گفتگو با باقر پرهام درباره روزنامه آیندگان و
نقش همایون در سیاست و روشنفکری ایران
تلاش ـ آقای پرهام! سالهای فراوان و عرصه های گسترده حضورِ سیاسی ـ اجتماعی هم شما و هم همایون این امکان را به ما میدهد تا از نگاه شما یک زندگی پرتنوع اجتماعی ـ سیاسی, متعلق به یکی از فعالترین چهره های روشنفکری ـ سیاسی کشورمان را مورد بررسی قرار دهیم. زندگی یی که هر مرحله اش حامل اختلاف نظرها و جدلهای فراوانی نیز هست. این امر طبعاً گفتگوی ما را پُردامنه میسازد. اما در ابتدا اجازه دهید بپرسم, آشنائی شما با آقای همایون از چه زمانی آغاز و از چه مراحلی گذشته است؟
باقرپرهام _ نخست اجازه بفرمایید به خاطر اقدامتان در اختصاص دادنِ یك شمارة ویژه به داریوش همایون به شما تبریك بگویم. همایون، و “مورد“ همایون، به قول انگلیسی زبانها، از موارد controversial است، یعنی صحبت كردن از آن نه تنها آسان نیست، بلكه بگومگوها و حتی احتمالاَ كینه ورزیها و مخالفتهای بسیاری را، از چپ و راست، برمیانگیزد. شجاعت اخلاقی و حرفهای میخواهد كه در این آشفته بازار تهمت و برچسب زنیهای فیسبیل اللهِ سیاسی، نشریهای برآن شود شماره ویژهای را به بررسی زندگی، اندیشهها و آثار مردی اختصاص دهد كه در غوغای “چپ“ و “راست“، چپ نبوده كه هیچ، در طیف “راست“ سیاسی نیز معاندان بسیار دارد.
مطلب از آن جهت بحث انگیزتر میشود كه شما برای طرف گفت و گو در این داوری و سنجش، كسی را در نظر گرفتهاید كه او نیز، همچون خود همایون، این روزها آماج گمانه زنیهای خصمانة سیاسی است، و در طول یكسال گذشته، انواع حملهها را به جان خریده و دم برنیاورده است، مگر در موارد استثنایی. چرا شما مرا برای این كار در نظر گرفتهاید؟ به نظر من فقط به خاطر “سالهای فراوان و عرصههای گستردة حضور سیاسی ـ اجتماعی“ نبوده. زیرا تا آنجا كه به من مربوط میشود دیگرانی هستند كه هم “سال“هایشان از من “فراوان“تر است، و هم “حضور“ سیاسی ـ اجتماعیشان در مقایسه با من “گسترده“تر. حتی از این بابت، من در مقایسه با خود همایون نیز كم خواهم آورد. زیرا من متولد 1314 هستم و همایون متولد مهرماه 1307 یعنی او چیزی بیش از هفت سال از من بزرگتر است.
در سالهایی كه همایون، به گفتة خودش، در سنین 13 ـ14 سالگی، آزرده از حضور ارتشهای بیگانه در تهران، اقدامات میهنپرستانهاش، مثل شعارنویسی بر در و دیوارهای شهر را شروع می كند و فعالیتهایش در این زمینه به جایی میرسد كه در سن 18 سالگی برای دزدیدن مینهای حفاظتی پیرامون اردوگاه متفقین در امیرآباد و استفاده از آنها برای نارنجكسازی و پرتاب به سوی سربازان دشمن آن چنان بیباكی و جسارت جوانانه از خود نشان میدهد كه براثر تركیدن یكی از مینها پایش به سختی آسیب میبیند كه آثار آن در بقیة عمر با وی همراه است، آری، در سالهایی كه همایون سرگرم چنین فعالیتهایی بوده، این بندة بینوا هنوز تحصیلات ابتداییام را نگذرانده بودم و كودكی دبستانی بیش نبودم. من دیر به مدرسه رفتم زیرا پدر و مادرم، در روستایمان در رودبار، ترجیح داده بودند مرا به مكتب بفرستند، پیش ملایی كه بساط درس و مشقاش را در مسجد محل پهن می كرد. من، در مكتب، دست كم تا دوسال، به خواندن قران و جزوات مذهبی گذراندم. اما، درست مثل همایون، كه پس از گذراندن سال اول دبستان، بدون توقف در سال دوم، یكسره به كلاس سوم رفته است، من نیز، پس از آن كه نمیدانم چه تقدیری كمك كرد كه پدرم به رفتن من به مدرسه رضایت داد و راهی دبستان شدم، به دلیل سواد خواندن و نوشتن به نسبت پیشرفتهای كه در مكتب و پیش ملای ده به دست آورده بودم، امتحان دادم و از همان پاییز ورود به مدرسه یك راست به كلاس دوم رفتم. بدین سان، اگر چه عقب ماندگیام اندكی جبران شد، ولی در مقایسه با همایون و با توجه به فاصلة سنی میان ما، چنانكه گفتم، “حضور“ به اصطلاح متاخرتری در “عرصه“های “سیاسی ـ اجتماعی“ داشتم. دلیل دیگرش هم البته واضح است: همایون در تهران و پایتخت زندگی میكرد و در خانوادة به نسبت مرفه و فرهیختهای بارآمده بود. من در روستایی زاده شدم كه از امكانات این چنانی محروم بود.
با اینهمه، حق با شماست. من نیز “حضور“ی در عرصة سیاسی ـ اجتماعی ایران داشتهام. زیرا از سال 1326 كه خانوادة ما به رشت رفت سالهایی آغاز میشد كه دوران مبارزات گرم سیاسی، نهضت ملی شدن نفت و روی كار آمدن دكتر مصدق بود. و من، چنانكه در فرصت دیگری در همین مجلة تلاش گفتهام (ویژه نامة 28 مرداد، سال سوم، شماره 14، خرداد،تیر،مرداد 1382) در 1330 دانش آموز 16سالهای بودم كه در كلاس اول سیكل دوم دبیرستان درس میخواندم، و از 1330 تا 1333، حداكثر به مدت سه سال، در كشاكشهای سیاسی ـ حزبی (در سازمان جوانان حزب ایران در رشت) درگیر بودم، و از آن پس، این گونه، “مبارزه“ها و “حضور“ سیاسی را بوسیدم و كنار گذاشتم. در حالی كه همایون، پس از دوران نوجوانی، همچنان به فعالیتهای حزبی ـ سیاسی خود ادامه داده تا بعدها كه به روزنامهنگاری روی آورده كه خود شكل دیگری از حضور فعال در عرصة سیاست است، و سرانجام، یكسال پیش از “انقلاب“ 1357، به وزارت رسیده كه دیگر عین سیاست است.
“حضور“ من در “عرصههای گستردة سیاسی ـ اجتماعی“، در واقع، از 1345 به بعد است، آن هم نه در سیاست، بلكه به عنوان مترجم و مؤلف، كه اوج آن از 1356 به بعد تا امروز بوده، شاخصترین فعالیت سیاسی ـ اجتماعیام در این دوره مشاركت در بنیادگذاری دورة دوم فعالیتهای “كانون نویسندگان ایران“ (سالهای 1356تا تیرماه 1360) است. وجه اصلی “حضور“ من، كارهای فرهنگی از نوع ترجمه و تالیف و چندسالی نیز تدریس در موسسات آموزش عالی، البته به صورت حقالتدریس نه عضویت در هیات علمی (زیرا به دستور ساواك از این امتیاز محروم بودم و سرانجام حتی حضور فیزیكیام نیز در دانشگاه به صلاح دانسته نشد و به سازمان برنامه رفتم) بوده است. این جنبه از زندگانی و “حضور“ من ـ كه تا امروز نیز ادامه دارد ـ شاید به نسبت در خور توجه باشد، زیرا دستكم بیش از 25 كتاب (4تالیف و بقیه ترجمه) و دهها مقاله منتشر كردهام كه همگی در زمینههای فلسفه و جامعه شناسی بوده، و بنابراین به امر سیاست بیارتباط نبوده است.
اختصاص دادن شمارة ویژهای از سوی شما به داریوش همایون از این بابت در خورستایش است كه در واقع آغاز كار “دیگر“ی در عرصة روزنامه نویسی است: كاری كه هدفاش سنجش آگاهانه و اطلاع دادن فارغ از حب و بغضهای معمول سیاسی است؛ كاری كه میخواهد “كلیشه“های معمول را بشكند و به جای چراغ در دست گرفتن و دنبال “خائن“ گشتن ـ كه گویی بسیاری از فضلا و روشنفكران و فعالان سیاسی ما ـ از “چپ“ و “راست“ ـ فقط در همین رشته دیپلمهای تخصصی گرفتهاند ـ فرض را براین بگذارد كه افراد را، در هرمقام و منزلتی كه بودهاند“جد“ی بگیرد و ببیند هركسی، در حد امكانات زمانهاش، چه خدماتی ممكن است انجام داده باشد. بالاخره، نكته سوم این است كه این كارِ شما باعث می شود تا نقطة اتصالی میان نسلهای جدید و نسلهای پیشین برقرار شود، از راه بررسی، از راه تحلیل ابژكتیو و كوشش برای پركردن گسستهای مصنوعاً ایجاد شده.
شاید به همین دلائل، بویژه دو دلیل اخیر، باشد كه شما دیگرانی را كه “سال“های “فراوان“تر و “حضور“ گستردهتری در مقایسه با من داشتهاند نادیده گرفتهاید و به سراغ من آمدهاید تا با هم مروری برزندگانی و آثار و فعالیتهای داریوش همایون داشته باشیم. لابد فكر كردهاید كه من اگر چه ممكن است از لحاظ دانش و تجربه در حدّ دیگران نباشم ـ كه حتماً نیستم ـ اما در یك نكته ـ بیتعارف ـ امتیازكی دارم: كوشش صمیمانه برای غلبه بر بنبست شقاقهایی كه در 60/70 سال گذشته در روح ملی ما ایجاد شده از راه بازنگری در آموختههای قبلی با نگاهی ابژكتیو به مسائل و صراحت لهجه در بیان حقیقت كه به تدریج به نوعی بینش ذاتی و وجودی در من تبدیل شده است. این طرز نگرش البته دردسرهای زیادی برای من آفریده، از جمله بسیاری از دوستانم را از من رنجانده است، چون من در كار حقیقت اهل هیچ گونه معامله و مجامله نیستم. یك نكته دیگر را نیز ناگفته نگذارم. من دوران پرشور و سادهانگار جوانی در سیاست را سالهاست كه سپری كردهام و به سیاست به عنوان عالیترین پدیدة انسانی به دیدة یك عالم علوم تجربی در آزمایشگاه می نگرم نه با نگاه یك هنرمند كه شیفته و مجذوب “احساس“ شخصی خویش است ـ احساسی كه البته در مقام خود بسیار با ارزش است زیرا هنرآفرین است ـ یا یك مؤمن سرسپرده به “ایمان“ مذهبی خویش ـ كه آن نیز در مقام خودش ستودنی است ـ یا یك فعال حزبی باورمند به ایدهئولوژی حزب خود كه چشماش را بهروی مسائل دیگر میبندد و جز ناكجاآباد “بهشت آغازین“ یا “آرمانشهر آینده“ چیز دیگری را نمیبیند. سیاست از دید من عرصة ممكنات است نه پهنة آرزوها و پندارها و ناكجا اندیشیها. بنابراین، سیاست و اعتقاد سیاسی مذهب نیست كه نتوان یا نباید تغییرش داد ـ هر چند كه ما اكنون در مرحلهای از تاریخ به سر میبریم كه انتخاب مذهب نیز دیگر امری از سرآگاهی و گزینش شخصی است، یعنی كه به راحتی میتوان تغییرش داد ـ سیاست، نگاه به مسائل روز و زمانه است، و همچنان كه روزها وزمانهها میروند و تغییر میكنند، باورهای سیاسی نیز میتوانند و باید تغییر كنند، وگرنه باور سیاسی نیستند، احساس و عاطفهاند و كار دل، یا ایماناند و كار گزینش اگزیستانسیل و وجودی، نه محصول عقل و تدبیر. عین كار مجنون كه همة وجودش واله و شیدای لیلی بود و به غیر از خوبی لیلی ـ كه گویا از زیبایی نیز بهرهای نداشته است ـ چیزی نمیدید.
شما به گمان من، با انتخاب من برای این كار، گوشه چشمی به همین جنبهها از اخلاق و روحیات من داشتهاید، من البته این را احترامی به خودم تلقی می كنم و از این بابت از شما سپاسگزارم. امیدوارم در خور این اعتماد و احترام باشم و بتوانم وظیفهام را در این مورد، با بیطرفی و بدون واهمه از هیاهوی كسانی كه همیشه هستند و خواهند بود، و تنها در تعهّد نسبت به حقیقت، به درستی و در حد توان خودم انجام دهم. با عرض معذرت از شما و خوانندگان به خاطر این توضیحات مقدماتی تا حدی طولانی ولی به نظر من ضروری، اكنون بپردازم به پاسخ به سوآل اولتان.
من، پیش از “انقلاب“ آقای داریوش همایون را دورادور از طریق نام او می شناختم، نه از نزدیك. هرچند كه ایشان، در دورة چند ماهی كه من ـ در زمان تصدی ریاست دانشگاه تهران توسط دكتر عالیخانی ـ معاون آقای دكتر فیروز توفیق در موسسة مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران بودم، نمیدانم به چه مناسبتی گذارش برای جلسهای به “مؤسسه“ افتاده بود و همان جا نیز همان یك بار ایشان را از نزدیك دیدم. جز این آشناییام با آقای همایون تا سال 1988 میلادی، یعنی حدوداً نه سال پس از “انقلاب“، چنانكه گفتم، آشنایی از راه نام و به عنوان بنیانگذار و نویسندة آیندگان، و سپس وزیر اطلاعات و جهانگردی در كابینة آقای دكترجمشید آموزگار بود.
بعد از “انقلاب“، كه بچهها برای ادامة تحصیل ـ و همسرم نیز ناگزیر برای همراهی با آنان ـ از ایران خارج شدند، من تا مدتی همچنان تنها در ایران ماندم. در سال 1986 برای اولین بار به مدّت سه ماه به فرانسه سفر كردم و پس از سر و صورت دادنِ مختصری به زندگی خانوادهام ـ آن زمان ساكن شهرك سلستا (Selestat) در آلزاس بودند ـ دوباره به ایران برگشتم. در 1988 برای بار دوم به فرانسه آمدم. در این سفر ـ كه بسیار پر ماجرا بود و بیان جزئیات آن در این جا ضرورتی ندارد ـ وضعی پیش آمد كه نخست به فرانكفورت در آلمان، سپس به ستراسبورگ و سرانجام با خانوادهام به پاریس آمدم و در “مونروژ“ در حومة پاریس مستقر شدیم. یادم می آید كه پیش از این سفر، هنگامی كه هنوز در ایران بودم، در همان ایام مصادف با ورود بنی صدر و مسعود رجوی به پاریس و اعلام تشكیل “شورای ملی مقاومت“، من هنوز به مبارزه “مجاهدین“ به دیدة تحسین می نگریستم. از ملاحظة صفت، “ملی“ در عنوان “شورای ملی مقاومت“ امیدوار شده بودم كه رهبران این سازمان، با استفاده از محبوبیت و مشروعیتی كه با ایستادگیشان در برابر استبداد مذهبی آخوندها تا آن لحظه به دست آورده بودند، به راستی بر آن شدهاند تا ابتكار یك مبارزة واقعاً “ملی“ با نظام ولایت فقیه را به دست بگیرند و “شورای ملی مقاومت“ را به ظرفی برای سازماندهی همة نیروهای خواهان نظام دمكرات سكولار در قالبی “ملی“ تبدیل كنند. روی این توهمات، در همان روزها و شبهای دربهدری در تهران، كه لاجوردی و آقایموسوی تبریزی هر روز دهها و صدها نفر را به جوخههای اعدام میسپردند، نشستم و مطلبی نوشتم كه حدود 30 تا 40 صفحة تایپ شده بود. یادم نمیرود كه برای تایپ آن به احمد شاملو مراجعه كردم و او كه خودش مانند من در دربهدری و خانه بهدوشی به سر میبرد نمیدانم چهگونه ترتیب تایپ شدن آن صفحات را داده بود. عنوان آن مطلب، اگر اشتیاه نكنم، “تشكیل شورای ملی مقاومت و وظایف نیروهای سیاسی“ بود(1). روح مطلب به لزوم نوعی اتحادملی و مبارزهای سراسری با مشاركت همة نیروهای لائیك و معتقد به دموكراسی برمیگشت. به نیروهای سیاسی توصیه شده بود كه در چنین مقاومتی متشكل شوند و به “مجاهدین خلق“ نیز سفارش شده بود كه سعة صدر سیاسی از خودشان نشان دهند و از نیروی سازماندهی و تشكیلاتی خود برای ایجاد یك شورای مقاومت واقعاً “ملی“ استفاده كنند. از این مطلب تایپ شده با ترس و لرز فراوان حدود هشت یا ده نسخة فوتوكپی تهیه كردم. یك نسخهاش را به نمایندة سازمان مجاهدین خلق كه تا دو هفته پس از كشته شدن موسی خیابانی و اشرف و دیگران به دیدارهای خود با من ادامه میداد دادم (2) و نسخههای دیگرش را توسط كسانی از دوستان و آشنایانم كه حدس می زدم با سازمانهای سیاسی متعدد چپ در ارتباط هستند به سازمانهای “چپ“ كه در آن ایام هنوز ساده لوحانه خیال میكردم چیزكی هستند و میشود امیدی به آنها بست(3). به چه عنوان؟ به عنوان مثلاً نوعی مصلحت اندیشی ملی و ارائة طریق از سوی كسی كه اگر چه حزبی نیست ولی دستی، هر چند از دور، در واقعیات سیاسی ـ اجتماعی ایران دارد و نگران است كه جنبش آزادیخواهی ملت ما یك بار برای همیشه ملاخور نشود. اما اگر شما عكسالعملی از خود نشان دادید گیرندگان آن نسخهها نیز عكسالعملی نشان دادند: دریغ حتی از یك كلمه اعلام وصول!
باری، به همین سابقه، هنگامی كه در سال 1988 به اروپا آمدم، فكرم این بود كه از فرصت اقامتام در خارج استفاده كنم و در حدود امكان با چهرههای سرشناس و فعال سیاسی از چپ و راست تماس بگیرم و فكری را كه در لزوم یك مبارزة ملی و سراسری در آن نوشتهای كه به آن اشاره كردم مطرح شده بود به گونهای با آنان پیش بكشم. و ببینم تا چه حد خریدار دارد. میخواستم ببینم آیا فعالان سیاسی و روشنفكران ما در خارج از كشور به خطر واقعی استقرار یك نظام دینی در ایران آن قدر پی بردهاند كه حاضر به كنار گذاشتنِ اختلاف نظرهای سیاسی و ایدهئولوژیكی خویش باشند و در جهت یك ائتلاف ملی دست به فداكاری بزنند؟ مبارزه با آخوند كار یك تن و یك گروه خاص نبود، به اقدامی ملی نیازمند بود كه همة جناحهای سیاسی معتقد به حاكمیت مردمی در آن شركت كنند.
از نظر من “مجاهدین“ با رفتن به عراق و استقرار در آنجا، متاسفانه خود را در وضعیتی قرار داده بودند كه امكان هیچ گونه همكاری با آنان وجود نداشت، زیرا عراق در حال جنگ با ایران بود و بخشهایی از میهن مارا در اشغال داشت. چهگونه می شد با كسانی كه به دشمن روی آورده بودند و با آن همكاری میكردند همكاری كرد. جز این، و جز حزب توده ـ كه فساد ذاتیاش و سلطة عوامل بیگانه در آن مانع هرگونه اعتمادی به آن می شد ـ بقیة گروههای سیاسی، بویژه چپ مستقل، ملیون و سلطنت طلبان، خصوصاً بخش طرفدار پادشاهی مشروطهشان، همگی به نظر من یك وجه مشترك اساسی داشتند كه میتوانست محور عمدة یك اتحاد قرار گیرد: اینها همگی نیروهایی لائیك و طرفدار حاكمیت ملی و مردمی بودند كه با قانون اساسی آخوندها رسماً نفی شده بود. به عبارت دیگر، تضاد اصلی در آن مقطع ـ و حتی هم اكنون ـ به نظر من تضاد نیروهای لائیك و طرفدار مشروعیتِ مبتنی برآراء مردمی بود در برابر نیروهای ارتجاع مذهبی و سیاسی (یعنی تودهایها و همفكرانشان كه با ارتجاع مذهبی همكاری داشتند و دارند) كه میخواست ایران را به عصر پیش از مشروطیت برگرداند. بنابراین، در شرایط ویژهای كه با روی كار آمدن آخوند و به دنبال آن با نفی مشروعیتِ برخاسته از آراء شهروندان و حاكمیت مردمی شكل گرفته بود، این نیروهایی كه نام بردم به نظر من نیروهایی بودند كه از لحاظ تاریخی میتوانستند متحدان بالقوه در برابر ارتجاع باشند. و من، به همین دلائل، نه تنها هیچ گونه اكراهی را در ملاقات و دیدار با چهرههای شاخص این نیروها، از “چپ“ تا “راست سلطنت طلب و مشروطه خواه“ روا نمیدانستم، بلكه برعكس، مشتاق این گونه دیدارها بودم تا ببینم “ایدة“ من چهقدر خریدار دارد. ماجراهای سفر 1988 من كه گفتم به آلمان رفتم و در فرانكفورت و كلن و ماین با جمعی از ایرانیان از نزدیك آشنا شدم و گفت و گو كردم، سپس به ستراسبورگ رسیدم و سرانجام به پاریس، فرصتی پیش آورد كه با بخش مهمی از چهرههای “اپوزیسیون“ در خارج از كشور در ارتباط قرار بگیرم . وارد جزئیات این دیدارها و اتفاقات جالبی كه در فرانكفورت، ستراسبورگ و پاریس پیش آمد نمی شوم، چون بحث دیگری است و باید در فرصتی دیگر باز شود. همین قدر اشاره كنم كه به دنبال دیدار با برخی از چهرههای شاخص در طیف سیاسی معروف به “راست“ یا “سلطنت طلب“، این شانس را داشتم كه با داریوش همایون از نزدیك آشنا شوم. او از شمار معدود كسانی بود كه حرف مرا جدّی گرفتند و دوستی ما از همانجا آغاز شد و سالهای پس از آن ـ كه من طی آنها میان اروپا، آمریكا و ایران در رفت و آمد بودم و هرسال بیشتر در ایران به سر میبردم تا در خارج ـ همچنان ادامه یافت، تا امروز كه با هم ارتباط دوستانة مستمر داریم. در ژوئن 2003، من به دعوت او و “حزب مشروطة ایران“ در كنفرانس شاخههای آمریكایی و كانادای این حزب كه در لوس آنجلس برگزار میشد به صورت سخنران مهمان شركت كردم و مطلبی هم در آنجا ارائه دادم كه در روزنامة راه آینده منتشر شده است هر چند كه خود من هنوز نسخهای از این روزنامه را دریافت نكردهام.
خلاصه كنم: سفر پرماجرای سال 1988 من به اروپا و ادامة آن تا اوائل سال 1989 ـ كه به نخستین صحبتام در خارج از كشور در جلسة كانون نویسندگان ایران در تبعید در پاریس، گمانم 20 ژانویة 1989 ـ انجامید، از لحاظ “ایده“ای كه خطوط كلیاش را با بسیاری از مبارزان سیاسی به صورت اظهار نظرهای سیاسی و گفت و شنودهای دوستانه در میان گذاشتم نومید كننده و از سوی افراد و نیروهای معروف به “چپ“ و “مجاهدین“ و كانونیهای در تبعید سرآغاز روند تهمت و افترا و ترور شخصیت علیه من بود كه از طریق برخی چهرههای ادبی داخل كشور كه آن زمان به خارج رفت و آمدی داشتند حتی به داخل نیز كشیده شد. اصل فكر نیز در آن زمان نمیتوانست به جایی برسد زیرا جمهوری اسلامی در جنگ با عراق بود و از حمایت داخلی مردم در یك بسیج میهنی برخوردار، و زخمهای گذشته در بین گروههای سیاسی نیز تازهتر از آن بود كه در یك چشم انداز ملی بلند مدتنگر به فراموشی سپرده شود و جای خود را به همدلی بدهد. زمان لازم بود تا تجربهها به آگاهی برسد و دلها به یكدیگر نزدیكتر شود. بنابراین آن “ایده“ در آن مقطع زمانی نمی توانست به جایی برسد و به جایی هم نرسید. من نیز سرخود گرفتم و راه خود در پیش، و در طول سالهای پس از آن ـ كه گفتم بیشترش درایران اقامت داشتم ـ به كار ترجمه و تالیف و روشنگری پرداختم. تنها فایدة آن تماسها و گپ زدنها و بحثها برای من این بود كه از توهمات خودم نسبت به چیزی به نام “چپ“ خلاص شدم و فهمیدم سرآمدان و فعالان این جریان در خارج از كشور، در این بلا و بحرانی كه دامنگیر ملت و كشور ما شده است، به گفتة زیبای همایون به “زبان آوری و بندبازیهای معنی شناسی (سمانتیك)“ بیشتر دلبستهاند تا به دریافتهای اصولی و واقع بینانه از آنچه در ایران می گذرد. این بود كه عطای بیشترشان را به لقایشان بخشیدم، و به دوستان تازهای روی آوردم كه میدیدم بیشتر هوای ایران دارند و سرشان برای شنیدن حرف حساب درد می كند. یكی از این دوستان تازه كه ارادت من در سالیان اخیر به او بیشتر شده همین داریوش همایون است.
تلاش ـ نظر شما بعنوان فردی اهل قلم در عرصه سیاست و فرهنگ نسبت به نقش روزنامة آیندگان در یک دهه حیات آن در ایران چیست ؟
با توجه به وجود دو قطب مطبوعاتی نظیر کیهان و اطلاعات که در زمان تأسیس آیندگان از حضورشان سال ها در جامعه میگذشت, این روزنامه از چه ویژگی برخوردار بود که بعنوان گامی نو در عرصه روزنامه نگاری ایران ارزیابی شده و امروز بسیاری از روزنامه نگاران و روشنفکران از آن به عنوان روزنامه ا ی ارزشمند و موفق یاد میکنند؟
باقر پرهام ـ پیش از وارد شدن به بحث در بارة آیندگان، اجازه بفرمایید چند نكتة لازم را كه به روش بحثمان مربوط می شود به عنوان مقدمه بگویم. به نظرمن، زندگی داریوش همایون تا امروز از دو لحاظ باید مورد توجه قرار گیرد: یكی از لحاظ شخصیت وی به عنوان روزنامهنگار و تحلیلگر مسائل سیاسی؛ دیگر از نظر تصدی مقام وزارت، یعنی دست اندركاری مستقیم وی در امر مدیریت سیاسی كشور در دوران محمدرضاشاه پهلوی. هر دوی این موضوعها، بویژه موضوع نخست، نیز به نوبة خود از دو دیدگاه زمانی مطرح می شوند: پیش از “انقلاب“، كه داریوش همایون در واقع جزوی از دستگاه قدرت سیاسی است؛ و پس از “انقلاب“ كه همایون نیز مثل ما از شمار شخصیتهای “اپوزیسیون“ است و سرگرم مبارزه با نظام كنونی ایران.
نكته دوم این است كه در بحث از فعالیتهای اجتماعی _ سیاسی همایون باید به ویژگیهای فردی، یعنی جنبههای روان شناسی شخصیتاش، كه در لابهلای مطالب مربوط به زندگینامهاش میتوان به آنها دستیافت توجه كرد.
من از همین نكتة دوم شروع می كنم. همایون مرد تحصیلكردهای است. تحصیلاتاش را در رشتة حقوق تا درجة دكترا در دانشگاه تهران انجام داده، سپس در سال 1344، با استفاده ار بورسی برای ادامة مطالعات در زمینة “توسعة سیاسی“ به مدت یك سال به دانشگاه هاروارد در آمریكا رفته است. ولی بیوگرافی او نشان می دهد كه وی بیشتر مرد عمل بوده و برای اقدامهای جسورانه آمادگی داشته است.
به نمونهای از این گونه اقدامهایش در دوران جوانی در قالب گروههای رفاقتی ـ كه شاید یادآور چیزی باشد كه برخی از جامعه شناسان آمریكایی از آن با عنوان Street Corner Society یاد كردهاند، گیرم با هدفهای سیاسی ـ اشارهای كردم. همین گونه احساسهای وطنپرستانه است كه در آن روزگار جوانی ـ كه كشور عرصة فعالیت احزاب و گروههایی با اندیشههای كمونیستی بوده است ـ همایون را به ادامة فعالیتهایش در قالب حزب “سومكا“، به رهبری دكتر داوود منشیزاده می كشاند. او نخستین مقالهها و نوشتههایش را در نشریة “سومكا“ منتشر كرده است. پس از گرفتن لیسانس حقوق به روزنامة اطلاعات می رود و به كار بازخوانی و تصحیح مقالات می پردازد. سپس، از اطلاعات به موسسه فرانكلین می رود (1340) و انتشار سری كتابهای جیبی را به عهده میگیرد. در همان ایام در سندیكای نویسندگان مطبوعات در مرحلة بنیانگذاریاش شركت می كند و دو دوره به سمت دبیری این سندیكا انتخاب می شود. سالهای اوائل دهة چهل مصادف است با گرماگرم برنامههای اصلاحی شاه كه مهمترین آنها اصلاحات ارضی و تغییرات مثبت در مقام اجتماعی زنان بود. همایون كه به دلیل مطالعات و علایق كودكی (گویا تاریخ ایران باستان پیرنیا را در دورة كودكی مطالعه كرده است) سخت شیفتة فكر ترقیات ایران و تحولات دوران رضاشاه بوده، با اصلاحات دهة چهل محمدرضاشاه، بیش از پیش به عملگرایی، در معنای مشاركت در كارها و همنوایی با دستگاه حاكم، می گراید و مقالاتی نیز در دفاع از اصلاحات شاه می نویسد. خلاصه این كه ما با آدمی اهل عمل و مخاطرهجو و بی محابا مسؤلیت پذیر طرفایم كه این ویژگیها را هم از دوران جوانی داشته و همة اینها بر پایة نگرهای از “ایده“ ایران و علاقه به عظمت و آبادانی “میهن“ شخصیت او را شكل داده است.
نمود این ویژگیهای شخصیتی، از همان سال 1344 كه وی از آمریكا باز میگردد، در تصمیمگیریهای همایون به خوبی آشكار است. پس از بازگشت ، به دعوت هویدا و اسدالله علم با هر دو ملاقات می كند و نتیجة همین ملاقاتها تاسیس روزنامة آیندگان است با پذیرش “پیش شرط شراكت دولت با سهم 51 درصدی“ در سرمایة آیندگان، و “حضور نمایندة دولت در آن روزنامه جهت كنترل آن“. این نمایندة دولتی گویا حتی از سوی “ساواك“ میآمده است. تاكید من براین نكته برای آن نیست كه نفس چنین مشاركتهایی را محكوم كنم. هرچند كه در كار مطبوعات و برای حفظ استقلال روزنامه بهتر است چنین مشاركتهایی در كار نباشد. تاكید من بیشتر آوردن مثالی است در باب مخاطرهجویی و بیمحابا مسئولیت پذیری همایون كه گفتم از ویژگیهای روانشناختی او بوده. ملاحظه می فرمایید: در روزگاری كه آغاز اصلاحات شاه ـ كه خود آن را “انقلاب شاه و ملت“ می نامید ـ و اقدامات نخست وزیر او اسدالله علم در پیشبرد همان اصلاحات، كار را به مقابله جویی با روحانیت كشانده و حوادثی حادّ چون 15 خرداد 1342 ایجاد كرده است، بسیار دل و جرأت میخواهد كه كسی این فضای سیاسی را نادیده بگیرد و در تاسیس روزنامهای با دولت شریك شود و بپذیرد كه اكثریت سهام از آن دولت باشد و حضور نمایندة دولت را ـ كه خود میبیند از سوی ساواك آمده است ـ در دستگاه مدیریت روزنامه تحمل كند. به عشق چه چیزی؟ دیپلمهها و دكترهای متخصص در رشتة “خائن شناسی“ لابد بیدرنگ خواهند گفت برای این كه خودش هم “خائن“ بوده. اما من میگویم به عشق همان “ایدة“ ایران در قالب توسعة رضاشاهی كه به نظر من، چنانكه بعد به آن خواهم پرداخت، همایون مبانی فكری همین “قالب توسعه“ را به غلط از دورة رضاشاهی به دورة محمدرضاشاهی نیز تعمیم میدهد و در آن زمان ملتفت نیست كه اشكال نگرهاش در كجاست و چرا نمیتوان ایران بعد از 28 مرداد را ایران آغاز روی كارآمدن رضاشاه تلقی كرد و از “توسعه“ به مفهوم اقتصادی ـ اجتماعی كلمه محملی برای توجیه خیلی چیزها ساخت. ولی این موضوعی است كه بعد به آن خواهم پرداخت. عجالتاَ بهتر است در قالب سوآلتان بمانم و ببینم تأسیس آیندگان چه دستاوردهای مثبتی داشته است.
گفتم 51 درصد سهام مال دولت بوده، و بقیه را گویا با دوسه تن با مشاركت خود همایون قرار بوده است تامین كنند. اما توضیحات خود همایون در این باره پس از “انقلاب“ در خارج از كشور نشان میدهد كه آن دوسه تن به زودی كنار كشیدهاند و تنها همایون باقی مانده است و دولت با 51 درصد سهام كه كنترلی نیز ـ كه میبایست بیشتر از مقولة خودسانسوری باشد ـ اعمال میكرده است. منظورم از سانسور در اینجا البته هنوز سانسور سیاسی عمومی نیست كه سیطرة آن برمطبوعات در دوران مورد بحث گویا امری پذیرفته و رسمی بوده است، و بعداَ به آن خواهم پرداخت.
میرسیم به سردبیران و همكارن آیندگان در كادر استخدامیاش. خود همایون فهرست به نسبت كاملی از این افراد ارائه كرده كه من در جای خود به نقش و اهمیت بعدی چندتایشان اشاره خواهم كرد. در این جا بهتر است به چند نكتة دیگر كه از مقولة نوآوریهای آیندگان میتواند باشد بپردازیم.
نكتة اول استفاده از افرادی است كه به گفتة خود همایون از طیف “چپ“ بودهاند، و برخی از آنان به دلیل گرفتاری سیاسی و نداشتن امكان كار در جای دیگر توانستهاند در آیندگان ممر معاش و درآمدی پیدا كنند. همایون میگوید مرحوم صالحیار “گرایش تند چپ داشت ولی در همكاری ما مانعی به شمار نمیآمد.“ یا فیروز گوران “پس از آزادی از زندان به دلیل فعالیتهای سیاسی، موسسة كیهان از بازپذیرفتناش خودداری كرد و من به سفارش ایرج تبریزی، رئیس بخش شهرستان كیهان، اورا به دبیری بخش خبر شهرستانها گماردم كه بسیار خوب اداره كرد.“ یا میگوید مرحوم دكترشاپور زندنیا نیز گویا به دلیل همكاری با سپهبد بختیار و اقدامات مسلحانهای كه وی در نظر داشته انجام دهد به زندان افتاده بود، پس از آزادی از زندان “به استخدام آیندگان درآمد“.
نكتة دیگر انتشار بخش “مقالات وفرهنگی“ و بعدها “آیندگان ادبی“ بوده كه بیشتر به كارهای ادبی و هنری و نقد و معرفی كتاب میپرداخت. این بخش برای اهل نظر و روشنفكران و دانشجویان جاذبهای داشت، و پیش از آن كه زنده یاد هوشنگ وزیری سردبیر آیندگان شود از سوی او اداره میشد. یادم میآید وقتی نخستین ترجمهام را در زمینة جامعه شناسی منتشر كردم، هوشنگ وزیری نقدی براین ترجمه نوشت و از كار مترجم ستایش كرد.
نكتة سوم، ایجاد بخش ویراستاری بود كه در مطبوعات ایران سابقه نداشت. نثر روزنامهنگاری ایران به دلیل نداشتن نظام ویرایشی معمولاَ بی در و پیكر و به اصطلاح “شلخته“ بود كه بویژه قواعد رسمالخط در آن چندان رعایت نمیشد. حسین مهری، هوشنگ وزیری و قاسم هاشمی نژاد از نخستین گروه ویراستاران آیندگان بودهاند كه میكوشیدند نثری درست و جا افتاده در روزنامه به كار رود.
از این نكات كه بگذریم، پس از گذشت این همه سال و بیخبری، و با توجه به این كه مجلدّات شمارههای منتشر شدة آیندگان در این گوشة دورافتاده از ایران كه من در آن هستم در اختیارم نیست تا دست كم نگاهی سریع به آنها بیندازم، باید بگویم قضاوت در بارة آیندگان از جهات دیگر برایم دشوار است. به همین دلیل، ترجیح دادم از كسی كه دست اندر كار و مطلع بوده بپرسم تا آنچه را كه من به طور كلی میدانستم شاید با طرح جزییات بیشتری تكمیل كند. خوشبختانه شانس آوردم و یكی از چهرههای خوب روزنامهنگاری ما كه از همكاران آیندگان هم بوده همین روزها از آلمان به من زنگ زد كه احوالی بپرسد. منظورم سیروس علی نژاد است. وقتی فهمیدم در آلمان است و میتواند به پرسشها و كنجكاویهای من در مورد آیندگان پاسخ بدهد از او خواهش كردم نظرش را در این باره به طور فشرده بنویسد و برایم فاكس كند. او نیز در كمال مهربانی این كار را كرد و حتی به من اجازه داد كه از مطلباش اگر بخواهم با ذكر نام خود او در این مصاحبه استفاده كنم. بنابراین، پیش از آن كه من جمعبندی كنم و نتایج لازم را از مجموع دادههای موجود در بارة آیندگان به عرض شما و خوانندگان برسانم بهتر است عین نظر دوستم سیروس علی نژاد را بخوانید كه خود همایون نیز در مصاحبهاش از وی به عنوان یكی از “دبیران بخشهای روزنامه“ یاد كرده است.
سیروس علی نژاد می نویسد:
«حضور روزنامه آیندگان در عرصه مطبوعات آن روز کشور در سال 46 به چند لحاظ رویداد با اهمیتی تلقی می شود. اول به این لحاظ که «آیندگان، روزنامه صبح را وارد تصویر مطبوعات کرد». این جمله که در گیومه گذاشته ام تیتر مصاحبه ای از همایون در باره روزنامه آیندگان در سال 52 است و به نظر من درست است چرا؟ برای اینکه تا پیش از انتشار آیندگان، ما در واقع فقط دو روزنامه عصر داشتیم و روزنامه هایی که صبح ها منتشر می شدند در واقع روزنامه نبودند. حالت عمومی نداشتند. بیشتر حالت خصوصی داشتند. در تیراژ بسیار کم منتشر می شدند. حجم قابل توجهی نداشتند. مطلب مهمی در آنها چاپ نمی شد. کسی صبح ها روزنامه نمی خواند. آیندگان به روزنامه صبح معنا بخشید. این حرف درک نمی شود مگر آنکه شما فضای روزهای انقلاب و پس از آن را در نظر بگیرید. در زمان انقلاب یعنی ده دوازده سال بعد از تولد آیندگان چند روزنامه منتشر شدند که احتمالا مهمترین آنها « بامداد » بود که صبح ها منتشر می شد. روزنامه صبح در زمان انقلاب آنقدر عادی شده بود که هم مردم و هم ناشران ترجیح می دادند روزنامه خود را صبح ها منتشر کنند. اساساً هم خوانندگان به روزنامه صبح احتیاج بیشتر دارند برای اینکه شب در مهمانی و زندگی و خواب می گذرد و وقتی بیدار می شوید می خواهید بدانید دنیا چه خبر است. این موضوع تا پیش از انتشار آیندگان در ایران مفهومی نداشت. ولی بعد از انتشار آیندگان آهسته آهسته چنان معنی دار شد که تمام روزنامه های مهم بعد از انقلاب مانند جامعه، نشاط، خرداد، صبح امروز و ... همه صبح ها منتشر شدند. بعد از ظهر که وقت مرده است که بیشتر به کار رفع خستگی می آید در واقع برای همان دو روزنامه سنتی ماند. نقش آیندگان در این زمینه جسورانه بود. برای اینکه مردم عادت نداشتند صبح ها بروند روزنامه بخرند. بنابراین این ترس وجود داشت که روزنامه صبح بماند و باد کند و آیندگانی ها خود به این موضوع واقف بودند و با وجود این برای آنکه روزنامه صبح را باب کنند دست به این کار زدند. روزنامه های سنتی هم تا پیش از انتشار آیندگان خیال شان راحت بود که رقیبی ندارند و روزنامه های خود را در شهرستانها با خیال راحت گاه تا دو روز بعد منتشر می کردند. همین روزنامه ها از آمدن آیندگان چنان احساس خطر کردند که در زمان تولد آیندگان ناچار شدند شبها کار کنند و در روز دو شماره تولید کنند یکی صبح ها که برای شهرستان ها می فرستادند و دیگری عصرها که در تهران توزیع می شد. البته بعد از چندی این تب و تاب کاستی گرفت و آنها به روال عادی خود بازگشتند ولی به هر حال حضور آیندگان جنب و جوشی در مطبوعات سنتی در افکند و خود نیز آهسته آهسته جای خود را باز کرد.
اهمیت دیگر آیندگان در این است که همانگونه برای زمان انتشار خود تصمیمی نو و بی سابقه گرفت، در زمینه عملکرد نیز راه کاملا بی سابقه ای در پیش گرفت. این راه چه بود؟ عرض می کنم. روزنامه های موجود سنتی در حالی که تا بن دندان راست بودند اما راست بودن خود را از چشم خواننده پنهان می کردند. برای اینکه روز نامه ای کارش می گرفت که هم آواز چپ ها باشد. آیندگان تکلیف خود را از همان اول روشن کرد. و بی پروا نشان داد که یک روزنامه راست است و شتر سواری دولا دولا هم نمی شود. این کار البته به ضرر آیندگان تمام شد و پشت سر همایون بسیار حرف ها زدند اما او با این کار خود جوی را شکست و نشان داد که آدم بخصوص روزنامه نگار باید تکلیفش با خودش و با خواننده اش مشخص باشد. چنین جسارتی را هیچ انقلابی در آن زمان بطور آشکار نداشت. در واقع آیندگان اولین روزنامه ای بود که نخواست عقاید خود را از خوانندگانش پنهان کند و آنها را بفریبد. دیگران ضمن اینکه راست بودند از آشکار کردن مواضع خود می ترسیدند. انگار بر حق نبوده باشی و از زور ناچاری راست شده باشی. آیندگان از نشان دادن چهره واقعی خود هیچ ابایی نورزید و ترسی به خود راه نداد. این هم بعدها تأثیر بسیار مهمی در روزنامه نگاری ایران گذاشت چنانکه در زمان انقلاب روزنامه هایی منتشر شدند که آشکارا لیبرال بودند و نمی خواستند لیبرال بودن خود را پنهان کنند. البته نماندند چون فضا اجازه نداد.
اهمیت سوم روزنامه آیندگان در این بود که این روزنامه اولین روزنامه فکری کشور پس از کودتای 28 مرداد به حساب می آید. این روزنامه بطور جدی به مباحث سیاسی و فرهنگی پرداخت. مبحث سیاسی و فرهنگی به گمان من با روزنامه آیندگان وارد مطبوعات دوره ماشد. پیش از آن چیزهایی گفته و نوشته می شد اما لا به لای مطالب دیگر گم می شد و ترجیح می دادند که گم شود. آیندگان از همان روز اول در صفحه مقالات خود مقاله را جدی گرفت و دیدگاههای خود را انتشار داد همچنانکه در صفحات فرهنگ خود، هنر و ادبیات را جدی گرفت و به نقد جدی هنر و ادبیات پرداخت.
این طرز نگرش سبب شد که نویسندگان جدی به آیندگان روی آورند و به مباحث ادبی و سیاسی به نحوی بسیار جدی بپردازند. نقد کتاب و نقد تأتر و نقد نقاشی و نقد معماری و چیزهای دیگر برای اولین بار در آیندگان مطرح شد و برای اولین بار درباره نویسندگانی چون چوبک و گلستان و هدایت و دیگران در این روزنامه بود که مطالب پربار و مفید چاپ شد. از روزنامه نگاران بنام، پرویز نقیبی، هوشنگ وزیری، شهرآشوب امیر شاهی، قاسم هاشمی نژاد، حسین مهری و از نویسندگان آزاد کسانی چون دکتر رضا باطنی، منوچهر هزارخانی، با این روزنامه شروع به همکاری کردند. آیندگان جایی شد که هر کس حرف مهمی داشت در آن روزنامه اول مطرح می کرد. و روزنه ای شد که هر کس فریاد به درد بخوری داشت اول از آن روزنه فریاد کرد. اهمیت آیندگان حقیقتا در تاریخ مطبوعات کشور ما نیاز به تحقیق گسترده دارد که حالا در اینجا ممکن نیست.
اینها فقط شمه ای از محسنات آیندگان است. البته مهمترین آنهاست که آیندگان اهمیت دیگری هم داشت که بی ذکر آن قضیه تمام نیست. تا پیش از آیندگان روزنامه های کشور جای بسیار بسته ای بودند که عده معدودی آنها را ملک طلق خود کرده بودند و با هزار حقه بازی از ورود استعدادهای جوان جلوگیری می کردند. باید هزار جور رابطه می داشتی تا در مطبوعات جا بیفتی. آیندگان این سد را شکست و بنا بر طرز تفکر گردانندگانش جایی شد برای حضور و بروز استعدادهایی که از راه می رسیدند. در آیندگان پیش رفتن و رشد کردن کاملا زمینه مهیایی بود چنانکه خود من وقتی هنوز سال دوم دانشکده بودم که وارد روزنامه شدم و هنوز دانشکده را به پایان نبرده بودم که معاون سردبیر. یا فیروز گوران که قبلا در کیهان کار می کرد، پس از اینکه از زندان آزاد شد در واقع به کیهان راهش ندادند و وارد روزنامه آیندگان شد. ( جالب است که آن وقت کیهان روزنامه راست به حساب نمی آمد ولی آیندگان روزنامه دست راستی شمرده می شد) چنین امکانی در آن روزگار در روزنامه های دیگر هرگز فراهم نبود.
شاید وقتی به آنها بپردازم.
تلاش ـ در جریان انقلاب, برخلاف روزنامه های بزرگ دیگر که انقلاب هرچه پیش تر می رفت, خود را بیشتر با مواضع انقلابیون همساز می کردند, روزنامة آیندگان بلندگویی شد برای صدور هشدارهایی به آدرس روشنفکران مسخ شده در آن. یکی از ماندگارترین آن هشدارها «آوای قوی» مهشید امیرشاهی است در دفاع از کابینة زنده یاد دکتر شاهپور بختیار.
در آن روزها شما به عنوان ناظری مطلع و یکی از اعضای هیئت دبیران کانون نویسندگان یعنی کانون روشنفکری ایران طبعاً عملکرد روزنامه های بزرگ ـ کانون های مهم دیگر خبر و نظرـ را دنبال می کردید. فکر می کنید در آن فضای انقلاب زدگی همگانی چه بستر و چه ساختاری در آیندگان فراهم شده بود که توانست همین قدر از بیداری و نگاه هشیار به روند حوادث کشور و انقلاب را حفظ نماید؟ نقش داریوش همایون در ایجاد چنین بافتار یا بستری چه بود؟
باقرپرهام ـ حق مطلب در بارة آیندگان وقتی ادا می شود كه چند نكتة دیگر را نیز بیفزایم. شما به مقالة خانم امیرشاهی اشاره كردید. ولی فقط همان نبود. آیندگان در روزهایی كه به عنوان روزنامهای مستقل (در چندماه پیش و پس از انقلاب) منتشر شد، به راستی روزنامهای پیشرو بود كه مقالات مهمی منتشر میكرد. اگر اشتباه نكنم مقالة معروف و ماندگار مرحوم مصطفی رحیمی نیز در همین روزنامه منتشر شد. یا درگرماگرم تصفیة دانشگاه از استادان غیرمذهبی در همان اوائل انقلاب، همین آیندگان بود كه برخی انتقادها را از این عمل و دفاعیههای افراد را از استادان دانشگاه چاپ میكرد، مثل دفاعی كه من، همراه با امضای دوتن دیگر از دوستانم، در حمایت از دكتر نادر افشارنادری ـ كه او نیز به دستور كمیتة تصفیة آخوندی به اتهام همكاری با دربار از دانشگاه كنار كذاشته شده بود ـ به آیندگان دادم كه چاپ كردند. چاپ این مطلب مصادف شده بود با مرگ ناگهانی دكتر افشار كه خود آیندگان نیز با تجلیل از وی یاد كرده بود. یا مطلبی كه در جریان حملهای كه اوباش حزباللهی به یكی از افسران بلندپایة ژاندرمری كرده و او را با چاقو بشدت مضروب كرده بودند من در دفاع از ارتش و برحذر داشتن افراد از حمله به اعضاء ارتش نوشتم كه بازهم در آیندگان چاپ شد. اصولا آیندگان در همان چند ماهة حیات مستقلاش در اوائل انقلاب خوش درخشید و نشان داد كه به فرهنگ مستقل روزنامهنگاری اعتقاد دارد. این در واقع تا حدود زیادی بربستر همان تلقی مدرن روزنامه نویسی كه داریوش همایون توانسته بود در آیندگان جا بیندازد امكان پذیر شد. یعنی یك كار مهّم دیگر همایون میدان دادن به پرورش حرفهای افرادی بود ـ مانند نائینی، گوران، مهاجر، وزیری، علینژاد, محمد قائد و خیلیهای دیگر ـ كه بعدها از روزنامهنگاران حرفهای و صاحب نام ما در معنای مدرن كلمه شدند. همین احترام به روح حرفهای این روزنامهنگاران بود كه سبب شد پس از ماجرای درگیری داخلی اكیپ آیندگان، من كه عضو هیات دبیران كانون نویسندگان ایران و سخنگوی آن بودم، همراه با یكی دیگر از اعضاء هیات دبیران (گمانم آقای اسماعیل خویی) به حمایت از نائینی و گوران و گروه آنها به محل آیندگان رفتم. این عمل در واقع اقدامی برضد هوشنگ وزیری نبود، بلكه بیشتر از نظر من البته، خویی را نمی دانم، خودش باید بگوید ـ برای حمایت از جریانی بود كه من فكر میكردم گروهی روزنامهنگار به دفاع از استقلال حرفهای خود برخاستهاند. ما وارد ماهیت واقعی اختلافات آنها كه نبودیم، و به آن جریان تنها از این نظر نگاه میكردیم.
آنچه تا اینجا در بارة مزایا و نوآوریهای آیندگان گفتیم ـ به جای خود درست است. ولی باید توجه داشت كه اینها بیشتر به “فورم“ یا “قالب“ كار روزنامهنگاری برمیگردد و كمتر به محتوای آن، منظورم این است كه ابتكارهای همایون، چه در مورد نوع رابطهاش با دولت در بارة سهام آیندگان، چه در بارة نوآوریهایش در باب تأسیس بخش ویراستاری، یا ایجاد بخش مقالات و نقد و نظر، و به طور كلی آیندگان ادبی، یا حتی در مورد انتخاب همكاراناش و میدان دادن به استعدادها، حتی اگر آن استعداها از نوع “چپ“ باشند ـ همه و همه به نظر من بیشتر از مقولة “فورم“ یا “قالب“ كار روزنامهنگاری است حتی سخن علینژاد كه میگوید ـ و راست هم میگوید ـ “آدم، بخصوص روزنامهنگار، باید تكلیفاش با خودش و خوانندهاش مشخص باشد“ و اضافه میكند كه “آیندگان تكلیف خود را از همان اول روشن كرد و بی پروا نشان داد كه یك روزنامة دست راست است و شترسواری دولادولا هم نمیشود“، باز به نظر من از مقولة “فورم“ است یعنی از مقولة فرهنگ روزنامهنگاری در معنای فنی كلمه. آیندگان این فرهنگ فنی روزنامهنگاری را تغییر داد و راه و رسم تازهای ایجاد كرد. ولی آیا این تغییر در فرهنگ روزنامهنگاری تغییری در مضمون و محتوا را نیز به همراه داشت؟ پرداختن به شعر و ادب و گشودن باب نقد و نظر در مباحث هنری یا معرفی و نقد كتاب البته از لوازم كار روزنامهنگاری هست. ولی رسالتِ اصلی روزنامهنویس نیست؛ رسالت اصلی روزنامهنگاری، به گمان من، دادن خبرهای درست از اوضاع كشور و بالابردن آگاهیهای سیاسی مردم از راه تحلیلهای دقیق و تا حدود امكان بیطرفانة مسائل مهم جامعه در تمامی زمینهها بویژه در زمینههای مربوط به چگونگی ادارة كشور است.
درایران ما رسم بود كه از مطبوعات، یعنی بخصوص روزنامهها نه نشریههای ادواری، به عنوان “ركن چهارم مشروطیت“ نام می بردند. ما در رژیمی كه رسماَ پادشاهی مشروطه بود به سر میبردیم. قانون اساسییی داشتیم كه وظایف و نقش مطبوعات در آن مشخص بود. مطابق اصل دوم قانون اساسی مشروطة ایران قاطبة اهالی مملكت می بایست در امور معاشی و سیاسی وطن خود مشاركت داشته باشند و نمایندگان مجلس شورای ملی ابزار اِعمال این مشاركت بودند. همان قانون اساسی درست در جایی كه از چگونگی انجام وظیفة نمایندگان ملت در مجلس شورای ملی صحبت میكند، یعنی در اصل سیزدهم قانون اساسی، همانجا هم در بارة وظیفه مطبوعات و لزوم منعكس كردنِبدون تحریف همة مذاكرات مجلس و انتشار “صلاح اندیشی خلق“ سخن میگوید. یعنی تاكید میكند كه نقش مطبوعات چیزی كمتر از نقش نمایندگان مردم در مجلس نیست. اكنون سوآل مهمی كه باید در ارتباط با نقش آیندگان مطرح كرد این است، آیا آیندگان توانست در عمل كردن به نقش و رسالت اصلی روزنامهنگاری، بهگونهای كه در قانون اساسی كشور مشخص شده بود نیز گامی تعیین كننده بردارد و همچنان كه در بالا بردنِ فرهنگ روزنامهنگاری به معنای فنی كلمه موفق بود مضمون سیاسیكار روزنامهنگاری را نیز متحول سازد و بالاتر ببرد؟ این سوآل بویژه از آن رو طرح كردنی است كه، به گفتة درست علینژاد، آیندگان تكلیف خود را از همان اول روشن كرد و بی پروا نشان داد كه یك روزنامة “دست راستی“ است، یعنی به نظر من راه مشاركت در كارها و همنوایی شجاعانه با دستگاه حاكم را برگزید، در حالی كه، بازهم به گفتة علینژاد، روزنامههای دیگر “ضمن این كه راست بودند، از آشكار كردن مواضع خود می ترسیدند. انگار برحق نبوده باشی و از زور ناچاری راست شده باشد“ (تاكید از من است). من می توانم نكتهای را اضافه كنم كه در پرتو آن معنای سخن اخیر علینژاد بهتر روشن می شود. در این روزها كه ما با هم این مصاحبه را پیش میبریم، من گاهی با استفاده از “ای میل“ چیزهایی به عنوان اطلاع از خودِ همایون میپرسم. از جمله از او پرسیدم آیا در باب میزان “تیراژ“ آیندگان و دو روزنامة مهم دیگر، اطلاعات و كیهان می تواند آماری به من ارائه بدهد. در جواب من نوشته است “تیراژ“ آیندگان تا 1357 سیهزار نسخه بود كه به پنجاه هزار هم رسید. و اضافه كرده است كه اطلاعات 5 برابر آیندگان، یعنی یكصدو پنجاههزار، و كیهان 10 برابر آن، یعنی سیصدهزار تیراژ داشته است. خوب، این دو روزنامة عصر، هر دو مثل آیندگان، “دست راستی“ بودند، با این اختلاف كه آیندگان، به گفته علینژاد، دست راستی بودناش را پنهان نمیكرد و از همان ابتدا تكلیفاش را از این لحاظ با همه روشن كرد، در حالی كه روزنامههای دیگر “ضمن این كه راست بودند، از آشكار كردن مواضع خود میترسیدند. انگار برحق نبوده باشی و از زور ناچاری راست شده باشی“. یكی از دو روزنامه، شاید به دلیل وجود برخی كادرهایش كه بعدها معلوم شد وابسته به “چپ“ هستند و حتی یكی از آنها وابستگیاش به حدی بود كه به دست آخوندها اعدام شد ـ منظورم روزنامة كیهان است ـ چنانكه از آمار ارائه شده توسط همایون معلوم میشود، تیراژش تا 1357 از همه بیشتر بوده. چرا؟ چرا روزنامهای دست راستی ولی چپ نواز با اقبال بیشتر مردم رو به رو می شده است؟ این نشان می دهد كه جامعة ما در آن سالهای پایانی دهة چهل و آغاز دهة پنجاه با مسائلی اساسی رو به رو بوده كه پرداختن بیطرفانه ولی شجاعانه به آنها وظیفة روزنامهها و روزنامهنگاران آن روز ما بود. سوال من این بود كه آیندگان، در كنار آن جسارتها و شجاعتهایی كه در زمینة دگرگون كردنِفرهنگ روزنامهنگاری در “فورم“ از خودنشان داد، آیا در پرداختن به مضمون یا محتوای سیاسی كار روزنامهنگاری، با توجه به ضرورتهای تاریخی آن روز ایران، نیز گامی تعیین كننده برداشته، یعنی سنت شكنی كرده است یا نه؟ چرا میگویم سنت شكنی؟ برای اینكه از سخن درست سیروس علینژاد پیداست كه روزنامهنگاری ما با بحرانی رو به رو بوده كه به جای برخورد درست و خردمندانه با آن راه ریاكارانهای را برگزیدهاند: “راست“ بودن ولی “راست“ بودن خود را نه تنها پنهان كردن، بلكه “چپ نوازی“ پیشه كردن، چنانكه گویی، به قول علینژاد، در راست بودن خودت “برحق نباشی و از زور ناچاری راست شده باشی“. آیا آیندگان به این بحران آگاه بود و برای شكافتن آن راهی ارائه كرد، یا نه ترجیح داد سكوت پیشه كند و “حساسیت“ برنینگیزد؟ پیش از آنكه به این سوال پاسخ دهیم، بدنیست در بارة خود این بحران، یعنی دشواری راست بودن و مقبولیت چپ نمایی و دلایل آن كمی بحث كنیم.
در این كه فضای آن روز ایران ـ ایامی كه آیندگان شروع بهكار كرد ـ فضای “چپ زده“ و “انقلابینما“ بود گمان نمیكنم شما با من اختلافی داشته باشید. فضا آنقدر “چپزده“ و “انقلابینما“ بود كه حتی پادشاه كشور جریان اصلاحاتاش را به جای آن كه “اصلاحات“ بنامد، “انقلاب شاه و ملت“ مینامید. این انقلابیگری به حدی است كه ـ بهروایت گفت و گوهای شاه با علم در جلد پنجم یادداشتهای علم ـ شاه در ضمن گفت و گوهایش با وزیر دربار خویش از خود به عنوان یك “رهبر انقلابی“ یاد میكند و علم نیز در تشویق و تأیید او میگوید برنامههای شاهنشاه عین برنامههای سوسیالیستی است. پس “چپگرایی“ فقط “مد“ی نبود كه امثال ما جوجههای سیاست در نشریههایی چون “جهان نو“ باب كرده باشیم، “بیماری“یی واگیردار بود كه اوج قلة سیاسی كشور نیز از آسیبهای آن در امان نمانده بود. این “چپ گرایی“ میبایست افشاء میشد. روزنامههای دست راستی آن زمان كشور وظیفه داشتند در باب علل و ریشههای این “چپ گرایی“ و “انقلابیگری“ مقاله و تحلیل بنویسند و روشن كنند علت این پدیده چیست. گویی زمینة “مظلومیتی“ در جامعه وجود داشت كه قرار گرفتن در دائرة آن، خود به خود، نوعی “مشروعیت“ سیاسی برای افراد ایجاد میكرد چندان كه هیچ كس، اعم از روزنامهنگار یا غیر آن، جرأت نمیكرد با آن دربیفتد.
این ویژگی در روانشناسی اجتماعی آن زمان دلائلی داشت كه به حوادث قبلی، یعنی كودتای 28 مرداد 1332 و آنچه پس از آن پیش آمدْ برمیگشت.
بعد از آن كودتا ـ كه احساس خطر كمونیستها (حزب تودة وابسته به شوروی) زمینة ذهنی آن را در ایران فراهم كرده بود ـ دولت برآمده از كودتا فقط به حل مسالة نفت در چارچوبی بدتر از آنچه به مصدق پیشنهاد شده و او نپذیرفته بود برنخاست، بلكه در سركوب بیامان حزب توده، و به بهانة آن در سركوب بیامان همة نیروهای آزادیخواه و مترقی كشور كه در احزاب ملی متشكل شده بودند، بیمحابا اقدام كرد و دست نیروهای انتظامی و امنیتی و حتی ارتش را در این كار تا بخواهی بازگذاشت. برای نخستین بار در كشور، ارتش یه نحو گستردهای آلودة سیاستهای داخلی و جبههگیری به نفع جناحهای حاكمیت شد. دادرسی ارتش تبدیل شد به دستگاه سركوب مردم. همة احزاب از میان رفتند، مطبوعات زیر مهمیز كنترل دولتی در آمدند و سانسور سیاسی بر همة آنها به شدت سایه افكن شد. هیچ كس حق نداشت سخنی برخلاف میل و نظر پادشاه وقت ـ كه در واقع سلطة شخصی و استبدادی بر دولت داشت ـ بنویسد یا بگوید. ادامة این وضع پس از تشكیل ساواك و تقویت و یگانه شدن همة دستگاههای امنیتی و اطلاعاتی در یك دفتر واحد كه مسئولیت آن به سپهبد فردوست، دوست نزدیك پادشاه سپرده شده بود، به شرایطی انجامیده بود كه “چپ زنی“ و چپنمایی“ به نوعی مشروعیت بخشی سیاسی و اجتماعی تبدیل شده بود: “چپ“ شده بود “مظلومیت“ (حالا “چپی“ كه در اینجا صحبتاش را میكنم گرچه اساساَ از تودهایها و كمونیستها تشكیل میشد ولی در آن سالهای اواسط دهة چهل، اندك اندك دیگر عنوانی كلی بود برای مخالفت خوانی و انقلابینمایی كه هواداران مصدق و جبهة ملی و روشنفكران را نیز در برمیگرفت).
از اوائل دهة چهل با به میدان آمدن روشنفكرانی كه به مذهب و استفاده از اعتقادهای مذهبی مردم به عنوان یك اهرم سیاسی بر ضد رژیم باور داشتند و این باور خود را در لوای تحلیلهای سیاسی ـ نظری و در قالب نگاه ویژهای به تاریخ گذشتة ایران ارائه میدادند، گرایش “چپ“ كه تا آن زمان گرایشی بیشتر “تودهای“ و “كمونیستی“ بود از سوی جناحهای “ملی و “مذهبی“ نیز مددی گرفت. شاخصترین چهرههای روشنفكری كه در مذهب نوعی نماد حركتهای اعتراضی و جنبشهای تودهای میدیدند و بیش از پیش به برخی از چهرهای روحانی گرایش نشان میدادند، چنانكه همه میدانند، جلال آلاحمد و دكترعلی شریعتی بودند. بدین سان، ایدهئولوژی انقلابی چپِ “تودهای“ با نوعی ایدهئولوژی انقلابی از ناحیة مذهب و گرایشهای ملی ـ مذهبی به هم آمیخت و تقویت شد. میان این دو دیدگاه از لحاظ ساختار ذهنی مشابهتهای حیراتانگیزی نیز وجود دارد. همین مشابهتهای ذهنی ساختاری عامل مهمی بود در گرویدن حزب توده و گروههای “چپ“ دارای ذهینتِتودهای به بنیادگراییاسلامی هواداران خمینی، و حمایت بیدریغ این “چپ“ از جمهوری اسلامی، حمایتی كه هنوز هم ادامه دارد. با این تحولات، سلطة “چپگرایی“ برفضای روشنفكری ـ سیاسی آن روز ایران روز به روز بیشتر میشد. چندان كه كسی تاب تحمل شنیدن سخنی در خلاف این جهت فكری را نداشت. این پدیده بیش از هر چیز در مورد آلاحمد گرایی و شریعتیگرایی مصداق مییافت. غربزدگی آلاحمد و “تز“های شریعتی اندك اندك در كنار “الاهیات“ سیاسی “چپ“ در مقامی قرار میگرفتند كه هیچ كس نمیبایست به آنها چپ نگاه كند، چرا كه اگر میكرد مستوجب سرزنش و مورد ملامت و ترور شخصیت قرار میگرفت و اشكارا حركاتی در منزوی كردناش در جامعة روشنفكری كشور بروز میكرد. من برای این پدیده دستكم دو نمونه میتوانم نام ببرم كه خود شاهد بوده و دیدهام كه چگونه از هرسو آماج حمله و ترور شخصیت و گاه حتی بیحرمتی بودهاند. یكی داریوش آشوری بود كه مقاله و گفتار بلندی در نقد غربزدگی آلاحمد نوشت و آن را در نشریة ادواری بررسی كتاب كه 4 شمارة اولاش را خودش برای انتشارات مروارید در میآورد منتشر كرد (اگر خودش اختیاردار آن نشریه نبود شاید هیچ مجله یا روزنامة دیگری در آن فضای “چپزده“ و “آلاحمد زده“ حاضر نمیشد چنین چیزی را منتشر كند، همچنانكه همة رسانههای آن روز در مورد نقد آشوری سكوت كردند و دیده نشد كه هیچ رسانهای بازتابی به آن نقد بدهد.) دیگری شادروان علی اكبر اكبری كه در نقد نظریات دكتر شریعتی كتابچهای منتشر كرده بود. او را نیز میدیدم كه مورد بغض و سرزنش پیروانِ اندیشههای مذهبی است.
باری، این “چپ“ با این وضعیت سیاسی ـ اجتماعی، از سانسور و سركوب حاكم برای خود نوعی مظلومیت و مشروعیت ساخته بود و همین باعث شده بود كه حتی “دست راستی“هایی كه حرف حسابی برای گفتن داشتند یا میتوانستند از موضع راست بسیاری از مصلحت اندیشیهای سیاسی را خردمندانه مطرح كنند، ترجیح دهند سكوت كنند و حتی راست بودنشان را هم بروز ندهند، به قول علینژاد، “انگار كه برحق نباشی و از ناچاری راست شده باشی“. حتی امروزه روز، كه حدود پنجاه سال از آن ماجراها میگذرد هستند كسانی كه گرچه حتی چندان فعال سیاسی هم نبودهاند اما چون این روزها دستی به قلم و راهی به “سایت“های خبری دارند میكوشند همچنان نان همان مظلومیتنماییها را بخورند و از آنچه در گذشته بوده اگر بتوانند محملی برای مطرح كردن امروزشان بسازند. در همین كالیفرنیایی كه ما در آن هستیم می بینیم بعضیها تا پایشان به تلویزیون باز میشود، به جای هرگونه صلاح اندیشی و انتقال تجربة سیاسی به مردم و كمك به اتحاد سراسری ایرانیان، نخستین چیزی كه به یادشان میآید جلوی دوربینها عنوان كنند این است كه روزی، روزگاری گذرشان به كلانتری یا به جایی از اماكن امنیتی زمان پادشاهی افتاده و دوتا سیلی هم به گوشششان زدهاند و “شكنجهشان كردهاند“.
روحیة مظلومنمایی “چپ“ و تشبّه به انقلابیگری ـ كه این یكی گفتم حتی در اوج قلة قدرت سیاسی كشور نیز جایی برای خودش بازكرده بود ـ از پیامدهای استبداد سیاسی بود (بركلمة سیاسی تاكید كردم زیرا حقوق اجتماعی و مدنی و حتی اقتصادی از این قاعده مستثنی بود و آزادیهای مربوط به این حقوق رعایت میشد). این دو زمینة روحی از عوامل موثر پیدا شدن نوعی ذهنیت مخالفخوان و شاه ستیز شد و شرایط را برای سوء استفادة آخوندها و همدستان “چپنواز“شان در 1357 فراهم كرد. این یك مسالة مهم جامعة ما بود، و روزنامههای آن موقع، بویژه آنها كه به تعهد دست راستیشان صادقانه وفادار بودند و موضوع “توسعه“ را بیتالغزل دفاع از نظام و حكومت میشمردند، وظیفه داشتند در بارة آن بنویسند و ریشههایش را روشن كنند. البته مساله به همین یك مورد كه گفتم ختم نمیشد. بازی كردن با اختلافی كه میان دوبلوك سیاسی آن روز جهان وجود داشت، از ابتدای قرن، یكی دیگر از مسائل عمدة سیاسی در كشور ما را تشكیل میداده است. جز محمدعلی فروغی و اكیپ یارانی كه همراه او در موقعیتی بحرانی ضرورتهای سیاسی حاكم برجامعه را به درستی تشخیص دادند و بنابراین توانستند بحران خروج رضاشاه را از سر بگذرانند و تداوم را حفظ كنند، جز معدود افرادی چون مرحوم قوامالسلطنه كه توانست از اختلاف دوبلوك در ماجرای آذربایجان و فتنة فرقة دموكرات با مهارت تمام به نفع كشور بهره بگیرد، من كمتر عنصر سیاسی یا رجلی از رجال آن دوره را میشناسم كه به اهمیت این موضوع و تأثیر آن در سرنوشت كشور به درستی پی برده و جرأت كرده باشد نتایج سیاسی لازم از این وضع را برای كشور ما بگیرد و توصیههای لازم را بدون واهمه بگوید و بیان كند، مگر شادروان خلیل ملكی. ذكر این مساله در این جا، به نظر من دو فایده دارد. یكی این كه موضوع به خودی خود دارای آن چنان اهمیتی است كه نه فقط پارهای از جنبههای رویدادهای گذشته ـ از جمله روی كار آمدن مذهبیها در ایران در 1357 ـ در پرتو آن روشن میشود بلكه خط انتخاب بنیادی ما در سیاست خارجی و به تبع آن مفهوم “استقلال“ را كه به نظر من به محملی برای خرابكاریها و انحرافهای “چپ“ ، “مذهبی“ها و حتی “ملیون“ تبدیل شده است در بوتة نقد می گذارد. دیگر این كه مورد بسیار روشنگری است در توضیح وظایف یك تحلیلگر راستین، تحلیلگری كه ضمن وفاداری به حكومتی كه مورد دلخواهاش بوده حرف حساب و منطقی را به همان حكومت می زند و واهمهای ندارد كه آن حكومت بپسندد یا نپسندد. تحلیلگری كه وظیفة تحلیلگری و تعهدش نسبت به حقیقت را بر همه چیز مقدم میدارد.
باری، شادروان خلیل ملكی، در یكی از سرمقالههای علم و زندگی (سال اول، شمارة هشتم، مهر 1331) كه با عنوان “شرط ادامة پیروزمندانة نهضت ملی“ نوشته است میگوید:
“ مشكل نهضت ملی، مستقل از عوامل نیرومند سیاست جهانی، در كادر اوضاع و احوال محلی نمی تواند حل شود. آنهایی كه تظاهر به این كار می كنند، و یا این تصور واهی را به خود راه می دهند كه با بیاعتنایی به تمام قدرتهای بزرگ جهان میتوانیم یك دیوار چین سیاسی یا واقعی دور خود بكشیم و بی طرفی خود را حفظ كنیم، اگر با حسننیت باشند، در عمل ما را تسلیم خطری میكنند كه به ایران نزدیكتر و از این لحاظ خطرش شدیدتر است.
برای این كه ملل كوچك و ضعیف بتوانند استقلال و موجودیت خود را حفظ كنند، نمیتوانند یك بی طرفی غیرمسلح و بیاثر را پیش گیرند. زیرا هركس در دنیای حاضر نتواند از خود دفاع كند، استقلال و موجودیت خود را از دست میدهد. لازمة حفظ موجودیت برای كشورهایی مثل ایران، پیشگرفتن یك نوع بی طرفی مسلحانه و از روی تصمیم است، چون دفاع یك دولت كوچك از خود به تنهایی در اوضاع حاضر جهان محال است، باید پیش بینیها و تامینهای لازم به عمل آید كه در موقع بروز آن خطر، همكاری با رقبای دولتی كه استقلال كشور را به خطر میاندازد تامین شده باشد.
بنابراین لازم است كه مسالة امكان همكاری (در حدود معین و ضروری) با بلوك و یا بلوكهای سیاسی موجود، مورد بحث و دقت قرار گیرد، و مخصوصاً خطری كه در آینده ممكن است ما را تهدید كند و یا یقین است كه مارا تهدید خواهد كرد شناخته شود و برای تأمین كشور در مقابل آن از كشورهایی كه نظر نامساعد با منشاء آن خطر و نفع مشترك در حفظ استقلال ما دارند استفاده شود.“ (نهضت ملی ایران و عدالت اجتماعی، خلیل ملكی، گزینش و ویرایش عبدالله برهان، نشر مركز، تهران، 1377، ص 51 ـ 50)
منظور مرحوم ملكی روشن است . به مصدق میگوید اولاً در سیاست خارجی شترسواری دولا دولا معنی ندارد. باید تكلیفات را روشن كنی. در ثانی، خطر از شرق ما را تهدید میكند؛ برای دفع خطر باید با غرب متحد شویم. و به روشنی اظهار عقیده می كند كه تكیه به شرق در برابر غرب، یا سیاست “بیاعتنایی به تمام قدرتهای بزرگ جهان“ باطل است و “مارا تسلیم خطری میكند كه به ایران نزدیكتر و از این لحاظ خطرش شدیدتر است“، یعنی روسیه و اروپا.
مصدق البته به این توصیهها گوش نكرد و دنبال “استقلالی“ بود كه در دنیای امروز شاید فقط در جوامع بسیار عقب ماندة بومی كه مشتی لخت و عور در آن به شیوة دوران غارنشینی زندگی میكنند معنایی داشته باشد: دنیای امروز چنان همهجایش به هم پیوند خورده كه استقلال در این معنا برای هیچ كشور پیشرفتهای میسر نیست. چنین استقلالی فقط یك شعار دهن پركن است كه به درد سیاستبازهای تودهای طرفدار راه رشد غیر سرمایهداری می خورد كه به اسم “استقلال“ در واقع زمینة اسارت ما را در چنبر سیاستهای استعماری اروپایی فراهم میكند. از دیدگاه همین گونه “استقلال طلبی“ است كه میشود زیر سایة آقای فیشر همایش ترتیب داد و هیچ اتفاقی هم نیفتد، ولی با آمریكا اگر سلام و علیكی كردی استقلال برباد رفته است. مصدق به آن نصایح گوش نداد و دیدیم چه به سرش آمد. بعد از مصدق آیا گوش دادند؟ گمان نمیكنم. نه تنها گوش ندادند بلكه “بیاعتنایی به تمام قدرتهای بزرگ جهان“ در قالبی پیش گرفته شد كه در واقع عین بیاحترامی به قدرتهای بزرگ جهان بود، نوعی مسابقه بود در بدگویی به آمریكاییها و انگلیسیها. میفرمایید نه، لطفاَ بروید مجلدات یادداشتهای علم را دوباره به دقت بخوانید. خلیل ملكی این نصایح را وقتی نوشته بود كه روزنامهنویسی در كشور ما هنوز به آنچنان فرهنگ پیشرفتهای كه در سالهای آخر دهة چهل پیدا كرد نرسیده بود. ولی آیا شما میتوانید نمونهای در آیندگان به من نشان بدهید كه این گونه بحثها در آن مطرح شده باشد؟ گمان نمیكنم. و سعی هم نكنیم همة تقصیرها را به گردن استبداد پادشاه بگذاریم. این استبداد وجود داشت ولی مسئولیت و حس وظیفهشناسی دیگران كجا رفته بود؟ ممكن بود بنویسند ولی پادشاه خوشاش نیاید و نویسنده و روزنامهاش مورد بیمهری قرار گیرد. خوب، بگیرد. اصلاً روزنامه تعطیل شود در راه كوشش برای انجام وطیفةدرست روزنامهنگاری، بهتر است تا بماند ولی از انجام وظیفهاش غافل بماند. البته، برای رعایت انصاف، باید گفت كه برخی از سرمقالههای همایون در روزنامة اطلاعات 1339 حكایت از این دارد كه وی كوششهایی در این جهت انجام داده است. این كوششها، از اواسط دهة چهل به بعد، كه روند تراكم استبداد روندی رو به رشد بود میبایست گستردهتر و فاش گویانهتر شود كه گمان نكنم شده باشد.
تلاش ـ «بچه های رضاشاهی» عنوانی است که دکتر علینقی عالیخانی (وزیر اقتصاد 1341 ـ 1348 و بعد رئیس دانشگاه تهران) بر گروهی از روشنفکران, دولتمردان و صاحب منصبان علمی و دانشگاهی همدورة خود نهاده اند. نیروهایی که به پیروی از «آرمانهای رضاشاهی» همه چیز را از دریچة توسعه و نوسازی ایران می نگریستند و می خواستند. داریوش همایون ـ که از نظر دکتر عالیخانی بی تردید در جرگة «بچه های رضاشاهی» قرار می گیرد ـ در توضیح محور اصلی دیدگاه های خود در دوران پهلوی دوم می گوید:
«مسئله من همیشه توسعه بود کاری به چیز دیگر نداشتم... یک طرف تمامیت ایران, استقلال ایران یک طرف هم توسعه, بقیه اش اصلاً به نظر من خارج از موضوع می آمد.»
نخست آنکه از نظر شما اهمیت و جایگاه این نگاه در نیم قرن گذشته ایران تا مرحلة انقلاب اسلامی کجا و کم و کاستی هایش چه بود؟
باقرپرهام ـ بله می دانم، جواب سوآلهای من در بحث قبلی منفی است زیرا “توسعه“ و علاقه به “توسعه“ كشور مفتاحی بود كه هر دری را میگشود هر زبان اعتراضی را میبست. یك نوع نگرش سیاسی به مسائل بود كه خیلی چیزها را فدا میكرد. نگرشی غلط بود. به چند دلیل. پیش از آن كه به مهمترین این دلایل اشارهای بكنم، بدنیست دوباره برگردیم به تجارب آغاز دهة سی و نظرات مرحوم ملكی. گفتم مرحوم ملكی، در بین اعضاء “جبهة ملی“ و اطرافیان دكتر محمد مصدق، شخصیتی استثنایی بود. او از كمونیزم به سوسیالیسم گرویده بود و از بنیانگذاری جنبش كمونیستی و مشاركت در پایهگذاری حزب توده، به مخالفت سرسختانه با این حزب كه از نظر او عامل توسعة نفوذ روسیة شوروی در ایران بود. پس از انشعاب، نخست با دكتر مظفربقایی در تأسیس حزب زحمتكشان ملت ایران همكاری كرد، ولی با احساس مخالفت از سوی بقایی با دكتر مصدق، از بقایی جدا شد و در كنار مصدق قرار گرفت و “نیروی سوم“ را پدید آورد. او با سوادترین چهره ماركسیستی ایران و از متفكران مستقل و میهن پرست ما بود كه روشن بینی و دلاوری سیاسی هر دو را با هم داشت. خلیل ملكی در عین حمایت از دكتر مصدق ـ در مقام یك مبارز و متفكر سیاسی، زیرا تا آنجا كه من یادم هست، برخلاف دیگر اعضاء جبهة ملی، از صندلیهای وزارت و وكالت چیزی نصیب ملكی نشد و او همواره در مقام یك مبارز متفكر صلاح اندیش سیاسی باقی ماند ـ باری، این مرد، در عین حمایت از دكتر مصدق، همیشه نظریات انتقادیاش را نیز بیان میكرد و راههای پیروزی جنبش ملی ایران را پیوسته نشان می داد. او ضمن تاكید بر مبارزة بیامان با حزب توده ـ كه گفتم این حزب را دشمن خطرناك ایران میشمرد ـ این بزرگواری را داشت كه مبارزه با حزب توده را به مبارزه با افكار مخالف تعبیر نكند: او با وابستگی سازمانی حزب توده مخالف بود نه با مرام؛ به عقیدة او مرام و عقیده می بایست آزاد باشد. میگفت “عقیده نمیتواند جرم تلقی شود“، میگفت “نسبت به رهبران حزب توده باید موقعیت سخت و جدیتری اتخاذ شود، و در عین حال نسبت به افراد ساده كه اغلب در اشتباه میباشند روش هدایت و روشن كنندهای پیش گرفته شود...“. او بر لزوم تصفیة ادارات، بویژه دستگاههای آموزشی و دادگستری، از عوامل كمونیستی وابسته تاكید میكرد، اما یادآور میشد كه “تصفیه ادارات“ به معنای“ اخراج كارمندان“ نیست. او به مصدق توصیه میكرد كه پیشبرد نهضت ملی ایران، بویژه در شرایطی كه كمونیستها با تشكیلات و ایدهئولوژی منظمی دست اندركار اخلال هستند، نیازمند تدوین یك ایدهئولوژی راهنما و ایجاد یك حزب و تشكیلات ملی قابل اعتماد است كه افراد و كادرهای آن با تودة مردم در ارتباط باشند و بتوانند آنها را برای پیشبرد برنامههای دولت بسیج كنند. یعنی كه، او؛ بسیج ملی را امری از پایین به بالا و به صورتِ خودآنگیخته در نظر میگرفت نه بهعنوان كاری دولتی و فرمایشی. او معتقد بود كه ساختارهای عقبمانده جامعه باید تغییر كند. میگفت باید جرأت داشت و از حقوق بانوان ـ كه نیمی از جمعیت كشور را تشكیل می دهند ـ مطابق مقتضیات دنیای امروز دفاع كرد. ایضاً در مورد اقدامات اصلاحی مصدق دربارة وضع كشاورزان. خلیل ملكی این اقدامات را كافی نمیدانست و به صراحت مینوشت “آنچه تا حالا در بارة كشاورزی به دست مشاورین آقای دكتر مصدق (كه از مالكین بزرگ بودهاند) وضع شده، راه حل مشكل نیست، بلكه عقب انداختن راه حل است“. خلیل ملكی، حتی به لزوم تاسیس یك ارگان امنیتی آگاه كه قادر باشد عوامل بیگانه را شناسایی كند و “عمال اجانبِ توسعه طلب را در هر لباسی بشناسد“ و “از راههای قانونی“ تعقیبشان كند تاكید داشت. ولی در ضمن فراموش نمیكرد كه با صراحت بگوید كه انجام این گونه برنامههای ملی تنها در یك چارچوب دمركراتیك امكان پذیر است و نتایج مطلوب خود را به بار میآورد، نه در چارچوب یك دولت توتالیتر. میگفت “اختلاف بزرگ كار مطابق نقشه و اصول اجتماعی هماهنگ ما با دستگاههای توتالیتر، خاصیت دموكراتیك آن است كه هرگز نباید از دست بدهیم. ما نباید آزادیهای فردی را فدای تاسیسات اجتماعی كنیم و این دستگاهها را نیز نباید به طور مطلق برآزادیهای فردی مسلط سازیم...“ عبدالله برهان، همان، ص37) (تاكید از من).
به نظر میرسد كه همة پیشنهادهای مرحوم خلیل ملكی به دكتر مصدق ـ كه مصدق آنها را نادیده گرفت و به هیچكدامشان عمل نكرد ـ بعد از كودتای 28 مرداد در برنامة كار پادشاه وقت قرار گرفت و با عنوان “انقلاب شاه و ملت“ جامعة عمل به خود پوشید منتها نه در قالبی دموكراتیك و رعایت كنندة آزادیهای فردی، بل در قالبی توتالیتر و به صورت مسلط كردن دستگاههای دولتی برآزادیهای فرد. یعنی دقیقاً در خلاف جهتِ نیات دموكراتیك و آزادیخواهانة خلیل ملكی. از سال 1340 به بعد نیز، یك عامل مهم دیگر در روند این شكل از “توسعه“ دخالت موثر یافت كه كار را از آنچه بود هم بدتر كرد: افزایش تدریجی درآمدهای نفتی كه از اواخر دهة چهل دست دولت را در انجام كارهایش بیش از پیش بازكرد.
اما این اقدامات اصلاحی كه به نام “انقلاب“، زیر نظر مستقیم پادشاه و با دخالت او در جزییات امور، از بالا به پایین انجام میگرفت، به نظر من حتی از لحاظ “توسعه“ به معنای اقتصادی ـ اجتماعی كلمه نیز اشكالهای بسیار داشت و میبایست مورد نقد و انتقاد صریح قرار گیرد. به هیچ بهانهای نمیشد و نمیبایست از زیر بار یك چنین انتقاد سازندهای شانه خالی كرد.
اولاً جامعة ایران بعد از 28 مرداد 1332، جامعهای نبود كه رضاشاه فقید در ابتدای روی كار آمدناش تحویل گرفت: ایران بعد از 28 مرداد 1332، آن ایران عقب ماندة، تكه تكه در دست عوامل فئودالی وابسته به قدرتهای خارجی، فاقد ارتش ملی، فاقد حتی نیروی انتظامی قادر به برقراری نظم و امنیت حتی در داخل شهرها، فاقد دادگستری و قوانین و قضات پیشرفته و تحصلیكرده، فاقد راه و جاده و ارتباطات به نسبت آبرومند مابین مناطق كشور، و مانند اینها نبود: ایرانی بود كه پس از حدود سه دهه اجرای تعلیمات اجباری، آموزش و پرورشاش در جهت پیشرفت گام برمیداشت؛ دادگستریاش سروسامان گرفته بود؛ نظم و امنیت در كشور برقرار شده، گردنكشان طوایف و ایلات كه هركدام به پشتگرمی سیاستی از سیاستهای بیگانه تاخت و تاز میكردند سرجایشان نشانده شده بودند. دستگاه دولتی نوینی كه رضاشاه بنیاد گذاشته بود كشور را از حالت یك ساختار اجتماعی عقب ماندة قرون وسطایی خارج كرده بود. از همه مهمتر ایران پس از 28 مرداد 1332 كشوری بود كه حدود یك دهه زندگی دموكراتیك را تجربه كرده و جامعة مدنیاش، در حدود امكانات آن روز، به راه افتاده، و مطبوعاتاش شكل گرفته، و زندگانی پارلمانیاش جدّی شده بود. این ایران كشوری نبود كه بشود، مانند عصر آغازین پهلوی اول، گفت جامعهای است كه تازه دارد از خواب قرون وسطا بیدار میشود. پایههای نخستین دولت نوین را برجای میگذارد و نیازمند “توسعه“ نهادها و دستگاههای اجرایی و مدیریتی نوین است و بنابراین نخست باید نان و آب و امنیت و نمی دانم چه چیزهای دیگری از این مقوله را راه انداخت تا بعد بشود صحبت آزادی را كرد. این حد از توسعه انجام شده بود.
از اینها گذشته، جداكردن جنبههای سیاسی “توسعه“ از جنبههای اقتصادی ـ اجتماعی آن در اصل غلط است. این بدان ماند كه پدر و مادری بخواهند فرزندشان را تربیت و او را برای ورد به زندگانی اجتماعی آماده كنند، اما خیال كنند كه نخست باید همه گونه وسایل آسایش و رفاه را برای وی فراهم كرد؛ بهترین غذاها را به او داد؛ بهترین لباسها و تفریحات را در درون منزل برایش مهیا كرد؛ حتی به فكر آیندهاش باید بود: باید دفترچة پساندازی برایش در بانك بازكرد و پول در آن گذاشت تا به هنگام بزرگسالی و ورود به جامعه سرمایة لازم را داشته باشد. منتها باید مواظب بود كه این كودك با كسی تماس نگیرد، با همسالان و همبازیهای بد همنشین نشود؛ توی كوچه نرود مبادا كتك بخورد، یا حرفهای نامربوط بشنود؛ تنها به جایی نرود مبادا خطری تهدیدش كند، به ورزش و كوهنوردی و تفریحات دیگری از این دست نپردازد، مبادا بیفتد و سرو دستاش بشكند، و مانند اینها. خوب، چنین كودكی، موجودی خواهد شد چاق و چله و خوب خورده و خوب خوابیده، اما عاجز و دست و پا چلفتی و بی تجربه و ناآگاه، كه در نخستین برخورد با زندگانی واقعی میافتد و سرش به سنگ میخورد و همة آنچه را كه پدر و مادر به عنوان سرمایه برای او گذاشتهاند در عرض مدت كوتاهی به باد خواهد داد. “توسعه“ در جامعه نیز، مانند رشد و توسعه وجود فردی، كلیتی یكپارچه است: جامعه باید خودش روی پای خودش بایستد، همة جنبههای تغییر و تحول را به ابتكار خودش تجربه كند تا یاد بگیرد آنچه به دست آمده آسان به دست نیامده است و باید برای دفاع از آن ایستاد. “توسعه“ اقتصادی ـ اجتماعی، جدا از توسعة سیاسی بی معناست.
بالاخره، نكته مهم دیگر در اوائل دهة چهل و در ارتباط با مسائل “انقلاب شاه و ملت“ این بود كه مطبوعات و مفسران و تحلیلگران ما توجه كنند كه این برنامهها برمبنای چه سوابقی و در چه قالبی انجام میگیرد و سرعت روند آن آیا با میزان آمادگی جامعه، چه از نظر میزان مشاركت مردم، مشاركت خود انگیخته نه دولت فرموده، چه از لحاظ كشش ساختارهای موجود در نظام اقتصادی ـ اجتماعی كشور، تناسبی دارد یا نه. توسعه كه كالای وارداتی و خریدنی نیست كه فقط با پول بشود تامیناش كرد، نیروی انسانی میخواهد، مدیریت آگاه و با تجربه و دلسوز میخواهد، و از همه مهمتر نقد و سنجش بیغرضانه و ابژكتیو میخواهد، وگرنه نتیجة معكوس به بار خواهد آورد كه عملاً نیز آورد. همه اینها میبایست در همان روزگار در مطبوعات ما مطرح میشد و بیغرضانه ولی شجاعانه گفته میشد تا جلوی اشتباهات گرفته شود. و از كسانی كه در قبول مسئولیت روزنامهنگاری از دیدگاه همدلی و مسئولیت پذیری جسارت و شجاعتی استثنایی از خود نشان داده بودند بیشتر توقع و انتظار میرفت كه پیشاهنگ چنین دیدگاه انتقادی سنجشگر و راهگشا در جامعة ما شوند. من، همان طور كه قبلاَ گفتم، مجلدات منتشر شدة آیندگان را در اختیار ندارم تا بتوانم برای یافتن حداقل پاسخی برای سوآلهایی كه مطرح كردم مروری به آنها بكنم. ولی میشود حدس زد كه شیفتگی دوستم همایون به امر “توسعه“ ـ چنان كه خودش نیز بارها برآن تاكید كرده ـ بیش از آن بوده است كه به گفتة خودش “بقیهاش اصلاً به نظر (او) خارج از موضوع“ نیاید. به نظر من، همایون هنگامی به نارسایی دید توسعهنگر خویش پی برده كه دیگر كار از كار گذشته و همه قافیه را به “چپگرایی“ها و “انقلابینمایی“های آن روزگار از یكسو، و یكّهتازیها و خود محوریهای بالاترین مقام مدیریت سیاسی كشور، و تایید و تكریم بیجا و “ بله قربان“ گوییهای دیگر مسئولان كشوری و لشگری كه گویی برای خود وظیفة دیگری جز اطاعت بیچون و چرا نمیشناختهاند، از سوی دیگر، باخته بودند، و او نیز مثل خیلیهای دیگر از وطن آواره شد. در آوارگی بود كه فرصت یافت از دور بنگرد تا روشنتر ببیند. زیرا در همین فضای غربت و دوری از ایران است كه همایون در بازنگری مسائل آن روز ایران قضاوتی دیگر دارد: سالهای 1334 به بعد را سالهایی میداند كه “شاه آغاز كرد، علاوه بر سلطنت، حكومت هم بكند. با نخست وزیرانی ناكافی چون علاء و اقبال و شریف امامی، و مجلسهایی به همان اندازه دست آموز...“؛ میگوید “كارها درست پیش نرفت جز در آشتی استراتژیك با شوروی در 1339 كه سنگ بنای یك سیاست خارجی كامیاب را برای دو دهه گذاشت“؛ این را در مطلبی كه از خلیل ملكی نقل كردم دیدیم كه نه تنها چنین سیاستی “كامیاب“ نمی توانست باشد یلكه عین سادهلوحی بود كه تصور شود ایران در مقامی هست كه میان اروپا و آمریكا و بلوك كمونیست، به قول ملكی، “بی اعتنا به قدرتهای بزرگ“ حساب خودش را داشته باشد؛ ایران می بایست با توجه به ضربالمثل “شترسواری دولا دولا نمی شود“ نشان دهد كه متحد راستین و استراتژیك غرب، یعنی آمریكا، ست و برسراین پیمان ایستاده است، باری، همایون از “دراز دستی و بی پروایی“ مسئولان در سوءاستفاده از منابع مالی كشور و از “گروه دست نزدنیها“ در دستگاه حكومت ایران كه “تاآنجا كه به آنها میدان داده شد تاخت و تاز كردند“ صحبت میكند. و ادامه می دهد كه پس از 28 مرداد، “خطری كه از بیخ گوش هیات حاكمه گذشته بود یك اشتهای سیری ناپذیر را برای بهره برداری مالی و اندوختههای روز مبادا برانگیخت و این همه اعتبار رژیم را از میان برد.“ میگوید خود رژیم با “28 مرداد چنان رفتار نكرد كه به حل مسالة مشروعیت خود كمكی كند. سیاست تبلیغاتی همه 25 سال پس از 1332 براین نكته تكیه داشت كه مصدق را عامل بیگانگان بشناساند كه با قیام ملی سرنگون شد...“ در حالی كه همایون معتقد است كه می بایست به “واقعیت پشتیبانی آمریكا و انگلستان“ در جریان 28 مرداد اذعان می شد، چون “با همة تبلیغات رسمی هیچ كس در بارهاش تردیدی نداشت“. میگوید با آغاز حركت جسورانة اصلاحات 1340، “رژیم پادشاهی خود را از تنگنا رهانید اما، “مسالة مشروعیت رژیم، مسالة درآمدن پیكار قدرت به صورت پیكار مرگ و زندگی و ناممكن شدن رقابت سیاسی مسالمت آمیز در ایران، به عنوان میراث آن دوره باقی ماند و سهم مرگبار خود را در انقلاب 1357 ادا كرد...“. و سرانجام در ادامة همین میراث مرگبار 28 مرداد مینویسد: “شاه نیز كمتر از این، هرگز از هیبت آمریكا به خود نیامد و هر حركت خود را در ارتباط با آمریكا اندیشید و از هر تغییر حالی در سیاست آمریكا تعادل خود را باخت تا دوران 57 ـ 1355 كه هستی كشور برسر حسابهای اشتباه آمیز مربوط به سیاست آمریكا برباد رفت.“ همایون این مطالب را “زیر عنوان 28 مرداد و میراثهایش“ در كتاب گذار از تاریخ، در سپتامبر 1985، یعنی شش سال پس از انقلاب، در غربت نوشته است، یعنی نوشداروی بعد از مرگ سهراب. باید خیلی پیشتر از اینها نوشته میشد. ولی همین قدرش هم كه نوشته شده است ارزش خودش را دارد و برای نویسندهاش، به عنوان یك تحلیلگر سیاسی منصف و شجاع، اعتباری ایجاد میكند بخصوص اگر توجه كنیم كه اكثریت دستاندركاران آن دوره هنوز كه هنوز است تاب تحمل شنیدن سخنی در انتقاد از سیاستهای آن دوره را ندارند و گمان میكنند آنچه اتفاق افتاده با شركت میلیونها ایرانی نبوده، بلكه آدمهایی از كره مریخ یا ماه آمدهاند و رژیمی را كه هیچ عیب و نقصی نداشت برانداختهاند.
تلاش ـ با وجود چنین نگرشی که امر توسعه ـ «توسعه به معنی نو شدن نهادها و زیرساخت و سازماندهی جامعه» ـ در مرکز آن قرار داشت, رفتن به درون دستگاه پادشاهی پهلوی که داریوش همایون آن را یک «دیکتاتوری اصلاح گر» یا «روشنرای» می نامد, آیا به منزلة همسویی عمل و نظر و به معنی مسئولیت پذیری به جای عافیت طلبی نبود؟
آیا فکر نمی کنید میان درک وی از «قدرت» و اهمیت کاربرد آن به عنوان ابزار سیاست و پیشبرد اهداف اجتماعی ـ سیاسی, با نگاه غالب در جامعة سیاسی ـ روشنفکری ایران تفاوت ماهوی وجود داشته باشد؟ نگاهی که همواره همچون آونگ میان دو انتهای «قدرت» یعنی برخورد «زاهدانه» و «عافیت طلبانه» از یک طرف و «تمامیت خواهی» و «بهره گیری شخصی» از سوی دیگر در نوسان بوده است؟
باقرپرهام ـ پیش از این كه شما “همسویی عمل و نظر، به معنی مسئولیت پذیری به جای عافیتطلبی“ را عنوان كنید من در جریان بحث از “تاسیس آیندگان“ از “مخاطرهجویی و بیمحابا مسئولیتپذیری»“ همایون، كه آن را از ویژگیهای روحیه و روانشناسی او شمردم، صحبت كردم و گفتم كه او شخصیتی به شدت “عملگرا“ داشته، و عملگراییاش را هم “مشاركت در كارها و همنوایی با دستگاه حاكم“ تعریف كردم. مساله در واقع طبیعی هم بوده. زیرا كسی كه همه چیز را بر محور توسعة كشور میدیده، چندان كه میگفته “بقیهاش از نظر من خارج از موضوع میآمد“، خوب، طبیعی است كه كردارش با عملاش مطابقت داشته باشد و به جای كنارهگیری وارد گود شود. ولی باید توجه داشت كه اولاَ صرف هرگونه ورودی به گود به معنای “مسئولیتپذیری“ نیست، خیلیها، در خیلی از موارد، وارد عمل میشوند، یا شدهاند، نه صرفاً به عنوان مسئولیتپذیری، بلكه احتمالاً برای مقاصد دیگر و شاید حتی برای استفادههای شخصی. هرچند كه این گمان را در حق همایون نمیتوان برد. در مورد همایون همه چیز حكایت از آن داشت كه این مرد شیفتة كارهایی بوده كه در آن زمان انجام میگرفت و وی آن را دربست از مقولة “توسعه“ كشور میدانسته و، چنانكه گفتم، به محدویتهای این دید خودش نیز آن قدرها آگاه نبوده، یا توجهی به آن محدودیتها نمیكرده است، تا زمانی كه معایب آن طرز نگرش در عمل آشكار شود و او در مقام انتقاد بنشیند. در ثانی، هر خودداری از “عمل“ نیز الزاماً به معنای “عافیتطلبی“ و فرار از مسئولیت نیست. شرایط و موقعیتهایی در جامعه پیش میآید كه آدمها احساس میكنند، یا به روشنی میبینند، كه ارادة فردی تاثیری در تغییر مسیر حوادث ندارد و چیزی را عوض نمیكند و به همین دلیل كناره میگیرند و وارد عمل نمیشوند. من غیراز مورد همایون كه هیچگاه با نظام حاكم در دوره پهلویها سرستیز و مخالفت نداشت و بنابراین مسئولیت پذیریاش چندان هم خارج از قاعده نبود، موارد دیگری را میشناسم كه از موافقت، از عنادورزی و حتی اقدام برای كارشكنی و خرابكاری به همراهی و همدلی و همكاری رسیدند و شجاعانه قدم در میدان گذاشتند، مهمتریناش مورد شادروان پرویز نیكخواه بود. او حتی جاناش را برسر این كار گذاشت. رفقا و همفكران سابقاش در اولین ساعات پیروزی خودشان به انتقامجویی برخاستند و خون آن مرد را به ناحق ریختند، تنها به دلیل این كه از دشمنی دست برداشته و به همكاری با رژیم برخاسته بود. ولی خوب، دیدید كه همكاریهای او، و بسیاران دیگری همچون او، نتیجة لازم را به بار نیاورد. نمیخواهم بگویم كه وضع به گونهای بود كه علیالاصول محكوم بودیم به همین سرانجام برسیم، نه. میتوانستیم به همین سرانجام نرسیم اگر راه برای همكاری اصولی و از روی تمایل افراد گشوده میشد. اگر فضایی به وجود میآمد كه میشد انتقاد كرد. اگر سانسور میگذاشت كه عیب كارها گفته شود و جلوی اشتباهات گرفته شود. زیرا نیتها كه بد نبود. بگذریم از كسانی كه گفتم همه چیز را از دریچة چشم خیانت می بینند. من شخصاً چنین فكر نمیكنم. من همان طور كه گفتهام و نوشتهام محمدرضاشاه پهلوی را مردی دلسوز و میهن پرست میدانم كه نیتاش خدمت به ایران بود گیرم با خود محوری و استبداد رأی و بلندپروازیهای به نظرم نا معقول كار به جایی رسید كه نیات خوب نتایج بد به بار آورد. مردان خیرخواهی چون قوامالسطنه هم دیگر نداشتیم تا شجاعانه مخالفت كنند و نظر اصلاحی خودشان را نه از سرعناد بلكه بهعنوان نصیحتگری بگویند.
تلاش ـ از گفتار و نوشتارهای شما چنین برمی آید که امروز در اهمیت ایجاد اتحاد ملی و همبستگی در میان ملت ایران برای به سرانجام رساندن یک کارزار ملی که سرنگونی رژیم اسلامی تنها مرحلة نخست آن است, با داریوش همایون دارای افق های مشترکی هستید. هر دوی شما این امر را تا حد زیادی در گرو «پُرکردن شقاقی که در گذشته میان جناحهای سیاسی کشور (سلطنت طلبان, طرفداران دکتر مصدق و جبهه ملی, گروه های چپ و روشنفکران) ایجاد شد» می دانید. اما به نظر می رسد برخلاف میل باطنی هر دوی شما, تحقق یک همرایی ملی بر اصول و ارزشهایی نوین در چاه ویل اختلافات گذشته به سختی گرفتار آمده است. از نظر آقای همایون مشکل آنجاست که از سوی بخش بزرگی از خانوادة سیاسی ایران هنوز سیاست با تاریخ یکی گرفته می شود. در صورتی که برخلاف تاریخ که تغییر دادنی نیست, اما سیاست زنده است و دگرگون می شود. سیاست را می توان ـ و باید ـ از زندان تاریخ بیرون کشید و آن را برتاریخ و بر تجربه ها و دانسته های نوساخت. در این نگاه چقدر با آقای همایون موافقید؟ جامعه سیاسی ایران اگر قارد شود تاریخ و سیاست را از هم تفکیک و سیاست را از «پیله تاریخ» بیرون کشد, بدون آنکه مجبور باشد از تعبیرهای خود از تاریخ دست بکشد, آیا پایة سیاستی نوین گذاشته و بستر همرایی ملی فراهم خواهد شد؟
باقرپرهام ـ با همایون در این نگاه كاملاً موافقام. آرزو میكنم او هرچه بیشتر در همین مسیر تفكر و تحلیل كه برای نزدیكتر كردن دلها به هم صورت میگیرد و هدفاش غلبه برشقاقهایی است كه در دهههای گذشته در روح ملی ما پدید آمده است، باقی بماند. ما باید بستری برای همنوایی و وفاق ملی بسازیم و در این راه شخصیتهایی چون همایون نقش تعیین كننده دارند. به نظر من داریوش همایون اصولاًبرای همین گونه كارها ساخته شده است. من جنبة متفكر بودنِ همایون را بر جنبة سیاستمدار اجرایی بودناش ترجیح میدهم، یعنی معتقدم كه همایون متفكر خوبی است و سیاستمدار مجرییی نه چندان خوب، به همین دلیل، قبول پست وزارت را در آن روزگار بحرانی از سوی او كار درستی نمیدانم. با روحیة عملگرا و بی محابا خطرپذیری كه همایون داشت، پذیرش مسئولیت وزارت میتوانست كار دست او بدهد كه داد. داستان رشیدی مطلق و نامهای كه به این اسم منتشر شد بهترین مثال برای بیان منظور من است.
ببینید، خود همایون قضیه را به سادگی شرح داده است. میگوید در كنگرة حزب رستاخیز، در حالی كه به عنوان رئیس كمیتة اساسنامة حزب سخت سرگرم بحث و حواساش مشغول همان مساله بوده است “پاكت بزرگی سفید رنگ“ به او دادهاند. پاكت از وزارت دربار بوده، همایون با دیدن مهر پاكت، تنها كاری كه می كند پاكت را باز میكند كه چون مهر دربار را داشته به دست نامحرم نیفتد. ولی “چند صفحة ماشین شدة درون آن“ را به علی باستانی، خبرنگار اطلاعات كه در نزدیكی او بوده میدهد تا “برای چاپ به سردبیر روزنامه برساند“. بدون مطالعة مطلب و حتی كنجكاوی در این كه در آن چند صفحة ماشین شده چه نوشتهاند. روز بعد سردبیر روزنامه كه محتاطتر و مال اندیش تر بوده تلفن میكند و میگوید: “میدانید مقالهای كه فرستاده شده چیست؟ همایون میگوید نه. سردبیر به او اطلاع میدهد كه مضمون مقاله “حمله به خمینی است“ بهتر است دنبالة ماجرا را از زبان خود همایون بشنوید:
“گفتم باشد. دستور رسیده است كه چاپ شود. گفت اگر چاپش كنیم در قم میریزند و دفتر روزنامه را آتش میزنند. گفتم چارهای نیست و خودتان میدانید دستور از كجاست و كاری نمیشود كرد. گفت چرا ما چاپ كنیم؟ گفتم فرقی ندارد و یك روزنامه باید چاپاش كند و اطلاعات از همة روزنامهها بیشتر در این دوره برخوردار شده است. یك دوساعتی بعد، نخستوزیر، دكتر جمشید آموزگار، تلفن كرد كه آقای فرهاد مسعودی صحبتی در بارة مقالهای كرده است، موضوع چیست؟ گفتم امر كردهاند چاپ شود. او هم گفت البته باید چاپ شود. و بدنبال تایید نخستوزیر، روزنامة اطلاعات دو روز بعد مقاله را در یك صفحة داخلی چاپ كرد، و چنان كه آقای شهیدی (سردبیر اطلاعات) پیشبینی كرده بود طلاب قم به دفتر اطلاعات حمله كردند. ولی از آن بدتر شورشی در آن شهر برخاست كه براثر زیادهروی ماموران انتظامی و به كاربردنِ سلاح آتشین به جای سلاحهای ضدشورش شش تن در آن كشته شدند“
همایون نوشته است: “بسیار در این سالها آن مقاله را كبریتی شمردهاند كه آتش انقلاب را روشن كرد. این درست، ولی یك كبریت تنها میتواند چند برگ كاه را آتش بزند. اگر پس از آن كبریت شش ماه، به جای آب، نفت برروی آتش ریختند مسالة دیگری است...“.
از این مساله میگذریم كه چرا دستورهای وزارت دربار ـ یعنی دستورهای شاه ـ بی چون و چرا میبایست اجرا میشد؟ مگر ما در كشور مشروطه نبودیم و مگر در اصل 64 متمم قانون اساسی تصریح نشده بود كه هیچ وزیری نمیتواند احكام شفاهی یا كتبی پادشاه را مستمسك قرارداده از خود سلب مسئولیت كند؟ فرض را براین میگذاریم كه نخستوزیر وقت و وزیر اطلاعات و جهانگردیاش هر دو از سراعتقاد به پادشاه و درستی راه و روش او چشم بسته دستورش را اطاعت كردهاند و بنای كار برهمین بوده كه اطاعت كنند. ولی آیا در آن روزهای بحرانی كه خمینی، به شهادت نامهها و پیامهایی كه برای هواداراناش می نوشت و بعدها همه در كتاب صحیفة نور چاپ شده است به شدت عصبانی بود كه چرا آخوندها و روحانیون ساكت نشستهاند و میدان اعتراضی را فقط برای نویسندگان و دانشگاهیان خالی گذاشتهاند، در آن روزهای بحرانی كه همه چیز حكایت از آن داشت كه طرفداران خمینی در بازار و محافل حوزوی دنبال بهانهای میگردند كه مسیر اعتراضها را از سرجنبانیِ جامعة مدنی غیرمذهبی كه خواستار اجرای قانون اساسی بود برگردانند و در راهی بیندازند كه آخوندها در آن استاد بودند، یعنی تعزیهگردانی و صحرای كربلا به پاكردن و احساسات مذهبی مردم را به بازی گرفتن، و برای این منظور شایعة “شهادت“ مصطفی خمینی را كه همان روزها به مرگ طبیعی مرده بود برسرزبانها انداخته بودند، آری، در چنین روزهایی آیا یك وزیر كاردان و آیندهنگر نمیبایست پاكت را بازكند و مطلب را بخواند و ببیند قضیه چیست؟ وقتی كه دیگران، یعنی مسئولان روزنامه، به او هشدار میدهند آیا نمیبایست به فكر بیفتد و به عواقب مسالهای كه به راحتی ممكن بود پای روحانیت تا آن لحظه خاموش را به میدان میارزه بكشاند بیندیشد؟ آخر هر دانشجوی آشنا به تاریخ دورة قاجاریه می توانست حدس بزند كه آخوندها، با همبستگی و همدستی بازاریان متعصب و لمپنهای شهری چه ید طولانی در برپاكردن فتنه و آشوب دارند. آیا همایون از قضیة تقویت روحانیت در دورة قاجاریه و ارتباط و پیوند تنگاتنگاش با محافل ذینفوذ بازار و عوامل اوباش شهری به راستی بیاطلاع بود؟ نمونههای نفوذ آخوندها بر عواملالناس را در دورة مشروطیت نخوانده و نشنیده بود؟ ماجرای تنباكو، فتنة شیخ فضلالله و ماجرای تحصن در شاهعبدالعظیم، ماجرای باسكرویل و كشته شدن او به دست اوباش شهری، ماجرای مستر نوز، یا آتش زدن بازارهای تبریز و قزوین در سالهای اواخر قرن نوزدهم در مخالفت با كتابچة قانون تجار، و موارد مشابه دیگر، هیچ به ذهن او نرسید؟ راز قضیه در همان روحیة شیفتگی به عملگرایی و به روشِخود بی محابا به خطر زدن، كه گفتم از خصوصیات روانشناسی همایون بوده، نهفته است. اگر به جای همایون و نخست وزیر وقت، سیاستمداری از جنم قوام السطنه میبود، یا از خمیره فروغی، بیگمان آن مقاله چاپ نمی شد حتی اگر لازم بود وزیر یا نخست وزیر وقت به اعتراض دست به استعفاء بزند و كنار برود. به همین دلائل است كه من میگویم همایون بهتر است در راه درست تحلیل و انتقادگری و سنجشِفگری برپایة نگرهای كه وفاق ملی و همكاری ایرانیان در همة سطوح و طبقات برای استقرار دموكراسی در ایران را مد نظر خود دارد همچنان مصممانه باقی بماند و هوای دیگر در سر نپروراند. او یك متفكر سیاسی است نه یك سیاستمدار مجری.
تلاش ـ داریوش همایون در تشریح وضع خود در سالهای نخستین حضور در تبعید و در میان تبعیدیان ایرانی می گوید: «من در بدترین وضع قرار داشتم. نه تنها حکومت, تقریباً همة ایران به دنبالم بودند. موقعی بود که در اوج عدم محبوبیت ملی بودم... چپ و راست و حکومت و مردم و موافق و مخالف با من دشمن. در هیچ جمعی نمی توانستم ظاهر شوم. آینده ای در برابرم نبود. حداکثر می توانستم به کار کوچکی در گوشه گمنامی امیدوار باشم. در نخستین نگاه تمام شده به نظر می آمدم. دشمنان فراوانم حق داشتند اگر کار خود را با من پایان یافته بدانند و دوستانم در نهان برحالم تأسف می خوررند.»
امروز پس از گذشت یک ربع قرن تلاش خستگی ناپذیر در عرصة سیاست و اندیشه آیا فکر می کنید, هنوز هم وضع در مورد ایشان به همان منوال گذشته است؟
باقرپرهام ـ نه، وضع در مورد ایشان به همان منوال گذشته نیست. گفتم همایون گمانم از آن روزگار پندآموخته و به این نتیجه رسیده است كه ما دیگر “دیكتاتوری اصلاحگر“ یا “روشنرای“ احتیاج نداریم. دیكتاتورهای روشن رای بربستر جوامعی كه نهادهای “اشرافیت“ و “روشنرایی“ در آنها به نسبت پیشرفته و نیرومنداند “روشنرای“ باقی میمانند. در جوامعی كه به استبداد خو گرفتهاند و دورههای تاریخی طولانی را زیر استبدادهای قبیلهای و ایلی به سر بردهاند دیكتاتور روشن رایی هم اگر باشد ناگزیر “روشنرایی“اش را خیلی زود از دست میدهد و بر دیكتاتوریاش افزوده میشود. به نظرم داریوش همایون این مطلب را دیگر به درستی دریافته باشد. و به همین دلیل است كه سالهاست در راه دموكراسی و جدّی گرفتن آراء شهروندان برپایة كاركرد پارلمان قلم میزند. و احترامی هم كه امروز همة ما برای او قائلایم و اعتمادی كه به او نشان میدهیم از هیمن جاست.
تلاش ـ آیا اگر بی غرض به تاریخمان بنگریم و اگر خوب گوش فرا دهیم, آیا همین بیان گله مند و تلخکامی را از زبان تقی زاده ها, قوام السلطنه ها رضاشاه ها و... نمی شنویم. متاسفانه بسیاری از آنها زمان و گردش روزگار بخت و یارشان نبود تا چون داریوش همایون مزة عدل و انصاف دیگران را در قید حیاتشان بچشند.
باقرپرهام ـ چرا. ولی توجه داشته باشید كه: حافظ وظیفة تو دعا گفتن است و بس / در بند آن مباش كه نشنید یا شنید.
تلاش ـ آقای پرهام سپاسگزاریم از بابت وقتی که در اختیار ما قرار دادید.
زیرنویس:
1 ـ تردید من برای آن است كه اصل آن نوشته و نسخة تایپیاش، هر دو از میان رفته است. در آن روزهای بكُش بكُش، كه عوامل آخوندها دست به آزار و حبس و اعدام هركسی كه به چنگشان میافتاد میزدند، خانوادة من نیز از وحشت هجوم عوامل استبداد به منزلمان، در غیاب من كه مدت كوتاهی را به سفارش خود آنان و برای راحتی خیالشان در خانه نمیماندم و به آوارگی گذراندم، خانه را پاكسازی كردند و هرچه سند و مدركِ به نظر خودشان خطرناك دیده بودندـ از جمله نوشتههای متعددی از همین دست كه در متن به آن اشاره می كنم ـ همه را از خانه بیرون برده و نابود كردهاند.
2 ـ این دیدارها پس از شنیدن چگونگی ماجرایی كه در مركز اقامت موسی و اشرف و دیگران پش آمد و به كشته شدن آنان انجامید از زبان او ـ كه مرا نسبت به درستی عمل و “پاكیزگی“ رهبری مجاهدین دچار تردید كرد و ملاحظه و اشتباهات مكرر مجاهدین پس از استقرار در پاریس ـ اعلام ازدواج مسعود رجوی با دختر بنی صدر، اعلام انقلاب ایدهئولوژیك و سرانجام رفتن مجاهدین به عراق ـ و امتناع من از پذیرفتن دعوت مجاهدین برای رفتن در حمایت آنان به خارج از كشور خوشبختانه قطع شد و دیگر كسی در ایران به سراغ من نیامد. پس از سفر به اروپا در سالهای 1986 و 1988 نیز در اولین فرصتها اقدامات قاطعی در مخالفت با مجاهدین انجام دادم كه هر چند در خفا و بدون ذكر نام خودم صورت گرفت، اما آنها خبردار شدند و كمر به مخالفت سرسختانه با من و ترور شخصیت من بستند. از جملة این كارها استفاده از بعضی چهرههای سرشناس ادبی عضو كانون نویسندگان ایران برای شایع كردن “سلطنت طلب شدن“ من در ایران بود.
3 ـ غیر از حزب توده كه آن را صالح برای این گونه همدلیها نمیدانستم.
|