Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | خبر | سيما و آوا | فصلنامه تلاش | نشریات | گپسرا
برگشت
 

فصل چهارم ـ هشت ساله خونین فربهی

-
 

فصل چهارم

هشت ساله خونین فربهی

انقلاب كامیاب، بدین معنی كه آرزوی توده‌های انقلابی را برآورد، از كمیاب‌ترین پدیده‌های تاریخی است. انقلابات در جامعه‌های بیمار به بن‌بست رسیده روی می‌دهند و با تندترین شعارها و به رهبری افراطی‌ترین عناصر به پیروزی می‌رسند و بی‌ملاحظه‌ترین افراد را به قدرت می‌رسانند. فضای پرهیجان انقلابی پذیرای هرگونه بیرحمی و عوامفریبی است؛ مانند جنگ، میدان طبیعی یزدان و اهریمن است. انقلاب‌ها را روشفكران رهبری می‌كنند ولی معمولا به تاریكی می‌رسند. در انقلاب اسلامی رهبری نیز بدست تاریك‌اندیش‌ترینان بود كه روشنفكران بیمایه فرصت‌طلب را در جذبه‌ای نیمه انقلابی ــ نیمه مذهبی افسون كرده بودند.

رهبری و هدف انقلاب ــ آخوندها و برقراری حكومت اسلامی ــ پیشاپیش سرنوشت آن را رقم زده بود. انقلاب می‌خواست نزدیك صد سال تجدد را ناچیز كند و ایران را از روی نمونه هزار و چهارصد سال پیش باز بسازد. این ناهنگامی anachronism كه به انقلاب اسلامی یك ویژگی برجسته‌اش را می‌دهد، جمهوری اسلامی را از همان لحظه پیروزی محكوم به شكست گردانید و اقتباس آزاد و پردامنه شیوه‌های مدرن لنینیستی كنترل و سركوبگری گرچه زندگی‌اش را دراز کرد، به آن وجهه پیشرفت نبخشید. كیفیت رهبری انقلاب و جمهوری پیروزمند نیز كه ویژگی دیگر آن است، سهم خود را داشت. هیچ انقلاب بزرگی در جهان چنین سطح پائین اخلاقی و بویژه فكری را به نمایش نگذاشته است. در میان گروه‌های فرمانروای جهان از افریقا كه بگذریم ــ گوئی افریقا را برای آن ساخته‌اند كه واماندگی failure جامعه بشری را در همه زمینه‌ها نشان دهد ــ نمی‌توان بیش از دو سه نمونه قابل مقایسه با رژیم آخوندسالار را، از همان مرحله نخستین ملی مذهبی‌اش، نشان داد.

بیداری و سرخوردگی عمومی كه از همان نخستین مرحله، 1367 ـ 1358/ 1988 ـ 1979 و دوران خمینی، آغاز گردید در سه مرحله بعدی ــ بساز و بفروشی، دوم خرداد، و نیروی سوم ــ به دشمنی سوزان اكثریت بسیار بزرگ مردم با حكومت رسیده است. انقلاب بزودی وارد جنگ شد، چنانكه در عموم انقلابات روی داده است، و حركت ناگزیرش را در مسیر خشونت و انحصار قدرت هرچه بیشتر ادامه داد. پذیرش آتش‌بس پس از شكست‌های پیاپی در جبهه‌های جنگ عراق، و آنچه خمینی به عنوان “كاسه زهر“ سركشید، پایان مرحله نخستین انقلاب اسلامی بود بویژه كه خود خمینی نیز پس از آن دیری نپائید و دیگر نمی‌توانست پاره‌ای دگرگونی‌ها را سد كند. یك دوره ده ساله كه با سرمستی پیروزی درهم شكستن رژیم پادشاهی آغاز شده بود جایش را به نگرانی و احساس بحران داد. پركردن جای خمینی و برطرف كردن ضایعات جنگی ــ سه استان نیمه ویران و صدها هزار آواره جنگی، خانواده‌های كشتگان بیشمار، زخمیان و معلولانی كه بیش از یك لقب افتخاری جانباز برای جبران فداكاریهای خود لازم می‌داشتند، صنعت نفت نیمه فلج ــ بر مسائلی كه زائیده انقلاب و حكومت اسلامی بود انباشته می‌شد.

جنگ كه بالاترین مجاهده بشری است مردم را در دفاع از سرزمین ملی پشت سر رژیم قرار داد. مردم ایران در یك نمایش شگفتاور دلاوری، كه شیوه جنگیدن ژاپنیان را در جنگ روس و ژاپن و چینیان را در جنگ كره به یاد می‌آورد، استراتژی نادرست و تاكتیك‌های جنون‌آمیز فرماندهی آخوندی را در جنگی بیهوده، با خون خود جبران كرده بودند (مصداق کامل آنچه ژنرال هوفمن آلمانی درباره ارتش بریتانیا در جنگ اول جهانی گفت “شیرانی رهبری شدة درازگوشان.“ ولی رهبری مذهبی در آن سال‌های فداكاری ملی بیش از همیشه از مصلحت مردم دور بود. خمینی جنگ را نعمتی می‌شمرد و رجائی رئیس جمهوری (ایران هرگز به خود رهبری فرومایه‌تری ندیده بود) می‌گفت پیروزی كه ارتش بدست آورد بكار ما نمی‌آید. با چنان رهبرانی اگر ایران یكپارچه از جنگ بدرآمد، باز خود یك پیروزی بود. اما خمینی شش سال بیهوده خون صدها هزار تن را به زمین ریخته بود (دویست و پنجاه هزار کشته) و نمی‌توانست تن به ناكامی بزرگش بدهد. پس از كشتارها در جبهه نوبت ترور بزرگ بود. به فرمان او هزاران زندانی ــ بیش از چهارهزار تن، و تا رقم اغراق‌آمیز 18 هزارتن هم گفته‌اند ــ در چند هفته اعدام شدند. حتا زندانیان آزاد شده را گرفتند و كشتند. فتوای كشتن سلمان رشدی تلافی دیگری بود كه اندیشید. اگر او نمی‌توانست امنیت خارجی را نگهدارد از برپاكردن یك جنجال بین‌المللی، به هر بها برای ایران بر می‌آمد.

پایان جنگ، حكومت اسلامی را در حال و روزی واژگونه و یاس‌آور یافت. اقتصاد دولتی و فرماندهی كژومژerratic ، آمیخته با لگام گسیختگی یك گروه حاكم تاراجگر، سرچشمه‌های سرمایه‌گزاری را خشكانده بود. كار اصلی حكومت چاپ اسكناس و فروش ارز در بازار آزاد برای جذب اسكناس‌ها شده بود. درامد كاهنده نفت در یك اقتصاد غیرتولیدی می‌چرخید و در دست سرامدان مذهبی ـ سیاسی ـ بازرگانی گرد می‌آمد. فشار بینوائی و بیكاری و بیخانمانی بیش از آن بود كه بتوان به رویاهای قسط اسلامی یا بهشت بی‌طبقه توحیدی پناه برد.

بویژه آنكه در بیرون ایران نیز یك زمین‌لرزه سیاسی بساط كمونیسم و اقتصاد دولتی را در بیشتر اردوی سوسیالیسم درهم پیچید. ورشكستگی كشورداری اسلامی در آئینه بزرگ‌تر شكست كمونیسم بازتاب یافت. در دستگاه حكومت جمهوری اسلامی نیز عناصری به اندیشه‌اصلاح و بازسازی افتادند و گرایشی به اقتصاد بازار، به تكنوكراسی و دوری جستن از راه‌حل‌های مكتبی پیدا شد. اسلام به عنوان حكومت، به عنوان برنامه سیاسی و فلسفه كشورداری تنها در ذهن‌های مشتاق گذشته رهبران انقلاب معنی داشت؛ و چند ماهی برای آنان بس بود كه دریابند صدر اسلام را نمی‌توان در ایران سده بیستم تكرار كرد. آن حكومت یك‌بار و در شرایط زمان و مكان خود برقرار شده بود و در آن شرایط نیز دو سه دهه بیشتر نپائیده بود. همه آنان كه خواب آن روزها را می‌بینند اگر توانستند از آن فتوحات نظامی که اصل و پایه همه چیز بود برآیند از بقیه‌اش هم برخواهند آمد.

فلسفه حكومت اسلامی در عمل به معنی اصل رهبری خمینی بود. او را امام و جانشین خداوند بر روی زمین شمردند. فرمانش قانون بود گرچه همه جا چندان روا نبود. هر كه را می‌خواست می‌گماشت و برمی‌داشت. از آن گذشته، حكومت را از روی الگوی نظام‌های سوسیالیستی جهان سومی، نمونه‌های مصر و الجزایر، سازمان دادند: انحصار همه چیز در دست دولتی كه سازمان و توانائیش را نداشت؛ گذاشتن زور در اقتصاد بجای نیروهای بازار، كه سبب شد زور، نیروهای بازار را برآشوبد و نیروهای بازار زور را فاسدتر كند.

چنین الگوی كشورداری، هم با روحیه و ارزش‌های آخوندی سازگارتر بود كه با انقلاب و خونریزی به قدرت رسیده بود و در كار سیاست و روابط انسانی و اجتماعی مدارا نمی‌شناخت و هم با شرایط جهانی. دنیای آن روزها صحنه گسترش نفوذ شوروی در جهان سوم می‌بود. به نظر می‌رسید كه دمكراسی‌های باختری به رهبری امریكای كارتر رو به هزیمت دارند. توانائی انتلکتوئل “روشنفکران“ ملی مذهبی که داربست‌های رهبری مذهبی شده بودند و هرجا او کم می‌آورد دروغ‌های خود را در دهانش می‌گذاشتند، در جهان سوم گرائی خود به بیش از راه‌حل‌های اتاتیستی همانگاه شکست خورده قد نمی‌داد. انقلاب میانمایگان به آنان فرصتی بخشیده بود که ناشایستگی خود را در صحنه‌ای به بزرگی ایران به نمایش بگذارند. ترکیب بزرگی صحنه ملی و حقارت شخصی گروه فرمانروای مذهبی، و ملی مذهبی، آشفته بازاری پدید آورد که تنها توانسته است در طول سال‌ها بدتر شود. در فرصتی چند ماهه، اقتصادی که داشت به تندی از جهان سوم بیرون می‌آمد به تکرار تجربه‌های مصیبت‌بار امثال عبدالناصر و بن بلا محکوم شد.

شوروی برای سران جمهوری اسلامی در رویاروئی‌شان با امریكا بیش از یك سرمشق بود و برای جلب پشتیبانی آن چنان بی‌اختیار بودند كه رئیس مجلس كه به زودی رئیس جمهوری و سردسته میانه‌روان تصوری رسانه‌های غربی شد در سفری به شوروی هر آنچه را كه روس‌ها با همه زور ورزی‌ها در بدترین دوران امتیازات دوران قاجار نتوانسته بودند، به آنان داد ــ از قرارداد راه‌آهن استراتژیك سرخس به چابهار و “آب های گرم“ تا بهره‌برداری منابع نفتی دریای خزر ــ ولی روس‌ها دیگر قدرتش را نداشتند.

جنگ اول خلیج فارس، ترس از امریكا را در دل آخوندها جایگیر كرد. پس از ناكامی خودشان در جنگ عراق، پیروزی نظامی و سیاسی امریكا و حضور برتر آن در منطقه ضربت نهائی بر آرزوهای صدور انقلاب اسلامی آنان بود. نیاز روزافرون به كمك‌های مالی و فنی خارج برای بازسازی ویرانی‌های جنگ و از زمین بلندكردن اقتصاد كشور، به رویای خودبسندگی پایان داد. با همه مقاومت تندروان و مخالفان بهبود رابطه با غرب گام‌هائی برای عادی كردن رابطه با غرب برداشته شد ــ جز با امریكا كه رابطه با آن را به صورت شیشه عمر رژیم خود درآورده‌اند. مرگ خمینی كار چرخشی در سیاست‌ها را آسان‌تر گردانید، هرچند خمینی زهرنوش را نیز می‌شد از بزرگی خطر، آگاه و به لزوم تغییرات متقاعد ساخت. مسئولیت كشوری كه اگر چه به عنوان یك سرزمین اشغالی، می‌باید آن را نگهداشت و زندگی در دنیائی كه به راه خود می‌رود و اعتنائی به باورها و آرزوهای مشتی طلبه بیخبر ندارد، ضرورتی می‌بود كه از قلمرو پسند و سلیقه شخصی فراتر می‌رفت.

این یك روند گریزناپذیر بوده كه اندك اندك از حكومت اسلامی جز پوسته‌ای نگذاشته است. از صورت ظاهرها كه بگذرند، حكومتی كه قرار بود نایب پیغمبر و جانشین خدا بر روی زمین رهبریش را داشته باشد، یك رژیم رهبری ـ پارلمانی گردیده كه قدرت تصمیم‌گیری در لابلای تناقضات سیاسی و حقوقی آن گم شده است؛ با رهبر و “ولی فقیهی“ كه بجای آنكه به عنوان فقیه به نظام ولایت مشروعیت ببخشد، اقتدار خود را از تعادل ناپایدار نیروها می‌گیرد و بیشتر پوششی برای مافیای قدرت مالی است. نظام مالی اسلامی را كه خمس و زكات است مانند هر نظام اسلامی دیگری در تاریخ، به سود مالیات‌های مستقیم و غیر مستقیم و عوارض و باج‌هائی كه از مردم می‌گیرند كنار گذاشته‌اند. به ربا و بهره نام‌های اسلامی داده‌اند كه همان كار را، با بی‌نظمی و ناکارائی، می‌كند. همه ارگان‌های یك حكومت و اقتصاد غربی كه هیچ ارتباطی به اسلام و مدینه و كوفه ندارد در ایران اسلامی نگهداشته شده است، از دم به تباهی جهان‌بینی آخوندی آغشته. حتا قوه قضائی و قانون مدنی را نتوانسته‌اند سراسر اسلامی كنند؛ تنها آن را از مفهوم عدالت تهی گردانیده‌اند.

تلاش حكومت اسلامی از همان آغاز بر این بوده است كه برای نگهداری خود هرچه می‌تواند از شریعت دور شود. در سال‌های پس از خمینی، این خواست را جرات كردند بر زبان هم بیاورند. ولی خمینی خود در را بر رویشان گشوده بود. او بود كه در آغاز 1989 / 1368 فتوا داد مصالح حكومت از فرمان خدا و احكام دینی نیز بالاتر است؛ و او بود كه مجمع تشخیص مصلحت نظام را بالای شورای نگهبان گذاشت كه وظیفه اصلی‌اش نگهداری ویژگی اسلامی قانونگزاری است. با مجمع... (كه نام کاملش چنان مانند بیشتر نامگزاری‌های جمهوری اسلامی نازیباست كه نیاوردنش بهتر) رژیم آخوندها از اسلامی كردن قانونگزاری رسما دست شسته است. از آن پس مسئولان حكومت دیگر به آرمان اسلامی كار نداشته‌اند كه به گفته ایشان شعار است و كشور را می‌باید با شعور اداره كرد. آرزوها همه برگرد توسعه اقتصادی است؛ بازسازی است؛ بالابردن آمارهاست ــ اگرچه خودشان اینها را به صورت شعار درآوردند و لاف‌های خنده‌آور زدند. (رفسنجانی در یك روز دوهزار طرح عمرانی را گشود! از جمله “احداث و کلنگ زدن طرح پتروشیمی در لرستان بدون هماهنگی با سازمان برنامه و بودجه و اعتبار ریالی و ارزی.“(1)

آنچه به جمهوری اسلامی رنگ تند اسلامی‌اش را می‌دهد همان است كه دلمشغولی سردمداران اسلام راستین در همه جاست: رابطه زن و مرد كه زیر عنوان كلی ناموس می‌آید و تمدن‌های جهان سومی، در سودای آن، بازماندگان جهان به پایان رسیده پدرشاهی و مردسالاری هستند. بحث بر سر نگهداری برتری و انحصار جنسی مردانه است ــ در اسلام بیش از بسیاری تمدن‌های جهان سومی دیگر ــ و نگهداری ظواهر شرعی ناموسی. زنان در مجامع عمومی حجاب داشته باشند حال اگر سراسر جامعه به روسپیگری و تباهی اخلاقی آلوده باشد اهمیت ندارد. مردان با هر تعداد زن رابطه داشته باشند ولی زیر كلاه شرعی. این سودازدگی ناموسی را در وحشیانه‌ترین صورتش در سنگسار می‌توان دید. در نظام آخوندی سخت‌ترین كیفرها برای زنانی است كه رابطه بیرون از زناشوئی داشته باشند.

ساختار قدرت در جمهوری اسلامی به سبب جنبه مذهبی آن به ناچار غیرمتمركز است. پس از خمینی رژیمی كه مشروعیت خود را از ولایت فقیه می‌گیرد كسی را به عنوان رهبر بر تارك خود یافت كه فقیه نبود؛ و فقیهانی داشت كه هركدام رهبری هستند و گوشه‌ای را به تیول گرفته‌اند. در پشت همه آنها حوزه قرار گرفته است ــ تركیبی نامشخص از قدرت دولتی و خصوصی كه روحانیت اصطلاح دیگری برای آن است، ولی این اصطلاح نه روح و معنویت را می‌رساند نه پایگان (سلسله مراتب) معینی را. این رهبری مذهبی یا روحانیت، قدرت سیاسی را كه انقلاب به آن داد، با كنترل نیروهای مسلح و ماشین سركوبگری، و تکه بزرگی كه از خزانه عمومی می‌برد، و نیز رابطه تنگاتنگ با بازار (بخش سیاسی شده اقتصاد و مجموعه نهادها و بنیادهائی كه سهم شیر را از منابع ملی، و انحصار معاملات بزرگ را، به بركت همدستی‌اش با رهبری مذهبی در دست دارد) نگهداشته است. اسلام، آنگونه كه در حوزه تعبیر می‌شود، این مجموعه را بهم می‌پیوندد. رفسنجانی در هشت ساله خود توانست همه این تركیب ــ الیگارشی سیاسی، مذهبی، نظامی (منهای ارتش كه منظما در زوالش می‌كوشند) و اقتصادی ــ را در یك مجموعه بیاورد و در تار منافع مالی بهم بپیچد.

اسلام حوزه البته در این سال‌های حكومت و مسئولیت به راه‌های بسیار كشانده شده است. كوشش‌هائی كرده‌اند كه آن را با جهان امروز سازگار گردانند. زبان خارجی و جامعه شناسی می‌خوانند تا عناصری از فرهنگ نوین را وارد حوزه كنند؛ و دانشگاه پرورش كادرهای اسلامی برپا كرده‌اند. ولی در آن هسته سخت دستگاه مذهبی، خود بهتر می‌دانند كه دست بردن در سنت، و نوگری در اسلام هرچه هم سطحی، چه خطرها برایشان دارد. اولویت حوزه نگهداری ظاهر مذهب است كه كاركرد اصلی و تاریخی آن بوده است. با بقیه مذهب همه كار می‌توان كرد و در فراز و نشیب‌های روزگار كرده‌اند. در دو دهه جمهوری اسلامی “روحانیت“ با همه رنگ‌های افراط و میانه‌روی كنار آمد، ولی چهره اسلامی حكومت و جامعه را نگهداشت تا هنگامی كه فشار جامعه‌ای كه بهرحال امروزی است از توان آن درگذشت.

تجربه سخت به حوزه آموخته بود كه نه یك نظام حكومتی اسلامی هست، نه یك اقتصاد اسلامی. تا خمینی بود حوزه به دنبالش می‌رفت اما نمی‌گذاشت در گرماگرم اسلام انقلابی نیز بازرگانی خارجی، ملی و از دست‌های معدود خودی بیرون شود. هنگامی هم كه خمینی تند رفت و حكومت را از شرع مهم‌تر دانست حوزه خاموش ماند و نوآوری خمینی را از قلمرو بحث مذهبی بیرون برد و آن را با نگهداشتنش در سطح مصلحت عملی، از آن خود كرد. دوسالاری رفسنجانی ـ خامنه‌ای با این نوید، قدرت را پس از خمینی در دست گرفت كه بی ‌دست‌زدن به حكومت مذهبی و “خط امام،“ وضع را در پهنه بین‌المللی با گشادن بازار ایران بر روی واردات، به حال عادی درآورد؛ و امكانات بیشتری برای پول درآوردن به بخش دلالی و بساز و بفروشی اقتصاد بدهد؛ و در آنجاها كه به نظر نمی‌رسید به پایه‌های قدرت آسیبی برسد زندگی را بر مردم آسان‌تر گرداند ــ مردم زندگی‌شان را با مزاحمت‌های كم یا زیاد بكنند و كاری به سیاست نداشته باشند.

ولی همان بازگشائی كوچك بس بود كه تعادل را برهم زند. مسائل یک رژیم حکومتی از طبیعت آن برمی‌خیزد. اصلاحات، حتا اصلاحات اداری، می‌تواند در نظام‌هائی ناممکن باشد. مناسبات خارجی و اقتصاد و نظام سیاسی یا ساختار قدرت، تكه‌های جدا از هم یا كشوهای یك میز نیستند، هر كدام در جای خود. این قلمروها در یكدیگر اثرهای مستقیم و نامستقیم دارند، كه در جهان دگرگون شونده ما روزافزون است. در سوریه می‌توان بی‌هزینه‌های سنگین سیاسی، جامعه و اقتصاد را بیحرکت نگهداشت. اما ایرانیان مردمی دیگر و بسیار دشوارترند؛ و سیاست ایران، برخلاف سوریه، بیش از پنجاه سال به عمد زیر سایه اسرائیل نگهداشته و پژمرده نشده است.

* * *
“عملگرایان“ با تن دادن به جریان‌های نیرومندی كه در جامعه ایرانی برانگیزاننده دگرگونی است، پس كشیدن از مواضع انقلاب اسلامی را شدت بخشیدند. از سوئی آنها بایست كار و نان برای توده جمعیتی كه در آن هنگام با نرخ 7/3 در صد رشد می‌كرد و 35 در صد آن زیر 15 سال داشت فراهم می‌كردند (امروز می‌گویند نرخ رشد جمعیت كمتر از دو در صد است ولی دوسوم جمعیت را جوانان تشكیل می‌دهند و سالی صدها هزار تن ــ فراورده‌های سال‌های تشویق مردم به فرزندآوری ــ به بازار بیكاری می‌پیوندند؛ و مشكل بدتر از آن است كه هنگام مرگ خمینی می‌بود.) از سوی دیگر كادرهای گرداننده جامعه، اسلامی و مكتبی نیستند و نمی‌توانند باشند. نظام اسلامی نه تنها از یك فلسفه حكومتی، از پرورش كادرهای اسلامی نیز برنیامد. كادرهای آن اگر هم نه بازمانده رژیم گذشته و پرورانده حكومت آخوندی باشند غیرمکتبی می‌شوند. چنانكه در دانشگاه‌ها نیز نشان داده شد درس خواندن و پرورش ذهنی و در محیط امروزی قرارگرفتن با “اسلامی“ شدن ناسازگاری دارد ــ خاستگاه اجتماعی و معیارهای دستچین كردنشان هرچه بوده باشد.

دستگاه اداری برای پیشبرد كارها خود را ناگزیر دید كه به كاردانان، عموما فراورده‌های رژیم گذشته كه در دوره اسلامی رانده و تحقیر شده بودند، روی آورد ــ یعنی عملا به دشمنان و مخالفان خودش. از كشاكش این كادرها با سرامدان سیاسی و مالی و رهبری مذهبی گزیری نبود. هرچه سهم آنان در اداره كارها، چه بخش خصوصی و دولتی، بیشتر شد بر وزنه سیاسی آنان افزود. رهبران اسلامی این را می‌دیدند ولی چاره‌ای نداشتند. همانگونه كه نظام پادشاهی، نیروهای واپسگرائی را در دامن خود پرورد حكومت مذهبی نیز با حضور روزافزون كسانی كه فرهنگ ایرانی، تفكر نوین و اندیشه ترقی را در درون آن رژیم، زنده نگهداشته‌اند روبروست. اینان زنان و مردانی هستند كه سالیان دراز، خاموش و قدر نشناخته و دست به گریبان با مخاطرات آشكار و پنهان، پیكار كرده‌اند و نگذاشته‌اند ایران به تمام در قرون وسطا فرورود.

به عنوان كسی كه در آن سال‌های پایانی دهه هشتاد كوشید خود را یك اصلاحگر میانه‌رو و عملگرا معرفی كند، رفسنجانی با این پرسش‌ها روبرو بود: آیا جمهوری اسلامی اصلاح‌پذیر است؟ آیا اصلاح یا بهكرد آن مایه پایندگی بیشترش خواهد شد یا فرایند سرنگونی را تندتر خواهد كرد؟ به زبان دیگر آیا می‌توان هم جمهوری اسلامی را از بن‌بستی كه در آن افتاده بدر آورد و هم آن را نگهداشت؟ در فوری بودن پاره‌ای اصلاحات تردیدی نمی‌بود. تجربه ده ساله نشان داده بود كه جامعه را نه می‌شد با هرج‌ومرج آخوندی و رساله‌های حوزه اداره كرد و نه با سیاست‌های تقلیدی چپ و جهان سومی كه نسخه‌ای برای نگهداشتن جامعه در بینوائی است. كشورداری، چنانكه امور دیگر، انشاءالله و ماشاءالله و توسل به ضریح و تربت و گریه و زاری و درس گرفتن از رساله‌های حوزه‌ای برنمی‌دارد. اسباب و عوامل خود را دارد و قانونمندی خود را.

اما اصلاح‌طلبان تردامن نوع رفسنجانی در جمهوری اسلامی با این تناقض روبرو بودند كه نظام جمهوری اسلامی، هم سرچشمه قدرت و مشروعیت آنها به عنوان سران كشور بود، و هم علت هر چه در ایران این دو دهه به تباهی و خطا رفته است. بهكرد رژیم اسلامی ــ تا خود زاینده بحران‌ها نباشد و توانائی بازسازی و پیشبرد كشور را بیابد ــ بیش از هر چیز یك تجدید سازمان سیاسی می‌خواست. قانون اساسی جمهوری اسلامی در واقع برای آن نوشته شده است كه هیچ مرجع قدرتی نتواند كار چندانی از پیش ببرد و موازنه را برهم زند. این یك “مهار و توازن“ به معنی سازنده آن نیست كه كه قانون اساسی امریكا به جهانیان آموخت. در قانون اساسی جمهوری اسلامی مهار و توازن برای تضمین رهبری فقیه است كه دیگر نیست؛ و برای آشتی دادن آشتی‌ناپذیر است ــ حاكمیت مذهب و حاكمیت مردم.

از این مهم‌تر پایان دادن به فئودالیسم سیاسی و اداری و اقتصادی بود ــ گروه‌های فشار و سودهای پاگیر در فرهنگ نهادی شده تاراج؛ نهادها و گروه‌ها و افرادی كه تیول مراجع قدرت و منابع ثروت را داشتنند؛ رهبرانی كه به بركت سفره‌ها و خزانه‌های گشاده پیروانی گردآورده بودند ــ گونه‌ای ارتش‌های خصوصی نمونه لبنان ــ و از قلمرو خود دفاع می‌كردند. این نظام فئودالی یكی از عواملی بوده است كه در دو دهه، ركود و فساد و سنگ شدگی صد ساله قاجار را به كشور آورده است. در كشوری كه گروه حاكم عادت كرده بود بیرون از نظم و قانون عمل كند اصلاحات به چیزی نه كمتر از كوتاه كردن دست صدها و هزارها عامل موثر رژیم بستگی می‌داشت. اما اگر اینها را از رژیم اسلامی می‌گرفتند چه از حكومت برخاسته از انقلاب می‌ماند؟ و آیا می‌شد انتظار داشت كه خود آن سركردگان و سرداران و رئیسان پیش بیفتند و سربارهای سازمانی و سیاسی و فردی و حقوقی رژیم را دور بیندازند؟

برای اصلاح حكومت اسلامی لازم می‌بود كه از نیروهای اصلاح‌طلب جامعه، از روشنفكران ترقیخواه یاری بخواهند و سهم بیشتری از قدرت سیاسی به عناصر و لایه‌هائی از جامعه بدهند كه اشتراكی با نیروهای انقلابی ندارند و جمهوری اسلامی بدانان وامدارتر است تا آنان به جمهوری اسلامی. بایست بسیاری از پیش كسوتان را به زیر می‌انداختند و حقوق بسیاری از سردمداران را بر انقلاب پامال می‌كردند؛ و اینهمه را به دست كسانی كه تنها دعوی‌شان بر قدرت سیاسی، توانائی آنهاست به برچیدن بساط انقلاب و خط امام؛ و باز انداختن كشور به راه نوسازندگی كه اگر این آوار قرون وسطا فرود نیامده بود امروز به فاصله زیاد پیموده شده بود و ایران در ردیف نخست پویندگانش می‌بود. گرفتن قدرت از كسانی كه تنها اعتبار راه انداختن انقلاب قرون وسطائی را در چنته داشتند و دادنش به كسانی كه قدرت بی آنها به جائی نمی‌رسد مسئله اصلی اصلاح‌طلبی در نظام اسلامی بود. چنین گزینش دشوار بلكه ناممكنی به زودی گرایش اصلاحی را از نفس انداخت. آنها بایست به مردم امتیاز می‌دادند و امتیاز روزافزون، زیرا انتظارات بالا می‌رود. بایست از برخورداران انقلاب می‌گرفتند و به بی‌بهرگان می‌سپردند. از برجسته‌ترین ویژگی‌های حكومت اسلامی ــ فشار و سركوب و زورگوئی ــ روی برمی‌تافتند و آن را به یك حكومت غیرمكتبی، حكومت معمولی، ماننده می‌ساختند؛ در این فرایند بسیاری از پشتیبانان خود را می‌رنجاندند و هرچه بیشتر به عناصری پشت می‌دادند كه پاره‌های تن رژیم نیستند ــ در واقع خود را در برابر نیروهائی كه انقلاب اسلامی كوشیده است ریشه‌هایشان را از جامعه ایران برآورد برهنه می‌كردند.

راه‌حلی كه برای این مشكل یافتند نیرومندتر ساختن هر چه بیشتر ماشین سركوبی و تكیه هر چه بیشتر بر آن بود. آنها كمترینه دست گشاده را به تكنوكرات‌ها كه برحسب تعریف غیرمكتبی هستند دادند تا از كارشناسی‌شان برای بهبود وضع اقتصادی بهره گیرند، ولی استدلال كردند كه كنترل نهائی با خودشان است و نمی‌باید چندان دربند نیات درونی و عقاید واقعی مدیران و كارگزاران خود باشند. استدلال دیگرشان آن بود كه با بهبود زندگی مردم، پایه‌های حكومت اسلامی نیز استواری بیشتر خواهد یافت و از لحاظ نظری حق داشتند. توسعه اقتصادی تا زمان و حد معین می‌تواند در شرایط استبداد صورت گیرد و به خدمت آن درآید. در ایران اسلامی، توسعه اقتصادی به پاره پاره كردن گوسفند قربانی منابع ملی تعبیر شد و در هشت سالی كه دوران سازندگی نام گرفت بیش از 150 میلیارد دلار درامدهای نفتی و وام‌های خارجی، بیشتر به مصرف انباشتن ثروت‌های شخصی و خانوادگی بی‌سابقه در ایران رسید ــ از طریق واردات و دلالی و بورسبازی مستغلات در اقتصادی كه گوئی تولید را كیفر می‌دهد. پس از هشت سال نزاری دوران جنگ، یک دوره هشت ساله فربهی آمد که قدرت انحصاری “طبقه جدید“ را به ابعاد بیسابقه در تاریخ ایران رساند. (به تخمین یک نظریه‌پرداز نزدیک به رفسنجانی در دو دهه نخست انقلاب 300 میلیارد دلار سرمایه در ایران ریخته شده است و چیز زیادی در برابرش نشان نمی‌توان داد.(2)

* * *
یك دو سالی نگذشت كه آرزومندان چیرگی میانه‌روی و عملگرائی در جمهوری اسلامی دریافتند كه میانه‌روی جز همراهی با جریان برتر و نگهداشتن خود بر سر قدرت به هر بها معنائی ندارد. رئیس جمهوری اسلامی میانه را به سود طرف نیرومندتر می‌گرفت و خودش می‌ماند و بقیه‌اش از كشتارها و بربادرفتن‌ها به او مربوط نمی‌بود. اینكه كسانی در بیرون ــ بیشتر در میان مخالفان رژیم ــ سال‌ها به امید اصلاح‌طلبی او نشستند نه از تردستی و بازیگری او، كه از اصرار خودشان بود كه چنان نقشی به او بدهند. ولی او با شخصیت خود و مقام بالائی كه از همان آغاز كار جمهوری اسلامی داشته بیش از هر چیز مظهر كاملی از اصلاح‌ناپذیری گروه حاكم جمهوری اسلامی بوده است ــ چنانكه خمینی نیز با محدودیت و برندگی كارد مانند، و سودای محض قدرت خود كه جائی برای هیچ چیز حتا “اسلام عزیز“ش نمی‌گذاشت، انقلاب اسلامی را در خود خلاصه كرد.

سررشته “دستگاه“ establishment حكومت اسلامی در بیشتر آن سال‌ها در دست‌های كسی بود كه میانمایگی را به حد یك هنر بالا برده است و بیخبریش را از برهنگی اخلاقی خود به بیگناهی رسانده است. دروغ‌ها و پراكنده‌گوئی‌هایش نشان می‌دهد كه در او ناراستی از نادانی “گردن افراخته“ است (فردوسی.) او از سر تا پا آلوده به فساد، و هر دو دست در خون‌های بیشمار، مظهر میانه‌روی بود به معنی از چپ و راست در پی سود خود رفتن؛ و عملگرائی بود به معنی هر كه را دستی برآورد خریدن؛ و سازندگی بود به معنی بی‌سابقه‌ترین تاراج دارائی كشور در دوران صلح، و بر باد دادن بیشترین منابعی كه در طول تاریخ ایران كسی از آن برآمده است. هنگامی كه دوره‌اش در 1376 / 1997 به پایان رسید از او یازده هزار طرح نیمه‌كاره و بسیاری بر روی كاغذ، و میان سی تا چهل میلیارد دلار بدهی خارجی (با همه درآمد نفتی هنگفت آن سال‌ها) روی دست جانشینش مانده بود.

رفسنجانی که به خود لقب سردار سازندگی داد با ترور بزرگ زندانیان روی کار آمد و ترور یکی از دو ویژگی اصلی حکومت او ماند (ویژگی دیگر، توسعه بساز و بفروشانه همراه با بزرگترین ریخت و پاش تاریخ فساد در ایران.) او شورش‌های خیابانی را که از زمان خودش آغاز شد با بیرحمانه‌ترین شیوه‌ها سرکوب کرد. در جنوب تهران برای نخستین‌بار در هر جا، تظاهرکنندگانی را که برای اندکی آسان کردن شرایط زندگی، برای آب و نان، به خیابان‌ها ریختند با هلیکوپترهای توپدار به رگبار بستند؛ و آدمکشی‌های زنجیره‌ای برای ریشه‌کن کردن منظم دگراندیشان، سیاست رسمی و آشکار حکومت گردید. چنانکه سعید امامی، معاون وزارت اطلاعات و امنیت، گفته بود، رژیم اجازه نمی‌داد یک “واکلاو هاول“ ایرانی پیدا شود؛ هر روشنفکر و رهبر سیاسی که اعتباری می‌یافت در فهرست آدمکشی زنجیره‌ای قرار می‌گرفت.(3) شمار قربانیان آدمکشی‌های زنجیره‌ای در سال‌های “سازندگی“ در کمترین برآورد به بیش از نود تن رسید (پنج قربانی آخری در نخسین ماه‌های ریاست جمهوری خاتمی کشته شدند.) مخالفان رژیم در بیرون سرنوشتی بهتر نیافتند. تا رسوائی کشتار رستوران میکونوس نقطه پایان بر ترور برونمرز نگذاشت ده‌ها تن در آلمان و فرانسه، در ترکیه و پاکستان و دوبی که شکارگاه‌های خصوصی رژیم اسلامی بودند کشته شدند. بیشتر کشتگان را با وحشیگری باورنکردنی قصابی کردند که تنها در پائین‌ترین سطح‌های انسانیت مجهز به بالاترین سطح‌های ایمان، بهم می‌رسد.

آنچه نمی‌گذاشت رژیم اسلامی گشوده شود و به میانه‌روی رخ كند، چنبر خون و خشونت بود و چنبر فساد و ورشكستگی. از سوئی به اندازه‌ی از مردم كشته و گرفته و شكنجه كرده بودند كه علاوه بر بیگانه ساختن مردم صدها هزار مدعی خصوصی داشتند، منتظر كمترین فرصت. از سوی دیگر در آن وضع یاس‌آور اقتصادی، همین‌شان مانده بود كه از نظر سیاسی گشوده شوند. آنها حتا از گشاده كردن اقتصاد نیز برنمی‌آمدند. ساخت غیرمتمركز قدرت در حكومتی كه استبداد را با هرج‌ومرج درآمیخته است توانائی اجرای یك سیاست سنجیده درازمدت را از جمهوری اسلامی گرفته بود. فرمانروایان اسلامی تنها در یك جا كارامد بوده‌اند: در نگهداری و كاربرد بیرحمانه اسباب قدرت؛ و تنها در یك جا متحد بوده‌اند: در دفاع از موجودیت رژیم خود.

روی دیگر بن‌بست سیاسی و اقتصادی حكومت اسلامی همین اتحاد در موجودیت رژیم اسلامی بود. سردمداران هر كدام بر گوشه‌ای افتاده سود خود را می‌پائیدند، اما در آنجا كه با مردم روبرو می‌بودند یگانه عمل می‌كردند. بدین گونه بود كه رژیم می‌ماند و كشور هر روز بیشتر از هم می‌پاشید. برای حكومتی كه خیر عمومی جائی در دستگاه فكری‌اش ندارد و خود می‌داند كه با این مردم و كشور چه كرده است، سود شخصی و گروهی، و ترس از نابودی ــ به گفته خودشان حفظ نظام، حتا در بحران هسته‌ای که موجودیت کشور را تهدید می‌کند ــ تنها انگیزه و اصل راهنماست. از مردانی كه پس از خمینی قدرت بیشتری گرفتند نمی‌شد انتظار داشت كه به نام هیچ مصلحت ملی تسلط خود را بر ماشین قدرت سست كنند و تنها كاری را كه از آن برمی‌آیند از دست واگذارند. آنها مصلحت شخصی و گروهی خود را نیز غیر این نمی‌دیدند. در برابر آزمایش شوروی گورباچف و چین دنگ شیائو پنگ، بطور غریزی و خودبخود به راه‌حل چینی گرایش داشتند: سركوبگری پوشیده‌تر و دزدسالاری گشاده‌تر.

میانه‌روی، در سیاست تعدیل اقتصادی كه به كمترین برخورد با مانع، كج یا رها می‌شد؛ و گشاده‌تر كردن دست مافیای آخوند ــ بازاری به زیان سیاست اقتصاد جنگ دوره خمینی ــ ولی بی تفاوت مهمی با آن در زمینه حیاتی قدرت بخشی به مردم و میدان دادن به ابتكار آزاد خصوصی ــ خلاصه شد. پیچ و مهره‌های ماشین قدرت دست نخورده ماند و غنائم بیشتری را میان مدعیان بیشتری پخش كردند. در جاهائی كه خطر یا تنگنای جدی رژیم را تهدید می‌كرد كوتاه آمدند، مانند بهبود روابط با همسایگان، و پاره‌ای كشورهای اروپائی تشنه نفت ارزانتر و بازار صادرات، و كاستن از پاره‌ای یارانه‌ها. اما دست به تركیب ستون‌های رژیم یعنی سنت خمینی و آنچه حزب‌الله خوانده می‌شود و مجموعه سیاست‌ها و نیروهای سركوبگری است كه ویژگیهای الیگارشی آخوندی را بدان می‌دهند، نزدند. حوزه در برابر پشتیبانی خود از رهبری خامنه‌ای و ریاست جمهوری رفسنجانی، حفظ ظاهر شریعت را می‌خواست و پاسداری منافع آن بخش “بازار“ را كه میلیاردرها را می‌پروراند. در اتوبوس‌ها زنان را از مردان جدا كردند و پس از یك دوره كوتاه رونق كار فرهنگی، وزیر مربوط را به استعفا واداشتند و با تحمیل سختگیرانه‌ترین سانسور ــ در کنار ربودن و كشتن و سر به نیست كردن روشنفكران ــ كوشیدند صداهای مستقل را خاموش كنند.

رئیس جمهوری اهل معامله در میان ضرورت اصلاحات سیاسی كه جمهوری اسلامی را به خطر می‌افكند، و فشار تكنوكرات‌هائی كه دستگاه اداری را بیش از پیش زیر فرمان خود می‌آوردند اصلاحات آرایشی را بسنده دانست و به سازش‌های هر روزه و واپس‌نشینی در هر گام روی آورد و به عنوان یكی از بزرگ‌ترین برخورداران سال‌های فربهی پس از جنگ، بر فرورفتن اقتصاد و جامعه در دریای فساد ریاست كرد. گناه او نبود كه ایران را با نظام حكومتی از هم گسیخته نمی‌توان اداره كرد. اگر نظام حكومتی از هم گسیخته نمی‌بود اصلا چون اوئی به چنان مقام‌هائی نمی‌رسید. و گناه حوزه نبود كه در پایان سده بیستم در كشوری كه هفتاد سال تجدد و نوگری را تجربه كرده است ظاهر شرع را نیز نمی‌توان نگهداشت. اصحاب كهف را از خواب 1300 ساله بیدار كرده بودند و آنها خوابگردانه به این سو و آن سو می‌زدند و هر چه را سر راهشان بود درهم می‌ریختند.

* * *
“دوره سازندگی“ پس از جنگ عراق را آرزومندان خارجی بهبود مناسبات با جمهوری اسلامی و آرزومندان ایرانی بازگشت به میهن و كاركردن از درون رژیم، آغاز گشایش سیاسی و اقتصادی شمردند و كاری‌ترین استدلالشان آن بود كه انقلاب، ملایم و حكومت غیرایدئولوژیك می‌شود. این هر دو درست بود ولی در همان حال كه رئیس جمهوری و “كارگزارانش“ روایت سودجویانه خود را از میانه‌روی و سازندگی به نمایش می‌گذاشتند یك چنبر سیاسی ـ مذهبی ـ مالی بسیار بدتر از “كمپلكس نظامی ـ صنعتی“ كه آیزنهاور در پایان ریاست جمهوری‌اش به امریكائیان هشدار داد) جا می‌افتاد كه پوسته رژیم انقلابی اسلامی را به تمام پركرد و در بكارگیری شیوه‌های انقلابی اسلامی (سركوبگری در درون و ترور در بیرون) همچنانكه نگهداری ظواهر مذهب، هیچ تفاوتی نداشت و تندتر هم می‌رفت. دور انداختن ایدئولوژی، نخستین دگرگونی در همه نظام‌های ایدئولوژیك در فرایند تبدیل شدن به یك الیگارشی است. درونه این نظام‌ها هسته ساختار قدرت است كه با هر پوست انداختن جایگیرتر می‌شود. رها كردن پاره‌ای نمادها و حتا پایه‌های اعتقادی برای نظام‌های توتالیتر این سده، از كمونیست تا ناسیونال سوسیالیست و اسلامی آسان‌ترین كار بوده است، اما همه آنها در نگهداری پایگاه‌های قدرت خود آماده بودند كشور و مردم را قربانی كنند.

نظام حكومتی آرمانی كارگزاران سازندگی، چین آن سال‌ها بود ــ پیش از آنكه برای راه یافتن به سازمان جهانی بازرگانی، مرحله دوم پر پیچ و خم و آهسته و هنوز نامعلوم گشایش پس از دنگ شیائو پنگ را آغاز كند و به رهبری نسل جوان‌تر اولیگارشی حزبی پای در راه آزاد کردن اقتصاد و وارد کردن عنصری از عدالت اجتماعی در جامعه گذارد. بر پایه‌های استوار ولایت فقیه و شورای نگهبان، یك ساختار درهم پیچیده قدرت بالا رفت كه سهم هرچه بیشتری از دارائی و درامد ملی را می‌بلعید ــ با بنیادها و كنترلش بر انحصارات و بازار پر رونق واردات و بورس بازی ارز كه سه نرخ داشت و می‌شد از آن سودهای سیصد و چهارصد درصدی یك روزه برد. ولایت فقیه تسلط قانونی بر نیروهای مسلح و ماشین سركوبگری و دستگاه قضائی و رادیو تلویزیون و بنیادها را تامین می‌كرد؛ و شورای نگهبان كه در اصل برای سازگار كردن قوانین با شرع پیش‌بینی شده بود، بیش از پاسداری شریعت، پیراستن مجلس شورای اسلامی را از “غیرخودی“ها بر عهده داشت.

چین حكومتی زیر فرمان گروهی از نسل دوم سران حزب كمونیست است (از نخستین سال‌های سده بیست و یکم نسل سوم زیر نظر نسل دوم به قدرت می‌رسد) كه جز در جابجائی‌های تابستان 1989 (تظاهرات خونین هواداران دمكراسی) ثابت مانده است و خود را همیشگی می‌سازد. چینی‌ها در تهی كردن پوسته قدرت خود از ایدئولوژی، از جمهوری اسلامی نیز درگذشتند و چنان با گشایش اقتصادی و كنار گذاشتن راست آئینی orthodoxy ماركسیستی، از رونق اقتصادی برخوردار شدند كه اکنون کسری تراز بازرگانی چین با امریكا در سال دویست میلیارد دلار و بیشتر به سود چین شده است. (بخشی از سرمایه‌گزاری‌های خود امریکائیان) و جای ژاپن را در بازرگانی خارجی امریکا گرفته است.

این اقتصاد گشوده بر نیروهای بازار در یك نظام سیاسی بسته، در یك الیگارشی حزبی ــ نظامی (بانفوذترین مقام در پایگان قدرت چین معاونت کمیته نظامی است که رهبر حزب و کشور برعهده دارد) صورت‌های زننده‌ای از تباهی و نابرابری به خود گرفته است. به عنوان نمونه در “چنگدو“ در چین باختری خیابانی بود كه بیشتر دكان‌هایش ــ همه از آن خود شهربانی ــ وسائل و اونیفرم و نشان‌های پاسبانان و افسران شهربانی را می‌فروختند و روزی نبود كه خبرهای دزدانی كه در جامه پلیس از مردم جریمه یا رشوه می‌گرفتند در روزنامه‌ها نباشد (نزدیک به نمونه کمیته‌ها و بسیجی‌ها.) ارتش چین كه در بیرون نامش را “شركت ارتش آزادیبخش خلق“ گذاشته‌اند برکنار از شمول قانون، هزاران موسسه صنعتی و بازرگانی را اداره می‌كند، از شركت هواپیمائی تا فروش بستنی امریكائی (از چندی پیش می‌كوشند ارتش را از اقتصاد بیرون بكشند؛ ولی مانند هر اصلاح دیگری در چین به كندی و با سازش‌های فراوان آغشته.)

فرزندان گروه فرمانروای چین، آن چهارهزار تنی كه نسل تازه فرمانروایان و صاحبان كشور بشمار می‌آیند، مواضع استراتژیك را در همان دوره “شاهزادگی“ اشغال كرده‌اند؛ و در كنار نمایندگان طبقه جدید پولسازان به باشگاه‌های شبانه‌ای می‌روند كه ورودیه‌شان از مزد دو هفته یك كارگر بیشتر است و پیشخدمت‌های آنها، همه زنان جوان و خوبروی، برای گرفتن سفارش بر زانوان خود به میزها نزدیك می‌شوند. در چین تفاوت شگرف درامد تنها در میان گروه‌های اجتماعی نیست. مناطق گوناگون در جهان‌های گوناگون بسر می‌برند. شهرهای كرانه‌ای در استان‌های همسایه و نزدیك هنگ‌كنگ كمتر شباهتی به شهرهای استان‌های دورتر دارند و از شهر تا روستا فاصله هزار سال تاریخ را می‌توان پیمود.

این تفاوت‌ها در نظامی كه زن در آن یك انسان درجه دوست به پدیده شرم‌آور و پردامنه فروش و ربایش دختران و زنان مناطق فقیرتر چین و نیز ویتنام و تایلند برای خواستگاران و عشرتكده‌های مناطق ثروتمندتر رونق داده است. با توجه به نتایج سیاست كنترل جمعیت چین و هر خانواده یك فرزند و كاهش نوزادان دختر ــ كه بسیاری‌شان سقط و یا پس از زایش ناپدید می‌شوند ــ و فزونی نسبت مردان بر زنان (112 در برابر100 با مقایسه با نسبت معمول100 به 105) می‌توان اطمینان داشت كه این روند بدتر خواهد شد. پیش از كنفرانس زن سازمان ملل متحد در 1996 انجمن حقوق بشر چین سندی 102 صفحه‌ای انتشار داد كه در آن از فروش و ربایش صدها هزار زن و دختران کوچک سخن رفته است. این سند با اشاره به شرایط عملا بردگی كه بیشتر زنان چین در آن به سر می‌برند آنان را قربانیان خاموش یك نظام سیاسی توصیف كرده است كه تجاوز به حقوق بشر را تشویق یا بطور ضمنی قبول می‌كند.

به زور گرفتن زمین‌های روستائیان بی ‌پرداخت بهای آنها و بردنشان به زیر طرح‌های صنعتی و خانه سازی ــ حتا ساختن نمونه‌های مطابق اصل کاخ‌های پادشاهی فرانسه، “تا چینی‌ها با معماری باروک آشنا شوند!“ رویدادی هر روزه است و مردم چین رکورد جهانی تظاهرات را در جهان (سالی نزدیک به هشتاد هزار) دارند که سرکوب و در سکوت خفه می‌شوند. چین کمونیست اکنون وارد مرحله امپریالیستی توسعه خود شده است و به هر جا پای می‌نهد دست به بیرحمانه‌ترین شیوه‌های بهره‌کشی از کارگران و تاراج ویرانگر منابع طبیعی می‌زند.

جمهوری اسلامی در آن سال‌ها چین نشد. از كنترل سخت در درون و گشایش به بیرون و آزادسازی اقتصاد، تنها بخش اول را گرفتند و از دومی برنیامدند، زیرا در راه‌حل چینی، تروریسم دولتی و خرابكاری در امور بین‌المللی بی‌ارتباط به چین، راهی نمی‌داشت؛ حال آنكه در جمهوری اسلامی در این هر دو به افراط كوشیدند. آزادسازی اقتصاد در چین با همه فساد پردامنه رهبری سیاسی و چنبر (كمپلكس) حزبی ــ نظامی، جائی نیز برای توسعه اقتصادی و بهبود زندگی می‌گذاشت. در جمهوری اسلامی گشایش به بیرون تا بالا آوردن سی تا چهل میلیارد دلار بدهی خارجی پیش‌تر نرفت و بازكردن اقتصاد، بیشتر در افزایش تورم خلاصه شد. سرمشق چینی از یك نظر مهم دیگر نیز با نسخه تقلیدی جمهوری اسلامی تفاوت می‌كرد. چین آن دوران رهبری چون دنگ شیائو پنگ داشت، پولاد كوفته شصت سال پیكار، كه كشتار میدان تیانان من (1989) و سركوبگری‌های دیگر شهرها كه هزاران تن در آنها كشته شدند تنها كار بزرگ زندگیش نبود. در ایران، كسانی چون خامنه‌ای و رفسنجانی بر دوران سازندگی ریاست می‌كردند كه اولی حتا با داشتن عنوان رهبری هیچ است، و دومی سوهارتوی كمتر موفق این سوی آسیاست. سناریو چین در هیچ یك از مولفه‌هایش به “خوبی“ اصل در ایران اجرا نشد (حتا در سركوب جنبش آزادیخواهی دانشجویان كه در تابستان 78 / 99 به اوج خود رسید نتوانستند تا پایان بروند.)

ولی تقلید از نمونه چین توانست ساختار قدرت را در جمهوری اسلامی چنان درهم بتند كه كشاكش‌های ناگزیر درونی به موجودیت رژیم آسیبی نزند. چنبر خشونت و فساد، همراه با طبیعت انحصاری ساختار قدرت، بزودی الیگارشی را به یك مافیا دگردیسی كرد كه نگهداری خود، علت وجودیش بود و سركوبگری در آن به صورت روزافزون نه از منطق حكومت كه از منطق جنایت برمی‌خاست. بر گرد الیگارشی دیوارهائی كشیده می‌شد كه نفوذ‌ناپذیر و فرونریختنی می‌نمود. آنچه این الیگارشی مافیائی را تهدید می‌كرد ــ رخنه روزافزون تكنوكرات‌های از جنس دیگر از درون، و رشد جامعه مدنی در بیرون آن ــ چنان نامستقیم بود كه نگرانی برنمی‌انگیخت. در درازمدت، از همان جاها بود كه فروپاشی نظام ولایت ‌فقیه سرگرفت.

انقلاب اسلامی برای دگرگون كردن ریشه‌ای جامعه ایرانی روی داده بود. ولی جامعه ایرانی همانگاه و از شش دهه پیش از آن در كار دگرگونی‌هائی ریشه‌ای بود كه مسیر بسیاری از تحولات اجتماعی دوران حكومت اسلامی را تعیین می‌كرد. جمعیت ایران كه در آغاز سده بیستم به کمتر از ده میلیون تخمین زده می‌شد در سال انقلاب به سی و هفت میلیون تن رسیده بود و با همه كامیابی‌های برنامه كنترل موالید، با رشد بالائی افزایش می‌یافت. سیاست جمعیتی اسلامی، رشد جمعیت را انفجاری كرد، چنانكه با همه كامیابی برنامه كنترل موالید بعدی رژیم، جمعیت ایران را در بیست و پنج ساله گذشته نزدیک به دوبرابر و حدود هفتاد میلیون رسانده است. جمعیتی كه بیشترش جوان بود امروز دو سومش جوان شده است. روند شهرنشینی به همین ترتیب سرعت گرفته است. پیش از انقلاب اندكی كمتر از نیمی از ایرانیان، در جمعیتی كه اساسا روستائی و عشایری و بیسواد می‌بود، شهرنشین شده بودند. امروز شصت و یک درصدشان شهرنشینند. شمار باسوادان در گروه سنی 6 تا 24 كه در سال انقلاب به پنجاه‌ویك درصد نزدیك شده بود (یكی از بدترین كاستی‌های استراتژی توسعه شاه) امروز نزدیك نودوپنج درصد است.(4) دسترسی به آموزش عالی ــ نه لزوما به معنی سطح آموزشی ــ به اندازه‌ای است كه شمار دانشاموختگان دانشگاه‌ها را به ده برابر پیش از انقلاب رسانده است و دیگر نه از چند صدهزار كه از چند میلیون می‌باید سخن گفت. این دانشاموختگان دست‌کم از نظر انتظارات چیزی کمتر از همگنان خود در دیگر جامعه‌ها نیستند.

شهرنشینان ایران، همچنانكه در دوران پیش از انقلاب، بیش از آنكه زندگی شهری و برخوردهای اجتماعی آن را داشته باشند ــ روستا را به شهر آورده‌اند. جنوب تهران با مراكز فرهنگی و پارك‌ها و زمین‌های ورزشی كه در آن سال‌ها ساخته شد استثنائی در این میان است.(5) آن دورانی بود كه مساحت فضاهای‌ عمومی پایتخت را به گفته‌ای هفت هزار برابر كردند ــ كامیاب‌ترین نمونه توسعه دوران به اصطلاح سازندگی، با درجه بالای فساد و بی‌قانونی كه نه تنها پذیرفته بود بلكه تشویق می‌شد. در تهران که ویترین توسعه آن دوران است، نگرش کاسبکارانه بجای ضابطه‌های شهرسازی و ملاحظات کیفیت زندگی نشست، و گسترش بی‌حساب عمودی و افقی، آن را شهری هیولاوش‌تر و ناسازتر از گذشته و یکی از زیست‌ناپذیرترین پایتخت‌های جهان گردانیده است. سهل‌انگاری در ضابطه‌های ساختمانی، در شهری که روی خط زلزله است، می‌تواند هر زمان به فاجعه‌ای تصور ناکردنی بینجامد.

دانشاموختگان دانشگاه‌ها حتا كمتر از همتایان پیش از انقلاب خود آموزش دانشگاهی هم سطح كشورهای پیشرفته یافته‌اند؛ و باسوادان، باز به نسبت آن جامعه، بسیار كم می‌خوانند. اما خیل انبوه این جمعیت درس‌خوانده شهرنشین، طبقه متوسط ایران را پرشمارتر و پرقدرت‌تر از هر زمانی كرده است ــ یك طبقه متوسط بیشتر فرهنگی، كه آرزوهایش را دارد و اسبابش را می‌تواند داشته باشد و از او دریغ می‌كنند. جمعیت روستائی ایران نیز از این دگرگونی اجتماعی بركنار نمانده است. توسعه روستاها كه كامیاب‌ترین بخش برنامه حكومت اسلامی است، عموم روستاهای ایران را به شبكه راه‌ها و ارتباطات الكترونیك و برق‌رسانی پیوسته است. روستائی ایرانی به درجه‌ای كمتر در همان فضای فرهنگی شهرها می‌زید؛ تشنه راه یافتن به دانشگاه است ــ اگر نه خودش، برای فرزندانش ــ و هر زمان بتواند به شهر مهاجرت می‌كند. فضای سیاسی او نیز به شهر ماننده شده است و دیگر تنها زیر سایه مسجد و منبر نیست. این در روند رای دادن‌های روستائیان در انتخابات ریاست جمهوری و انجمن‌ها در دوران دوم خرداد دیده شد.

نصف شدن درامد سرانه ایران در سالهای حكومت اسلامی، شكست اقتصادی رژیم، و ریخت‌وپاش‌ها و نمایش‌های زننده یك طبقه نوكیسه كه در دوران سازندگی از هر نظر شدت گرفت، این جمعیت جوان ناآرام را كه در فضای فرهنگی امروزی (آن اندازه كه به كشوری در شرایط ایران می‌تواند برسد) بسر می‌برد به یك ماده آتشگیر، یك عامل انفجاری سیاسی درآورده است. نشانه‌های یك بحران با ابعاد زیر و زبر كننده از نیمه‌های آن دوران پدیدار شد و بحث اصلاحات در برابر سركوبی را فوری‌تركرد.

در پایان هشت سال میانه‌روی و سازندگی كه در واقع به معنی فروش كشور به یك گروه نسبتا كوچك بورسباز speculator بود، رهبران اسلامی باز خود را در وضعی وارونه و یاس‌آور یافتند، بدتر از ماه‌های پس از مرگ خمینی. شهرهای ایران و محله‌های فقیرنشین تهران پی در پی صحنه شورش‌های بزرگ و سركوبی‌های خونین می‌شدند. بیكاری و گرانی افزایش یافته بود و بازپرداخت اصل و فرع بزرگ‌ترین بدهی خارجی تاریخ ایران، اقتصاد را به خفقان می‌انداخت. تحریم سختگیرانه اقتصادی امریكا سرمایه‌گذاری غیرامریكائیان را نیز در صنعت نفت و گاز ایران دشوار می‌ساخت. تروریسم لگام گسیخته عملگرایان اصلاح‌طلب، پس از كشتار بسیاری از سران و فعالان مخالف در خارج، به پایه‌ای از گستاخی رسید كه دادگاهی در برلین دلائل كافی برای محكوم شناختن خامنه‌ای و رفسنجانی و وزیر اطلاعات و امنیت آنان به جرم صدور دستور كشتن چند تن از رهبران حزب دمكرات كردستان و یكی دو تن دیگر از مخالفان رژیم در رستوران میكونوس آن شهر بدست آورد. این نخستین‌بار بود كه سران یك حكومت در زمان فرمانروائی‌شان چنان محكومیتی یافتند؛ چرخشی بود كه به گفته چرچیل می‌توانست “پایان آغاز“ باشد.(6) اروپائیان خطاپوش سرانجام بهم برآمدند و مناسبات خود را با چنان رژیم تروریستی محدود كردند. واپسین درهای وام و اعتبار بسته می‌شد و بهای نفت ــ بخشی به دلیل تقلبات وزارت نفت ایران و تخفیف‌ها و پیش‌فروش‌هایش ــ پائین می‌آمد. این تقلبات بازتابنده روحیه حكومتی بود كه بی‌پروا دست تاراج و انهدام بر منابع ملی و طبیعی ایران گشوده بود.

یك كارشناس ایرانی محیط زیست و رایزن سازمان ملل متحد با آوردن نمونه‌هائی تاثرانگیز، از دوران جمهوری اسلامی به عنوان “سال‌های بیخبری از محیط زیست“ یاد كرده است ــ در كشوری كه در دهه1970 میزبان نخستین كنوانسیون یا عهدنامه حفظ محیط زیست جهانی در رامسر بود. رئیس سازمان میراث ملی گفته است كه در بیست سال [اول پس از انقلاب] بیش از هزار سال پیش از آن به میراث ملی آسیب خورده است.(7) اما ویرانی محیط زیست یا میراث باستانی یا ظرفیت تولیدی اقتصاد ایران و افت سطح آموزش عالی، چیزی نبود كه دوسالاری ناهموار هشت ساله را لحظه‌ای نیز نگران كند. آنها با رقابت تلخ خود و افق تهدیدآمیز تنش در درون و بیرون روبرو می‌بودند. رئیس جمهوری می‌خواست فرمانروائی‌اش را همیشگی گرداند و رهبر و حوزه به این نتیجه رسیده بودند كه می‌باید قدرت بیش از اندازه او را محدود سازند. پایگاه شخصی كه او برای خود ساخته بود با طبیعت غیرمتمركز قدرت در رژیم مذهب سازگاری نمی‌داشت. از این گذشته چگونه می‌شد رئیس جمهوری را كه با پا گذاشتن به بیرون ایران احتمال دستگیری‌اش می‌رفت نگهداشت؟

انتخابات ریاست جمهوری سال 1376 / 1997 فرصتی برای رهبر بود كه خود را از تار عنكبوت نفوذ همه‌گیر رقیبش آزاد كند. هر یك از دو رهبر سیاسی، نامزد خود را برای ریاست جمهوری داشت. برای خامنه‌ای و حوزه، رئیس مجلس وفادار، بهترین مدافع وضع موجود و نماینده منافع دستگاه بشمار می‌رفت. برای رئیس جمهور كه در كوشش برای تغییر قانون اساسی ناكام مانده بود و می‌دانست انتخابات به روال گذشته، به پیروزی رقیب و احتمال بیرون كشیده شدن پاره‌ای پرونده‌ها خواهد انجامید، نامزد دیگری لازم می‌بود كه بدان اندازه سرسپرده حوزه نباشد و بی‌بهره از یك پایگاه قدرت مستقل، خود را نیازمند پشتیبانی او بداند و در برابر، منافع مالی و سیاسی او را نگهدارد و پس از چهار سال جای خود را باز به او بسپارد. چنان كسی ناچار از بیزاری عمومی به دستگاه نیز تا حدودی بركنار می‌بود و بخت پیروزی بیشتر می‌داشت.

ملاحظه مهم دیگری نیز در میان بود كه به پیشبرد طرح رفسنجانی برای به صحنه آوردن یك چهره تازه كمك كرد. جمهوری اسلامی یك پاریای بین‌المللی شده بود، بیش از هر زمان دیگری. رای دادگاه میكونوس و نشانه‌هائی از دست داشتن جمهوری اسلامی در انفجار در پایگاه امریكا در عربستان سعودی، كه سعودی‌ها نگذاشتند به جائی برسد، تنها تازه‌ترین برگ‌های پرونده تروریسم رژیم اسلامی بودند. تروریسم در آن هشت سالی که به نظر می‌رسید همه کار می‌توان کرد نه تنها پاسخ رژیم به هر نشانه مخالفت حتا دگراندیشی می‌بود یک ابزار هر روزه دیپلماسی نیز شده بود. سفارت‌های جمهوری اسلامی مراکز خرابکاری در کشورهای آماج، مانند امارات خلیج فارس، و سازمان‌دهندگان حملات تروریستی به آماج‌های ایرانی و غیرایرانی می‌بودند و در محموله‌های دیپلماتیک، انتظار یافتن همه چیز از مواد منفجره تا مواد مخدر می‌رفت. انتخابات ریاست جمهوری اگر از درجه‌ای مشاركت عمومی برخوردار می‌شد می‌توانست امریكائیان و اروپائیان را به نزدیك شدن به یك حكومت تازه در ایران، نیالوده‌تر از حكومت پیشین تشویق كند. یافتن نامزدی كه “تنور انتخابات را گرم“ كند به رژیم اسلامی در آن بحران انزوای بیرون و طغیان درون، كمك می‌كرد. با همین استدلال بود كه پس از زیر بار نرفتن دو سه نامزد دیگر، حوزه تن به معرفی نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری 1376/ 1997 داد كه تفاوت‌هائی با دیگران داشت و سیاست‌هایش در یکی دو ساله آخری وزارت فرهنگ و ارشاد خشم محافظه‌كاران را برانگیخته بود.

تهیه‌های انتخاباتی، مگر فهرست نامزدها كه اندكی نامتعارف می‌نمود، مانند هر انتخابات پیش از آن می‌بود. همه نیروها برای درآوردن نامزد انتخاباتی حوزه بسیج شده بودند. خامنه‌ای خود از فرصت‌هائی كه پیش می‌آمد برای نشان دادن تمایلش به نامزد دستگاه بهره می‌گرفت و فرماندهان سپاه پاسداران مانند كارگزاران انتخاباتی او عمل می‌كردند. تفاوت بزرگ در تاكیدهای پیاپی رئیس جمهوری و وزارت كشور بر آزادی انتخابات می‌بود. به توده رای دهندگان اطمینان داده می‌شد كه این‌بار رای آنان به حساب خواهد آمد. خود خاتمی، وزیر فرهنگ و ارشاد پیشین و نامزد غیرمنتظر انتخابات ریاست جمهوری نیز با پیام تازه‌ای آمده بود. مردم در سخنانش اندك نشانی از یك نگرش تازه به موقعیت جمهوری اسلامی و تكیه بیشتری بر قانون، همان قانون رژیم، می‌یافتند؛ و بسیج نیروهای حزب‌الله و بدنه اصلی حكومت را نیز در پشت ناطق نوری می‌دیدند و از نزدیك‌تر به خاتمی، كه آشكارا نامزد ولی فقیه نبود، نگریستند. از آنجا اندركنشی interaction آغاز شد كه هر دو را دگرگون كرد و جمهوری اسلامی را با خود به رهگذر تازه‌ای انداخت. دومین دوره جمهوری اسلامی با آن انتخابات به پایان رسید.

از همان هفته‌های پایانی پیكار انتخاباتی فضای ایران دگرگون بود و نتیجه انتخابات تقریبا همه را غافلگیر كرد. حزب‌الله ــ بنیادها و نهادها و رده‌های بالای سپاه پاسداران و روحانیت و همه نیروهائی كه به نام ولایت فقیه قدرت سیاسی و مالی را دردست گرفته‌اند ــ با بسیجی كه به روال همیشگی كرده بود پیروزی رئیس مجلس را مسلم می‌شمرد و چشمان خود را باور نمی‌كرد. میانه‌روان و كارگزاران با آنكه نیمه امیدی به شكست دادن نامزد حزب‌الله داشتند و شهرداری تهران را با توانائی بسیج‌كننده آن به نبرد انتخاباتی فرستاده بودند از انبوه رای دهندگان و اكثریت یك سویه به سود خاتمی به شگفتی افتادند. برای خود او و ماشین انتخاباتی خودجوش و دمساخته (خلق‌الساعه)‌اش ــ جوانان و زنان بیشماری كه در آن چند هفته با یك پیكار تلفنی بیمانند، میلیون‌ها ایرانی سرخورده را به رای دادن به نامزد انتخاباتی خود برانگیختند ــ پیروزی، آنهم با چنان ابعادی باورنكردنی می‌نمود.

خامنه‌ای كه بیش از هر كس “نه“ نهفته در آن رای را به خویشتن دریافت بازنده اصلی انتخابات بود؛ و رفسنجانی كه با تاكیدهای مكررش به آزادی انتخابات (مرحله رای‌گیری) و كشاندن رهبر به دنبال خود، و به یاری فرستادن كارگزاران و راه دادن گروه بزرگی از خبرنگاران خارجی كه تقلب پردامنه در انتخابات را دشوار می‌ساخت حقا می‌توانست سهمی از پیروزی را بخواهد، از همان فردای انتخابات خود را در صف شكست خوردگان یافت. رئیس جمهوری پیروزمند (اگر مایه و گوهرش را می‌داشت) می‌توانست از او احساس بی‌نیازی کند و صلاحش هم در فاصله گرفتن از او می‌بود. عامل تازه‌ای موازنه را در ساختار قدرت به هم‌زده بود؛ همه چیز برسر جای خود بود ولی هیچ چیز همان نبود. دوم خرداد منظره سیاسی را دگرگون كرده بود.

آن انتخابات عامل خیابان را به جمهوری اسلامی آورد ــ آگورای شهرهای یونانی، بازارگاهی كه مردم سازمان نیافته در آن گرد می‌آمدند و در امور عمومی اگر هم تصمیم نمی‌گرفتند و رای نمی‌دادند، رای می‌زدند. افكار عمومی پیش از دوم خرداد نیز در ایران بود، ولی به صورت غرولند‌های همیشگی محافل و در صف‌های برابر فروشگاه‌ها، و شوخك (جوك)های گزنده‌ای كه به فراوانی ساخته می‌شد. مردم پراكنده در فضای پرهراس یك نظام بسته، خود را با كناره‌جوئی و مقاومت منفی ابراز می‌كردند و گاهگاه در شورش‌های خونین شهری.

پس از آنكه سران رژیم در یك اشتباه حساب، دریچه‌ای بر مردم گشودند افكار عمومی در مجاری بیشتری افتاد. مرحله پیكار منفی پایان یافت. مردمی كه گوشه‌ای از قدرت خود را آزموده بودند، پشتیبانی از مطبوعات آزاده، تظاهرات، و مهم‌تر از همه، رای دادن را ــ در انتخابات انجمن‌های محلی اسفند 1377 / 1999 و بویژه انتخابات مجلس بهمن 1378 / 2000 ــ جایگزین اعتراض‌های پوشیده كردند که به فرایند رای‌گیری معنا و اهمیتی تازه بخشید. تا چندگاهی سیاست چنان گشاده می‌شد و مردم چندان قدرت می‌گرفتند که دیگر نمی‌شد هم جمهوری اسلامی را نگهداشت و هم اصلاحات سیاسی را که شتاباهنگی momentum از خود می‌گرفت.

پانوشته‌ها

1 ــ خبرگزاری جمهوری اسلامی 7 فوریه 2000

2 ــ در گفتگو با Mid East Report پائیز 1999

3 ــ به نقل از آقای فرج سرکوهی که در زندان برخوردهای مستقیمی با سعید امامی داشته است.

4 ــ آزاده کیان تیبو Middle East Report پائیز 2000

5 ــ كاوه احسانی، Mid. East Report پائیز 1999

6 ــ در 1942 در نیمه راه جنگ دوم جهانی، نیروهای انگلیسی در العلمین، در بیابان لیبی، برای نخستین‌بار سپاهیان آلمانی را شكستی قطعی دادند. چرچیل كه از آغاز نخست‌وزیریش تا پایان همچون ناظری با انصاف، مردم انگلستان را در جریان رویدادها از بد و نیك می‌گذاشت “خبرها بسیار بد است،“ بابیطرفی و سنجیدگی یك تاریخنگار ــ كه او بود ــ از پیروزی بزرگش چنین یاد كرد: “این پایان نیست؛ حتا آغاز پایان هم نیست؛ ولی شاید پایان آغاز باشد.“

7ــ پر، ژانویه 2000

جستجو در سامانه


برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما