پس از بیداری از كابوس شكست انقلاب اسلامی و فروریزی ایدئولوژیها و ارزشهای ایدئولوژیكِ مسلط گذشته، جامعةروشنفكری ایران در تلاشِ دست یافتن به ریشههای این شكست است و میكوشد به مبانی و ارزشهای نوینی دست یابد كه حركت جامعه را به سوی آیندهای روشن و بهتر تضمین نماید. پس از غیبت طولانی، اینباردر این كوشش، اندیشیدن بهجای سرسپردگی به ایدئولوژی، سنجش و گزینش بهجای آویختن به ایمان و اعتقاد در حال راهیابی به میان روشنفكران ماست. بر بستر چنین فرهنگِ سیاسی، برآمدن نام روشنفكران و اندیشمندانی نشان دهنده آن است كه آراء و نظرات آنان یاری بیشتری به تلاشهای جامعة روشنفكری رسانده و در یافتن مناسبترین راهحلها و مطلوبترین سیاستها راهگشاترند. برجسته شدن نام داریوش همایون بعنوان سیاستگر و روزنامهنگارِ صاحب اندیشه و گسترش دایرة مخاطبین نظرات و اندیشههای سیاسی وی در همین روند قابل توضیح است.
برای دستیابی و بررسی نظام فكری و اندیشه سیاسی داریوش همایون و سنجش توان آن در پاسخگویی به نیازهای زمانه، میتوان بررسی آثار و نوشتههای وی را از منظرگاههای گوناگونی آغاز كرد:
• میتوان از نگرش تاریخی وی و از نظرات و تحلیلهایی در مورد سدة گذشته آغاز نمود
• میتوان بحثها و گفتههایش در خصوص ارزشهای محوری جامعهای مدرن و جدالهایش با ارزشهای كهنه را ملاك قرار داد
• میتوان به بررسی و نقدهایش از پایگاه اندیشه مدرن و ترقیخواهانه به اندیشهها و ایدئولوژیهای محبوب نیروهای روشنفكری سیاسی ایران كه ماهیت خود را در به ثمر رساندن انقلاب اسلامی نمودار ساختند، پرداخت
• میتوان تحلیلهایش از نظم مسلط برجهان و جایگاه ایران در این نظم را در نظر گرفت
• میتوان از نگاه بُرندة وی به ژرفای انسان ایرانی با تمام باورهای اخلاقی، هویتی و فرهنگیش نگریست
• میتوان به بحثهایش در زمینة ارزشهای دمكراتیك، حقوقبشر و ضرورت تاریخی تحقق آنها در ایران دلمشغول داشت
• میتوان و باید جدیدترین نظریههای وی را برای برون رفت ایران از بنبست عقبماندگی مورد بحث و بررسیهای گسترده قرار داد
مجموعه این مقولات و مفاهیم مهم اجتماعی ـ سیاسی در نوشتههای بیشمارِ داریوش همایون به بحث و بررسی گذاشته شده و در نظارهگری جامعه، تحلیل مناسبات حاكم برآن و در سنجش و نقد كنش و واكنشها در عرصه سیاست و در كانونهای قدرت بعنوان محكی مورد استفاده قرار گرفته و محتوای اندیشة سیاسی وی را مینمایانند. هریك از این مقولات را میتوان جداگانه یا در كنار هم به مثابه منظرگاهی برای نگریستن در اندیشة سیاسی و نظام فكری وی برگزید. اما بیتردید همه این منظرگاهها در نهایت به یك هستة اصلی محكم و پا برجا طی 6 دهه حضور سیاسی، فكری و فرهنگی وی خواهند رسید. به محوری بودن مسئله ایران و ضرورت خروج آن از وضعیت عقبماندگی و اهمیت دوام و بقای آبرومندانة آن در كنار جهان پیشرونده. از نظر داریوش همایون اهمیت مفاهیم فوق و بحثهای درگیر در مورد آنها در میزان خدمتی است كه به توسعه و رشد و حركت جامعه بسمت آیندهای روشن میكند. و بعبارت دیگر اگر بتوانند به این مهم یاری رسانند، اهمیت واقعی مییابند. بنابراین به منظور درك عمیقتر اندیشه سیاسی همایون باید از بحثهای وی در خصوص دمكراسی، حقوق بشر، جنگ، صلح، هویت، فرهنگ، سیاست و... فراتر رفت، تا به هستة اصلی و پایدار نگرش وی و جایگاه آن در شكلیابی اندیشة سیاسیاش نزدیكتر شد.
همایون در میدان سیاست ایران و اندیشة سیاسی به یك گرایش و چند اصل، همواره با پایداری و استقامت وفادار مانده است و هرچه از دایرة آن خارج بوده، بنا برطبیعت واقعبین خود و قبول ضرورت انعطافپذیری در برابر وضعیتهای دگرگون شونده، همه را بدست تحول، نوشدن و دوباره اندیشیدن سپرده است. پایداری و ثبات در غایتها، پویایی و انعطاف در سیاستها در سرشت نگاه و اندیشه و منش سیاسی همایون نهفته است.
ناسیونالیسم ـ اگر بتوان بار عاطفیِ مشروع و حق و نیازِ طبیعی هر ملتی بدان را درك كرد ـ نخستین گرایش و انگیزة داریوش همایون برای ورود به سیاست بود و برای همیشه نیز “ایدة برانگیزندة“ وی باقی ماند. عناصری چون وحدت سرزمینی ایران و یكپارچگی آن، ضرورت قدرتمند شدن این سرزمین و سعادت و بهروزی روزافزون مردم آن و همپایی با جهان در حال پیشرفت، بتدریج و پس از طی سالهای پرشور آغاز فعالیتهای سیاسی و پشت سرگذاردن دوران نوجوانی، به این گرایش مضمون و محتوا بخشید و در روند تحول، تكامل و پختگیفكر، آن را ناسیونالیسمی برخوردار از اندیشة سیاسی منسجم و مدرن گرداند.
واقع بینی نسبت به موقعیت ملت و كشور و درك ضرورت تغییر و بهسازی این موقعیت كه تنها درصورت درهمآمیختگی با جهان پیشرو ممكن میشد، میان اندیشة ناسیونالیستی وی و سایر گرایشهای ناسیونالیستی ایرانی مرزهای تفكیك كشید. او هیچگاه نه در پایبندی به “غرور“ برخاسته از هزارهای كه ایران برتارك تاریخ جهان درخشید، چشم بر وضعیت عقب ماندة كشور و مردم بست و نه در بند جهان در خود فر رفتة برپا شده بر عقدههای سرخوردگی حاصل سدههای از دسترفتگی و “مظلومیت“، پشت به جهان نمود و سر در پی “ایدههای ناكجا آباد ایرانی“، خود و مردم را به راه سرگردانی انداخت. همایون در این گرایش و انگیزة درونی خود ــ و در هر ایرانی دیگر ــ احساس برخاسته از یك نیاز و عاطفة طبیعی میبیند كه به اعتقادش از روزگار مشروطه و بعنوان نخستین و برجستهترین انگیزة این جنبش بزرگ برجای مانده و همة ایرانیان تا به امروز در آن همباز بودهاند. وی در این باره میگوید:
“ ایران همة آن چیزی است كه ما بعنوان ایرانی داریم. نبردها و فداكاریها و دستاوردهای استثنایی یكصد نسل ایرانیان است كه ایران را میسازد. بزرگترین این دستاوردها سرزمین و مردمی است كه ایران بیآن بیش از یك نام تاریخی نخواهد بود. این سرزمین مرز پرگهر نیست و این مردم بالاترین مردمان روی زمین نیستند. ولی كار شگرفی بود كه در سه هزار سال و در چنین گذرگاهی، سرزمین پهناورِ گوناگونی میان دو دریا و جمعیت بزرگ انسانهای تابآور پرمایة آن نگه داشته شدند و هنوز میتوانند سرهای خود را بالا بگیرند. چه وظیفهای بالاتر و به طبیعت زندگی نزدیكتر كه این تكه خاكِ در كورة تاریخ رفته همچنان نگه داشته شود و این مردم از امواج بدرآمده باز به بلندیهایی كه شایستگیاش را دارند برسند.“
براستی چه وظیفهای بالاتر از حفظ تمامیت این سرزمین و بـدر آوردن مردمانش از مـوج بلا و رساندن به جایگاه شایستهاشان؟ آیا هنوز هم باید در پاسخ به این پرسش در انتظار كسانی كه در پرتو ایدئولوژیهایی كه ملت را در برابر “اتحاد جهانی كارگران و زحمتكشان“ ـ و امروز اتحادهای سبز و سفید و رنگارنگ دیگر ـ و یا پیش پای “امت اسلامی“ قربانی كردند بنشینیم؟كسانی كه تا سقوط به قعر عقبماندگی حكومت اسلامی “پیش“ رفتند؟ كسانی كه تا چندی پیش ــ و شاید هنوز هم ــ با كلامی فخرآمیز و آلوده به استهزاء یا به ناسزا از ناسیونالیسم همایون سخن میگفتند؟
كابوس هولناكی كه وحدت سرزمینی ایران و یكپارچگی كشور در طول قرن گذشته را مورد تهدید قرار داده بود، هرگز از گوشة نگرانی ذهن همایون رخت برنبست ـ اشغال ایران توسط نیروهای بیگانه در آغاز دهة 20 و خطر تقسیم خاك كشور بعنوان پیامد محتمل آن و بحران آذربایجان و كردستان در میانة همین دهه كه میرفت بخشی از خاك كشور و تكهای از پیكر ملت را جدا سازد. در جدال برای از میان بردن زمینههای عینی این هراس و نگرانی بود كه، ایدهها و اندیشههای سیاسی داریوش همایون شكل گرفت و تأثیر خود را نه تنها بر سراسر زندگی اجتماعی وی گذاشت، بلكه در حضور فعال در یك نبرد فكری پرتوان، راه نفوذ خود را بر نحوة تفكر نسلهای جدیدتر سیاسی ایران گذاشت و در تنظیم نگرش و زاویة نگاه آنان به سیاست گذشته و آیندة ایران جای خود را باز كرد و نزد آنان جایگاه شایستهاش را یافت.
همایون در توصیف احساس خود در نخستین تجربة مستقیم از به خطر افتادن تمامیت ایران در اثر اشغال خاك كشور توسط نیروهای متفقین در شهریور 1320 كه نقطة آغاز فعالیتهای سیاسی وی و اصلاً علت آن بود، میگوید:
“ برای من كه با تاریخ ایران آشنایی كافی در آن وقت پیدا كرده بودم این حمله یادآور تحقیرهای 150 سالهای بود كه از دست روس و انگلیسها كشیده بودیم: از جنگهای ایران و روس و اوائل قرن نوزدهم تا مداخلات انگلستان در مسئله افغانستان دوبار فرستادن كشتیهای توپدار به بوشهر، به بندرهای ایران و نیروهای نظامی دو كشور در جنگ اول كه ایران را بكلی اشغال كردند و سراسرش را درنوردیدند.“
داریوش همایون خود را متعلق به نسلی میداند كه بربستر چنین موقعیت حقارتباری پا به میدان سیاست ایران گذاشت و رها ساختن ایران از این خواری را مأموریتی گریزناپذیر برای خود و همگنانش یافت. در برابر چنین وظیفهای، رویكرد به آموزههای ناسیونالیستی دوران رضاشاه و ادامة تجربة سالهای نوسازی و برآمدن ایران در دوران اقتدار وی پاسخی بود كه داریوش همایون جوان و جوانانی از نسل وی ـ بچههای رضاشاهی ـ یافتند. تجربة دوران بیست سالهای كه اگر قرار باشد در بارة جایگاه آن از نظر اصلاحات و دگرگونیهای اجتماعی كه در ایران انجام گرفت؛ به بررسی تاریخی و تعمقی بیغرض بنشینیم، آنگاه خواهیم دید، هنوز چه سخنها برای گفتن و چه ظرفیتی برای آموختن در آن خواهیم یافت.
بیست سال دوران رضاشاه از نظر داریوشهمایون، در میان آن تاریخ نسبتاً طولانی 150 ـ 200 ساله نه تنها دورانی بود كه ایران در آن آزاد از اشغال خارجی و امر و نهی آنها زیسته بود، بلكه سرآغاز راهی بود كه در انتهای آن ایران میتوانست نه تنها با آبرومندی، سرزمینی و ملتی تاریخی بماند، بلكه كشوری منطبق با معیارهای جدید جهانی و در چارچوب نظم پذیرا شدة بینالمللی، محسوب گردد و بعنوان كشوری با یك نظم و نسق اقتصادی، سیاسی، نهادهای آموزشی و اداری عرض وجود كند. همایون در وصف دامنة اصلاحات و دگرگونیهای دوران رضاشاه میگوید:
“درآن دوران بود كه حكومت بطور گسترده در خدمت مردم درآمد، برای نخستین با حكومت كه در شخص شاه تمركز یافته بود وظیفة خود را تنها دفاع از مرزهای كشور و گردآوری مالیات و سربازگیری و حفظ نظم نشمرد و پاسخگوی نیازهای مردم از آموزش، بهداشت و درمان تا فراهم كردن اشتغال و بالا نگه داشتن سطح زندگی شد. توسعه اقتصادی و اجتماعی كشور در كارهای روزانة حكومتی قرار گرفت.“
كشور باید از همه سمت توانمند میشد تا میتوانست در سایة توان خود نقطة پایانی بر همة این خواریها گذارد. پیشرفت و توسعه ـ كه بیش از همه، تحولات و تغییراتی بنیادین میطلبید ـ و گردآوری همة ابزار و لوازم آن در كشور، از نظر همایون در آن زمان تنها راه بقای ملت و سرزمین بود و تا به امروز همچنان حلقة اصلی و مركزی مسائل ایران باقی مانده است. توسعه، پیشرفت و ترقی كشور مهمترین دریچة نگاه همایون به سیاست به حركت و به ضرورت وجودی هر اقدامی در هر عرصهای از حیات اجتماعی و اداره كشور بوده است. معیار سنجش و قضاوت وی از هر عملی، از هر اندیشهای و از هر شخصیتی همواره این بوده كه ما، ملت و جامعه را تا كجا و تا چه حد به جلو پیش برده است، یا به همانگونه كه خود بیان میدارد:
“مسئله من اصلاً همیشه مسئله توسعه بود. كاری به چیز دیگری نداشتم. اینها همه در بستر توسعه میگنجید. دمكراسی عبارت بود از توسعه سیاسی و همینطور توسعه اقتصادی. یك طرف نگهداری تمامیت ایران، استقلال ایران، یك طرف هم توسعه. بقیهاش اصلاً به نظر من خارج از موضوع میآمد.“
بازتاب چنین نگرشی را در سراسر گفتهها و در لابلای نوشتهها، نقدها و قضاوتهایش در مورد نقطه عطفهای تاریخی ایران و نسبت به تمامی عوامل و پدیدههایی كه در پدیدار شدن این نقطه عطفها مؤثر بودهاند میشنویم و میخوانیم. بیتردید از نظر وی هنوز هم اقدامات اصلاحی رضاشاه بالاترین و نقطه اوج دگرگشت ایران از جامعهای كهنه به نو و برداشتن گامهای اساسی در مسیر توسعه و رشد بوده است. تا جائیكه هنوز هم موج شوق را در كلام توصیفیاش از آن دوره لمس میكنیم. وی در پیشنویش كتاب خاطراتش میگوید:
“از هنگامی كه چشم گشوده بودم میدیدم كه چگونه او (رضاشاه) هر روز رندگی مردم را بهتر و ایران را آبادتر میكند. نشانههای پیشرفت هر روزه در همه جا دیده میشد. شهر خودم تهران تاریك كهنه غبارآلودی كه غروبهای آن هنوز دلم را تیره میكند، روشن و پاكیزه و با ساختمانهای باشكوه آراسته شده بود، خیابانهای درختكاری و سنگفرش كه اسبان درشكهها روش لیز میخوردند (و به زودی آسفالت شدند) جای گذرگاههای تنگ و پیچ در پیچ و پرگِلولای را گرفته بود. تلفن و رادیو به خانهها آمده بود. دبستانها و دبیرستانهای بزرگ و زیبایی ساخته میشد كه جای مكتبخانهها را میگرفت. ساختمان دانشگاه تهران را میدیدیم كه به تندی بالا آمد. در هر جا بیمارستانها گشوده میشد. ما در دبستانها درس موسیقی داشتیم و سلفژ میآموختیم. پیشاهنگی به ما داده شده بود و در یك پیكار ملی گردآوری پول برای نیروی هوایی نوخاسته ایران شركت جسته بودیم. در نمایشگاههای صنایع ملی كه هرساله برپا میشد و من چندتایی از آنها را دیدم دهانمان از فرآوردههای صنعت نوپای ایران باز میماند. چگونه میتوانستم از چنان مردی كه ایران را یك تنه در برابر چشمان كودكانه و با اینهمه نظاره گر خود من دگرگون كرد دفاع نكنم؟“
پیشرفت اهداف ملی تا چند سالی از حكومت 16 سالة رضاشاه از سوی مجموعة گستردهای از روشنفكران و سیاستمداران وقت، بویژه از روشنفكران و سیاستمداران نسل مستقیم جنبش مشروطه مورد حمایت قرار گرفت. یعنی فرآیند نوسازی كشور با نوعی همرائی ملی كه فضای سیاسی را نیز تحت سلطة خویش داشت، آغاز گردید و در ادامه با ایجاد زیرساختهای اقتصادی، ارتباطی، آموزشی و فرهنگی تأثیرات خود را در تغییر مناسبات فرهنگی، روابط اجتماعی و مهمتر از همه در “ایجاد یك نسل جدید درس خوانده“ نمایان ساخت و ضربات محكمی بر پایههای یك جامعه سنتی وارد ساخت. از عهده برآمدن این مهم به باور همایون “تا دورههای طولانی موجب شد در افكار عمومی ایرانیان عنصر آزادیخواهی زیر سایة دو عنصر دیگر ناسیونالیسم و توسعه قرار گیرد.“ این سخن داریوشهمایون در مورد گذشته در خور تعمق بیشتری است.
نه تنها از این جهت كه نیروهای هدایتگر جامعه و به تبع آنان افكار عمومی عنصری از عناصر چندگانه پیشبرد یك هدف ملی را در سایه قرار دادند، بلكه همچنین از آنرو كه گروه بزرگتری از “روشنفكران“ و “نخبگان“ سیاسی در پسِ آن “عنصر غایب“ و بنام “دفاع“ از آزادی عملاً از اندیشیدن به مسئله مركزی جامعه یعنی رشد و ترقی و توسعه و نوگرایی سرباز زدند. و آن را خارج از بافتار توسعه و پیشرفت، بعنوان پدیدهای مجرد و جدا از پایههای اجتماعی، حقوقی، فرهنگی و تربیتی در جامعه نگریستند و بدون توجه به مفهوم توسعه و اهمیت اجزاء مختلف آن نسبت به آنچه در كشور در این سالها و سالهای بعد در جهت بهبود شرایط اقتصادی و اجتماعی صورت میگرفت بی تفاوتی پیشه كردند.
عدهای آزادی را با دركی متوقف شده در دوران مبارزات ضد استعماری معادل “استقلال“ و “رهایی“ از بند كشورهای صاحب ثروت و قدرت ـ آنهم اساساَ از غرب ـ فهمیدند و بی توجه به قدرت و امكانات مادی و معنوی كشور میخواستند در یك انزوای بینالمللی ـ عمدتاَ در دوریجویی و ضدیت با غرب ـ بهراه كشورهای غیر متعهد روند. تا امروز كه در مواجه با جمهوری اسلامی ـ “غیر وابسته“ترین رژیم ـ شاهد تركیدن حباب استقلال طلبیاشان باشند. یا بدتر از آن، گروهی دیگر آزادی را تنها در مفهوم آزادی سیاسی، آنهم برای احزاب و سازمانیهایی میخواستند كه با خزیدن در قدرت، آزادی همگان و آزادی تك تك افراد را لغو كنند. آنگونه كه در جمهوری اسلامی تجربه كردیم و پیش از آن در كشورهای سوسیالیستی در مقام معلم و پیشگام این رژیم باید میدیدیم. آنها بنام آزادیخواهی عملاً به اشاعة درك معیوبی از آن مبادرت ورزیدند. در ضمیر آنان، آنچه در جامعه به دست حكومتی كه در یك رقابت هستیسوز با آن قرار داشتند، در جهت رشد آزادیها و حقوق فردی بویژه در زمینة حقوق و آزادی زنان و در جهت رها ساختن اقشار و طبقات و نیروهای اجتماعی از قید و بند مناسبات عقب مانده صورت میگرفت، بهیچ انگاشته شد.
داریوشهمایون در یك نگاه انتقادی، نمونهای از این رفتار را در برابر بزرگترین اصلاحات اجتماعی در ایران در زمان محمدرضاشاه، یعنی اصلاح ارضی، چنین به یاد میآورد:
“ملت ما از دو نسل پیش آرزوی درهم شكستن قدرت فئودالها و زمینداران را داشته است. روشنفكران ایرانی از دوران مشروطه پایان دادن به نظام ارباب رعیتی و اربابی را خواستار بودهاند. مرامنامه همة احزاب پیشرو در این پنجاه سال چنین هدفی را اعلام داشته است. با این همه وقتی سرانجام ضربتكاری بر نظام رعیت و اربابی ـ دستكم در قسمتی از كشور ـ وارد آمد، سكوت و بیاعتمادی تنها عكسالعملی بود كه اكثریت بزرگ روشنفكران نشان دادند.“
این نسل از “روشنفكران“ در نگاه معیوب خود به “آزادیخواهی“، در برابر امر توسعه و ترقی، عملاً راه ستیز و نفی را در پیش گرفت و زمینة شكاف و تنشی دائمی میان نیروهای جامعه را فراهم ساخت. تنشی كه تا مرزهای نابود كنندة متقابل تا مرحلة انقلاب اسلامی و از دست رفتن بسیاری از آن دستاوردها وتوقف روند رشد و توسعه پیش رفت. اما در نگاه داریوشهمایون سیاست معنایی جز “پیش بردن و بهتر كردن“ نداشت و “هربهبودی در شرایط اقتصادی و روابط اجتماعی ملت“ عملاً جامعه را به جلو هدایت كرده و راه رسیدن به اهداف ملی را همواره میساخت. او در همان دوره اصلاحات اجتماعی در هنگام بازگشت از مراغه میگوید:
“آنها كه سرانجام دریافتند هدف مبارزه سیاسی جز پیشرفت نیست و پیشرفت جز دموكراسی و عدالت اجتماعی نیست، از مراغه با خرسندی بازمیگردند. در این منطقه بزرگترین موانع پیشرفت را از پیشپای برداشتهاند. اگر چیز بهتری در جای وضع گذشته نیاید گناه به گردن كسانی است كه دعوی رهبری سیاسی دارند اما توانایی آن را ندارند.“
اگر چهار دهه ـ تا مقطع انقلاب اسلامی ـ تلاشهای سیاسی و فكری همایون بر دفاع از اصلاحات اجتماعی بود و بر ضرورت تعمیق هر چه گستردهتر كردن دامنة این اصلاحات در جهت مدرن كردن جامعه و خلاصی از مناسبات سنتی تكیه میكرد و بر اهمیت سهیم نمودن مردم و نیروهای فعال اجتماعی ـ سیاسی در امر حكومت پافشار بود، اما در دو دهة و نیم بعد ـ پس از شكست بزرگ جامعه ایرانی ـ یكی از مهمترین دلمشغولیهای وی به چالش كشیدن تفكر نیروهای روشنفكری ـ سیاسی و نگاه معیوبشان به فرآیند توسعه و آزادیخواهی بوده است و بخش بزرگی از نبرد فكری وی را تلاش برای بازگرداندن مسئله توسعه و پیشرفت بعنوان فرآیندی یكپارچه به مركز گفتمان سیاسی چپ و راست و روشنفكران نسل كنونی تشكیل داده است. داریوش همایون در این باره میگوید:
“بازگرداندن مسئله توسعه و نوگرایی (تجدد) به مركز دایرة بحث روشنفكری ایران ـ چنانكه در دوران انقلاب مشروطه بود ـ وظیفه نسل كنونی روشنفكران ایرانی از راست و چپ است. ....امروز كه به فرصتهای از دست رفته گذشته و دشواریها و كمبودهای هراسانگیز اكنون و دورنمای مبهم آینده مینگریم، بهتر درمییابیم كه چرا روشنفكران دوران مشروطه با ذهنهای گشاده و تروتازه خود تاكید را همه بر تجدد و نوگرایی گذاشتند، نه بر ساختن جامعه بیطبقه و پرولتاریایی یا بازگشت به اندیشههای اصیل هویت ملی. .... بیاعتبار شدن ایدئولوژیهایی كه انرژی دو نسل ایرانی را به هدر داد به ما كمك میكند كه به مسئله توسعه همانگونه بنگریم كه در جامعههای توسعه یافته عمل شد. ....توسعه و نوگرایی نمونه مشخصی ندارد. فرایندی است كه در اوضاع و احوال و شرایط زمان و مكان شكل میگیرد. اما چارچوبهای كلی آن را پس از پانصد سال می توان بازشناخت و نمونههای كامیابتر آن در اینجا و آنجا میتواند راه جویندگان را كوتاهتر كند. عمده آن است كه ما به مسئله توسعه و نوگرایی بعنوان یك موضوع مرگ و زندگی بنگریم.“
نگریستن به امر توسعه و پیشرفت بعنوان شرط حیاتی و محوری حفظ ایران و بقای این ملت و “رساندنش به بالاترین سطح زندگی و فرهنگی جهان امروزی“ آن حلقه پا برجایی است كه اندیشه سیاسی همایون را طی دههها پیش و پس از انقلاب، از آغاز تا به امروز بههم پیوند میدهد.
|