Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
 

فصل اول: زمانه نوجوانی و سیاست ایرانی

-
 

با ورود نیروهای‌ متفقین‌ به‌ ایران‌، ارتش‌ از هم‌ پاشیده‌ و اقتدار دولت‌ از هم‌ گسیخت‌. رضا شاه‌ تحت‌ فشار دولت‌های‌ متفق‌ مجبور به‌ استعفا شد. او پس‌ از استعفا و تعیین‌ پسر خود ـ محمد رضا ـ به‌ پادشاهی‌ از ایران‌ خارج‌ و در جزیره‌‌ موریس‌ اقامت‌ گزید.
در مقدمات‌ استعفای‌ رضا شاه‌، دست‌ پیدا و پنهان‌ نیروهای‌ متفقین‌ در جریان‌ بود؛ در روایتی‌ از آن‌ دوران‌، سر ریدر ویلیام‌ بولارد ـ وزیر مختار انگلیس‌ در ایران‌ ـ با لحنی‌ اعتراض‌آمیز به‌ سهیلی‌ ـ وزیر امور خارجه‌ ـ می‌گوید: شاه‌ مشغول‌ تحریكات‌ زیادی‌ علیه‌ ما است‌. بولارد در خاطرات‌ روز دوازدهم‌ سپتامبر 1941 برابر با 21/6/1320 خود با اشاره‌ به‌ توافقی‌ كه‌ میان‌ انگلستان‌ و شوروی‌ راجع‌ به‌ رفتن‌ رضا شاه‌ انجام‌ گرفته‌ بود، متن‌ تلگراف‌ وزارت‌ امور خارجه‌ كشور متبوع‌ خود را این‌ گونه‌ درج‌ می‌كند:«... ما راجع‌ به‌ آیندة‌ ایران‌ بحث‌ كردیم‌ و او ـ مایسكی‌ سفیر شوروی‌ در انگلستان‌ ـ این‌ نظر را بیان‌ كرد كه‌: شاه‌ هر چه‌ زودتر برود بهتر است‌. واضح‌ بود كه‌ هیئتهای‌ دیپلماتیك‌ ما در تهران‌ هر دو متقاعد شده‌اند كه‌ با شاه‌ هیچ‌ كاری‌ نمی‌شود كرد. بعد از مقداری‌ بحث‌ بیشتر، عالیجناب‌ موافقت‌ كردند كه‌ من‌ لزوماً به‌ سر ریدر بولارد دستور دهم‌ راجع‌ به‌ جانشین‌ شاه‌ و در موضوع‌ اتحاد ایران‌ ـ شوروی‌ با حكومت‌ ایران‌ وارد گفتگو شود...» بر این‌ اساس‌ بولارد وارد مذاكراتی‌ با سهیلی‌ ـ نخست‌ وزیر وقت‌ ایران‌ ـ شد تا مقدمات‌ انتقال‌ سلطنت‌ را به‌ انجام‌ برساند؛ او در دیدار با سهیلی‌ بر این‌ تصمیم‌ تأكید داشت‌ كه‌ به‌ سهیلی‌ گفته‌ بود: بهتر است‌ ما مذاكرات‌ فرعی‌ را قطع‌ كنیم‌ تا تكلیف‌ شاه‌ روشن‌ شود و مادام‌ كه‌ رضا شاه‌ در اریكة‌ سلطنت‌ قرار دارد، هیچ‌ قدمی‌ در راه‌ التیام‌ روابط‌ برداشته‌ نخواهد شد.
به‌ دنبال‌ این‌ برخورد، محمد علی‌ فروغی‌ ـ نخست‌ وزیر وقت‌ ایران‌ ـ بولارد را به‌ خانه‌‌ خود دعوت‌ كرده‌ و با او وارد مذاكره‌ می‌شود؛ پس از مذاكرات‌ و كسب‌ تكلیف‌ از لندن‌ راجع‌ به‌ استعفای‌ رضا شاه‌ و تعیین‌ جانشین‌ او، این‌ نقشه‌ به‌ اجرا درآمد و قرار می‌شود كه‌ این‌ مساله‌ را خود فروغی‌ به‌ رضا شاه‌ اطلاع‌ دهد؛ به‌ همین‌ منظور محمد علی‌ فروغی‌ روانه‌‌ كاخ‌ سعدآباد می‌شود. به‌ نقل‌ پسر فروغی‌ ـ محمود ـ وقتی‌ وارد كاخ‌ می‌شوند، رضا شاه‌ را در حالت‌ مضطرب‌ و آشفته‌ می‌بینند؛ فروغی‌ با لطایف‌الحیل‌ موضوع‌ استعفا را به‌ رضا شاه‌ می‌گوید و به‌ او خاطر نشان‌ می‌كند: اعلیحضرت‌ خسته‌ هستند و باید استراحت‌ كنند. یا مسافرتی‌ برای‌ رفع‌ سلامتی‌ و رفع‌ خستگی‌ اعلیحضرت‌ ضروری‌ است‌.
چند روز بعد از این‌ گفتگو، در 25 شهریور 1320 خورشیدی‌، رضا شاه‌، محمد علی‌ فروغی‌ را به‌ كاخ‌ مرمر احضار می‌كند و به‌ محض‌ رسیدن‌ فروغی‌ به‌ كاخ‌، او را به‌ اتاق كار خود در طبقه‌‌ دوم‌ برده‌ و می‌گوید: استعفای‌ من‌ را بنویس‌. همین‌ الان‌ عازم‌ اصفهان‌ هستم‌.(1)
***
با انتقال‌ قدرت‌ به‌ محمد رضا شاه‌ پهلوی و ادای سوگند وفاداری به مشر‌وطیت و اجرای قانون اساسی در مجلس شورای ملی، كشور اگر چه‌ از یك‌ هرج‌ و مرج‌ عمومی‌ نجات‌ پیدا می كند و بهانه‌ای‌ كه‌ نیروهای‌ متجاوز متفقین‌ در رابطه‌ با همكاری‌ پنهانی‌ ایران‌ و آلمان‌ در دست‌ داشتند از موضوعیت‌ خارج می شود، اما با این‌ حال‌ دوره‌ای‌ در تاریخ‌ ایران‌ شروع‌ شد كه‌ با گذار از بهار آزادیهای‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌، به‌ استبداد فردی‌ محمد رضا شاهی‌ تبدیل‌ شد و جایگاه‌ ایران‌ در نظام‌ سلطه‌‌ نوین‌ جهانی‌ با توجه‌ به‌ همسایگی‌ كه‌ با بزرگترین‌ كشور سوسیالیستی‌ و اردوگاه‌ ضد امپریالیستی‌ داشت‌، برخوردهای‌ تازه‌ای‌ را در ایران‌ به‌ راه‌ انداخت‌ كه‌ نخستین‌ قدم‌ آن‌ در ماجرای‌ فرقه‌ دموكرات‌ آذربایجان‌ و امتیازاتی‌ بود كه‌ در استخراج‌ نفت‌ ایران‌ به‌ كشورهای‌ خارجی‌ ـ انگلستان‌ و شوروی‌ ـ مطرح شد و در سطح‌ داخلی‌ با سپری‌ شدن‌ كودتای‌ 28 مرداد 1332 به‌ استحكام‌ نظام‌ اقتدار فردی‌ منجر شد و در سطح‌ بین‌المللی‌، آغازگر دورانی‌ شد كه‌ از آن‌ به‌ جنگ‌ سرد نام‌ می‌بردند و نزدیك‌ به‌ پنجاه‌ سال‌ دیپلماسی‌ جهانی‌ را تحت‌ تاثیر خود قرار داد. به سخن داریوش همایون «باز انگلیس‌ها بر مجلس و دولت تسلط یافتند و پایگاه‌های خود را در میان بسیاری عشایر جنوب ـ كه رضاشاه هرگز نتوانست بكلی از میان ببرد ـ برقرار ساختند و شوروی‌ها در سطحی بسیار گسترده‌تر از بیست سال پیش از آن به استوار كردن جا پاهای خود در استان‌های شمال و شمال باختری و رساندن پیام خود به لایه‌های اجتماعی پذیرنده‌تر ـ بخش‌هائی از طبقه متوسط نوپدید، روشنفكران و كارگران ـ پرداختند. روزنامه‌های كوچك و غیرحرفه‌ای بیشمار، تا آنجا كه نام برای آنها كم می‌آمد، همه طیف سیاسی و اخلاقی را از روشن‌بین‌ترین تا تاریك‌اندیش‌ترین، و از پائین‌ترین تا والاترین بازتاب دادند ــ كه با توجه به كاستی‌های سیاسی و اخلاقی جامعه ایرانی، بیشتر به معنی پائین‌ترین مخرج مشترك می‌بود.»(صد سال، ص16) اما با این حال همانطور كه از اسناد بر جای مانده روشن است، «محمدعلی فروغی، در واپسین و بزرگ‌ترین درخشش یك زندگی پُر فروغ، از ناتوانی محض ایران شكست خورده و اشغال شده مایه قدرتی برای آینده بدر آورد. او آنچه را كه رضاشاه می‌بایست، كرد؛ ایران به اردوی همسایگان پرقدرت خود پیوست و آینده‌اش را به عنوان یك كشور مستقل نجات داد.»(صد سال، ص16) همایون نوجوان كه حدود 13 سال داشت، محصول این دوران بود؛ دورانی كه اشغال نیروهای خارجی را تجربه می كرد و پادشاهی جوان و دموكرات تازه آن را تحویل گرفته بود. كشوری كه شاهد آزاد شدن نیروهایی بود كه در دوران رضا شاه به عقب رانده شده بودند. چپگرایان و مذهبیان، دو طیفی بودند كه از فرصت به دست آمده بعد از انتقال سلطنت و ورود نیروهای متفقین به ایران، استفاده كردند و به سازماندهی هواداران خود مبادرت كردند؛ در گیرودار این مسائل، نیروهای ملی گرا و لیبرال دموكرات هم با پشت سر گذاشتن عصر نهادینه شدن اهداف و آرمانهای مشروطه خواهان و آزادیخواهان دهه های پیشین، و حضوری كه در عرصه های فرهنگی و سیاسی داشتند، بیش از اینكه در تشكلهای سیاسی جمع شوند، در ارگانهای اجرایی فعالیت داشتند.امیر حسینی در اشاره به دوران اولیه شكل گیری كنش و منش بعدی همایون می نویسد: «پدرش ، نورالله همایون ، در کنار کار اداری که تا مدیرکلی وزارت دارایی پیش رفت ، شعر می گفت و ترانه می ساخت و با آهنگساز معروف جواد بدیع زاده همکاری می کرد. من در یک محیط آشنا با موسیقی بزرگ شدم و آشنا با شعر؛ چون پدرم علاقمند بود به ادبیات و آدم خوش صحبتی هم بود. من در مجالس دوستانش حاضر می شدم و در گوشه ای می نشستم و گوش می کردم و آنها بحث های طولانی می کردند. درباره اسلام، تاریخ ایران ، ادبیات. خیلی برای من آموزنده بود. در تربیت من شعر سهم بزرگی داشته است. پدرم عملا با شاعران بزرگ ایران می اندیشید. فردوسی و حافظ را پیش از ده سالگی آشنا شدم. مادرم تنها حافظ می خواند. در روزگاری که دستکم نود درصد زنان کشورمان بی سواد بودند در کنار مادری زیستن که حافظ بخواند نعمتی است وصف ناپذیر. داریوش همایون از مادرش ثریا با نخستین خوشبختی بزرگ من یاد می کند. تجلیلی اینگونه ژرف و زیبا را در کدام خاطرات و زندگی نامه ای خوانده ایم؟ چنین بینش و بیانی است که داریوش همایون را داریوش همایون می سازد... سیزده سال داشت که در شهریور بیست دولت های اتحاد جماهیرشوروی سوسیالیستی و انگلستان کشورمان ایران را به تصرف خویش درآوردند. واکنش به این اشغال آغاز فعالیت اجتماعی سیاسی داریوش همایون است. همایون در یادكردی از تلاش هایش در آن دوران می نویسد:«روی دیوارها شعار می نوشتیم و به انگلیس و شوروی حملات زبانی میکردیم. بین همسالانمان تبلیغات میکردیم، آنها را برمی انگیختیم.»(من و روزگارم) همایون در آذر ۱۳۲۱ به نخستین تظاهرات بزرگ خیابانی پس از رضا شاه که در اعتراض به وضع نان و علیه دولت قوام السلطنه برپا شده بود پیوست و در اشغال مجلس شرکت نمود. «و ما رفتیم به مجلس و به عمارت بهارستان وارد شدیم و مجلس را اشغال کردیم و سخنرانی ها بود و من خودم را در حالت انقلابیان۱۸۳۰ فرانسه احساس می کردم و شعار می دادم.» نهضت محصلین و رستاخیز نام گروه های سیاسی بودند که همایون و همسالانش در همان دوره تشکیل دادند.
یکسال بعد در زمستان ۱۳۲۲ همایون و چند تن از همکلاسی ها و دوستان ، گروهی مخفی به نام "انجمن"به تقلید از کمیته مجازات دوران مشروطه تشکیل دادند تا به شیوه های تروریستی با نوکران و سرسپردگان نیروهای اشغالگر یعنی شوروی و انگلیس بجنگند. افراد انجمن تعداد زیادی بمب دست ساز و نارنجک به مراکز حزب توده و خانه سران آن و همینطور خانه چند تن از سیاستگران طرفدار انگلیس پرتاب کردند که سر و صدای تبلیغاتی زیادی به پا کرد. همایون در این بمب اندازی ها طبعا شرکت داشت و جزییات بمب اندازی هایش به کلوپ حزب توده و خانه کامبخش را هنوز بخاطر دارد. موفقیت افراد انجمن در انجام عملیات بمب گذاری و پرتاب نارنجک، آنان را به فکر دستیابی به مواد منفجره قوی تر انداخت. در اردیبهشت ۱۳۲۵ هنگامیکه داریوش همایون همراه با دو عضو دیگر انجمن محسن پزشکپور و جواد تقی زاده برای درآوردن مین های دورادور اردوگاه پیشین ارتش آمریکا در امیر آباد تهران به آنجا رفته بود، براثر انفجار یکی از مین ها انگشتان و کف پای راست خود را از دست داد. بناچار شش ماه از آن سال را در بیمارستان گذراند تا پزشکان با دو عمل جراحی امکان راه رفتن وی را فراهم ساختند. پیشتر و در نه سالگی پای دیگر همایون نیز آسیب دیده بود. در پی بیماری فلج کودکان و برق گذاری به روش درمانی آن زمان، پاشنه پای چپ دچار سوختگی شدید گشته و از آن پس راه رفتن بر او دردناک شده بود.
در صحنه های اجتماعی و سیاسی هم تحلیل همایون قابل تأمل است؛ ایشان در كالبد شكافی از آن دوران می نویسند «سرنگونی رضاشاه به نیروهائی كه از او شكست خورده بودند فرصت داد كه بی‌مدارائی او را در سیاست تا بالاترین زیاده روی‌ها برسانند. انكار تا حد خیانت شمردن اصلاحات ژرف رضاشاهی كه جامعه ایرانی را در مسیر تازه‌ای انداخت هر بازمانده خرد و انصاف را در بحث سیاسی از میان برد و فرایند مذهبی شدن سیاست را كامل كرد: خود را برحق و جز خود را باطل شمردن؛ مخالف را دشمن انگاشتن، و دشمن را از هر حقی بری دانستن.»(صد سال، ص18)
در خلا اقتدار رضاشاهی و تنشهایی كه نیروهای گریز از قانون و مدنیت به وجود آورده بودند و آشفتگی كه از حضور نیروهای بیگانه بر جامعه و سیاست ایران سایه افكنده بود، رویدادهای ناگوار لحظه به لحظه تمامیت ارضی ایران زمین را تهدید می كردند. در آن میان بیشترین خطر از سوی همسایه شمالی (اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی) بود كه بر خلاف تعهدات بین المللی، نیروهای نظامی خود را در ایران نگهداشته بود و با دخالت در امور داخلی كشور، سودای تجزیه بخش هایی از ایران را برای پیوند دادن آن به سرزمین های سوسیالیستی در سر می پروراند؛ بی تردید ماجرای فرقه دموكرات آذربایجان (دموكرات فرقه سی) و نقش قوام السلطنه در آن ماجرا و ارتباطی كه او در حفظ منافع ملی ایران چه در عدم واگذاری نفت شمال به شوروی و چه در از بین بردن خطر تجزیه آذربایجان داشت، یكی از ورقهای ویژه تاریخ معاصر ایران است.
واقعه‌‌ ایجاد حكومت‌ فرقه‌ دموكرات‌ در آذربایجان‌ و پس‌ از آن در كردستان‌ ایران‌ كه‌ از پشتیبانی‌ نیروهای‌ نظامی‌ و سیاست‌ خارجی‌ شوروی‌ برخوردار بودند، از نظر مسائل‌ داخلی‌ ایران‌ هم‌ ناظر به‌ ورود ایده‌های‌ كمونیستی‌ به‌ صحنه‌ سیاسی‌ بود و هم‌ آخرین‌ تلاش‌های‌ تجزیه‌طلبانه‌ را در خود جای‌ داده‌ بود. این‌ حادثه‌ از نظر بین‌المللی‌ نیز سرآغاز جنگ‌ سرد میان‌ بلوك‌ شرق‌ سوسیالیستی‌ و غرب‌ سرمایه‌داری‌ را به‌ جهان‌ عرضه‌ می‌كند.
به نوشته امیر حسینی «با بهره از تجربه منفی این دوران ، داریوش همایون به فکر تشکیل یک انجمن هنری افتاد و در سال ۱۳۲۷ با چند تن از جمله سیاوش کسرایی و سهراب سپهری و منوچهر شیبانی انجمن هنری جام جم را ایجاد نمود که کوششش شکستن تسلط گسترده حزب توده بر نسل جوان و عالم روشنفکری ایران بود. انجمن مجله ای هم به نام جام جم منتشر نمود که "یک مجله هنری پیشتاز (آوانگارد) بود برای معرفی هنر مدرن غربی ولی با گرایش های شدید سیاسی و اصلا تز من آنوقت این بودکه انقلابات در دنیا با جنبش های هنری شروع میشود و ما باید با جنبش هنری زمینه یک انقلاب سیاسی را در ایران آماده بکنیم.»(من و روزگارم) هدف انقلاب سیاسی مورد نظر داریوش همایون در آن زمان عبارت بود از برکناری هیات حاکمه ای که بی اعتبارش می دانست و روی کار آوردن یک نظام ناسیونالیستی که استقلال و یکپارچگی ایران را تامین کند.
مجله جام جم ، که همایون در آن موسیقی کلاسیک را معرفی میکرد و سرمقاله هایش را درباره هنر ملی می نوشت ، هفت هشت ماهی منتشر شد تا براثر کمبود مالی از انتشار باز ایستاد. عدم موفقیت انجمن هنری، داریوش همایون را بار دیگر به صحنه کار سیاسی کشاند و این بار با دوستان قدیم محسن پزشکپور و داریوش فروهر مدتی در حزب پان ایرانیست فعالیت نمود. اختلاف بین پزشکپور و فروهر راه آن دو را از هم جدا کرد. همایون هم سرخورده از روحیه حاکم بر آن تشکل خود را کنار کشید و از آنجا که به این نتیجه رسیده بود که تنها با یک گروه افراطی و تندرو راست می توان با خطر فزاینده حزب توده و گسترش نفوذ شوروی در ایران مبارزه نمود، در سال ۱۳۳۰ هنگامیکه در رشته حقوق دانشگاه تهران تحصیل می کرد به حزب سوسیالیست ملی کارگران ایران (سومکا) که تازه تاسیس شده بود و تقلیدی از حزب نازی آلمان بود پیوست.»(من و روزگارم)
در چنین شرایطی كه ایران دوران بحران را آرام آرام پشت سر می گذاشت، پادشاه جوان هم به تحكیم سلطنت خود می پرداخت؛ بخش عمده مخالفتهای خارجی از موضوعیت افتاده بودند و مخالفین داخلی هم در مواضعی غیر از اوایل دهه بیست قرار داشتند. محمد رضا شاه در نخستین گامهایش بسوی تحكیم اقتدار سلطانی، دست به تجدیدنظری در قانون اساسی زد كه یكی از اشتباهات عمده او در طول دوران پادشاهی بشمار می رود و راه را بر انحرافات سالهای بعدی هموار می كرد.(2)
با سوءقصد به‌ محمد رضا شاه‌ پهلوی‌، او توانست‌ چهره‌ای‌ ربانی‌ و كاریزماتیك‌ از خود ساخته‌ و بر فشارهایی‌ كه‌ از سوی‌ برخی‌ از سیاستمداران‌ قدیمی‌ بر او وارد می‌شد، فائق‌ آمده‌ و پایه‌های‌ حاكمیت‌ فردی‌ خود را استحكام‌ بخشیده‌ و راه‌ را برای‌ انجام‌ تغییراتی‌ در قانون‌ اساسی‌ كه‌ ناظر به‌ گسترش‌ قدرت‌ فردی‌ شاه‌ و مخالف‌ با اصول‌ اساسی‌ مشروطیت‌ بود، هموار نماید.
***
در جریان‌ مبارزات‌ ملی‌گرایانه‌‌ محمد مصدق‌، ماجرای‌ سهم‌ انگلیس‌ در استخراج‌ نفت‌ ایران‌ از دوران‌ رضا شاه‌، یكی‌ از مهم‌ترین‌ مسائلی‌ بود كه‌ در برخوردهای‌ بین‌المللی‌ ایران‌ را به‌ خود مشغول‌ داشته‌ بود. مصدق‌ از زمانی‌ كه‌ بعد از شهریور 1320 به‌ نمایندگی‌ مجلس‌ شورای‌ ملی‌ برگزیده‌ شد، با پایه گذاری جبهه ملی ایران در پی‌ طرح‌ ملی‌ شدن‌ نفت‌ و اجرای‌ آن‌ بود تا اینكه‌ با در دست‌ گرفتن‌ مقام‌ نخست‌وزیری، به‌ دنبال‌ یك‌ سری‌ درگیری‌های‌ حقوقی‌ و سیاسی‌ با سهام‌داران‌ انگلیسی‌ و عمال‌ آنان‌ در داخل‌، در 29 اسفند 1329 خورشیدی‌، شركت‌ نفت‌ ایران‌ و انگلیس‌ ملی‌ اعلام‌ شد. مصدق‌ در دوران‌ نخست‌وزیری‌ با بحران‌های‌ داخلی‌ و فشارهای‌ خارجی‌ روبرو شد كه‌ قدرت‌ نمایی‌ نیروهای‌ نظامی‌ انگلیس‌ در خلیج‌ فارس‌ و حادثه‌‌ 30 تیر 1331 از جمله‌ آن‌ موارد بشمار می‌روند. پایان‌ بخش‌ دولت‌ مصدق‌، كودتای‌ 28 مرداد 1332 خورشیدی بود كه‌ با فرماندهی‌ سپهبد زاهدی‌ و با همكاری‌ سرویس‌های‌ جاسوسی‌ امریكا و انگلیس‌ به‌ مرحله‌‌ عمل‌ درآمد.
در پیش زمینه های تاریخی – سیاسی كه منجر به طرح ملی كردن صنعت نفت ایران شد، روز 26 آذر ماه‌ 1329 حسین‌ مكی‌ متن‌ خطابه‌ دكتر مصدق‌ را كه‌ به‌ عذر كسالت‌ خود نتوانسته‌ بود در مجلس‌ حاضر شود، برای‌ نمایندگان‌ خواند؛ مصدق‌ در این‌ خطابه‌ بعد از اشاراتی‌ كلی‌ به‌ تاریخ‌ مشروطیت‌ و انتخابات‌ پارلمانی‌، سخن‌ را به‌ ملی‌ شدن‌ صنعت‌ نفت‌ كشانده‌ و آن‌ را راه‌ حل‌ تمام‌ مشكلات‌ كشور دانسته‌ و تصریح‌ و تأكید كرده‌ بود كه‌: «در ملی‌ كردن‌ نفت‌ ایران‌ دچار هیچ‌ گونه‌ زیان‌ اقتصادی‌ و ارزی‌ نخواهد شد... اگر فرضاً نتوانیم‌ به‌ اندازة‌ كافی‌ نفت‌ استخراج‌ كنیم‌ و به‌ جای‌ سی‌ میلیون‌ تن‌ استخراجی‌ شركت‌ در سال‌ 1950 فقط‌ ده‌ میلیون‌ تن‌ استخراج‌ كنیم‌ و برای‌ استخراج‌ هر تن‌ كه‌ شركت‌ یك‌ لیره‌ خرج‌ می‌كند، ما دو لیره‌ خرج‌ كنیم‌، بر اساس‌ فروش‌ هر تن‌ پنج‌ لیره‌ ـ به‌ قیمت‌ خلیج‌ فارس‌ ـ دولت‌ ایران‌ سالی‌ سی‌ میلیون‌ لیره‌ درآمده‌ خواهد داشت‌ و از اعمال‌ نفوذهای‌ شركت‌ نفت‌ و دولت‌ انگلیس‌ هم‌ مصون‌ خواهد ماند و دولت‌ انگلیس‌ هیچ‌ كاری‌ نمی‌تواند بكند و جای‌ هیچ‌ گونه‌ نگرانی‌ حتی‌ برای‌ ضعیف‌ترین‌ مردم‌ هم‌ باقی‌ نمی‌ماند.» (3)
به‌ این‌ ترتیب‌ با این‌ جوانه‌های‌ اولیه‌ اقدام‌ به‌ ملی‌ كردن‌ صنعت‌ نفت‌ ایران‌ در پارلمان‌ مطرح‌ و بعد از بحث‌ و بررسی‌ها و كشمكش‌های‌ سیاسی‌ میان‌ دولت‌ و دربار و مجلس‌ و نیروهای‌ ملی‌ ـ مذهبی‌، در 29 اسفند 1329 خورشیدی‌، صنایع‌ نفت‌ ایران‌ در تمامی‌ زمینه‌های‌ آن‌ از استخراج‌ و فروش‌ و... ملی‌ اعلام‌ شد.
داریوش همایون در رویكرد به بازخوانی دوره ملی شدن نفت می نویسد «همان گونه كه رضاشاه فرزند دوره خود بود ـ عصر دیكتاتورها و واپس‌نشینی دمكراسی ـ مصدق نیز در عصر رهبران ملی ضداستعماری به قدرت رسید و بر همان راه می‌رفت ـ راه نهرو، سوكارنو، نكرومه، ناصر. او نیز مانند آنان (مگر نهرو که مقوله دیگری است) محبوبیت بزرگ شخصی خود را كه با ملی كردن نفت به ابعاد بیسابقه رسید جانشین همه نهادها و فرایند سیاسی كرد و خویشتن را چنان مظهر ملت دانست كه صمیمانه هرچه را جز سیاست‌ها و استراتژی خود خیانت شمرد. سخنرانیش در بهارستان خطاب به چند هزار تنی كه می‌توانستند گرد آیند “مجلس جائی است كه مردم هستند“ شعاری در سنت سزاریسم بود و گرفتن اختیار قانونگزاری، انحلال سنا، دیوان عالی كشور، و خود مجلس، و دست زدن به همه‌پرسی فراقانون اساسی همه بر همان سنت می‌رفت و ربطی به دمكراسی و قانونمداری كه جائی برای رهبر به عنوان مظهر ملت نمی‌شناسد نمی‌گذاشت.»(صد سال، ص20) با شدت‌ گرفتن‌ اختلاف‌ میان‌ دربار و مصدق، شاه‌ با همفكری‌ انگلیسی‌ها و افراد نفوذی‌ امریكا، در تدارك‌ كودتای‌ نظامی‌ بود تا به‌ این‌ وسیله‌ مانع‌ حضور مصدق و نیروهای‌ ملی‌ و مذهبی‌ را از سر راه‌ خود بردارد؛ محمد رضا برای‌ عملی‌ كردن‌ این‌ منظور خود، به‌ مشاورت‌ با افراد سفارت‌خانه‌های‌ انگلیس‌ و امریكا پرداخت‌ و با پشتوانه‌ای‌ كه‌ در میان‌ ارتشیان‌ داشت‌، سرانجام‌ بعد از شكست‌ مرحله‌‌ اول‌ اقدام‌ خود در 25 مرداد، توانست‌ با فرماندهی‌ فضل‌الله‌ زاهدی‌ در 28 مرداد 1332 خورشیدی‌ با همراهی‌ لمپن ها و عده‌ای‌ از مردم‌ ناآگاه‌، دولت‌ دكتر محمد مصدق را سرنگون‌ و زمام‌ امور را به‌ دست‌ گیرد.
بدنبال حوادث سال 1332 خورشیدی، داریوش همایون هم لایه ای دیگر از آموخته های سیاسی و فرهنگی را به دست آورده و با درس آموزی از جریاناتی كه در دهه گذشته اتفاق افتاده بودند، پخته تر از پیش به تحلیل مسائل سیاسی می پرداخت؛ هسته اصلی آنچه در ۲۸ مرداد روی داد یعنی ناتوانی مصدق در حفظ مهارهای قدرت و از دست دادن آن را ، همایون یکی دو روز پیش تر در مقاله ای در سومکا زیر عنوان «کرنسکی یا هیندنبورگ» پیش بینی کرده بود. همایون به یاد می آورد‌ «وضع مصدق را تشبیه کرده بودم به وضع کرنسکی Krenski پیش از کودتای کمونیست ها در روسیه یا هیندنبورگ Hindenburg پیش از روی کار آمدن هیتلر در آلمان، که مصدق نقشش یکی از این دو تا خواهد بود: یا جایش را به کمونیست ها می دهد یا به راست ها می دهد. عینا همان چه که اتفاق افتاد. برای اینکه معلوم بود. مصدق هیچ تسلطی بر اوضاع نداشت. نبرد بر سر مصدق بود نه با مصدق. کسی با مصدق جنگ نداشت. جنگ را نیروهای دیگری با هم می کردند برای اینکه جای مصدق را بگیرند و مصدق در خانه اش بود و بس. و از خانه اش به بیرون نفوذی، قدرتی، هیچ چیز نداشت.»(من و روزگارم)
پس از ۲۸ مرداد سومکا معنا و کارآیی سیاسی خود را در مبارزه ضد کمونیستی از دست داده بود و پیامش دیگر برای مردم گیرایی لازم را نداشت. همایون نیز در سال ۳۳ نه تنها از سومکا که از کار حزبی و سیاسی کنار کشید و به خود پرداخت. دانشکده حقوق را تمام کرد و به کارمندی بیهوده چند ساله اش در اداره انتشارات و امور پارلمانی وزارت دارایی پایان داد و کوشید برپایه تحصیل دانشگاهی اش کاری یابد. طبق مقررات ، فارغ التحصیلان رشته حقوق، چه برای وکالت و چه برای قضاوت ، می بایستی چند سالی در شهرستانها خدمت می کردند. و همایون می خواست که در تهران بماند. پس اندیشه هر دو کار را از سر بدر کرد. آن دوره ای بود که کمتر از خانه بیرون می آمدم و سهراب سپهری می گفت فلانی زیج نشسته است. به تعبیری هم راست می گفت. نشسته بودم و خودم را برای آینده ای که درست آشکار نبود آماده می کردم. شب های تابستان که در ایوان می خوابیدم به آسمان روشن شفاف نگاه می کردم و زندگی خودم را در مسیر شهاب ها نشانه می زدم.»(من و روزگارم)
همایون در بازخوانی دوران ملی شدن صنعت نفت و ارتباط منطقی آن در توالی زمانهای تاریخی ایران از مشروطه تا سال پر حادثه 1332 با یك جمع بندی كه در واقع برآمده از رشد شخصیت اش و آگاهی عمیق از جریانات سیاسی بود، با گذار از افسوس های تاریخی و در رویكردی واقعگرایانه به تاریخ ایران زمین می نویسد «اگرهای تاریخی چیزی بیش از یک ورزش فکری نیستند ولی نگرنده ایرانی نمی‌تواند افسوس فرصتی را که در آن زمان برای یک انقلاب “باشکوه“ نمونه 1688 بریتانیا از دست رفت نخورد. در آن انقلاب آرام که بیشتر در صحنه پارلمان روی داد، پادشاهی بریتانیا در یک فرایند قانونی، و پیمانی میان پادشاه و مجلس، از مطلقه به مشروطه دگرگشت یافت. در پیش اشاره شد که انقلاب مشروطه در واقع بایست پس از رضاشاه و اصلاحاتش روی می‌داد تا شکست نمی‌خورد. دوران مصدق می‌توانست آن ناهنگامی را جبران کند.»(صد سال، ص21)

منابع فصل اول
1- رضا شاه‌ ـ خاطرات‌ سلیمان‌ بهبودی‌، ص‌ 367؛ خاطرات‌ سر ریدر ویلیام‌ بولارد، ص‌ 126؛ خاطرات‌ و خطرات‌، ص‌ 420؛ خاطرات‌ نصرالله‌ انتظام‌، ص‌ 92؛ ادوار مجالس‌ قانونگذاری‌ در دوران‌ مشروطیت‌، ج‌ 2، ص‌ 226؛ ایران‌ بین‌ دو انقلاب‌، ص‌ 202؛ خاطرات‌ محمود فروغی‌، ص‌ 43؛ ایران‌ در قرن‌ بیستم‌، ص‌ 123؛ مقاومت‌ شكننده‌ ـ تاریخ‌ تحولات‌ اجتماعی‌ ایران‌،ص 380.
2- مصاحبه‌ با تاریخ‌ سازان‌، ص‌ 338؛ گزارش‌ یك‌ زندگی‌، ج‌ 1، ص‌ 213؛ پنج‌ گلوله‌ برای‌ شاه‌، ص‌ 88؛ از ترور شاه‌ تا ترور سپهبد رزم‌آرا، ص‌ 22؛ خاطرات‌ سیاسی‌ محمد ساعد مراغه‌ای‌، ص‌ 255؛ خاطرات‌ صدرالاشراف‌، ص‌ 491؛ مأموریت‌ برای‌ وطنم‌، ص‌ 70؛ پاسخ‌ به‌ تاریخ‌، ص‌ 114؛ اسرار هول‌انگیزی‌ از حادثه‌ سوء قصد به‌ شاه‌؛ بحران‌ دموكراسی‌ در ایران‌، ص‌ 302؛ ایران‌ بین‌ دو انقلاب‌، ص‌ 307؛ خاطرات‌ سیاسی‌ دكتر كریم‌ سنجابی‌، ص‌ 102؛ خاطرات‌ نورالدین‌ كیانوری‌، ص‌ 182؛ خاطرات‌ ایرج‌ اسكندری‌، ص‌ 275؛ خاطرات‌ دكتر مظفر بقایی‌ كرمانی‌، ص‌ 102؛ خاطرات‌ سیاسی‌ مكی‌، ص‌ 179.
3- صورت‌ مذاكرات‌ مجلس‌ شورای‌ ملی‌، دورة‌ پانزدهم‌؛ كتاب‌ سیاه‌، ص‌ 348؛ جنبش‌ ملی‌ شدن‌ صنعت‌ نفت‌ ایران‌، ص‌ 108؛ كتاب‌ مصدق‌، ص‌ 124؛ پنجاه‌ سال‌ نفت‌ ایران‌، ص‌ 507؛ اشتباه‌ بزرگ‌ ـ ملی‌ شدن‌ نفت‌، ص‌ 115.

جستجو در سامانه

آثـار:
دکتر جمشید بهنام
دکتر محمدرضا خوبروی پاک

برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما