ایران سال 1354 خورشیدی، کشوری شده بود سرمست از ثروت نفتی و مصمم به گسترش نوسازیهای اقتصادی و اجتماعی، اقداماتی که دیگر زمینه های زیست ترقی جویانه مشروطیت و آزادیخواهی را در فرهنگ و سیاست به فراموشی سپرده بود و توسعه و مدرنیزاسیونی یکطرفه را به اقشار و لایه های مختلف جامعه تحمیل می کرد. در چنین شرایطی بود که نیروهای واپسگرای چپ و مذهبی فرصتی دوباره برای بازگرداندن امتیازات از دست رفته و باستانی خویش آغاز کردند و رخدادهای عنادورزانه و بی هدفی را به سیاست و فرهنگ کشور تجویز کردند که ثمرات اولیه آن اقدامات و ایده ها، در گسترش جریانات بنیادگرایی و حرکتهای چریکی، تخریب ملی را به جای اصلاحات همه جانبه نظام سیاسی و فرهنگ اجتماعی به ارمغان آوردند؛ مرحله ای كه همانند انقلاب سالهای بعد، نالازم بود و راه را برای همیشه در اصلاح دستگاه اجرایی مدرنی كه فساد آن را دربرگرفته بود، بست و فاجعه ای جبران ناپذیر بر اجتماع و ذهنیت ایرانیان وارد ساخت؛ به تعبیری كه داریوش همایون هم به آن اذعان دارد و با تیزبینی خودش كه برآمده از ذهنیت گشاده بر واقعیات است، وقوع بحران را در جامعه رفاه مدار پادشاهی به درایت درك و در راه توقف ضعف ها و برگرداندن اصلاحات به مجرای آزادیخواهی و مشروطه طلبی می كوشید؛ همان طور كه بعدها همایون نوشت «هر نگاه سرسری به ایران اوایل دهه ۵۰ / ۷۰ نشانههای نگرانیآور را میدید و ضرورت بازگشودن نظام را بر نگرنده آشكار میساخت. كامیابی قابل ملاحظه نخستین دهه اصلاحات، پنج گرایش خطرناك را كه از پیش بودند نیرومندتر ساخته بود:
۱ ـ اتاتیسم. دولت همه كارها را، هرچه مربوط به زندگی ملی، یا خود اداره میكرد یا بر آن مقررات نالازم میگذاشت. سازمانهای بزرگ و كوچك اداری، خوراك به نوآموزان و دانشآموزان میدادند، به خرده فروشی و مغازهداری میپرداختند، و از گندم تا تراكتور تولید میكردند. این دستگاه اداری فراگیرنده، بر منابع ناچیز مالی و مدیریت دولتی ایران فشاری كمرشكن میآورد و ناكارائی و فساد صدها سال خانه گرفته در حکومت ایران را ابعاد تحملناپذیر میبخشید.
۲ ـ تمركز اقتدار و مسئولیت در بالای پایگان قدرت. به گفته طنزآمیز یك كارشناس امریكائی در آن روزها شاه در هر دقیقه یك تصمیم میگرفت (از جمله تعداد طبقات ـ۱۴ـ آپارتمانهائی كه زمین گستران سودجو و نزدیك به بارگاه قرار بود در تنها فضای باقی مانده تنفس تهران بسازند، به نامهای گریزناپذیر شهستان و مهستان.) این درجه اقتدار و مسئولیت، محدودیتهای آشكار “كاراكتر“ و “انتلكت“ یك فرد را در سراسر استراتژی و مدیریت توسعه ایران بازتاب میداد. تاكیدهای فراوان نخستوزیران (بویژه نمایشهای زننده كسانی مانند اقبال و هویدا) بر اینكه هیچ كارهاند، شاه را آماج ناخرسندیهای برحق و ناحق مردمان میكرد.
۳ ـ دلبستگی مبالغهآمیز شاه به مسائل دفاعی و استراتژیك و بینالمللی، و مسلم گرفتن بیش از پیش كشور خودش. آسودگی و خوش خیالی او، هرچه آشوب در زیر سطح نه چندان آرام جامعه متراكمتر میشد، از شگفتانگیزترین پدیدههای سالهای پایانی پادشاهی است. بیدار شدن بر حقیقت بیزاری و طغیان مردم از رژیم در آن اواخر، چنان برایش نامنتظر و ناگهانی بود كه روان شكننده او را ــ بویژه در تن بیمار رو به مرگ آن دو سه سال ــ خرد كرد و هر اراده پایداری را گرفت.
۴ ـ غفلت از روستاها و كشاورزی و جمعیت روستائی ایران. شاه از این یادآوری پیروزمندانه خسته نمیشد كه ایران در شهرنشینی ـ و نه شهرگرائی، كه نخستینبار اروپائیان با از میان بردن تفاوتهای عمده زندگی در شهر و روستا نشان دادند ـ بر راه امریكا میرود. ولی او با نگرش آماری معمول خود كه هرگز به ژرفای مسالهای نمیرفت (سیاست جهانی و ژئواستراتژی به كنار) فراموش میكرد كه در امریكا روستاها شهری میشدند، با آمدن اسباب زندگی آسوده شهر؛ و در ایران شهرها به روز روستاهای عظیم میافتادند ــ با زاغهنشینانی كه تنها زور برهنه و بیرحمانه میتوانست در كوتاهمدت جلو انفجار سرخوردگیشان را بگیرد. این غفلت از سوی رهبری كه جای خود را در تاریخ، بیشتر با اصلاحات ارضی بدست آورده بود شگفتاورتر است.
۵ ـ تكیه تحقیرآمیز به امریكا. شاه با همه دلمشغولیاش به سرمشق مصدق، احساسات ملی زورمند ایرانیان را كه در اوضاع و احوال ویژه میتوانست به بیگانه ستیزی برسد از یاد برده بود. ایران به امریكا و كارشناسان امریكائی نیازمند میبود ولی تا حدودی. دشمنانش هنگامی كه توانستند وصله وابستگی به امریكا را به او بچسبانند كاریترین ضربه را زدند.
۶ ـ فداكردن آموزش به سود اولویتهای دیگر. ایران میتوانست در آن سالها بیسوادی را ریشه كن كند و یك پایه استوار آموزشی برای پیشرفتهای ریشهدارتر و تندتر بسازد. ولی بیسوادی در نیمی از جامعه ماند و در زمینه آموزش هم نگرش آماری چیره بود و مهم نبود كه دبستانها و دبیرستانها چه بیرون میدهند و آموزگاران و دبیران خشمگین و ناخرسند، در آموزشگاههای نامناسب و محقر، انگیزه ندارند و سطح بیشتر دانشگاهها پائین است.
اینهمه را میشد با گشودن سیاست به همراه رشد و توسعه جامعه و در فرایند تصحیح كننده دمكراتیك تغییر داد. جامعه ایرانی هرچه هم امنیت و رونق و رفاه اقتصادی میخواست آرمان دمكراتیك مشروطه را از یاد نبرده بود و با افزایش رونق و رفاه، بیشتر دمكراسی میخواست و از پابرجائی استبداد، و سوءاستفادههای آن برآشفتهتر میشد. شاه برعكس با هر كامیابی، و بنا بر منطقی كه در پشت طرح كلیش بود، قدرشناسی بیشتر مردم و قدرت گرفتن بیشتر خود را میخواست. یكبار دیگر فرصت پایهگذاری نهادها و كاركردها و جاگیر كردن روحیه دمكراتیك از موضع قدرت و به شیوه منظم از دست رفت. ضرورت مشاركت فعال عمومی برای كامیابی برنامههای توسعه به چیزی گرفته نشد. وسوسه اقتدار شخصی و فرض نادرست پیشرفت به بهای دمكراسی، چیره آمد.»(صد سال، ص32)
در تكمیل دوری دولت از پروسه مدرنیزاسیون كه تهی از جنبه های سیاسی و فرهنگی بود، آخرین اقدام پادشاه برای تحكیم استبداد فردی و از بین بردن آزادیهای مصرح در قانون اساسی، انحلال احزاب چندگانه پیشین و تأسیس حزب واحد به جای آن بود كه شاه تحت تاثیر مسافرتهایش به كشورهای دیگر و خصوصاً گسترش ایدههای سوسیالیستی و با همفكری افرادی در دستگاه حكومتی كه ایدههای جمعگرایانه و آمیخته با سنتگرایی داشتند، به آن اقدام نمود. ایجاد حزب رستاخیز یكی از نمونههای پایانی مشروعیت سیاسی رژیم پهلوی در كشورداری ایران بشمار میرود.(1)
محمد رضا پهلوی در اوایل تأسیس حزب رستاخیز اعلام نمود كه در طرح این حزب از هیچ فرد یا گروهی الگو نگرفته است و این حزب فقط برای پر كردن خلائی است كه میان شاه و مردم وجود دارد؛ او تأسیس حزب رستاخیز را نقطه عطفی در تاریخ ایران میدانست و در ملاقاتی با «گروه بررسی مسائل ایران در پرتو انقلاب شاه و ملت» در روز 17 خرداد 1354 خورشیدی با طرح مقدماتی در رابطه با استقرار مشروطیت در ایران و ماجرای كودتای 1299 و شرایط سیاسی دهههای 20 و 30 و نقایصی كه نظام دو حزبی در ایران دارد، در بخشهایی از سخنانش خطاب به جمع حاضر گفت: قبل از این كه پیشنهاد حزب رستاخیز را بكنیم، وضع ایران البته بر اساس احزاب مختلف بود و به خصوص بر اساس دو حزبی كه ما امیدوار بودیم یك حزب اكثریت باشد، یك حزب اقلیت و به طور دموكراتیك، كسانی را كه بر سر كار هستند تعیین بكنند تا احیاناً اگر مردم از كسانی كه سر كار بودند، ناراضی بودند بیایند جای آنها را بگیرند، ولی كار این شكلی جریان نداشت. یعنی چون مملكت در حال پیشرفت فوق العاده بود و هر روزی میشد ده كار مثبت جلو مردم گذاشت، طبیعتاً حزبی كه بر سر كار بود، از پیشرفت مملكت برای اسم خودش استفاده میكرد و حزبی كه ظاهراً در اقلیت بود با وجودی كه شاید افرادش به همان اندازه وطن دوست و ترقی خواه بودند، ولی صرفاً به اسم این كه در اقلیت بودند از هرگونه فعالیت سیاسی خود به خود و به طور اتوماتیك محروم میشدند، برای این كه از هر كسی اگر میپرسیدند این مملكت در حال پیشرفت هست یا نه، نمیتوانست بگوید نه و میبایستی بگوید البته و صد البته، میگفت پس به من رأی بده و البته او هم به او رأی میداد... البته باید این را تذكر بدهیم كه یكی از اساس سهگانه حزب رستاخیز ملت ایران، اصول انقلاب شاه و ملت است.
محمد رضا شاه باز در توجیه ایجاد حزب واحد فراگیر خاطر نشان میساخت: قصد من این بوده است كه این حزب، كه حزب واحد نامیده میشود و در حقیقت چهره واقعی یك حزب نیست كلیه افراد ملت را به جز آنهایی كه یاغی هستند دربرمیگیرد، این حزب توسط یك سیاستمدار و یا یك سازمان سیاسی، صاحب نظریات مشخص، ایجاد نشده و در چارچوب تعیین شدهای قرار نگرفته است و از این جهت نمایشگر فلسفه انقلاب ما است؛ انقلابی كه بر چارچوب تعیین شدهای قرار ندارد و قبل از همه روی بلوغ ایرانی و سپس روی هر آن چه كه امروز در جهان برای امكان ترقی و خوشبختی یك كشور مناسبتر است، استوار است. یعنی عدالت اجتماعی، انضباط در كار مشاركت كامل همگانی، البته تا آنجایی كه امكان داشته باشد، در امور كشور و در امور جاری و نیز در ثروتهای ملی. بنا بر این، حزب ما شامل كلیه ایرانیان، كلیه اتباع، مردان و زنان ایرانی خواهد بود كه در چارچوب قانون اساسی كشور قرار دارند. ما نمیتوانیم به كسانی كه بخواهند از چارچوب قانون خارج شوند، اجازه دهیم كه به دلخواه عمل كنند. بنابه نوشته همایون: « جریان آزادسازی (لیبرالیزاسیون) نیمه دهه ۵۰ شاید می توانست به پدیده دوگانه بی تفاوتی عمومی و رادیكال شدن مخالفان پایان دهد. اما در اینجا هم مانند طرحهای دیگر (تنظیم خانواده، پیكار با بیسوادی، مبارزه با فساد و اتلاف كاری، انقلاب اداری...) انرژی و اراده سیاسی لازم در پشت سر سیاست اعلام شده نبود. به روزنامه ها و مجلس و حزب اجازه داده شد معایب را بگویند و انتقاد كنند ولی كوششی در رفع معایب بعمل نیامد و حوزه انتقادها نیز هرگز به مسائل اصلی و موضوعهای اساسی كشیده نشد. از مردم خواسته شد در فراگرد تصمیم گیری – آنهم در حد فراهم آوردن داده ها و نظرگاههای گوناگون – مشاركت كنند ولی كسی به نظر آنها توجهی ننمود. تصمیم گیری، حق انحصاری رهبری سیاسی باقی ماند و هرجا احساس می شد مردم چیزی را می خواهند به عمد خواستشان ندیده گرفته می شد تا گستاخ نشوند. مردم می بایست صرفاً در طرف گیرنده باقی بمانند.»(دیروز،ص20) تبار جریان آزادسازی – به تعبیر همایون- را باید در اندیشه های ترقی خواهی و آزادی و ملیت گرایی جستجو كرد كه در میان جریان فكری دیگر نظیر اسلام سیاسی و ایده های چپ گرایانه، در سپیده دم برخورد غرب با فرهنگ ایرانی به كشورمان آمد و از اولین نتایج آن وقوع انقلاب مشروطیت بود.
***
تأسیس حزب رستاخیز ملت ایران از سوی شخص محمد رضا شاه پهلوی، نتیجه استقرار حكومتی استبدادی بود كه از یك سو تبار به تجدید نظرهایی میبرد كه در قانون اساسی در گسترش اختیارات شاه انجام گرفته بود. از سوی دیگر حكایت از آن داشت كه محمد رضا شاه در پی قبضه كامل حكومت بوده و در راهسپاری به دیكتاتوری فردی اصرار دارد. از طرفی در زمینههای روانی و اجتماعی، شاه بر این باور بود كه با رستن از سوءقصدهایی كه از سوی مخالفان طراحی شده بودند، در مقام یك شاه صاحب اتوریته و كاریزماتیك خود را نشان میداد و در سطح بینالمللی نیز با آرمانهای سپری شده شاهنشاهان باستانی ایران سپری میكرد كه بدون توجه به دنیای بیرون، به كشورداری مشغول بودند؛ « حزب واحد كه با نویدهای بزرگ آغاز گردید بی مصرف و بیهوده ماند. حتی در زمانی كه حكومت به سازمان دادن پشتیبانی عمومی نیاز حیاتی داشت، حزبی را كه هنوز می توانست صدها هزار تن را مثلاً در تبریز پس از آشوب به خیابانها بكشاند منحل كردند. یك تصمیم ساده اداری برای ناچیز كردن یك طرح بزرگ سازماندهی سیاسی جامعه كفایت كرد.»(دیروز، ص21)
محمد رضا غافل از این واقعیت بود كه هم در زمینههای اجتماعی ـ اخلاقی و هم در سطحهای سیاسی و بینالمللی، دنیای امروز با دنیای 2500 سال پیش از اساس متفاوت شده است. اشتباهی كه او هم در ایجاد نیروی مخوف امنیتی ساواك از خود نشان داد و هم در برپایی جشنهای غیر لازم دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی ایران انجام داد.
در زمینه های شخصی داریوش همایون كه همیشه توأم با تحولات سیاسی و فرهنگی جامعه تن به تغییرات جسورانه می داد، « روزگار همایون تا اعلام تشکیل حزب واحد و فرا گیر رستاخیز در اسفند۵۳، همچنان برمحور آیندگان می گذشت وسرمقاله هایش را نه فقط روشنفکران مخالف، که مقامات بالای کشور هم می خواندند. در خاطرات علم وزیر دربار وقت می خوانیم که شاه در سالروز آغاز پادشاهی اش در شهریور ۵۳ توجه علم را به سرمقاله همایون جلب کرده و ناخرسندی خود را از محتوای آن ابراز داشته است. یکی دوبار هم همایون را به خاطر نوشته هایش درآیندگان مدتی به روزنامه اش ممنوع الورود ساختند که یک مورد تا شش هفته کشید. این ناخوشنودی طبعا نشانه آگاهی دستگاه از تاثیر نوشته های همایون بر خوانندگان بود. در عین حال چون می دانستند که در قلم او غرض ورزی نیست به آن توجه نیز می کردند و دیدگاه های همایون در سیاست گذاری کشور مطمئنا بی تاثیر نبود. بنابه نقل خودش "در زمینه های مختلف مطالبی می نوشتم که اثر می کرد در سیاست ها، و پاره ای راه حل ها که ارائه می دادم مستلزم تغییرات اساسی در سیاست ها بود و دست کم مورد توجه مقامات تصمیم گیرنده قرار می گرفت."
حزب رستاخیز همایون را دوباره به میدان سیاست کشاند. در نشستی که شاه تشکیل حزب رستاخیز را اعلام نمود ، ارباب جراید ، و در آن میان داریوش همایون ، نیز دعوت داشتند. پس از پایان سخنان شاه ، همایون همانجا پیشنهاد نمود در انتخابات آتی مجلس برای ایجاد رقابت و دادن امکان انتخاب به مردم ، برای هر کرسی نمایندگی چند نفر معرفی شوند که در چهارچوب حزب آزادانه با هم مبارزه انتخاباتی کنند. پیشنهاد همایون با موافقت شاه روبرو شد و دستور داد: "همان طور که همایون می گوید عمل کنید."... همایون به خاطر دارد كه در ۱۳۵۵ جمشید آموزگار به دبیرکلی حزب رسید و داریوش همایون را به قائم مقامی خود برگزید.. اما چون آموزگار "سابقه حزبی هیچ نداشت و من داشتم، حزب را من می گرداندم. به نظرم یک ساله خیلی خوبی داشتیم؛ هدف حزب را مشارکت قرار داده بودیم، مردم را بسیج می کردیم." همایون در دوره قائم مقامی ، حزب را کاملا در دست خود داشت. معاونان دبیرکل و دبیران حزب در استان ها را او برمی گمارد. اما حزب بزودی از چشم شاه افتاد. و در نتیجه حزب نتوانست به برنامه هایش عمل کند. در امرداد ۵۶ آموزگار به نخست وزیری رسید و جایش را در حزب به دکتر باهری داد که برای خود قائم مقام و معاونان دیگری اختیار کرد. اما همایون تا انحلال رستاخیز توسط دولت شریف امامی همچنان عضو دفتر سیاسی حزب ماند. اما دفتر سیاسی دیگر کار چندانی نمی کرد و تنها ماهی یکبار تشکیل جلسه می داد.
دکتر آموزگار که به ریاست قوه مجریه منصوب شد و در کاخ صدارت جای گرفت ، همایون را ، بر پایه شناختی که از وی در کار مشترک حزبی بدست آورده بود ، برای وزارت اطلاعات و جهانگردی در نظر گرفت. همایون تمایلی به آن سمت نداشت و این را به آموزگار اعلام نمود. "ولی او گفت که این تصمیمی است که گرفته شده است و می خواهی بپذیر می خواهی نپذیر. خلاصه همین است و سمت دیگری نیست. من واقعا ترجیح میدادم در همان کار حزبی بمانم و حزب را پیش ببرم ولی او گفت که برای حزب هم اعلیحضرت فکر دیگری کرده است."همایون متوجه شد که دیگر در حزب جایی برای او نیست. پس با دودلی وزارت را پذیرفت با این امید و هدف که بتواند طرح مشارکت عمومی را که در حزب تا حدودی پیاده کرده بود در وزارت اطلاعات و جهانگردی نیز دنبال کند و تا حد ممکن از دخالت دولت در زندگی روزانه مردم که از یکسو سبب نارضایی عامه می گردد و از سوی دیگر به افزایش فساد مالی کارمندان دولت می انجامد ، بکاهد.»(من و روزگارم)
با این زمینه ها، داریوش همایون به جمع بندی از اقدامات پادشاهی می پردازد؛ «پس از آنكه فزونی آبشارآسای بودجههای 1354 ـ 5 / 1975 ـ 6 به كسر بودجه باور نكردنی سال ۱۳۵۶/ ۱۹۷۷ رسید، و كمبودها باز به ناخرسندی مردم دامن زد، و بار دیگر دمكراتها با تاكیدشان بر حقوق بشر، جای جمهوریخواهان همراهتر را در انتخابات ریاست جمهوری امریکا گرفتند، كوششهای نیمدلانه و، دیری نگذشت، از موضع ضعف، برای بازكردن فضای سیاسی نتوانست چارهای برای بحران بالاگیرنده محبوبیت ـ مشروعیت پادشاه باشد.»(صد سال، ص32)
در حالی که فرهنگ گرفتار ایدئولوژی بافی و سنت گرایی در شکل منحط آن یعنی بازگشت به خویشتن و آگاهی کاذب حزبی شده بود، سیاست در چنبره استبداد آمیخته با خودکامگی پادشاه و از موضوعیت افتادن نهادهای اجرایی گیر کرده بود، اقتصاد به بالاترین رشد خود در تاریخ ایران زمین دست یافته بود و این ناموزونی و عدم توازن باعث شد تا راه برای نیروهای چپ که در اتحاد نامقدس با بنیادگرایی مذهبی راه می سپرد، باز شده و نیروهای لیبرال دموكراتیک و هواداران ترقی و تجدد را به حاشیه رانده و فاجعه ای را در فرهنگ و سیاست ایران زمین به وجود آورد که راه برون رفت از آن سنجش گذشته نزدیک و شناخت وضعیت تحول یافته دوران را می طلبد؛ برخورد با دنیای مدرن در بیش از دویست سال پیش، فرهنگ و اندیشه ایرانی را همانند لایه های دیگر زیستی و اجتماعی كشورمان تحت تاثیر قرار داد. تاثیرات مدرنیته در ذهن و زبان ایرانیان به حدی بود كه از یك طرف دینداری آنان را به چالش كشید و از طرف دیگر، باورهای اخلاقی و حوزه های اندیشگی را با مشكلات جدی مواجه ساخت؛ بازپرداختی از آن سرآغازها از این جهت ضرورت دارد كه: جریان فرهنگی و دیدگاههای فكری كه در دهه چهل و پنجاه به عرصه آمدند، همه به نوعی خود را وام دار اندیشه ها و فرهنگی می دانستند كه در رویارویی نخستین با تمدن غرب در سپیده دم دوره ای از تاریخ كشورمان به وجود آمدند و تاریخ فرهنگی ایران معاصر را تشكیل دادند.
آرایش سیاسی و فرهنگی دهه پنجاه ایران را باید در استمرار و گسترش جنبشهای چریكی و مسلحانه ای كه با پشتوانه های فكری و اعتقادی، در دهه ای قبل مخالفت با پادشاهی را از مجرای سیاسی به راههای خشونت طلبانه كشاندند، تكمیل كرد و شرایط چریكی و تروریستی آن دوران را به تأمل گذاشت. در تكمیل سخن از ظهور مشی چریكی در ایران دهه پنجاه، سازمان مجاهدین خلق كه برآمده از اعضای رادیكال و جوان نهضت آزادی بودند، قابل تأمل است. آنان كه قرآن و نهج البلاغه را در كنار آثار لنین و مائو و چه گوارا می خواندند و هم تحت تاثیر اسلامگرایی مهدی بازرگان بوده و هم از شور كاذب علی شریعتی بهره مند بودند، به تفسیر چپگرایانه و عدالت خواهانه از اسلام شیعی روی آوردند و با در پیش گرفتن مشی مسلحانه، كه از تدوین ایدئولوژی اسلامی به عنوان راهنمای عمل خود سخن می گفتند، در سال 1350 با شناسایی رهبران اولیه اش، در جنگل سیاست و فرهنگ ایران آن روز اعلام موجودیت كردند. سعید محسن یكی از بنیانگذاران سازمان در دادگاه اعلام داشت:« باید علت اصلی بدبختیهای ملت را در جای دیگر جستجو كرد و ما آن را در سیستم حاكم وابسته به امپریالیسم جهانی می شناسیم... ما برای انهدام این دشمن – از ساواك گرفته تا سیستم اداری و شخص اولش- مجبوریم به مسلسهایمان اتكا نماییم.»
نكته جالب توجه و عبرت آمیز در این اتحاد میان چپ و مذهب این است كه حتی رضا براهنی تروتسكیست هم سخن از همراهی با قشر مذهبی گفته و بر این باور بود كه:«چه باید كرد؟ می توانیم سخت بدبین باشیم و بگویم كه كاری نمی توان كرد؛ و می توان خوشبین باشیم و بگویم باید این كارها را كرد و شاید باید فقط یك كار كرد. درون مردم، هنوز چیزی به صورت ایمان می جوشد. این ایمان در خاورمیانه دینی است؛ این ایمان، به كمك روشنفكر واقعی منطقه و روحانیتی دست برداشته از خرافات و مویه و زاری و تجددطلبان واقعی فرهنگی و اجتماعی، باید مردم را علیه استعمار تمدن غربی به سلاح جهاد مجهز كند؛ در مردم غرور جهاد با فساد تمدن غربی و مؤسسان آن و سردمداران آن ایجاد كند؛ این عقده مفعولیت فرهنگی و اجتماعی را از بین ببرد؛ و فرهنگی با ایمان، سازنده و خلاق را بر اساس یك زیربنای صحیح اقتصادی و اجتماعی بنیان گذارد.»(2) در سویه ای دیگر از تحكیم مبانی ارزشی و فرهنگی برای روحانیت سیاسی، جلال آل احمد بود كه با نشخوار كردن سفسطه های احمد فردید و مغازله با دیانت و سوسیالیست، از دین ابزاری برای مبارزه سیاسی ساخت؛ در این سلسله اندیشه سوزان دهه پنجاه كه استمرار انحطاط مزمنی بود كه از دهه هایی قبل فرهنگ و سیاست و جامعه ایرانی را به برهوتی از بی فرهنگی و نااندیشگی بدل كرده بود، داریوش شایگان قرار دارد. او هم بر این باور بود كه:«بینش عارفانه می تواند به جای این كه به صورت منفی این نیز بگذرد جلوه كند، رنگ تحریم آمیز به خود گیرد و چه بسا به صورت قیام مذهبی جلوه كند و این همان روح آخرت نگری و قیام مذهبی است كه ریشه هایش به مذاهب قبل از اسلام می رسد و معرف روح مبارز ایرانیان است. انتظار آخرت كشیدن و خود را قائم به قیامت دانستن و انقلاب زمینی را وجهی از رستاخیز اخروی پنداشتن، از صفات شاخص این دید است كه از زرتشت، مزدك و مانی گرفته تا اسماعیلیه و باب، پیوستگی رشته بینش آخرت نگری قوم ایرانی را تشكیل می دهد.»(3) سعی شایگان در نخستین سالهای اندیشگی خود معطوف به حل چگونگی فترت میراث سنتی و شكافتن ماهیت آن و كاویدن مواجه این تمدنها با مدرنیته است؛ چرا كه «به عبارت دیگر، با تمام كوشش پیگیری كه در حفظ «هویت فرهنگی» خود میكنیم، خاطرة قومی ما رو به زوال است. در چنین وضعی بحث دربارة ضرورت یا عدم ضرورت سنن و هویت و غیره، بدون بحث ریشهای دربارة نیروهایی كه مورد معارضه هستند، قشری است و تا موقعی كه این بحث صورت نگیرد و ما موجودیت خود و تمدنی را كه معروضش هستیم، نشناسیم و مورد پرسش قرار ندهیم، در این باره توفیقی نخواهیم یافت.
مورد پرسش قرار دادن، یعنی اتخاذ روش تفكر فلسفی. فقط با این روش است كه میتوانیم به ماهیت تفكر غربی و هویت خودمان پی ببریم. در تفكر فلسفی پاسخ پرسش معلوم نیست، چه اگر معلوم بود، پرسش نمیشد. تفكر سنتی ما كه در دامن دین اسلام پرورش یافته است نمیتواند این سؤال را مطرح كند، چه اگر چنین پرسشی را پیش میكشید، به مبدأ الهامش كه ملتزم وحی است و پاسخ را پیش از پرسش در دسترس میگذارد، وفادار نمیماند و از مسیرش منحرف میشد.»(4)
غرب ستیزی نحله فردیدیان ـ كه خود شایگان در مراحلی از حیات فكریش متاثر از آنان بوده است ـ و شكل مبتذل آن كه در غرب زدگی جلال آل احمد نمایان شد از یك طرف و قرائت آشفته سیاسی و ابزاری كه علی شریعتی از باورهای دینی عرضه مینمود، از طرف دیگر سنت فرهنگی را در ایران دهه پنجاه به وادی ایدئولوژیهای مبارزاتی و ایدههای بنیادگرایانه و بومیگرایی رهنمون شد.(5) در چنین شرایط آشفته فكری و زوال اندیشگی بود كه با ایدئولوژیك شدن سنت، كه حاصل ناكارآمدی نقشهای فرهنگی و باورهای اعتقادی پیشین است، كژتابیهای فكری، حقایق جدید را وارونه میبیند و چونان آینهای شكسته به بازتاب كج و معوج واقعیات زندگی روزانه میپردازد. ظهور حركتهای بنیادگرایانه و قومباوری از نمونههایی است كه سنت در حال از دست دادن توانهای خود به آنها رسیده و وارد فرایند ایدئولوژیك میشود.
آشفته بازار آن دوران، نوشته هایی از ابوالحسن بنی صدر را هم در رابطه با «اقتصاد توحیدی» و «حكومت اسلامی» به یاد دارد كه در كنار درسهای خمینی در «ولایت فقیه یا حكومت اسلامی» حكایت از دنباله روی قشر تحصیل كرده از ایده های مذهبی سنتگرایان داشت؛ در رابطه با این آشفتگی فكری دهه پنجاه، كه از نظر سیاسی تبار به دهه بیست می برد و از نظر فرهنگی ریشه در طرح غربزدگی جلال آل احمد و بینش ارزشی و سیاسی علی شریعتی در استخدام مفاهیم سیاسی چپ برای آموزه های مذهبی شیعه دارد، حرف نهایی و شفاف را علی اصغر حاج سید جوادی می زند و در سال نزدیك به فاجعه 1357، از پیام و پیام آور و طلوع انفجاری سخن می گوید كه هستی این سرزمین را به باد فنا داد؛ حاج سید جوادی كه از ضرورت یك انقلاب اجتماعی و اقتصادی و دگرگونی خرافه پرستی و سنت های اخلاقی و مادی جاهلیت در میان جماعت می نوشت، با آمیخته ای از تقوا (مذهب) و انقلاب دائمی (تروتسكی)، به پیامبر اسلام برمی گردد و رسالت او را لبریز از عوامل آگاهی و تجسس مداوم و نبرد و انقلاب مدوام می خواند.(6) رسالتی كه از نظر حاج سید جوادی در دو بخش تئولوژیك و ایدئوژیك، كه بر جنبه اول اولویت دارد، قرار می دهد تا از آن انقلاب اسلامی را ثابت كند؛ «بنابراین شریعت، یعنی فلسفه و قانون انقلاب اسلامی كه معرف ایدئولوژی و پیام محمد است، از طریقت آن كه راه رسیدن به مفهوم پیام و تدابیر سیاسی و اجتماعی و اقتصادی آن است، تفكیك ناپذیر است.»(7)
با این زمینه ها و در حالی كه نظام دولتی سرمست از تكانه های اقتصادی و بدون توجه به ضعف های سیاست و فرهنگ بسر می برد و در حالی كه گروههای سیاسی پیشین در ركود و بن بستهای جدی قرار گرفته بودند و مشی چریكی با تأسی به مبارزات آمریكای لاتین و تحلیلهای قالبی از جامعه و سیاست و فرهنگ ایران همراه با شورآفرینی علی شریعتی و فرو رفتن فرهنگ ایرانی در چاه ویل معنویت گرایی و سنت پرستی روشنفكرنما گرفتار شده بود، خمینی با سنجش دقیق زمان، به رهبری انقلابی بالا كشیده شد كه پای در شانه های ماركسیستها- مائوئیستها و مذهبیون سیاسی قرار داده بود. گذشته از عوامل فرهنگی و اعتقادی در زمینه¬های اقتصادی و سیاسی نیز رژیم مسایلی را پیش آورد که روند وقوع انقلاب اسلامی و سقوط سیستم شاهنشاهی را تسریع بخشیدند. آبراهامیان در این رابطه با تحلیل وضعیت رژیم در دهۀ پنجاه که منجر به سرنگونی شاه شد، می¬نویسد: «در اواسط دهۀ 1350 به نظر می-رسید رژیم شاه همانند سدهای عظیمی که ساخته و مغرورانه نام بستگان خود را بر آنها نهاده بود، پایدار و برجاست. تصور می¬شد که ارتش عظیم دارای سلاح¬های فوق مدرن و پشتیبانی یک پلیس مخفی کارآمد، توان سرکوب هرگونه شورش، حتی در مکان¬های دوردستی مانند عمان را دارد. یک دیوان سالاری گسترده، متکی بر شبکۀ حمایتی دارای امکانات مالی خوب، مدعی بود که برای در دست گرفتن اقتصاد و حتی بازسازی بنیادی جامعه قدرت کافی دارد. درآمدهای بی حساب نفتی نیز وسیله¬ای برای راضی ساختن و خریدن مخالفان بالقوه و گسترده¬تر کردن ابزارهای نظارت اجتماعی شد. با توجه به این واقعیت¬ها بیشتر ناظران نتیجه گرفتند که پایه¬های رژیم استوار و ویران نشدنی است. حتی اندک افرادی که به ثبات رژیم چندان امیدوار نبودند و از تنشهای اجتماعی پنهان و رو به گسترش آگاهی بیشتری داشتند، پیش بینی می¬کردند که این نظام تا پایان دهۀ 1360/1980 دوران کاهش درآمدهای نفتی، پایدار بماند. آنها بر این باور بودند که رژیم هر چند پایگاهی در میان مردم و امکانات و ابزارهایی برای کاهش این تنشهای روزافزون ندارد، نهادهای آن هنوز چنان قدرتمند است که در برابر فشارهای ناشی از توسعۀ ناهمگون و نوسازی نامتوازن پایداری کند. اما دو بحران غیر منتظره این محاسبات و پیش بینیها را کاملاً بی اعتبار ساخت. بحران اقتصادی به شکل تورم حاد و بحران¬ نهادی ناشی از اعمال فشارهای خارجی بر شاه که هدف از آنها وادار ساختن رژیم به تعدیل کنترل¬های پلیسی و رعایت حقوق بشر به ویژه حقوق مخالفان سیاسی در ایران بود. » (8)
در چنین شرایطی نیروهای مخالف فرصت ابراز وجود یافته و با آگاهی از روحیۀ مذهبی مردم ایران، حول رهبری خمینی، مبارزه را وارد مرحلۀ جدیدی ساختند. خمینی به عنوان شخصیتی سیاسی ـ مذهبی و به دنبال شورش سرکوب شدۀ 15 خرداد 1342 با رهبری خویش و استفادۀ ابزاری از عوامل دینی و اجتماعی، شکل جدیدی از مبارزه را آغازید. توجه به فاصلۀ طبقاتی که از عوارض توسعۀ ناهمگون رژیم شاهی بود و دریافت خواسته¬های اجتماعی طبقۀ متوسط جدید و همچنین تأکید بر اقدامات غیر مذهبی رژیم که اوج آن در برگزاری جشنهای دو هزار و پانصد ساله اتفاق افتاد، از جمله عواملی بودند که کشور را برای یک تحول بنیادین و انقلابی به تعبیر داریوش همایون غیر لازم از سوی بنیاد/چپگرایان آماده کرده بودند و چهره¬ای بحرانی از ایران در دهۀ پنجاه فراهم ساخته بودند. خمینی در اشاره به وضعیت ایران آن روز می¬نویسد: «وظیفه داریم مردم گرسنه، محروم از بهداشت و فرهنگ را نجات دهیم، پشتیبان مظلومین و دشمن ظالمین، ثروتمندان و صاحبان قدرت سیاسی که عیاش و فاسدند باشیم. « (9) از نظر خمینی، خاستگاه انقلاب اسلامی، طبقۀ محروم (شامل کارگران، کارمندان، پابرهنه¬ها، دهقانان، کوخ نشینان، روحانیون، دانشجویان و حتی بازاریان) است و طبقۀ فرادست جامعه (شامل سرمایه¬داران، کارخانه¬داران، خوانین، اشراف و کاخ نشینان) از دشمنان یا در نهایت بی تفاوتان به انقلاب به شمار می¬روند. (10)
خمینی که با كمك مشاوران ملی- مذهبی- چپی خود به دقت تحولات جاری جهان و ایران را زیر نظر داشت، از فرصت به دست آمده نهایت بهره¬برداری را کرد. او در مرداد 1356 طی پیامی اعلام کرد: «اکنون به واسطۀ اوضاع داخلی و خارجی و انعکاس جنایات رژیم در مجامع و مطبوعات خارجی فرصتی است که باید مجامع علمی و فرهنگی و رجال وطنخواه و دانشجویان خارج و داخل انجمنهای اسلامی در هر جا بی درنگ از آن استفاده کنند و بی پرده به پا خیزند.»(11) مرگ سید مصطفی خمینی در اول آبان 1356 و مراسمی که در برخی شهرهای ایران برگزار شد، نقطۀ آغازی بر خیزش دوبارۀ حوزه¬های علمیه و قیام مذهبی/چپ ایران بود.
حق مطلب را داریوش همایون بدرستی نوشته است: «یك دوره شانزده ساله بیمانند در تاریخ ایران ــ از نظر حجم كارهائی كه از پیش رفت ــ چنان به آسانی و تندی در گردباد انقلاب درهم نوشته شد كه انقلابیان پیروزمند نیز چشمانشان را از ناباوری میمالیدند. در آغاز آن دوران خروشچف پیشبینی می كرد كه ایران چون سیبی رسیده به دامن شوروی خواهد افتاد. محمدرضا شاه اگر هیچ نتوانست، پیشبینی خروشچف را با رساندن جامعه ایرانی به گرد كاروان “تمدن بزرگ“ ناممكن ساخت. ولی سیب به هر حال رسیده و حتا گندیده بود و به دامن اسلامگرایان افتاد كه در آستین نظام سیاسی ساخته خودش پرورش مییافتند و از درون عمل كردند.»(صد سال، ص33)
منابع فصل سوم
1- معمای هویدا، ص 346؛ ایران بین دو انقلاب، ص 542؛ مقاومت شكننده، ص 468؛ خاطرات سیاسی دكتر كریم سنجابی، ص 299؛ وزیر خاكستری ـ بازشناسی نقش داریوش همایون در حاكمیت پهلوی دوم، ص 415؛ قربانیان باور و احزاب سیاسی ایران، ص 282؛ حزب فراگیر ملت ایران (رستاخیز)،ص 22؛ ایران بر ضد شاه، ص 167؛ اقتصاد سیاسی ایران از مشروطیت تا پایان سلسلة پهلوی، ص 286؛ دو دهة واپسین حكومت پهلوی، ص 442؛ حزب رستاخیز: اشتباه بزرگ، ج 1، ص 164؛ به سوی تمدن بزرگ، ص 269؛ مجموعه تألیفات و...، ج 9، ص 7859؛ حزب رستاخیز: جناح پیشرو، ج 1، ص 6.
2- تاریخ مذكر، ص 124.
3- آسیا در برابر غرب،ص 163.
4- آسیا در برابر غرب1372،ص4..
5- ر.ك:ایران در قرن بیستم1378،ص466.
6- طلوع انفجار، ص 28.
7- طلوع انفجار،ص 41.
8- ایران بین دو انقلاب، ص612.
9- ولایت فقیه، ص42.
10- تحولات اجتماعی ایران، ص37.
11- صحیفه نور، ص243/1.
|