتی و زمینداری بزرگ در ایران» باقی بود، «هیئت حاکمه را نمی‌شد از جایگاه برتر آن پایین کشید».

اما انقلاب شاه و ملت تنها موجب دگرگونی‌های جامعه ایران نشد، تغییراتی در پادشاه ایران نیز پدید آورد. پس از آن «شاه پا در جا پای مصدق نهاد و بار دیگر تجربه سزاریسم را تکرار کرد و به هیئت یک رهبر سیاسی فرهمند در آمد که مستقیما با مردم در ارتباط بود».

محمدرضا شاه اگر چه پادشاهی مانند رضاشاه و رهبری مانند مصدق نشد اما دستاوردهایش از هر دوی آنان درگذشت. با یک سیاست خارجی درخشان تعادل بین شرق و غرب را نگه می‌داشت و با دست یافتن به محور ایران ـ آمریکا، آرامش منطقه را برقرار کرده بود. به محض شکستن این محور، شوروی به افغانستان و عراق به ایران حمله کرد. در زمینه نفت نیز «هنگامی که 19 سال پس از مصدق، کنسرسیوم بین‌المللی تنها به صورت خریدار نفت ایران در آمد، ملی شدن نفت به کامل‌ترین صورت آن عملی گردید».

درباره انقلاب اسلامی تفسیر همایون این است که از زمان انقلاب مشروطه، انقلابیان، چه بر اثر اعتقاد و چه بر اثر فشارهایی که وجود داشت، در پی آشتی دادن آرمانهای خود با اسلام برآمدند. از آن زمان تا سال 57 روحانیت پایگاه خود را حفظ کرده بود و به حوزه اقتدار آن آسیب جدی وارد نیامده بود و همچنان شبکه مسجدها و حسینیه‌ها و تاسیسات دیگر را در سراسر کشور در اختیار داشت. در این زمان طبقه متوسط ایران که تجربه‌هایش با توده‌گرایی مصدق و رادیکالیسم چپ به شکست انجامیده بود، بار دیگر به فکر بهره‌برداری از مذهب افتاد. یعنی «همان بستر آشنای جنبش مشروطه، بهره‌گیری از نفوذ مذهب و آخوند برای پیشبرد هدفهای سیاسی».

نویسنده به ناگزیری انقلاب عقیده ندارد و فکر می‌کند باید بین انقلاب و موقعیت انقلابی تفاوت گذاشت چرا که «بین موقعیت انقلابی و انقلاب هزار فرسنگ فاصله است و از هر صد موقعیت انقلابی یکی هم به انقلاب نمی‌انجامد».

در ایران سال 57 موقعیت انقلابی فراهم آمده بود اما پیروزی انقلاب بیش از آنکه پیروزی نیروهای انقلابی باشد، شکست دستگاه حکومتی در برابر آن نیروها بود. در انقلاب اسلامی لایه‌های بالای اجتماعی و روشنفکران با انقلاب کنار آمدند و «رفتار دو دلانه و اظهارات دو پهلو و متناقض مقامات آمریکایی» آب به آسیاب انقلاب ریخت. گروه حاکم ایران نیز که در بیست و پنج سال پایانی سلطنت محمدرضاشاه نقشی جز اجرای منویات پادشاه نداشت، از هر ابتکار و اعتماد به خودی تهی شده بود و نمی‌توانست تصمیمی بگیرد.

از دید همایون انقلاب اسلامی برخلاف آنچه خارج‌نشینان می‌گویند از توطئه غرب برنخاست. انقلاب اسلامی یک انقلاب فرهنگی بود که هویت و فرهنگ را در کانون گفتمان خود قرار داده بود. «هواداران رژیم پیشین هرچه در توطئه بافی‌های سترون خود و انقلاب انگلیسی به دست آمریکا، یا انقلاب اسرائیلی به دست آمریکا، و هفت خواهران نفتی و فراماسونها به رهبری ملکه انگلیس، پافشاری کنند، نیرو و پیام آن انقلاب، فرهنگ و هویت بود». از چند دهه پیش از انقلاب، فرهنگ و هویت با رنگ فزاینده اسلامی در برابر پیشرفتهای اقتصادی و اجتماعی قرار گرفت و «تا نفی و کوچک شمردن تلاش ملی برای بیرون آمدن از چنبر واپسماندگی رفت». در بیست و چند سالی که از انقلاب گذشته است حاکمان اسلامی هر چه کرده‌اند «دلمشغولی‌شان همواره فرهنگ و هویت بوده است».

پس از انقلاب حرکت مهم و قابل بحث تاریخ ایران دوم خرداد است که «عامل خیابان را وارد سیاست ایران کرد». اما دوم خرداد نمی‌توانست پیروز شود زیرا دوم خردادیان «به اصلاحات نگرشی اداری» داشتند و مشکلی که ندیده می‌گرفتند این بود که «اصلاح حکومت اسلامی به اصلاح در خود اسلام نیز بستگی می‌یافت». سوال اساسی اما هم در رابطه با دوم خرداد و هم در ارتباط با حکومت اسلامی، این است که «آیا اسلام با دمکراسی لیبرال یا تجدد اصلا سازگاری دارد؟». به نظر همایون کوشش برای بازگشت به اسلام در مقابل تجددخواهی که «تسلط بر اسباب پیشرفت غرب است» کوششی بی حاصل است.

در این عرصه پرهیاهو گاهی بومیگری نیز میانداری می‌کند و راه سومی می‌پیماید. یعنی هم طرفدار اسلام است، هم هوادار دمکراسی. «از مانندهای بازرگان تا خاتمی و سروش و همفکرانشان در کشورهای عربی، هواداران این رهیافت سوم در پویش عصر طلایی اسلام، آن را بیشتر به عنوان یک مایه الهام تلقی می‌کنند و در پی یک جامعه اسلامی گشاده‌تر و عقلانی‌ترند».

نگرانی عمده همه اینها، اسلامیان، انقلابیان و بومیگرایان، در برخورد با فرهنگ غرب از دست رفتن هویت است. در حالی که در برخورد با غرب باید روشن کرد که «چه را می‌باید گرفت و چه را نگهداشت و به چه منظوری؟ آیا ما می‌خواهیم علم و تکنولوژی را از غرب بگیریم آن هم تا جایی که به هویت ما آسیبی نزند؟ ... یا در پی دگرگون کردن خود هستیم که ناچار هویت ما را نیز در مفهوم کهنه‌اش دگرگون خواهد کرد؟ آیا می‌خواهیم وارد کنندگان کوچک فراورده‌های غرب بمانیم یا توانایی آن را پیدا کنیم که در فرایندی که نتیجه‌اش برتری فزاینده غرب در همه زمینه‌ها از جمله اخلاق و معنویات است شرکت جوییم؟».

این خلاصه حرف‌های همایون بود که البته به خاطر فشرده شدن بیش از اندازه از عمق کتاب نشانی ندارد. ژرفای کتاب در بحث‌هایی که همایون در می‌اندازد، و زبان استواری که به کار می‌گیرد، پدیدار می‌گردد. باید آن را خواند و لذت برد. این خلاصه نیز بدون اشاراتی به تاریخ روشنفکری معاصر و نیز پرداختن به ویژگی‌های اسلامی و خاورمیانه‌ای ایران کامل نیست. در فصل ششم کتاب نیم نگاهی به روشنفکران ایرانی می‌افکند که برجسته‌ترین‌شان حسن تقی‌زاده بود که «چه در پیکار مشروطه و چه در زمینه نظری تجدد، تکانی را که او به جامعه سیاسی ایران داد با کمتر کسی می‌توان مقایسه کرد». بیهوده نیست که کتاب به او و به علی‌اکبر داور پیشکش شده است. شکست جنبش مشروطه‌خواهی، تقی‌زاده را که «از همان لحظه پیروزی بر ارتجاع و استبداد در 1909 هوشمندترین ناظرش بود، به جبهه پیکار فرهنگی و فلسفی کشانید». کمیته ملیون را در برلین تشکیل داد و گروهش کاوه را منتشر کرد که در تاریخ تفکر ایران تأثیرگذار بوده و هست. از همراهان او در برلین، جمال‌زاده «از رفع و دفع تدریجی فرنگی‌ها» می‌گفت و کاظم‌زاده ایرانشهر، ناسیونالیسم خود را بارور می‌کرد. جمال‌زاده «خوش‌بینی تقی‌زاده را نداشت که نیروی برانگیزنده هر سیاستگر ـ و نه سیاست باز ـ است»، بلکه نمونه ایرانیانی بود که «در فضای غربی از هیچ کس کم ندارند و به ایرانی که می‌رسند سطح خود را به تصور نومیدانه‌ای که از ایران و ایرانی دارند، پایین می‌آورند».

از فخرالدین شادمان هم یادی باید کرد که افکارش شکل دیگری از همان افکار تقی‌زاده بود و راه او را دنبال می‌کرد و در هیاهوی روشنفکران پس از شهریور بیست گم شد.

حرف اساسی همایون در این کتاب که مانیفست اوست این است که اسلامی شدن و به هر راه دیگری رفتن و از این شاخ به آن شاخ شدن، راه حل ایران نیست؛ راه حل ایران رفتن به راه تجدد است. «در ایران صد سال تمام اسلامیان گوناگون پاسخ مسأله ملی را که تجدد بود و آنها نمی‌توانستند بپذیرند، در اسلام‌های گوناگون خود نشان کردند و تا توانستند در انقلابی که از نظرشان نزدیک به کمال بود و جایی برای بیشتر خواستن نمی‌گذاشت اسلامی‌ترین اسلامیان را فرمانروای کشور سازند» اما نتیجه همین شده است که امروز می‌بینیم. ایرانیان باید از الگوی شناخته شده و حاضر و آماده‌ای که پیش‌روی آنهاست پیروی کنند و به جای تلاش برای اختراع چرخ، به راه تجدد و اروپایی شدن بروند. این بازگشت تکامل یافته به حرفی است که تقی‌زاده حدود صد سال پیش از این در کاوه نوشت و گفت که ایران باید جسماً و روحاً و ظاهراً و باطناً فرنگی‌مآب شود و بس. هیچگاه نیز به این فکر ایراد اساسی وارد نیامد و اگر کسانی در تنقید از آن سخن گفتند بیشتر به سخن شخص تقی‌زاده استناد کردند که یک‌بار گفته بود در این زمینه تندروی کرده است.

همایون به درستی می‌نویسد: سوال اساسی این است که آیا ما می‌خواهیم واردکنندگان کوچک فراورده‌های غرب بمانیم یا توانایی آن را پیدا کنیم که در فرایندی که نتیجه‌اش برتری فزاینده غرب در همه زمینه‌ها از جمله اخلاق و معنویات است شرکت جوییم؛ غرب قرار است برای ما تنها همان قدرت استعماری بماند که از سده‌های نوزدهم در پی تصرف سرزمین و تاراج منابع ما برآمد یا خاستگاه بزرگترین تمدنی هم هست که انسان تا کنون توانسته است بنیاد بگذارد؟

بحث عمده دیگر کتاب این است که همایون به درستی اشاره می‌کند که در کشورهای جهان سومی، تغییر «با زور کمرشکن خارجی» حاصل آمده است اما در میان کشورهای اسلامی یک عامل مقاومت دیگر در کار بوده و آن احساس خودبسندگی و فضیلت ذاتی است که تنها وام گرفتن از دیگران و به خدمت گرفتن آنها را اجازه می‌دهد. «این احساس در میان ایرانیان باز هم نیرومندتر است. آنها نه تنها به غربیان تازه به دوران رسیده، بلکه به مسلمانان دیگر نیز با احساس برتری فرهنگی و تاریخی می‌نگریستند». از قضا من فکر می‌کنم که خود همایون به مقدار زیادی دارای چنین احساساتی است که به آن باز خواهیم گشت. همایون باور دارد که «جامعه ایرانی پس از چند ده سالی بیراهه رفتن بار دیگر رخ به سوی تجدد» گذاشته است و این‌بار «تجدد در صورت جنبش مشروطه و نه رضاشاهی آن که اسبابش فراهم نیست. در این بازگشت ضرورتی است. طرح نا تمام مدرن کردن ایران را باز می‌باید از سر گرفت».

کتاب همایون از دو بخش اساسی تشکیل می‌شود. آنچه درباره گذشته می‌گوید و آنچه از گفته‌های خود برای آینده نتیجه‌گیری می‌کند. آنچه درباره گذشته می‌گوید پرمایه‌ترین تحلیلی است که تا کنون در زبان فارسی از رویدادهای صد سال اخیر ایران خوانده‌ایم، اما آنچه درباره آینده می‌گوید چه بسا با خوش‌بینی‌های فراوانی توام باشد و از آنجا که ما مردمی هستیم که به جای شعور با احساسات خود سرنوشت و آینده را رقم می‌زنیم، هر اتفاقی مانند آنچه همین چندی پیش در آذربایجان افتاد، می‌تواند همه چیز را بر باد دهد. خود همایون به درستی می‌گوید که «کاراکتر شورش مردمی را نه نفس شوریدن، بلکه گفتمان جامعه تعیین می‌کند و گفتمان جامعه ایرانی، امروز آشکارا گفتمان آزادی و ترقی است». اما نمی‌توان فراموش کرد که این سخن زمانی درست در می‌آید که عوامل دیگر در آن دخالت نکنند. در همین وقایع آذربایجان، شورش مردمی با گفتمان غالب جامعه هماهنگ نبود و بازاریان تبریز «درود بر ملت شریعتمدار آذربایجان» سر می‌دادند. راستش من با سخنی که در ابتدای فصل چهارم آمده بیشتر موافقم که «انقلابات در جامعه‌های بیمار به بن‌بست رسیده روی می‌دهند و با تندترین شعارها و به رهبری افراطی‌ترین عناصر به پیروزی می‌رسند» و فکر می‌کنم جامعه ایرانی در طول پنجاه شصت سال اخیر هیچگاه تا حد امروز در بن‌بست قرار نداشته است. در چنین شرایطی گفتمان غالب جامعه تعیین کننده نیست. یک حرکت نابخردانه و تجزیه‌طلبانه می‌تواند همه گفتمان دمکراتیزه کردن و تجددخواهانه جامعه را بر باد دهد. حتا ما را اسیر درگیری‌هایی کند که آرزوی حکومت اسلامی را بکنیم.

همایون می‌گوید که کار فرهنگ بطئی و آهسته است و کار سیاست سریع و... طبعاً کار خود همایون و همگنانش از جنس فرهنگ است و تأثیرات آن بطئی خواهد بود. برد با کسانی است که در عرصه سیاسی ایران می‌توانندتوده‌ها را بسیج کنند که متاسفانه از انقلاب مشروطه تا کنون روحانیون بوده‌اند. اگر ما صد سال کار فرهنگی کنیم یک اتفاق ساده می‌تواند همه را نقش بر آب کند، چرا که بسیج توده‌ها لزوما و معمولا با بهترین افکار ایرانیان هماهنگی نخواهد داشت، بلکه بر عکس از همان جنس و قماشی خواهد بود که سی چهل سال پیش دست اندرکار آن بودیم و به صورت انقلاب اسلامی در آمد. آوار جهل در ایران از آوار سوانح طبیعی هولناک‌تر است و مکرر هم فرود می‌آید.

همایون در زمره نادر کسانی است که میلان کوندرا درباره آنان می‌گفت «درک حقایق خلاف میل شخص مستلزم تلاش فکری بسیار است و چنین تلاشی روشنفکر را خوش می‌آید». همین تلاش‌ها در میان روشنفکران چک، روسیه و دیگر کشورهای بلوک شرق، آنان را به صورت پیشروان غیراستالینی کردن جامعه در آورد و تا آنجا رفتند که به فروپاشی سیستم استالینی ختم گردید. یقین است که تلاش‌های روشنفکران ایرانی نیز حاصل خواهد داد و سرانجام حکومت توتالیتر ایران را به زیر خواهد کشید. با وجود این به دو علت وضع ما دشوارتر از مردمانی است که در اتحاد جماهیر و اقمارش زندگی می‌کردند و از این جهت بیمناک‌تر می‌باید بود. یکی آنکه اتحاد جماهیر شوروی با اقماری که به خود بسته بود چنان کوله‌بار خود را سنگین کرده بود که راهی جز فروپاشی نمی‌ماند در حالی که در کشورهای توتالیتر سبکبال‌تر مانند کوبا و کره شمالی و حتا در منطقه خودمان، ترکمنستان و ازبکستان از فروپاشی خبری نیست. دیگر آنکه دشمن ما این‌بار خانگی است و دشمن دوست‌نما علاجش سخت‌تر است. اعراب در طول چند صد سالی که بر ایران حکمروایی کردند حافظه تاریخی ایرانیان را زدودند. بعدها اعقاب آنان چندان در بوق «خدمات متقابل ایران و اسلام» دمیدند که به انقلاب اسلامی منجر شد. امروز آنقدر که اسلام و امام و سنت و حدیث و روایات مذهبی در میان جامعه ایرانی رواج دارد، بزرگی امپراتوری هخامنشی، آزادگی ایرانیان در حکومت اشکانی و پیروزی ایرانیان بر دشمنان آن روزی خود در دنیای ساسانی مطرح نیست. سال صفر توده‌های ایرانی نه تشکیل شاهنشاهی ماد و هخامنشی که هجرت پیغمبر از مکه به مدینه است. از آن همه قرن‌ها و هزاره‌ها چه مانده است؟ تاریخ ایران به مثابه لایه نازکی در اسلام فاتح گم شده است. اینکه ایرانیان فرهیخته بعدها تمام سعی خود را کردند تا به عنوان مسلمان و کشور اسلامی کشور خود را نجات دهند به علت آن بود که چاره دیگری نداشتند. همان سیر به خاک سپردن تاریخ ایران که در دوره اعراب اتفاق افتاد، امروز هم با پول نفت و ثروت‌های دیگر ایرانیان دست به کار زدودن تاریخ و روایت جدید آن از دیدگاه روحانیان است. این تلاش‌ها هرچند به جایی نخواهد رسید چنانکه در کشورهای اقمار شوروی نرسید ولی ندیدن و دست‌کم گرفتن آنها می‌تواند ما را درباره آینده خود به اشتباه اندازد. در همین گذشته نزدیک می‌بینیم که دوره‌ای به تابناکی دوره رضاشاه، به کمک روشنفکری نابالغ و کم‌مایه چنان با خاک یکسان شده است که بیشتر تصویر معکوسی از آن بر جای مانده است. در این سالها که برخود بلا نازل کرده‌ایم و این سبب هشیاری بیشتر ما شده، تازه گوشه‌هایی از آن دوره مانند آینه‌ای که آهسته آهسته زنگارش گرفته می‌شود، درخشش خود را نشان می‌دهد. اینجا سرزمین فراموشی است.

یک نکته بسیار مهم دیگر در کتاب همایون این است که وی جا به جا و همه جا به نحو ستایش‌انگیزی از ملت ایران سخن می‌گوید و عقیده دارد که این ملتی است که در ناامید کننده‌ترین لحظات تاریخی به نحوی بارز خود را از مهلکه نجات داده است. این حرف اگرچه در تاریخ معاصر ایران کم و بیش درست است اما نیمی از واقعیت است. نیمه دیگر این است که این ملت از زمان‌های دور، چندان به دروغ‌گویی ـ و احتمالا دو رویی که از همان جنس است ـ عادت داشت که پادشاهش ناگزیر بر سنگ نبشته‌ها می‌نوشت خداوند این ملت را از شر دروغ نگه دارد. و باز این ملتی است که از زمان اسکندر تا کنون در برابر هیچ حمله جانانه‌ای ایستادگی نکرده و همواره جا برای دشمن خالی کرده است. شگفت‌تر اینکه در اول کار از سر مخالفت با دولت و حکومت خود، خود را «از بیم مار بر دهن اژدها» می‌افکند و بعد از سالها در می‌یابد که اشتباهاش بس بزرگ بوده، پس مجبور می‌شود گاه قرنها و گاه سالها برای نجات خود مبارزه کند و تازه دین و آیین و ثروت و فرهنگش را هم سرانه بدهد. چنانکه در حمله اعراب اتفاق افتاد در حالی که رومیان بر سر همان پیچ تاریخ با اندک ایستادگی خود را از نابودی نجات دادند. همان روحیه در نیافتن لحظه تاریخی و ایستادگی نکردن بود که آوار انقلاب اسلامی را بر سر ما فرود آورد. بی‌آنکه بخواهیم اسیر افکار و نوشته‌هایی چون «خلقیات ما ایرانیان» جمال‌زاده بمانیم، نمی‌توان فراموش کرد که همان روحیه سبب شده است که زرنگی و فرصت‌طلبی، ویژگی بارز ما شود. از حمله اسکندر تا حمله اعراب، و بعدها در دوره انقلاب اسلامی که حمله دوم آنان بود، این ملتی بوده است که به اصطلاح از هر سو باد آمده، باد داده است، و دریغا که باد هیچگاه از وزیدن باز نمی‌ایستد، و شگفتا که ما پس از اینهمه تجربه‌های وحشتناک در نیافته‌ایم که زرنگی و باد دادن به هر سمت عاقبت خوشی ندارد. گذشته از این ما با ملت تحریک‌پذیری رو به روییم. انقلاب اسلامی جز تحریک پی در پی آخوندها و زمینه‌سازی چپ‌ها و انبار شدن عقده‌های انقلابی و احساس عقب‌افتادن از انقلابیگری نوع روسی و چینی و آمریکای لاتینی، علتی نداشت و اگر شعور بر روشنفکران ما حاکم بود می‌بایست کشور را در آن پیچ تاریخی به راه اصلاح می‌بردند. اما بر روشنفکران سیه‌دل این ملت چه سود خواندن وعظ؟ نرود میخ آهنین در سنگ. خوش‌بینی همایون که خود یکی از قله‌های روشنفکری ایران است، مرا می‌ترساند، و این بیم را به جان من می‌اندازد که مبادا این گمان زمینه‌دار را باور کنم که فضایل بسیار داریم و هنرها همه نزد ما گرد آمده است. این ترس شاید بیجا به نحو بی‌ربطی مرا یه یاد یک جمله طنزآمیز کوندرا می‌اندازد که اجزای آن بی‌ربط‌اند و به بحث ما هم هیچ ربطی ندارند: «خوش‌بینی تریاک توده‌هاست. فضای سالم بوی گند حماقت می‌دهد، زنده باد تروتسکی»! اما بطور جدی یاد برخی قهرمانان بورخس می‌افتم که می‌توانستند رویاهاشان را خلق کنند. ای کاش ما هم می‌توانستیم.

اشکال همایون این است که خود در جایگاه رفیع‌ترین روشنفکران ایران چون تقی‌زاده و چند تن انگشت شمار دیگر نشسته است، اما بین او و روشنفکران به قول او تاریک‌اندیش ما که به جای آنکه ملت را از خطاهاشان باز دارند، خود به دنبال خطاهای ملت می‌افتند (نمونه‌اش آنکه در انقلاب اسلامی دیدیم و در این اواخر مقاله آقای رضا براهنی درباره ملت آذربایجان، نمونه «روشنفکران خودمدار چشم به دست و دهان بازار و خریدار») از آسمان تا زمین فاصله است. دره‌ای که با هیچ مناری که ملت ما از کله‌ها می‌ساختند پر نخواهد شد.

اما همه اینها مانع آن نیست که بگوییم همایون به عنوان یک روشنفکر کار خودش را می‌کند و همه تلاشش را به کار می‌بندد تا به یاد ملت بیاورد که شما همان ملتی هستید که در زمانی که هنوز آسیا از خواب قرون خود بیدار نشده بود، انقلاب مشروطه برپا کردید و گام در راهی نهادید که می‌باید به تجدد ختم شود. چیزی که حکومتگران ما دوست ندارند و می‌خواهند این گونه خاطرات را از صفحه تاریخ محو کنند، چنانکه همگنانشان در افغانستان مجسمه‌های بودا را طاقت نیاوردند و با سنگ و کوه برابر کردند.

کوندرا که هم سرنوشت روشنفکران ما بود در یکی از داستانها از زبان قهرمان خود می‌گوید «مبارزه انسان علیه قدرت، مبارزه حافظه است علیه فراموشی». چون حکومت توتالیتر از مردم می‌خواهد که حافظه نداشته باشند و شدیدترین مجازات را نصیب کسانی می‌کند که پاسداران حافظه‌اند. باز هم نویسندگان، هنرمندان و روشنفکران. کار همایون در تمام این بیست و چند سال و نیز در هر دو سه کتابش، «دیروز، فردا»، «گذر از تاریخ»، «نگاه از بیرون» و اکنون «صد سال کشاکش با تجدد» مبارزه حافظه علیه فراموشی است.

زیرنویس:
1 ـ کتاب هنوز منتشرنشده و چه بسا همزمان با چاپ این مقاله منتشر شود. مجله تلاش آن را در اختیار من قرار داده است.

جستجو در سامانه


برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما