ایران دوران قاجار شاهد نخستین کوششها برای رسیدن به اروپا بود. پس از عباس میرزا، امیرکبیر همان برنامه مستعجل اصلاحات اداری و نظامی را با تاکید بیشتر بر زیرساخت فرهنگی دنبال کرد و دارالفنون او که نخستین دانشگاه نوین ایران است جنبش بزرگی در تالاب فرهنگی جامعهای سراپا فرو رفته در نادانی بود. در اواخر پادشاهی ناصرالدین شاه، به رهبری سپهسالار، یک برنامه محدود اصلاحات از روی نمونه تنظیمات عثمانی بارها سقط شد. نوسازندگان ایران در جستجوی نمونههای بکار بستنی به ترکیه و بعدا ژاپن مینگریستند که نمونه کاملتری مینمود، مگر آنکه دور دست بود و کسی چیز زیادی از آن نمیدانست؛ ترکیه سرمشق بهتری بدست میداد. اما آنچه در جهان عرب میگذشت برای ایرانیان چندان باربط نمینمود. اعراب مستقل نبودند چنانکه ایران در تاریکترین ساعتهایش نیز دست کم در نام مانده بود؛ و با آنکه اندیشههای روشنفکران ترقیخواه عرب در زمینه واپسماندگی جامعههای شرقی با آنکه در زمینههای واپسماندگی خاورزمین و اصلاح دینی و آزادی زنان و باززائی فرهنگی و جدائی دین از سیاست توجه روشنفکران ایرانی را جلب میکرد ولی میدان عمل در ترکیه بود و روشنفکران ترک بر خلاف همتایان عرب خود در پی درآوردن تجدد از دل اسلام نبودند.
درگیری جدی با تمدن تازه به نویسندگان و سیاستگران جنبش مشروطهخواهی برمیگردد. آن روشنفکران بودند که در برخورد با غرب، با برتری فرهنگی انکارناپذیرش، از نظرگاه درست، یعنی دگرگون کردن جهانبینی سنتی نگریستند. گفتمان تجدد با آن جنبش آمد و در بافتار context ایران مشروطه را از تجدد نمیتوان جدا کرد. سران روشنفکری آن جنبش از اواخر سده نوزدهم درهای بحث را در تقریبا همه زمینههای یک برنامه فراگیر اصلاحات سیاسی و اجتماعی گشوده بودند و بویژه به ناسیونالیسم ایرانی جای شایستهاش را در پیکار برای تکان دادن جامعه پراکنده خوابآلود و در سراشیب از هم گسیختگی داده بودند. ولی تفکر درباره تجدد در دست روشنفکرانی که محمدعلی جمالزاده، یکی از خودشان، نام «برلنیها» بر آنان نهاده است به دامنه و ژرفای لازم رسید. کار سیاسی ـ فرهنگی آنان (از 1915 تا 1928) نه پیش از آن مانندی داشت نه، شرمندگی نسلهای بعدی، پس از آن از درخشش افتاد. در میان «برلنیها» به پارهای نامدارترین مردان سیاست و ادب ایران میتوان برخورد: خود جمالزاده که تا میانسالی یک آتشفشان انرژی و نوآوری بود و داستان کوتاه و نخستین پژوهش اقتصادی و تکان نوسازندگی را به زبان فارسی داد؛ مشفق کاظمی که با «تهران مخوف» رمان اجتماعی را وارد ادبیات فارسی کرد؛ ابراهیم پورداود و محمد قزوینی که پژوهشهای ادبی و تاریخی به شیوه اروپائی را در ایران رواج دادند؛ امین رسولزاده، از برجستهترین اندیشهمندان اجتماعی اوایل سده بیست ایران، که در برلین نبود ولی با تقیزاده همکاری نزدیک داشت و مرامنامه حزب دمکرات که با تقیزاده نوشتند پیش طرح بسیاری اصلاحات پهلوی گردید.
اما برجستهترینشان حسن تقیزاده بود که از بزرگترین مردان همروزگار ما و نخستین نماینده سنت روشنفکر ـ روزنامه نگار ـ سیاستگر ایران بشمار میرود و نه تنها بلندترین جا را در جنبش مشروطه دارد بلکه باربطترین رهبر نخستین موج تجدد به عصر ماست. چه در پیکار مشروطه و چه در زمینه نظری تجدد، تکانی را که او به جامعه سیاسی ایران داد با کمتر کسی میتوان مقایسه کرد. او از رهبران رده نخست انقلاب مشروطه بود و در تسلیم ناپذیری و پیکارجوئی تا پای مرگ رفت و در نخستین جنگ جهانی با همکاری آلمان به سازمان دادن مقاومت برضد نیروهای اشغالی روس و انگلیس برخاست. ناکامی در جنگ و شکست جنبش مشروطهخواهی از همان لحظه پیروزی بر ارتجاع و استبداد در 1909، او را که هوشمندترین ناظرش بود به جبهه پیکار فرهنگی و فلسفی کشانید؛ کمیته ملیون را در 1915 در برلین تشکیل داد و روزنامه کاوه را در دو دوره تا 1922 اداره کرد. کاوه خود از رویدادهای مهم صد ساله گذشته ماست و هنوز بر گفتمان تجدد اثر میگذارد. مشروطهخواهی در تقیزاده بود که به دوره دوم خود رسید و او را میتوان نماینده موج اول و دوم مشروطهخواهی (از پیروزی بر فضلالله نوری تا شکست از روحالله خمینی) هردو شمرد. او همه نبردهای سیاسی و انتلکتوئل شش دهه نخستین دوران مشروطه را از نسل اول آزادیخواه انقلابی تا نسل دوم ترقیخواه اقتدارگرا در صف اول جنگید و گذشته از پایگاه فرهنگیاش (داناترین همروزگارانش میگفتند هیچ ایرانی زنده به پایش نمیرسد) و سرمشقی که در استواری کاراکتر گذاشت، در گفتمان تجدد از همه آن گذشتگان با ماتر است.
تقیزاده که همواره از زمانهاش پیش بود و در سرسپردگی dedication و آرمانگرائی و دوری از عوامفریبی کمتر مرد سیاسی دورانش به پای او میرسید زودتر از هر روشنفکر و سیاستگری مسئله را دریافت. ایران مانند هر کشور دیگری که به تجدد پا میگذارد و به دمکراسی تحول مییابد بایست نخست یک دولت ـ ملت میشد: مردمانی بایک حکومت و زیر یک قانون که در سرزمینی با مرزهای معین و دور از جنگ داخلی یا هجومهای پیاپی خارجی میزیند. ایران اوایل سده بیستم، با حکومت پارلمانی و بی آن، چنان کشوری نمیبود و طرح مشروطهخواهان ناگزیر بیشتر روی کاغذ میماند. اعضای کمیته ملیون، رویارو با چنان واقعیتی، در کنار فعالیت سیاسی سالهای جنگ، به اندیشه درباره ریشههای واپسماندگی ایران پرداختند. نتیجه بحثهای آنان را جمالزاده به اینگونه آورده است: «در این جلسه بنا بر تنقیدی که آقای تقیزاده درباب صحبت آقای کاظمزاده نمودند که تقلید از اروپائیان همیشه جایز نیست و بعضی اظهارات دیگر از این قبیل، بالاجماع هیئت عامله قبول کرد که ایرانیها بدون زبان و مذهب در همه چیز دیگر باید تقلید از فرنگیها نمایند.» این رهیافت رادیکال به تجدد در صفحات «کاوه» دنبال گرفته شد و ما در آنجاست که به بحثهای منظمی درباره رواداری مذهبی، کنار گذاشتن عزاداری و آداب وحشیانه آن (اگرچه به اشاره،) وضع زنان، جدائی دین از سیاست... برمیخوریم. تقیزاده در همان زمان که ایران دستخوش هجوم و مداخلات هر روزه قدرتهای بیگانه بود هشدار میداد که اگر راست بخواهیم نه خطر بزرگ از خارجه است نه راه نجات دور کردن فرنگیها از ایران... بزرگترین خطر و اعظم آفات ملت و مملکت همانا آفت داخلی است و عدم تعلیم و تربیت عمومی.»(1)
«برلنیها» چنانکه دکتر بهنام در کتاب خود میگوید سخت زیر نفوذ اندیشههای رایج آن زمان بویژه در محافل ترقیخواه ترکیه و جهان عرب میبودند. فتوای تقیزاده تعدیل شدة سخن عبدالله جودت، روشنفکر ترک بود که میگفت تقلید و رونویسی از غرب خطرناک است. تمدن یکی بیشتر نیست: میباید آن را بطور کامل پذیرفت، مانند گل سرخی با خارهایش. تاثیر روشنفکران ترک «برلنیها» را به راه حل ترکیه متمایل کرد: استوار کردن بنیادهای دولت ـ ملت؛ و تجدد آمرانه و به شتاب، که شصت ساله بعدی ایران را با سرعت کمتر و بیشتر ساخت. بیداری نوین ملی و ناسیونالیسم ایرانی، ابزار اصلی دولت ـ ملت بود و کاظمزاده ایرانشهر در آن گروه بیش از دیگران در این زمینه کار کرد: «در نظر من بیش از وحدت بشر و حتی بیش از اتحاد اسلام به اتحاد ایران باید کوشید. در جائی که بیگانگی و نافهمی به جائی رسیده که اهل هر ولایت و بلکه هر شهر، ولایت دیگر را غربت میشمارد... و از اغلب مردم وقتی اسم وطنش پرسیده میشود اسم مولد خود را میگوید... در این ایران که نه تنها جهالت و نفاق و تعصب، افراد آن را دشمن همدیگر ساخته بلکه داشتن زبانهای مختلف و عادات و مراسم نیز طوری این ملت را... غیرمتجانس نشان داده که خود مردم نیز اهالی ولایت دیگر را از ملت دیگری میشمارند... پیش از آشناکردن ملت ایران با اجزای دیگر بشریت باید او را با افراد خود آشنا کرد و آشتی داد و برادر نمود... ماها باید بیش از هر چیز ایرانی باشیم و ایرانی نامیده بشویم و ایرانی بمانیم. ایرانیت یک کلمه مقدس و جامعی است که تمام افراد ملت را بدون تفریق مذهب و زبان در زیر شهپر شهامتگستر خود جای میدهد.»
همین دید ملی او را در موضوع مذهب به چنین نتیجهگیری میرساند: «دین محصول ایمان است و ایمان یک امر وجدانی و قلبی است که میان بشر و آفریدگار او حاصل میشود و هیچ فرد دیگری حق مداخله بدان ندارد... فرض من از انقلاب فکری و دینی چیست؟... 1 ــ تمیز دادن دین از خرافات و اوهام. 2 ــ جدا کردن شئون روحانی از شئون جسمانی یعنی تفریق امور شرعی از امور مدنی. 3 ــ موافقت دادن احکام دین با مقتضیات و احتیاجات ترقی و تمدن... به نظر من مذهب تشیع دو جنبه خاص دارد که آن را قادر به قبول کردن همه عناصر تجدد و تمدن میسازد. یکی از این دو گشوده بودن باب اجتهاد است که سرچشمه ترقی و تعالی و تمدن است... و دیگری این است که دین اسلام که بیش از هزار سال است مال ایران شده و در شکل شیعه تکامل کرده یک نوع دین ملی ایرانیان گشته یعنی روح ایرانی مهر خود را بدان زده است.» (2) کاظمزاده در آستانه برخاستن ققنوسوار ایران از خاکستر قاجار توجه نمیکرد که اجتهاد تنها در چهارچوب ایمانی و دینی است؛ با اندیشه آزاد تفاوت دارد؛ و چندان بیش از حرام و حلال کردن خاویار نمیتواند برود. «اصولیان» که پیروزیشان بر مکتب اخباریان از سوی اسلامیان و خاورشناسان بسیار به منزله چیرگی «فقه پویا» (به گفته واپسین دژبانان ارتجاع مذهبی) جشن گرفته میشود در واقع توانستند دست همان فقه و همان مجتهدان (و نه بقیه مردم) را در پیشبرد مصلحت خودشان، از جمله رسیدن به نظریه ولایت فقیه در همان نخستین مراحل، باز کنند. او همچنین نمیخواست ببیند که جدا کردن دین از خرافات و اوهام چه آسیبی بر اسلامی که هزار سال مهر روح ایرانی بر آن خورده است و مجتهدانی که گویا میتوانند سرچشمه ترقی و تمدن باشند خواهد زد.
بسیاری از این اندیشهها بازتابی از بحثهائی بود که در جهان عرب نیز جریان داشت. ولی روشنفکران عرب برخلاف کمالیستهای ترک همزمانشان، عموما پاسخ را نه بیرون از اسلام بلکه در خود آن میجستند و صدساله بعدی را نیز همه برای بدرآوردن تجدد و «تطور» از اجتهاد گذراندند و هنوز در این وادی سرگردانند. این تلاش برای اسلامی کردن تجدد و اصلاح، که به جمالالدین افغانی بر میگشت، از آنها به پارهای «برلنیها» نیز رسید (3) و نسلهای پس از آنان را بر کژراههای انداخت که پایانش انقلاب و جمهوری اسلامی بود.
برنامه تجدد تقیزاده و شرط اول مشهور آن «ایران باید ظاهرا و باطنا و جسما و روحا فرنگیمآب بشود و بس» دو شرط دیگر نیز داشت: «دوم اهتمام بلیغ در حفظ زبان و ادبیات فارسی و ترقی، توسعه و تعمیم آن؛ سوم نشر علوم فرنگ و اقبال عمومی به تاسیس مدارس.» او نخستین کسی بود که به توسعه زبان و نقش زبان در توسعه توجه کرد و کاوه نخستین روزنامه فارسی بود که به پیشبرد و نوسازندگی زبان همت گماشت. او و همفکرانش زبان فارسی را یکی از عوامل کامیابی در پذیرفتن تمدن غرب در عین حفظ هویت ملی ایران میشمردند: تسلیم شدن به پدیدهای که غربی است و نگهداشتن جنبههای خوب و سازنده و ماندنی فرهنگ ایران که زبان و ادبیات فارسی رکن آن است. آنها نه تنها شناخت غرب بلکه بهمان اندازه شناخت نیک و بد فرهنگ و ادب ایران را لازم میدانستند تا نه از تجدد بترسیم، نه به خود شیفتگی بیفتیم. فرنگیمآبی تقیزاده و گروهش ریشه در شناخت ژرف فرهنگ غرب از یکسو و تاریخ و فرهنگ ایران از سوی دیگر داشت. او نمیتوانست پیش از آنکه عمیقا فرنگی شود عمیقا ایرانی نشده باشد. حکم او برای زمانش زود بود و سی سال بعد که مانندهای آلاحمد مد روز شده بودند (در هنگامی که روشنفکر نه به سبب مایه فکری خود، یا آزادمنشیاش، که شرط اول روشنفکری است، بلکه به دلیل موضع ضد حکومت باب بازار، به این نام شناخته میشد) حتا زودتر بود. در 1324/1945 همان زمانها که جریان روشنفکری ایران در اندک اندک در ارتجاع فرو میرفت تقیزاده در پی روشنگری برآمد و گرچه سخن بیست و پنج سال پیش خود را از بیشکیبی جوانان دانست که با توجه به فاصله زیاد با اروپا خواستند به یک جهش خود را به آن برسانند، هشدار داد که «این نباید حمل بر جایز بودن سستی و توقف در مسیر تدریجی... وصول به غایت تمدن مطلوب شمرده شود... منظور من از تمدنی که غایت آمال ما باشد تنها با سوادی مردم و فرا گرفتنشان مبادی علوم را، یا تبدیل عادات و لباس و وضع ظاهری آنها بر عادات مغربی نیست بلکه روح تمدن و فهم و پختگی و رشد اجتماعی و روح تساهل و آزادمنشی و آزاده فکری و مخصوصا خلاصی از تعصبات افراطی و متانت فکری و وطندوستی از نوع وطندوستی مغربیان و شهامت و فداکاری در راه عقاید خود است که هنوز به این مرحله نزدیک نشدهایم.» (4) او میتوانست در هر صفتی که بکار میبرد خود را در نظر داشته باشد.
دربرابر او جمالزاده از «رفع و دفع تدریجی فرنگیها از روی نمونه ژاپن و بلغار(؟) دفاع میکرد و کاظمزاده در دید ناسیونالیستی خود همچنان تند میرفت: «بارها گفتهایم که ایران نه روحا و فکرا و ظاهرا و باطنا فرنگی باید بشود و نه در حال ناگوار امروزی باید بماند. بلکه ترقی باید بکند و تمدنی مخصوص به خود که آن را تمدن ایرانی بتوان نامید تحصیل و ایجاد نماید.» (5) اینگونه توهمات تا دههها از ذهن ایرانی بیرون نرفت. رفع و دفع فرنگیها به ضدیت با فرهنگ غرب دامن زد که به خود گرفتنش تنها راه برونرفت از چنبر بینوائی و وابستگی میبود؛ و تمدن ایرانی دستاویزی برای سنتگرایان شد که تجدد را نفی میکردند و با تبر ارزشهای اصیل خود به ریشه هر چه از پیشرفت که بدان رسیده بودیم زدند.
روشنفکران امروزین ایران هشتاد سالی لازم داشتهاند که به پیام «برلنیها» باز گردند و آن را در پرتو تحولات سده گذشته از نو ارزیابی کنند. آن پیشروان، خود برآوردن همه آرزوهایشان را ندیدند ولی بیشتری در پایان زندگی میتوانستند از فاصلهای که جامعه ایرانی پیموده بود، و سهم خود در آن خرسند باشند. عموم آنان باور خود را به ضرورت دگرگون کردن فرهنگ ایرانی که آن را تمدن در معنای گسترده خود شامل فرهنگ میخواندند، و تحولپذیری جامعه، نگهداشتند و بسیاریشان سهم فعالی ــ تا آنجا که سیاست بازیها اجازه میداد و هیچگاه به ظرفیت واقعیشان نرسید ــ در دگرگونیها داشتند. از میان آنها یکی، جمالزاده، انقلاب اسلامی را دید و با آن همچون پذیرفتنیترین رویدادها روبرو شد. تقیزاده چنین فرجامی را در 1918 پیشبینی کرده بود: «یگانه امید ایران جوان و آینده بر این عده معدود («تربیت شدگان با معرفت و با هوش... که به نکات تمدن ملل برخورده و درست فرق زندگی ما و اروپا را ملتفت شدهاند») است. ولی بدبختانه... وقتی که از اوضاع ممالک متمدنه مطلع میشوند... تاثیری که در آنها حادث میشود این است که کم کم از ملت خود سیر شده... به تدریج از قوم خود بیزار شده... اگر جوش و خروشی داشته باشند زبان به طعن و تنقید ملت خود گشوده... و بالاخره... دشمن وطن خود می شوند.» (6)
جمالزاده تا آنجاها نرفت و تا مغز استخوان ایرانی ماند، ولی خردهگیری و نکوهش ایرانی که درونمایه بیشتر رمانهایش بود با خشکیدن چشمه آفرینشگری در او به سودازدگی رسید. او خوشبینی تقیزاده را نداشت که نیروی برانگیزنده هر سیاستگر ـ و نه سیاست باز ــ است و نا امید از جامعهای که دیگر نمیشناخت، آن را سزاوار حکومت همان آخوندها میدانست که هر چه از زندگیاش گذشت با آنها نزدیکی روحی بیشتری یافت. جمالزاده را میتوان نمونه ایرانیانی دانست که در فضای غربی از هیچ کس کم ندارند و به ایرانی که میرسند سطح خود را به تصور نومیدانهای که از ایران و ایرانی دارند پائین میآورند. او و همفکرانش در آن نخستین دهههای سده بیستم که خود سراسر پلیدی و پریشانی بود، به در و دیوار فضای ناممکن ایران هنوز قرون وسطائی میزدند و اگر ذهنهای جویندهشان همه پاسخها را نیافت به پرسشهای درست رسید. آنهمه توانائی اندیشه و شهامت اخلاقی در تیرگی سالهائی که امروزمان در برابرش چشمه روشنائی است، و در جامعهای که مدتهاست توانائی شناخت والائی excellence را از دست داده است و تنها برانگیختگی عواطف خام و زبان اسطوره و افسانه را در مییابد بیقدر ماند. کم و کاستیهای طرح تجدد آنان که گناهش به گردن همان فضای نا ممکن قرون وسطائی بود بر خودشان افتاد؛ و بزرگترینشان، تقیزاده، که از همه اندیشهمندان اجتماعی ایران تا دههها پیشتر بود، قربانی چنان شخصیتکشی کوته نظرانهای شد که سهم بزرگش در انقلاب مشروطه نیز از یاد رفت.
ولی اگر تاریخ را، چنانکه هست، از پیشداوریهای یک نسل و دو نسل، فراتر بگیریم هیچ دریغی بر آن مردان نوآور جایز نیست. آنها مشروطهخواهی را ژرفتر بردند و به یک جهانبینی که به رغم کاستیهای خود توانست جامعه ایرانی را به مسیر بازگشت ناپذیر تجدد بیندازد درآوردند. ما امروز به زبانی که آنها توسعهاش را آغاز کردند سخن میگوئیم و در آنچه به گرفتن تمدن غرب بویژه نظام ارزشهایش ارتباط دارد بر همان راه میرویم. عرفیگرائی و رواداری مذهبی؛ دفاع از دولت ـ ملت که یکپارچگی سرزمینی جزء اساسی آن است؛ نوسازندگی فرهنگ و زبان ایران؛ و شناخت و نگهداشت و پیشبرد میراث باشکوه ملی را آنها به ما آموختند و به آیندگان در برابر بازگشت به گذشتههای آرمانی گمراهان، و هنر نزد ایرانیان است و بس، و بیرون آوردن جهان امروز از هزار و چهار صد سال و دو هزار و پانصد سال پیش، هشدار دادند. امروز نزدیک به صد سال پس از کمیته ملیون برلنیها، و در سر و کار با بخش بزرگی از جامعه روشنفکری ایران بهتر میتوان به ابعاد قهرمانی پیکار مردانی چون تقیزاده پیبرد.
پانوشتها:
1 تا 6 ــ برلنیها، اندیشمندان ایرانی در برلن، جمشید بهنام، انتشارات فرزان، تهران، 1979
|