داریوش همایون را نخستین بار در سٍمت دبیر سرویس خارجی روزنامه اطلاعات در زمستان سال 1338 دیدم. برای جستجوی كار به ملاقاتش رفته بودم. اندك اندك با آشنایی بیشتر دریافتم كه اوآشكارا با همه تفاوت دارد. خاصه در گفتار و گزینش واژهها. آنچه از همان نخستین روزهای آشنایی در او دیدم شور و ولع بهدانستن بود. حسی كه به او اعتماد و توانایی و برتری پوشیدهیی میبخشید، حسی كه در بسیاری، حسد برمیانگیخت.
مشخصه دیگری كه او را متمایز میساخت، بیاعتنایی به مادیات و بینیازی شكوهمندش بود. بهنظر میرسید جز عشق به خواندن و فهمیدن و سردرآوردن، سرگرمی دیگری ندارد، گرچه یك آرمان دور، او را به پروازهای بلند میخواند.
درسالهای آینده، زمانی كه مدیر عامل روزنامه بامدادی آیندگان شد، روزی در برابر شادروان هوشنگ وزیری، شادروان پرویز نقیبی، منوچهر هزارخانی و من كه نویسندگان و مترجمان صفحات تحلیلهای سیاسی ـ اجتماعی این روزنامه بودیم اعتراف كرد كه از نیاز مادی ما كه بهدرخواست افزایش حقوق نزد وی رفته بودیم چیز درستی درك نمیكند، زیرا سالهای سال است كه خود و مادرش با هزارتومان حقوق روزنامه اطلاعات زیست بیدردسری میكردند و هنوز نیز وضع فرق نكرده است.
آن زمانها، ناهار را در دفترآیندگان، تنها نان و ماست میخورد و چه ستایشی از این مایه غذایی میكرد. و یك مشخصه دیگر او، پنهان كردن توجه به جنس مخالف بود كه با شرم و آزرمی گاه دخترانه در میآمیخت و او را از برزبان آوردن ناسزاهایی كه خصوصیت مردانه دارد، شرمناكانه بر حذر میداشت. به جای آن، همواره صدای خندههای دلپذیر وی به گفتن یا شنیدن طنزهای ظریف و نكتههای باریك به گوش میخورد.
این چنین دنیای داریوش همایون، حركت بهسوی فراز بود، حركت یك مرد تنها كه با برگرفتن رهتوشههای گرانقدر فرهنگی، و با برقرار كردن پیوندهای نیك با طبیعت و آسمان و زمین و انسان و خاصه با نوشتن، آنهم با نثری كه ویژگی روح او را داشت، شتاب رفتن و رسیدن داشت.
از بخت خوش، نوجوانی در دریای ادب فارسی غوطه خورد. پدری زبانآور داشت كه به رغم سابقه در وزارت دارایی شاید دهها هزار بیت از خزانه شعر فارسی از برداشت و به مناسیت باز میخواند نوراله همایون كه مدتی مسئول بخش مالی آیندگان بود، وقتی برای دریافت حقوق و حقالتحریر به دیدارش میرفتیم از این بیتها، آنقدر پی در پی میخواند كه به گفته شادروان هوشنگ وزیری از یاد میبردیم به چه خواستی نزد او رفتهایم.
در میان روزنامهنگاران و مفسران سیاسی، به راستی كسانی چون همایون در دهههای 40 و 50 یافت نمیشدند كه از چنین تبحری در شعر و نثر كلاسیك، و چنین احاطهیی به تاریخ پرتلاطم ایران و بر زیر و بمهای فرهنگ آن برخوردار باشند. میانگین سواد و دانش، بدبختانه فرا رفته نبود. او همواره به هر پدر و مادری و هر آموزشگری توصیه میكرد كه پاس ادب كلاسیك ایران را بدارند، كه این شالودة استواری است برای تحول و تطور فكر، اما از این گذشته، فلسفه یونانی بود كه به او یاری داد از قفس زرین ادب فارسی، پرواز كند و خود را از قالب یك زبان افسونكار كه جای فكر را گرفته بود آزاد كند.
در مصاحبه با رضا بایگان كه زیر عنوان “از اسلام تا غرب“ به زبان انگلیسی در سال 2003 در تارنمای THE IRANIAN بازتاب یافت گفت: سقراط، نخستین روشنفكر و نخستین قهرمان غیرنظامی، خط راهنمای او را ترسیم كرد.
“... و ارسطو كه همه چیز را توضیح میداد به من اهمیت قدرت دید و تحلیل را آموخت و مرا با سیاست آشنا ساخت، نه سیاست فرودستانه لجنآلودی كه غالباً با آن سروكار داریم، بلكه جوهر زیستن به عنوان موجودهای انسانی و نه زیستن به عنوان جانورانی از مرتبت بالاتر.“
“در تكوین شخصیت و نگرشهای بنیادین من، بالاترین نفوذ را دو منبع الهام دائمی داشت. نخست، مفهوم زرتشتی “خویشكاری“ بود به معنای وظیفه و مسئولیت موجود انسانی نه تنها نسبت به خود و برای خود، بلكه نسبت به تمامت جهان و برای تمامت جهان، نیز به معنای نقش خدایوار و حیاتی موجود انسانی در برآیند مناقشه جاودانی میان نیروهای خیر و شر و سرانجام به معنای خوب بودن و خوب عمل كردن به عنوان كاركرد طبیعی انسان بودن و نه به انتظار پاداش یا ترس از كیفر.
نفوذ دوم از دو مفهوم فیلسوفان رواقی نشات میگرفت كه عبارت بود از حقوق طبیعی و تنهایی نهایی انسان در جهان. انسان برای رهایی جز بر خود تكیه كردن راهی ندارد. دمكراسی، كثرتگرایی و سكولاریسم، همه از حقوق طبیعی سرچشمه میگرفت. مفهوم رواقی اتكای كامل انسان به خودش و مسئولیتاش نسبت به خود و برای خود كه بر گرفته از زرتشتگراییست نیروی محرك پیشرفت و آزاد شدن است.“
در سیاست از كانت تا هابس، هیوم، آدام اسمیت، لاك، بورك و كارل پوپر بسیار آموخت: “من بیشتر در جهان روشنگری اسكاتلندی ـ انگلیسی بسر میبرم: تجربه گرایی و اتكا به عقل عملی به جای نظامهای خشك و متصلب. من خود را محصول ادب فارسی، فلسسفه یونانی و عصر روشگری اروپایی میدانم كه پشتوانهیی كامل است برای یك عمر بسر بردن با نوگری.“
همایون به نیروی سرخورده از انقلاب و اصلاحات كه به نیروی سوم یا خط سوم شهرت یافته امید بسته است و برآن است كه اكثریتی بزرگ از جوانان كه این نیرو را میسازند، آماده منفجر شدناند و این، هر لحظه ممكن است اتفاق افتد. چه كسی این نیرو را رهبری میكند؟ این مبارزه است كه رهبری را خلق میكند. در شرایط كنونی، رهبری از برون مرز، تنها میتواند الهام دهد، به شور آورد و چون سخنگوی نبرد درون، در صحنه جهانی عمل كند.
میهن برای او كه در نوجوانی، از سرچشمههای پان ایرانیسم نوشیده، تنها یك سرزمین نیست. ایران، یك كشور همانند دیگر كشورها نیست. ایران، یك اندیشه است و یكی از معدود كشورهای جهان كه باید آن را چنین توصیف كرد.
همایون چندی پیش نوشت: “با نوشتن و سخن گفتن و عمل كردن با دقت و وسواس، میكوشم به تغییر فرهنگ سیاسی ایران، به ارتقا بخشیدن سطح گفتمان سیاسی و ایجاد یك حزب سیاسی واقعی یاری دهم. تنها از این دنیا وقت میخواهم. برای چنین آرمان شریفی باید از خود فراتر رفت.“
با داریوش همایون میتوان در همه چیز اختلاف رأی و نظر داشت و با این همه، با او زیست و با او همسخنی كرد. ندیدم كه در او كین، متن گفت و گو و زمینه رفتار باشد و ندیدم كه در او، مهر به كین آلاید.
با او میتوان همسخن بود و نمونههای خوشبینی به اندازه و حس اندازه و نسبت را دید و با او میتوان همسخن بود و بسیار آموخت، خاصه از نثر ویژه او كه بسا كه میتواند مطالب بلندی را به فشردگی بیان كند، نثری كه گرایش به فارسی در آن مشهود است و گاه متعدد برابر نهادهها، آن را دشوار میسازد.
در برون مرز، دگرگونیها و تحولهای همایون در نوشتارهای او آشكار میشود. از آن جمله است گرایش به جهانبینی و فلسفه غرب كه شك را پایه قرار میدهد و همواره از شك به سوی یقین عزیمت میكند.
دوران زندان پیش از انقلاب، دوران اختفای خطرآمیز و دهشتبار 15 ماهة پس از انقلاب و ماجرای فرار دردناك و پرمشقت از وطنی آن همه محبوب، در همایون تحولی ژرف آفرید و از همایون، دو همایون پدید آورد. همایون پیش از انقلاب و همایون پس از انقلاب. او در كتاب “پرندگان مرز“ كه داستان ده گریز از كوه و بیابان است، در بخشی كه مربوط به اوست مینویسد: “در آن ماهها... به بازسازی پردامنه خود دست زدم كه هنوز ادامه دارد. پس از مردن در شامگاه روز انقلاب، در شرایطی كه صدها هزار تن میخواستند مرگ مرا ببینند و هر روز بایست منتظر افتادن به دست پاسداران میبودم، پایة زندگی تازهیی را در آن ژرفا گذاشتم. تصمیم گرفتم بسیاری از گذشتهها را به فراموشی بسپارم، بدین معنی كه نگذارم دست و پایم را ببندند. در این كار، بیش از انداره كامیاب شدم و متاسفانه نامها و چهرهها و یادبودهای فراوان را از یاد بردهام، ولی میتوانم با آزادی بیشتری با هر موقعیت تازه روبرو شوم. اندك اندك ارزش بزرگ آن دستگیری (پیش از انقلاب) برمن آشكار گردید. اگر به زندان نیفتاده بودم پنهان نمیشدم و مرگم حتمی میبود. اگر آن دو ساله 1980 ـ 1978 برمن نگذشته بود دیرتر از خود به درمیآمدم و بعد آن فرصت اندیشیدن خالص، برای كسی كه در عمل میتواند بیندیشد.
در همه آن یكسال و سه ماه اختفا، یك نامه كوتاه توسط دوستی كه به اروپا میرفت برای خانمم فرستادم كه چون گویای حالت آن زمان من بود و هر حرفش از ژرفای ضمیر برخاسته بود در این جا میآورم:
“روان را ساروج كشیدهام، نه حسرتی، نه اندوهی، نه كینهیی، نه بدهی به هیچكس، نه پوزشی از گذشته، نه بیمی از آینده، كنون همه غرق در كتابها، به امید یك روز خوش.“
|