(1)
طرفهای ظهر یكروز تابستان سال بعد از بیست و هشت مرداد 32 بود. روزنامة روز آماده میشد كه برود زیر چاپ. مانده بود صفحة اول و تیترهای داخله و خارجه كه چندان داغ هم نبود و عظیمی سردبیر بخاطرش جوش چندانی نمیخورد. تحریریه كم كم خلوت میشد. بزرگان خبر میزهای مشتركشان را ترك میگفتند. كیهان كوچك بود. میزها كوچكتر و در تحریریه دراز و تاریك و دلگیر پادشاهان اقالیم “فرهنگی“، “اقتصادی“، “حوادث“، “كشور“، “وزارتخارجه“، “نخستوزیری“، و... براحتی در اقلیم اندك یك میز میگنجیدند و راحتتر از ده درویش در این گلیمپارة میزها میخفتند. تنها میز سردبیر بود كه مدعی نداشت. چرا یك میز لكنتة دست دومی هم بود كه گویا از سمساری نبش توپخانه خریده بودند و بزحمت سرپا بود با یك گنجه طبقهدار در سمت چپ یك كشوی بی دستگیره بزرگ در وسط سه كشوی باریك درسمت راست در منتهیالیه سمت راست اطاق قرار داشت این میز ما بود و از فرط فرسودگی كسی طرفش نمیآمد. ما پشت این میز وقتی كار روز تمام میشد تازه كار خود را شروع میكردیم. دكتر مصباحزاده قبول كرده و به عظیمی قبولانده بود كه روزنامه باید به خبرهای فرهنگی، ادبی، ورزشی نیز بپردازد. مثل تابلوی دكترهای محلههای قدیمی كه روی آن مینوشتند: معالجه امراض جهازهاضمه، چشم و گوش حلق و بینی، امراض مقاربتی و“غیره“.
حالا ما مسئوول این صفحة “وغیره“ بودیم كه باید تا اول شب حاضر میشد و به حروفچینی میرفت. غلطگیری میشد. صفحهبندی میشد آماده میشد كه صبح اول وقت چاپ شود و برود لای روزنامه فكر میكنم صفحه هنوز اسمی نداشت بعدها آنرا “كیهان خانواده“ نامیدیم. اما محتوای آن در حقیقت همان چیزی بود كه امروز بهآن “ماگازین“ میگویند. با این تفاوت كه ورزش هم قاطیاش بود.
و در آن طرفهای ظهرتابستان سال بعد از بیست و هشت مرداد مهدی بهرهمند خبرنگار اقتصادی و دارایی ریزه و زبر و زرنگ با صورت همیشه خندان و سبیل سیاه و ابروان پرپشتی كه حتی در وقت عصبانی شدن آدم را بیاد برادران “ماركس گروشو“ میانداخت آمد بالای سر من و ایستاد. پشت سرش جوانی بلندبالا خوش صورت با موهای صاف سیاه كه توی چهره مهتابیش ریخته بود به من نگاه میكرد و بهرهمند به من گفت:
ـ این آقای همایون مترجم خوبی است. داستان ترجمه میكند فكر میكنم كارش بدرد صفحة شما میخورد. سفارش لازم ندارد.
و گذاشت و رفت. من برسم ادب بلند شدم و پرسیدم كه داستان از كیست و از چه زبانی ترجمه شده. مرد جوان كاغذهایی را كه در دست داشت بمن داد و گفت:
ـ چند داستان از موپاسان است و از انگلیسی ترجمه شده
ناگهان حالت سردبیروارهای به من دست داد ـ اه كه چقدر من از این كار سردبیری متنفرم ـ موپاسان... موپاسان... گیدو موپاسان اولین كسی كه داستان كوتاه را در فرانسه جان داده است بعد چرا این آقا رفته از انگلیسی ترجمه كرده؟ مگر فرانسه كه ما بلدیم ـ و البته خیال میكردیم و میكنیم كه بلدیم ـ چه عیبش است؟ وانگهی بعضی از آثار این نویسنده در سالهای 10 ـ 1308 توسط دكتر پرویز ناتلخانلری در مجموعه افسانه ترجمه و چاپ شده است و موپاسان حالا بروزگار ما و فرضا با زبان لبریز از طنز “ارسكین كالدول“ نویسندهای “دمده“ است.
نمیدانم اینها را كه فكر میكردم برزبان هم آوردم یا نه؟ اما داستانها را گرفتم و جوان بسردی از من جدا شد. باز نمیدانم كه از آن داستانها چیزی را چاپ كردم یا نه؟ اما اینرا میدانم كه:
آنروز گِل ما، هم را نگرفت
(2)
یك روز در اطاق تحریریه مجله تهرانمصور ریشسفیدها یكی یكی از راه رسیدند و گفتند كه قرار است روزنامهنگاران سندیكا درست كنند برای دفاع از حقوق نویسندگان روزنامه ها كه هیچ پشت و پناهی ندارند و همه باید در آن شركت كنید. چرا مدیران جراید انجمن و اتحادیه داشته باشند و روزنامهنگاران نه؟
دوران اوج پاورقی نویسی بنده بود در تهران مصور، مجله هر هفته با چهار پاورقی كه مثل چنگال اختاپوس خرخرة خواننده را میچسبید درمیآمد. حق و حقوق خوبی میگرفتیم و از همه ریشسفیدها سیبلمان چربتر بود و چرا كه نه؟ مجله روی كاكل پاورقی میچرخید و فروش میرفت. اصلاَ دلیلی نداشت كه ما كه با مهندس والا مدیر تهرانمصور بیشتر رفیق بودیم تا كارمند برویم جلسة احقاق حق. ولی خوب همدردی حرفهای از اصول اعتقادی ما بوده است و هست.
وضع روزنامهنگارن وضع خوبی نبود. بعضیها دستشان به دم گاوی در حوزة خبری بند بود و آخر برج حقوقی میگرفتند و برخی بهمان حقالتحریر محقر روزنامهها و مجلات قناعت میكردند نه خانهای داشتند و نه بیمهای و حقالتحریر اگر كم میشد كمیت آنها لنگ میماند.
رفتیم به جلسهای كه در دبستان فیروزكوهی در خیابان شاه تشكیل شده بود. همه بودند و سن تئاتر مدرسه را بصورت محل اجلاس اداره كنندگان در آورده بودند. سه نفر آن بالا پشت میزی در تاریك روشن نشسته بودند و پائین سن میكرفنی بود ظاهراَ برای صحبت شركت كنندگان. از آن سه نفر آنكه را كه در میانه نشسته بود شناختم. همان جوان بود. داریوش همایون كه حالا در اطلاعات سرمقاله و تفسیر مینوشت و سبك نگارشش با خود او بهدنیا آمده بود. در تفسیرهایش غالباَ با در كنار هم چیدن مقدماتی كه خود به زیركی برمیگزید نتیجهای میگرفت كه عقل را به آفرین وامیداشت اما احساس را پای در گٍل شك میگذاشت. بیشك مقالههایش از “داریای“ حسن ارسنجانی و “ایراد“های او مستدلتر بود و ما در اینگونه تفسیرو تحلیل فقط یك نفر را میشناختیم هم بالای او: احمد آرامش مرد بركشیدة قوامالسلطنه برادر زن مهندس شریفامامی و نویسنده تفسیرهای پرسروصدای “در چهارراه خاورمیانه“ در دو صفحه آخر تهران مصور و سالهای سال بعد چریك پیر شهید نمیدانم اقلیتی یا اكثریتی در پارك ساعی تهران كه به همراه یكی از شلگردانی بنام “سید باقری“ گلوله باران شد و نفهمیدیم چرا؟...
جلسه رسمیت یافت. مسعود برزین روزنامهنگار قدیمی و عضو شركت نفت چند كلامی گفت و رشته سخن را بدست همایون داد كه ظاهراَ به جلسه ریاست میكرد. او با صدای آرام و مطمئنی در بارة ضرورت تشكیل سندیكای نویسندگان مطبوعات حرف زد. از حقوقی كه از جماعت قلمزن ضایع میشود سخن گفت و خواست كه هركس نظری دارد بیان كند.
فكر كردیم چه خوب شده كه دمكراسی به محلة ما هم آمده است. قرار است ما هم سندیكا داشته باشیم خوب اولین مزیت سندیكا اینست كه اعضای آن برای احقاق حق خود اجازه اعتصاب داشته باشند. گفته شده بود كه: “آقای مسعودی با این جنقولكبازی نظر موافقی ندارد و دكتر مصباحزاده هم گفته است من گاهی بیشتر از حق و حقوق كارمندان بآنها میرسم باین جهت از سندیكا وحشت ندارم“. زمزمهای هم بود كه اگر در برابر تشكیل سندیكا بخواهند سدی ایجاد كنند باید یك اعتصاب سراسری مطبوعات را راه انداخت. حرف درستی بود اما به بنده چه مربوط كه یكمرتبه گر بگیرم و بروم پشت میكرفن خطاب به هیات اداره كننده بگویم:
ـ اگر قرار است برای احقاق حق همكاران اعتصاب شود بنده اولین كسی هستم كه قلمم را غلاف میكنم
و در قلمی را كه دستم بود ببندم و بگذارم توی جیبم و بی توجه به كف زدنهای همكاران برگردم سرجایم. ما وظیفه حرفهای را با این تهدید كه واقعاَ به قتل بیگناهانه تهرانمصور منجر میشد انجام داده بودیم.
اما... ناگهان اداره كنندة جلسه ـ یعنی همان جوان یعنی آقای همایون ـ زد توی ذوق ما كه
ـ نه آقا ما اصلاَ با تز اعتصاب اینجا نیامدهایم. ما آمدهایم كه با تشكیل سندیكا حقوق نویسندگان مطبوعات را بطور قانونی و معقول تأمین كنیم.
و مودبانه به بنده یادآور شد كه دوران اعتصابات سندیكایی “خسروهدایت“ و “رضاروستا“ سپری شد و ما در زمان پیشرفتهتری هستیم. در عصر بعد از بیستوهشت مرداد سیودو
دمغ و دلخور رفتیم خانه و بخود گفتیم “مرد به تو چه كه از حقوق صنفی دفاع كنی؟“
و خیلی از این آقای همایون دلخور شدیم. و روزی هم كه آقای مسعودی او را از اطلاعات اخراج كرد، و بهانهاش هم همین سندیكابازی بود با خود گفتیم:
ـ بابا سندیكا یعنی چی؛ قلمتو بزن نونتو بخور
اما سالها بعد كه سندیكا جانی گرفت كوی خبرنگارانی بوجود آمد. روزنامهنویسها صاحب خانه شدند. مدیران مطبوعات برای آنها بیمه خریدند با خود اندیشدیم؟:
ـ این آقای همایون بهتر از ما میفهمد و لابد “آینده“ را بهتر از ما میبیند وگرنه روزنامه آیندگان در نمیآورد.
(3)
پائیز سال 1972 بود. تیم ایران برای بازیهای المپیك به مونیخ رفته بود. بعد از درخشش 1968 مكزیكو تیم با دست تقریباَ خالی از آلمان برگشت (مدال نقره خروس وزن برای محمد نصیری، مدال برنز وزن اول كشتی آزاد برای ابراهیم جوادی و مدال نقره وزن اول كشتی فرنگی برای رحیم علیابادی) در مقالة تحلیلی و انتقادآمیزی كه بنده نوشته و مدیریت بد و رهبری غلط سازمان ورزش را مقصر دانستم، صحبتی هم با حبیبالله بلور كردم و اینكار كار دست دری كه سردبیر بود داد. هفته بعد او و بلور را گرفتند و بردند زندان كه مقاله اهانت بمقامات عالیه بود و ما هم كه موقتا برای كمك به كیهان ورزشی رفته بودیم با غرولند دكتر مصباحزاده كه: “باز یابوی ورزشی نویسی برت داشت برگرد برو سركارت كار دست خودت و ما نده“، به دانشكده ارتباطات بازگشتیم. خدایش بیامرزد سپهبد حجت كاشانی كه رژیم ملایان اعدامش كرد، دراین بقول ادبا “تخلیط“ و بقول جاهلها “سوسه آمدن“ رل موثری داشت. دری و بلور در قزل قلعه بودند و زن و بچه دری ویلان و سرگردان. دكتر مصباحزاده طبق معمول روشش در این موارد كوچكترین دخالتی نمیكرد و فقط حقوق كارمندش را میداد. ما به هركه متوسل شدیم بجایی نرسید. تا اینكه دریه خانم خواهر بزرگتر دری پیش من آمد كه چكنیم؟ یكمرتبه بخاطر آوردم كه داریوش همایون در شهرآرا همسایه خانواده دری بوده است. داریوش همایون حالا روزنامه با نفوذ و موثر آیندگان را داشت به دریه گفتم چاره كار دیدن اوست شاید او كاری بتواند بكند و بعد برایش ماوقع را آنطور كه اتفاق افتاده بود نوشتم و مسئوولیت نوشتن مقاله را هم بگردن گرفتم و گفتم برو همه اینها را برای آقای همایون بگو و بگو كه این توقیف بیجهت فقط روی اغراض شخصی بوده است.
دریه گفت همایون در دیدار با او قول مساعد داده و در عین حال گفته است:
ـ این كیهان ورزشیها موقعیت روز را نمیفهمند یا نمیخواهند بفهمند
دو هفته بعد دری آزاد شد. قرار شد در كیهان دیگر كار نكند و بازخرید شود و خود او و دریه گفتند كه تلاشهای همسایه سابق برای خلاصیش سخت موثر بوده است. و من هرگز فرصت تشكر از او را نیافتم شاید حالا بعد از آنكه دیگر دری نیست دیر نباشد.
اینها آن چیرها بود كه من از داریوش همایون بیاد داشتم و دریغم آمد كه در این ویژهنامه نیاید اما...
اما در كنار این یادها چند نقطه نظر شخصی را باید بیاورم
ـ همایون مثل آدمهای سیاسی فرنگی فكر میكند. فرنگی در معنای اروپایی و نه آمریكایی. یعنی آنها كه از اول جوانی یك خط فكری سیاسی را برمیگزینند و كج و مج شدنشان در اندازههای اندكی انحراف به چپ و راست است نه مثل آمریكاییها كه آقای ریگان دمكرات است بعد میشود جمهوریخواه. در طول سالهایی كه من از دور او را نگاه كردهام هرگز در وی تغییر جهت صدو هشتاد درجهای از آن نوع كه باب مردان سیاسی ماست ندیدهام. عضو حزب باد نبوده است در حالیكه به حزب اعتقاد داشته و معتقد بوده است كه كار سیاسی را باید با حزب و تشكیلات راه انداخت.
ـ با این همه من تعجب میكنم او چرا نفهمیده كه ما ملت جنگ هفتاد و دو ملتیم و تربیت كردن سیاسی ما از مشكلات وصف ناپذیر تاریخ است. چقدر خوب دور هم جمع میشویم و چقدر خوبتر آن جمع را بهم میپاشیم متخصص انشعاب در انشعاب در انشعابیم
ـ یادم هست كه وقتی در دولت آقای آموزگار وزارت اطلاعات را بعهده گرفت مسئوولیت سخنگویی دولت را هم پذیرفت. كاش یك روز خاطرات سخنگویی خود را بنویسد آخر چطور میشود آدمی با این اندازهها باور كند كه حزب فراگیری هست و او باید سخنگوی دولتی باشد كه تئوری هركس عضو حزب ما نیست گذرنامهاش را بگیرد و گورش را گم كند و برود فلسفة سیاسی آن است. آخر آقای سخنگو من با این قلم یك قازی كجا بروم كه زمین زیرپایم نلرزد؟ آخر چرا نمیشود گفت كه یك نفر میتواند ایرانی باشد ولی اصول سهگانة رستاخیز را باور نكند و با آن اعتقاد نداشته باشد. من هرگز جوابی براین مشاركت فراگیر نیافتهام
ـ داریوش همایون از گروه مردانی است كه میدانند چه میخواهند بكنند. او در پیگیری هدفی كه دارد كوشندهای سرسخت و مبارزی تسلیم ناپذیر است.
ـ او از معدود رجال سیاسی ایران است كه از پلكان زدوبند پنهانی بالا نمیرود. خواستههایش را در جامه پرزرق و برق فریب نمیپیچد.
ـ عاشق رهبری است و داشتن همراهان و پیروانی صمیمی دلخوشی اوست و در نتیجه همواره احكامش را یكطرفه صادر میكند و برای گفتگو مجال تنگی به مخاطب میدهد.
ـ میگویند وقتی نادرشاه نجف را گشود و دستور داد كه گنبد امیرالمومنین امام علی را طلا كنند پس از خاتمه كار میرزا مهدی خان منشی صاحبدره نادری به شاه كه در صحن ایستاده بود نزدیك شد و گفت “قربان گنبد خوبی شد بالای آن چیزی باید نوشت“ نادر گفت: “بنویسید یدالهفوقایدیهم“. میرزا مهدی خان كه از این عربی ناگهانی جا خورده بود با خود اندیشید دوباره بپرسد نادرقلی میداند چه گفته یا نه؟ و چون چنین كرد و پرسید: فرمودید چه بنویسند؟ نادر جواب داد: “همانكه گفتم“. من گاه در محاورات و مباحثات تلویزیونی آقای همایون طنین گمشده این حكایت را میشنوم و آن “همانكه گفتم“ را. نوعی ایستادگی در برابر اعتقادی را كه ممكن است خلافش هم ثابت شود در كار او میتوان مشاهد كرد.
ـ در مقابل همایون از حجبی برخوردار است كه در نزد مردان سیاسی بویژه مدعیان رهبری تشكیلاتی كمتر میتوان یافت. اصلاَ در او “پاچهورمالیدگی“ مبارزاتی وجود ندارد این حجب به او امكان میدهد كه حدود احترامش را محفوظ نگه دارد و مخالف نتواند بروی او صدا بلند كند. حجب سیاسی او دور از جانش خیلی شبیه به حجب پادشاه درگذشته ایران است. گمان میبرم كه او در خلوت دوستان هم حصار این حجب را نمیشكند.
ـ هوشنگ وزیری یك وقت بمن گفت: “روزی كه همایون به وزارت اطلاعات رفت من به او گفتم و هنوز هم میگویم كه روزنامهنگاری ایران یك مهره ارزنده را از دست داد در حالیكه سیاست ایران چیزی بدست نیاورد“ من با این قضاوت دوست از دست رفتهام موافق نیستم. همایون در عرصة سیاست هدفی را دنبال میكند كه در عرصه روزنامهنگاری وسیله آن را یافته است. این مرد دلبسته سیاست و عاشق كار سیاسی است و براو نباید خرده گرفت مگر كسی به من كه دلبستة می ناب و عاشق روی زیبارویان در این دنیایم میتواند خرده بگیرد؟
ـ در طول سالهای دوری و دلگیری من هم كتابهای او را خواندهام و هم مقالاتش را، با دقت بسیار برای آنكه نمیشود نوشتههایش را سرسری خواند و مثل مقالههای ما ولش كرد توی سطل. او در كارهایش به نوعی استدلال تحلیلی دست یافته است كه در جهت خط فكری همواره راست او بسیار كمكش میكند. شاید بتوان به جرأت گفت كه همایون در این سالها در قالب یك تئوریسین برای راست ایران كه هرگز صاحبنظر فكری نداشته است خود را به ثبت رسانیده است و مخالفان او كه از اكابر گردنكشان چپ بوده و یا هستند براین نظر مهر تأئید زدهاند. گمان نمیبرم كه خود او هم براینكه راست است بخوانندش انكاری داشته باشد. بالاخره این راست ما باید یك روز از جامة “بله قربان گفتن“ و “گرد سرداری سلطان رُفتن“ بیرون بیاید. بجز “دورههای پنهانی دوستانه“ و “عزل و نصبهای“ از سر دوستی و در كنار منقل به نوعی موازین تشكیلاتی پای بند شود. همایون این كار را برای راست ایران كرده است و همواره از گروهكها و دستههایی كه سینهزنی و زنجیرزنی شاهنشاهی و عربده جوییهای خیابانی كار آنهاست فاصله گرفته است.
ـ در همین سالهای اخیر مجله ایراننامه از بنده خواست كه ویژهنامهای برای روزنامهنگاری ایران تهیه كنم. به داریوش همایون مراجعه كردم مقاله جانداری نوشت و فرستاد. در ویراستاری مقاله دو سه نكته را متذكر شدم كه پذیرفت بردوسه تركیب و تعبیر خاص او كه دور از ذهن من بود انگشت گذاشتم كه بلكه عوض كند با همان شیوه “همانكه گفتم“ جواب داد. او واژه سازی سیاسی را یك عبادت قلمی خود میداند كه در ساحت قدس آن قدم نمیتوان گذاشت. در برابر واژههای روز و بیگانه واژههایی وضع میكند و اصرار دارد كه همه آنرا بپذیرند. تجربه تاریخی زبان فارسی اینرا نشان داده است كه “گوشنوازی“ و “گشاده زبانی“ طلاقت دو اصل پذیرفتن واژههای تازه است و واژه در این زبان نمیماند مگر آنكه مردم آنرا برای مصرف درازمدت قبول كنند.
ـ با این كار وضع واژههای تازه عدهای معتقدند كه نثر او آسان و راحت خوانده نمیشود. شاید چنین باشد و اگر همایون از این زبان برای مقالات روزنامهای استفاده نمیكرد شاید این ایراد را هم براو نمیگرفتند. اما من شخصاَ معتقدم كه فرق میان زبان روزنامهای كه ما به آن مینویسیم و زبان روزنامهای كه همایون بكار میبرد فرق راندن در یك جاده اسفالت و بیدستانداز است با صعود در یك راه كوهستانی سربالا و پرپیج و خم . در حالت اول مسافر فوراَ به مقصد میرسد و بی تشكر از راننده پیاده میشود. و در حالت دوم خواننده به كوهنوردی میماند كه بدنبال راهنما در گریوههای بلند نفس زنان حركت میكند. گاه میایستد تا نفس تازه كند. گاه در میان راه از پیروی راهنما پشیمان میشود اما راه برگشت ندارد ولی سرانجام وقتی خسته و نفس بریده به قلهای میرسد كه راهنمایش او را بدان رهبر شده است برفراز قله میایستد سینه را از هوای صاف پر میكند و به طراوت دشتی كه زیرپایش گسترده است به تحسین مینگرد. من خود بارها با خواندن مقالات همایون به این حال خوش دست یافتهام و در دل گفتهام:
دمت گرم، قدمت استوار، چشماندازت گشاده باد،
هرچند كه من، این مرد میانة چپ با همة راههایی كه تو میروی موافق نیستم و از شب تاریك و بیم موج و گرداب هائل سیاست وحشت دارم وحشت...
كالیفرنیا ـ ولنات كریك ـ 12 فوریه 2004
|