روزگار در نخستین نگاه گذر زمان است بر آدمیان، بر آدمیان معین؛ تاریخ جزئی است؛ تاریخ یک فرد، یک گروه به هر اندازه؛ و یک دوره است. مانند تاریخ، اندرکنش interaction زمان و انسان است. من در اینجا داستان روزگاری را که با آن و در آن زیستهام گفتهام، نه داستان شخصیام را که مانند هر زندگی از هفتاد من کاغذ هم خواهد گذشت.
من در آغاز پاییز، مهر 1307 /1928 در خیابان اسلامبول تهران و خانه پدر بزرگ مادریم ابوالقاسم که به خان ناظر شهرت داشت زیرا ناظر هزینههای سفارت عثمانی بود به دنیا آمدم. او املاکی در همان خیابان داشت که بخشی از آن درخیابان کشیهای سرلشگر بوذرجمهری، که بارون هوسمن Haussman تهران است از میان رفت.
من دیگر بکلی از کارهای حزبی دست شستم و به زندگیم پرداختم برای اینکه خیلی عقب افتاده بودم. از بیست و دو سالگی پس از گرفتن دیپلم متوسطه از دبیرستان دارائی به کارمندی وزارت دارائی در آمدم. ولی کار اداری از همان روز اول مرا زد. دلم میخواست وقتم برای از پیش بردن امری بگذرد ولی هر که را میدیدم مشغول وقت کشی بود. هیچ کس نمیخواست مسئولیتی بپذیرد. مسائل را آنقدر به هم پاس میدادند که فراموش میشد. کار سودمندی به من نمیدادند.
نه در هیچ حزبی نبودم و در روزنامه هم کار نمیکردم و گاه مقالاتی اینجا و آنجا مینوشتم. از سوی سردبیر انگلیسی کیهان اینترنشنال به من پیشنهاد کار شد ولی مسعودی جلوش را گرفت. دوپیشنهاد دیگر، ریاست انجمن نفت و ریاست روابط عمومی هواپیمائی ایران را هم نپذیرفتم که هردو کارهائی با حقوق و امتیازات فراوان و فریبنده بودند. در پی انتشار روزنامه بودم.
برای من بسیار ناگهانی بود. به ما خبر دادند که ساعت فلان، یک روز عصری بود، مثل اینکه یازدهم اسفند 1353/1975 بود که به سعدآباد برویم و همه مدیران روزنامهها رفتند. اتوبوسهایی بود و ما را بردند آنجا و در سالن جمع شدیم و پادشاه آمد و هویدا و علم. و شاه شروع کرد به سخنرانی و گفت که یک حزب خواهد شد و اصولش را گفت.
ظهر روزی که ازهاری به نخست وزیری انتخاب شد شاه گفتاری داشت که در رادیو تلویزیون خواند و گفت که ملت ایران من پیام انقلاب شما را شنیدم و استدعا کرد و ناله و زاری کرد که اجازه بدهند که خود او رهبری انقلاب را به عهده بگیرد و از حکومت ارتشی نترسند؛ با حال بسیار شکسته و ضعیف، با لکنت زبان، با رنگ پریده؛ یک تصویر ذلیل شکست خوردهای. آن پیام، پیام وحشتناکی بود و بامداد روز بعد، ساعت یک بامداد روز ۱۶ آبان مرا دستگیر کردند.
من در بررسی همه تاریخ صد ساله گذشته ایران و شخصیتهایش همین اندازه بیپروا و انتقادی هستم. همه را با این نظر تند انتقادی نگاه میکنم. برای اینکه همه را دچار معایب بسیار سخت میبینم. علت این هم که ما در صد سال گذشته پیاپی شکست خوردهایم این بود که مسئولان، دست درکاران، سیاستگران، زمامداران، پادشاهان، روشنفکران، مخالفان، موافقان، همه دچار اشکالات بسیار بزرگ بودند.
چنانكه یك دولتمرد انگلیسی گفته است در سیاست یك بعد از ظهر میتواند به اندازه یك زندگی باشد. برای من همه چیز از یك تلفن وزیر دربار، هویدا، آغاز شد. روزی در نیمه دی ۱۳۵٦ / اوایل ژانویه ۱۹٧۸ به دفتر من در وزارت اطلاعات و جهانگردی زنگ زد و گفت مقالهای است كه فرمودهاند هرچه زودتر در یكی از روزنامهها چاپ شود و برایت میفرستم.
مقطع زمانی یادداشتهای بدست آمده یك دهه از سال 1326 تا 1336 را در برمیگیرند؛ كه در این دفتر من آنها را به ترتیب زمانی منظم كردهام. برای آشنایی بیشتر با اندیشههای سیاسی و دیپلماتیك داریوش همایون به پیوست این روزنگارها، نامهای به تاریخ 23 بهمن 1345 خورشیدی از داریوش همایون خطاب به امیرعباس هویدا كه بیانگر دید دیپلماتیك دكتر داریوش همایون است و متن مصاحبهای با مجله تماشا در تاریخ 14 اسفند 1355 خورشیدی راجع به ضرورت، اهداف و برنامههای حزب رستاخیز ملت ایران را حكایت درایت ایشان در زمینه فعالیتهای حزبی داشتند، برای اطلاع خوانندگان آوردهام