ایران سال 1324 خورشیدی، دورانی را تجربه می کرد که پشتوانه آن از یک طرف میراث نوساخته مشروطیت در سال 1285 و نهاد سازیهای دوران پادشاهی رضا شاه بود و از طرف دیگر، هرج و مرجی بود حاصل تغییراتی كه در سیاستهای قدرتهای بزرگ جهانی در منطقه میانرودان رخ داده بود و پس از آن با ورود نیروهای متفقین به کشور و پشتیابی از نیروهای جدایی خواهانه، تمامیت ارضی و فرهنگی و سیاسی مملکت را به جد تهدید می کردند؛ در چنین شرایطی تشکلها و احزاب از فضای باز سیاسی به وجود آمده استفاده کرده و به بیان آزاد نظریات و ایده های خود می پرداختند. سازمان یافته ترین نیرویی که در عرصه سیاسی حضور فراگیر یافته و از حمایتهای علنی نیروهای خارجی برخوردار بود، حزب توده ایران بود. نیروهای مذهبی هم که برای گریز از تجددگرایی آمرانه دوران رضا شاهی فرصتی به دست آورده بودند، تشكلهای سیاسی خود را به وجود آورده و به قدرت نمایی در سیاست و فرهنگ کشور مشغول بودند؛ ماجرای تجزیه آذربایجان و ترور احمد کسروی، نقطه اتفاق این نیروهای گریز از مرکز و ضد آزادیخواهانه ای بود که عرصه را برای فعالیتهای استقلال خواهانه و اندیشه های لیبرالیستی، ملی گرایانه و دموکراتیک تنگ گرفته بودند. بر اساس حوادث آن دوران بود كه همایون بازخوانی اندیشه ها و كنشهای دوره مشروطه تا پایان پادشاهی رضاشاه را در اولویت قرار می دهد: «تجربهها (بیشتر به معنی اشتباهات و شكستها) و دستاوردهای چهار نسل اخیر ایرانی این امید را به ما میدهد كه آرزوی دیرینه رسیدن به دنیای پیشرفته را در این سده تازه تحقق بخشیم. ایران فردا را گذشته ما كمك میكند و میسازد و صد سالهای كه از پایان سده نوزدهم تا سده بیست و یكم كشیده است بیشترین ارتباط و بیشترین سهم را در ساختن آینده خواهد داشت. این دوره است كه از نظر جوشش انرژی ملی نه تنها در تاریخ ما بلكه در تاریخ سده بیستم كم مانند است.» به این مسائل عمیقتر می پردازم، تا روشن شود كه چرا زمینه های تربیتی داریوش همایون در دهه بیست همراه با جریانات سیاسی و فرهنگی، از ایده های ناسیونالیستی و ملیت گرایی و ایران خواهی شروع شدند و چگونه نگرشهای بعدی وی به رویدادهای آن دوران تا استقرار مشروطیت و تغییر پادشاه شكل گرفتند و به محاق سنجش تاریخی و عقلانی در پروژه فكری اش تن دادند.
برای دریافت عقلانی حوادث دهه بیست باید از دوره استقرار مشروطیت آغاز كرد و با این تلقی در همراهی با تأملات همایون به دوره اول مشروطه در ایران می پردازم؛ دوره ای كه سرآغاز تاریخ معاصر ایران بشمار می رود و آكنده از موفقیتها و توقفهایی در نوسازی فرهنگی و بازسازی سیاست و اجتماع كشور است. به تعبیر همایون «تاریخ ایران در صد ساله گذشته، در واقع از دهههای پایانی سده نوزدهم، داستان پیروزی و زیادهرویها و كوتاهیها و شكست، و اكنون رستاخیز جنبش نوسازی جامعه ایرانی است؛ تلاشهائی كه حتا دركژرویهای خود كه از همان آغاز آمد و در پسزنشی كه در اواخر روی داد، یكی از مهمترین دورههای زندگی ملی ما را ساخته است و آینده را نیز تا آنجا كه بتوان دید زیر تاثیر همان اندیشهها و تجربهها شكل خواهد داد.»(صد سال، ص4) بدرستی ایده هایی كه مشروطیت به فرهنگ و سیاست ایران ارزانی داشت، بنیانهایی هستند كه چهره نوین كشور را پدید آورده و سرآغازی برای گسست از گذشته شدند. با این زمینه ها، «امروز ما مشروطه را به عنوان یك جنبش سیاسی و فرهنگی با پیشینه دراز و پربار و عبرتانگیز خود در پهنه اندیشه و عمل میباید در همه ابعادش بررسی كنیم و در چنان بررسی است كه عناصر زنده و ارزنده آن برای امروز و آینده ایران آشكار خواهد شد.»(صد سال، ص4) انقلاب مشروطیت همانند دیگر انقلابات و جنبشها، نشات گرفته از رویدادهای اجتماعی و تحولات فرهنگی- فكری و تغییرات اقتصادی بود كه ایران زمین نزدیك به سده ای پیش از آن و در مواجهه با دنیای مدرن و نظام دانایی و ساختار سیاسی و اقتصادی اش تجربه كرده بود؛ در زیرساختهای فرهنگی انقلاب مشروطیت می توان از ظهور پدیده منورالفكرانی نام برد كه با انتقاد از لایه های فكری سنت قدمایی، ایده های مدرنیته را برای فرهنگ و اجتماع ایرانی به ارمغان آوردند؛ تكانه های فرهنگی و فكری مدرنیته در سنت ایرانی به حدی بود كه پایگان دینی هم از آن بركنار نماند و عده ای از آخوندهای زمانه به ظاهر و برای حفظ موقعیت خویش، در كنار جریان مشروطه طلبی قرار گرفتند و بدون بازپرداختی از بنیانهای فكری خویش و حل مشكل تحول در مبانی، قرائتی دینی از نظام سیاسی مشروطیت ارائه نمودند.
***
با صدور فرمان مشروطیت و برپایی انتخابات صنفی برای اولین دوره مجلس شورای ملی، ایران به تعبیر سیاسیون آن دوران جزو كشورهای مشروطه درآمد و با تحول در لایههای سیاسی ـ اقتصادی پیشین و تلاطم تازه ظاهر شده در روابط جهانی ثروت و قدرت، تن به شرایط جدید داد كه حوادث بعدی را در چارچوب جغرافیایی ایران زمین و نقشآفرینی قدرتهای بیگانه ـ بخصوص انگلیس و روسیه ـ را به دنبال داشت؛ اگر در زمینههای داخلی مشروطیت، نظام سیاسی را از شیوه استبداد فردی به مشروطه سلطنتی رساند، مواجههای كه سالها پیش از استقرار مشروطیت آغاز شده بود، این انقلاب در زمینههای خارجی نیز ایران را درگیر روابط بینالمللی دیپلماتیك و بازیهای سیاسی كرد كه بر سرنوشت این سرزمین در سالهای بعدی تاثیرات گسترده و ماندگاری نهادند.
وجود عناصر ملیگرا در مجلس اول توانست با ایجاد نهادهای نوین مالی و حقوقی، به بازسازی سیستم ناكارآمد قاجاریه و گذار از هرج و مرج حاكم بر جامعه فائق آمده و با ایستادگی واقعبینانه در میان دو قدرت جهانی آن روز ـ روسیه و انگلیس ـ در قرارداد 1907 میلادی كه بر اساس آن ایران به سه منطقه شمال ـ تحت نفوذ روسیه ـ جنوب ـ تحت نفوذ انگلیس ـ و مركزی ـ تحت حاكمیت دولت قاجاریه ـ تقسیم میباشد و عملاً استقلال نیم بند ایران از بین میرفت، مهر بطلان زده و یكپارچگی این مرز و بوم را به ثبت رساند. به روایت همایون «منظور از مشروطه حكومت قانونی و غیرشخصی است، و البته قانون همه چیز را مشروط به خود میكند. برای پدران جنبش مشروطه درد ایران بیقانونی و حكومت دلخواسته بود و در همه سده بیستم، حتا در آن دورهها كه به مبالغه “دمكراسی“ نام گرفته است، این درد بیشتر بیدرمان ماند. انقلاب مشروطه در همه جا Constitutional Revolution شناخته شد.»(صد سال، ص6) در چنین شرایطی، در داخل سرزمین ایران، روز 26 مرداد 1285 پایة مشروطیت با تهیه نظامنامه انتخابات و شروع بحث در چگونگی تنظیم قانون اساسی، مستقر شد. با حضور نمایندگان منتخب مردم در عمارت نظام، با دعوت نامه رسمی از سوی دولت ایران، نمایندگان كشورهای خارجه و سرداران و روسای ایلات و نزدیك به دو هزار نفر از شاهزاداگان قاجاریه به دعوت مظفرالدین شاه، در مراسم افتتاحیه حاضر شدند. مردم نیز در خیابانهای اطراف با شعارهای «زنده باد مشروطیت» و «زنده باد ایران» و با دستههای گل از نمایندگان خود استقبال كردند. در آن مراسم مشیرالدوله از طرف دولت به ایراد لایحهای پرداخت كه در آن از اهمیت نهاد قانونگذاری در ایران و اقدامات عاجل آن سخن گفت؛ پس از مشیرالدوله، ملكالمتكلمین خطابهای از سوی ملت قرائت كرد كه در آن نیز بر نقش مردم در دستیابی به مجلس و ضرورت آزادی حقوقی برای ایرانیان و جایگاه قانونی مجلس، اشاره شده بود. با این حال «تازهكاری و ناآگاهی مشروطهخواهان و “چپ روی كودكانه“ عناصر رادیكال در میان آنها بزرگترین سهم را در بیاعتبار كردن مجلس داشت. نویسندگان قانون اساسی، خردمندانه یك شیوه انتخاباتی متناسب با شرایط آن روز ایران را اختیار كرده بودند. انتخابات مجلس با رای همگانی و هر فرد یك رای نبود. در مجلس اول كه بهترین مجلس آن دوره بود اصناف ششگانه سهمیه نمایندگان خود را برمیگزیدند. اما رادیكالهای گمراه و عوامفریبان كوتاهبین خواستند راهی را كه دمكراسیهای باختری در چند سده تا همین دوران ما پیمودند، و به تدریج از انتخابات محدود و گاه غیرمستقیم به همگانی كردن حق رای رسیدند، یكشبه بروند و با این استدلال ظاهرپسند كه افراد ملت برابرند رای همگانی و مستقیم را ــ اما باز منهای زنان ــ بجای آن گذاشتند. در عمل آشكار شد كه معدودی افراد ملت بسیار برابرترند.»(صد سال، ص8)
در شرایطی كه مشروطه خواهان فعال بودند، ضعف های نوسازی هم ظاهر می شد؛ به تعبیر داریوش همایون «كاستی دیگر از خود قانون اساسی بود. مظفرالدین شاه فرمان مشروطه را عملا در بستر مرگ و شاید بیشتر از سر فرسودگی امضا كرد؛ ولی جانشینش نمیخواست زیربار برود و متحدان نیرومند داشت. پایگان(سلسله مراتب) مذهبی شیعه كه بخش مهمی از آن در آغاز با بیمیلی از مشروطه پشتیبانی نموده بود بزودی به خود آمد و مخاطرات پیشرفت و نوسازی ــ یك توده آگاه و ایستاده برپای خود ــ را برای موقعیت برتر آخوندها در جامعه دریافت. بیشتر آن پایگان زیر علم مشروعهخواهی با محمدعلی شاه و خانهای استبدادطلب همدست شد و در پشت همه آنها امپراتوری روسیه بود كه به دلائل استراتژیك (رقابت با انگلستان كه درآغاز با مشروطهخواهان همراه بود و چندی نگذشت كه كنار كشید) و سیاسی (پادشاهان قاجار، نوادگان عباسمیرزا از عهدنامه تركمانچای به بعد، زیر نوعی حمایت روسیه بودند) و ایدئولوژیك (انقلاب مشروطه همزمان با انقلاب 1905 روسیه درگرفت و مشروطهخواهان با سوسیال دمكراتهای روسیه و قفقاز پیوند داشتند) با مشروطه دشمنی میورزید.»(صد سال، ص9) بنابرتجربه هایی كه در جریان انقلاب مشروطیت در فرهنگ و سیاست ایران پدید آمد، آن رویداد مبدأ تاریخ جدید كشور شد و امروز هم تجربه ای درس آموز بشمار می رود؛ از این دیدگاه همایون می نویسد: «بازنگری انقلاب و دوره مشروطه نه تنها از نظر اصلاح چشمانداز تاریخی ایرانی امروز، بلكه برای نوسازی سیاست ایران ضرورت دارد. اكنون كه راست و چپ در همهجا، تقریبا، با نگرشی تازه به خود و پیرامونشان مینگرند، راست و چپ ایران نیز میتوانند بسیاری از كولهبارهای گذشته را به زمین بگذارند و سبكبارتر به ساختن یك ایران تازه بیاغازند. چنان بازنگری از آنرو بایسته است كه در تاریخ همروزگار (معاصر) ایران سنتی نیرومندتر و زایندهتر از مشروطه نمیتوان یافت و نیز از آنرو كه این تاریخ همروزگار، بزرگترین مایه كشاكش میان گرایشهای سیاسی و بزرگترین مایه سوءتفاهم در خود گرایشهای سیاسی گوناگون است.»(صد سال، ص4) در بازنگری مستند عصری كه ایران را از دوران سنتی بیرون آورد و در دنیای جدید وارد ساخت به تحقیق سخن همایون درست است كه «از زبان و ادبیات فارسی كنونی گرفته تا آموزش و رسانههای همگانی و توسعه سیاسی و اقتصادی و برابری زنان و حقوق بشر هرچه از اسباب تجدد در ایران داریم از بركت جنبش مشروطه است. هر بررسی ناسیونالیسم ایرانی، ترقیخواهی، حاكمیت مردم و عدالت اجتماعی از دوران مشروطه آغاز میشود.»(صد سال، ص4)
بااین مقدمات، مشروطیت و دستاوردهای آن را داریوش همایون تا دوران معاصر زنده و پویا می داند و در این رابطه می نویسد «در دو دهه انقلاب مشروطه، از پایان سده نوزدهم تا آغاز سده بیستم، اولویت روشنفكران و اصلاحطلبان ایرانی محدود كردن قدرت مطلقه سلطنت برای جلوگیری از دادن امتیازات به بیگانگان؛ و دفاع از یكپارچگی و استقلال كشور؛ و كوتاه كردن دست آخوندها و اشراف و خانها از منابع ملی بود. پدیدههای دوگانه وابستگی و واپسماندگی كه برای روشنفكران آن روز در پادشاهی استبدادی قاجار یگانه میشد در مركز گفتمان سیاسی و فلسفی ایران قرار گرفت.»(صد سال، ص5)
با ایجاد مجلس و تشكیل دولت مشروطه در ایران، محمد علی شاه كه با دارا بودن تمایلات استبدادی به جای پدر ـ مظفرالدین شاه ـ نشست، به مخالفت با نظام مشروطه پرداخت و در كار مجلس كارشكنی كرد و اندكی بعد خانه ملت را به آتش كینه و عداوت خود سوزاند. بالاخره در روز 23 جمادیالاولی 1326 او نتوانست حضور نخستین مجلس قانون گذاری را در ایران تحمل كند و بعد از یك سری نامهنگاریهای بینتیجهای كه میان رئیس مجلس و شاه رد و بدل شد، به كمك قزاقان، مجلس شورای ملی و خانه ملت را به توپ بست.
بمباران مجلس شورای ملی و تعطیلی آن شروع دورانی بود كه از آن به «استبداد صغیر» نام میبرند؛ در این دوران محمد علی شاه با برچیدن نهادهای قانونی جدیدالتاسیس، احساسات مشروطهخواهان را تحریك نمود؛ تبریز و مجاهدان طرفدار مشروطه پیشتاز مقابله با محمد علی شاه و خواهان اعاده مشروطیت بودند؛ به سخن آفاری «وقتی مجلس به توپ بسته شد و روشنفكران برجستة نهضت در ژوئن 1908 (تیر 1287) مجبور به جلای وطن شدند، مركز انقلاب از تهران به تبریز انتقال یافت. ارتش مقاومت مجاهدین در تبریز، به فرماندهی ستارخان و به كمك انجمن تبریز و مركز غیبی، رهبری جدیدی پدید آورد. آنها نه تنها حكومت نظامی ایجاد نكردند، بلكه در گرماگرم نبردها از هیچ كوششی برای ایجاد نهادهای دموكراتیك در تبریز فرو گذار نكردند. ایالتهای دیگر نیز به زودی از آذربایجان سرمشق گرفتند و حكومتهای محلی و انجمنها یكی پس از دیگری روی كار آمدند.»
نیروهای متحد مجاهدین و مشروطهخواهان در 22 تیر ماه 1288 خورشیدی وارد تهران شده و به كمك مردم بعد از چندین روز جنگ و گریز، مراكز مهم حكومتی و مجلس را به تصرف خود درآورده و بعد از پناهنده شدن محمد علی شاه به سفارت روسیه، تشكیلات جدیدی به نام «مجلس عالی» برای اداره كشور به وجود آوردند كه بعد از استقرار كامل قوای مشروطه به حكومت موقت كه «هیئت مدیره» خوانده میشد، تبدیل گردید و اقداماتی را در راستای تحكیم پایههای نظام مشروطه در سراسر كشور به اجرا گذاشت.
اما این اقدامات با دخالتهای بیگانگان نتوانست موفقیت لازم را برای ساماندهی به امور از هم گسیخته كشور فراهم آورد. «در این اوضاع و احوال، روابط ایران با ممالك دیگر هم حكایت خود را داشت. ضعف دولت و نبود نیروی نظامی مؤثر و كارآمد موجب شده بود كه مطامع و منافع روس و انگلیس به طور مستقیم و با نادیده گرفتن عرفهای معمول دیپلماتیك وارد شریانهای حیاتی مملكت شود. در نتیجة این امر نوعی دوگانگی به وجود آمده بود: از یك طرف این قدرتها با دولت ایران در مقام نمایندة سیاسی ملتی آزاد و مستقل وارد مذاكره میشدند و از طرف دیگر، چون میپنداشتند كه دولت ایران عاملی بیاهمیت و بیمقدار است، امور خود را در ایران طوری انجام میدادند كه گویی آنها در ادارة مملكت صاحب امتیازند، چه بدون مراجعه به دولت ایران با ایرانیان وارد معامله میشدند و در صورت لزوم هم منافع خود را با بهرهمندی از نیروی نظامی سامان میبخشیدند. با استفاده از این شیوه، منافع و مطامع دو قدرت روس و انگلیس با جو آشفتة سیاست داخلی كشور گره خورد.»
***
داریوش همایون در رابطه با آن دوران می نویسد «مشروطه در عمل با همان آرمانهائی سنجیده شد كه با آنها به صحنه آمده بود و به نام آنها جنگیده و پیروز شده بود. ایرانیان حكومت مشروطه را ــ كه در واقع حكومت مجلس بود ـ با معیارهای آزادی و ترقی و ناسیونالیسم، با معیار تجدد دهههای جنبش مشروطهخواهی سنجیدند و سرخورده شدند. بینوائی، قحطی، بیماریهای كشنده و واگیردار، ناامنی، زورگوئی اشراف و خانها و آخوندها و پارهای “مجاهدین“ تازه رسیده، فساد پردامنهای كه بسیاری از سرامدان سیاسی مشروطه نیز بدان پیوسته بودند، در سالهای برتری مجلس مانند گذشته و بدتر، سرتاسر ایران را برداشته بود. مشروطه نه تنها به ایران یك حكومت پاكیزه و كارامد نداد بلكه كشور را به چنان بنبست حكومتی انداخت كه كودتای سوم اسفند (1299 / 1921) را اجتناب ناپذیر ساخت.»
در پیش زمینه های تاریخ سیاسی ایران كه منجر به كودتای 1299 و بازگشت آرامش به كشور و حفظ تمامیت ارضی آن شد، رویداد انعقاد قرارداد 1919 ایران و بریتانیا قرار دارد كه برای روشن شدن حوادث بعدی به توضیح آن می پردازم؛ در 17 مرداد 1298 شمسی/9 اوت 1919 میلادی قراردادی میان سر پرسی كاكس و نصرتالدوله فیروز به امضا رسید كه مطابق مفاد آن، دولت پادشاهی انگلستان متعهد شده بود با پرداخت وامی به مبلغ دو میلیون لیره مشكلات مالی دولت ایران را سامان دهد و برای ایجاد یك ارتش ملی، مستشاران خود را با تعهد پرداخت هزینة آن از سوی ایران در اختیار دولت قرار دهد.
به دنبال موج فزاینده مخالفتها، دولت وثوقالدوله سقوط كرد و جای خود را به مشیرالدوله كه چهرهای وجیهالمله و مشروطهخواه بود، داد. با تغییراتی كه در كابینههای مختلف از مشیرالدوله تا سپهدار اعظم به وجود آمد و تحولاتی كه در سیاستهای انگلستان به وقوع پیوست، سرانجام در زمان صدارت سید ضیاءالدین طباطبایی به تاریخ 23 مارس 1921/3 فروردین 1300 طی یادداشتی به سفارت انگلیس در تهران، رسماً الغای قرارداد را اعلام نمود. به این ترتیب برگی از تاریخ سیاسی و دیپلماتیكی ایران با پشت سر گذاشتن خطر سقوط به تحتالحمایگی و از دست دادن استقلال خود، ورق خورد. در آگاهی از این اوضاع همایون در بازخوانی ظهور رضاشاه در سیاست ایران می نویسد: «رضاشاه پس از شاهاسماعیل و نادرشاه و آقامحمد خان كسی بود كه از ایران پاره پاره كشوری ساخت و حتا اگر هیچ كار دیگری جز بیرون كشیدن خوزستان از دهان انگلیس نكرده بود نامش جاویدان میماند.»(صد سال، ص11)
تحلیل داریوش همایون از آن دوران به عمق تغییرات سیاست و اجتماع راه می برد؛ به نوشته همایون «در آشفته بازار سیاست آن روز ایران، با آن پادشاه و دربار آبروباخته و سیاستگران سیاستباز و بیاثر، و با یك طبقه سیاسی كه آشكارا درمانده بود، برای بیشتر مردم و گروه بزرگی از بهترین استعدادهای نسل مشروطه ــ كسانی مانند حسن تقیزاده، و نسل جوانتر، علیاكبر داور و عبدالحسین تیمورتاش و دیگران ــ بسیار طبیعی میبود كه از قیل و قال مجلس و مطبوعات آن زمان كه در یك خلاء قضائی با پیامدهای آشكارش عمل میكردند به یك فرمانده نظامی روی آورند كه دید روشنی برای به سامان آوردن ایران، و دست نیرومندی برای اجرای یك برنامه اصلاحات پردامنه داشت.»(صد سال، ص12)
***
سردار سپه در مقام رئیس وزرائی به استحكام جایگاه خود پرداخت و با تشكل افراد وفادار به خود در سال 1304 سلطنت را از سلسله قاجاریه و آخرین پادشاه آن ـ احمد شاه ـ كه در خارج از كشور به سر میبرد، به خود و فرزندانش انتقال داد.(1)
تغییر سلطنت از قاجاریه به پهلوی، ایران را از یك نظام اداره قبیلهای رها ساخت و با ایجاد دولتی متمركز و مقتدر در دستان فردی كه منش تند و ملی گرایی داشت، خواستههای سیاسی جنبش مشروطیت را از حالت تعلیق درآورد و از آن پس بیشترین هّم رجال سیاسی ایران بر پیشرفتهای اقتصادی و ایجاد نظام متحدالشكل ارتش و... گردید. با تغییر سلطنت، نظام اداری كه بر پایه الگوی بوروكراسی نوین تنظیم شده بود، در سراسر كشور ایجاد و سیستم كشورداری از حالت ایلی به صورت پادشاهی ـ كه از حالت استبدادی رنج میبرد ـ تبدیل گشت.
داریوش همایون از دیدگاه فلسفه سیاسی به پدیده رضاشاه در تاریخ ایران می نگرد و بر این باور است كه «در بررسی رضاشاه ـ و بیشتر تاریخ همزمان ما ـ از كلیشههای رایج میباید دوری جست، و به ابعاد گوناگون شخصیت خود او و اوضاع و احوالی كه رضاشاه را میخواست و ممكن ساخت بیشتر پرداخت. در او ما، هم دنباله سنت ناسیونالیست و ترقیخواه را میبینیم ـ مردی كه بسیاری از آرزوهای پدران جنبش مشروطهخواهی را به عمل در آورد ـ هم مردی را كه اعتقادی جز به زور و پول نداشت و عنصر اصلی آزادیخواهی و مردمی را از مشروطه حذف كرد؛ هم نمونهای از خودكامه روشنرای enligtened (به اصطلاح آن روزها استبداد منور) را كه ولتر، لیبرال بزرگ سده هژدهم، رو در رو با واپسماندگی تودهها، از ستایندگان و تاریخنگاران آن بود و از سده هفدهم سیاست اروپا را زیر سایه خود گرفت (از لوئی چهاردهم دوران كلبر تا پتركبیر و فردریك بزرگ و ژزف دوم اتریش و نمونههای دیگرشان در سوئد و پرتغال و بسیاری دیگر) ؛ و هم، چنانكه اشاره شد نخستین تجربه گذرای تاریخ ایران را با سزاریسم یا بناپارتیسم.»(صد سال، ص13)
تردیدی در این مساله نیست كه هر ایدة اصلاحی نیازمند نهادهای پشتیبانی كنندهای است كه بتوانند آن ایدهها را به مرحلة عمل درآورند؛ در جوامعی مثل ایران، به واسطة خلا ناشی از نهادهای مدنی، این پشتیبانی را نظام سیاسی بر عهده دارد؛ در واقع نوسازی و طی پروسة مدرنیزاسیون باید از بالا انجام گرفته و به تعبیری جامعه در چنین شرایطی باید به مدرنیسم آمرانه تن دهد. خصوصاً در جامعهای مثل ایران كه مراحل اولیة تحول سیاسی را پشت سر گذاشته و در گیر و دار كشمكشهای داخلی و بینالمللی دچار شده باشد.
***
در نگاهی اجمالی به آن دوره و پیش زمینه هایش تا انقلاب مشروطیت به این نتیجه گیری می رسیم: چند سالی از جنبش مشروطیت نگذشته بود كه ایران زمین درگیر هرج و مرج و آشوبهای منطقهای شد؛ وقوع جنگ جهانی اول، قشون كشورهای بیگانه را به داخل و سرحدات ایران كشاند؛ روسها شمال، عثمانیها غرب و شمال غرب و انگلیسیها جنوب و شرق را به تصرف خود درآوردند و قدرت دولت مركزی به چندین محله پایتخت محدود شد؛ دریافت وامهای با مبلغ بالا و عدم بازپرداخت به موقع آنها نیز از عوامل شتاب دهنده برای مداخلات خارجی بودند. اوضاع به حدی بحرانی شد كه شاه مملكت به فكر فرار افتاد و كابینههای بیقدرت یكی پس از دیگری، از پای درآمدند؛ در دهه اول مشروطیت و تجربه استبداد صغیر، تنها سی و شش كابینه تعویض شدند و در یك سال دولت شش بار دست به دست گشت. از طرفی یاغیان و خانهای محلی اكثر مناطق كشور را دستخوش آشوب و غارتگری كرده بودند و در حومه تهران نیز اوباش بر جان و مال مردم تعدی میكردند. در این آشفته بازار، بیماریها و وضعیت بد اخلاقی جامعه نیز بر ناهنجار بودن آن دوره افزوده بود.
آشفتگی اجتماعی از یك طرف اهداف نوگرایانه مشروطه را به حالت تعلیق درآورد و از طرف دیگر موجب شد تا در میان نخبگان، نوعی ملیتخواهی و ناسیونالیسم ایرانی كه پیش از مشروطیت مطرح شده بود، تقویت شود؛ از دیگر سو در حالی كه خواستههای دموكراتیك و مدرن مشروطه به واسطه حضور كشورهای بیگانه و بیلیاقتی حاكمیت وقت به بن بست خورده بودند، اذهان اندیشمندان و كنشگران ایرانی معطوف به راه حلی دوسویه شد: اول این كه در ساختارهای عملی خواهان تشكیل دولت نیرومند و متمركزی شدند كه آشفتگی را به پایان رساند. دوم این كه در گفتمان فرهنگی به ایرانیگری و هویت ملی توجه یافتند.
وقوع كودتای سوم اسفند 1299، تثبیت بنیانهای اولیه یك دولت مركزی مقتدر و انتقال سلطنت از قاجاریه به پهلوی كه در واقع جابجایی در پایههای مشروعیت حكومت و ساختارهای كاركردی آن بود، توانست بر آشوب و هرج و مرج خوانین و دستاندازی خارجیان فائق آمده و هویت ملی از دست رفته را بازیافته و بخشی از اهداف سیاسی ـ اجتماعی مشروطیت را به شكل دولت مدرن مطلقه محقق سازد.
در حوزه فرهنگی، ایدههای مدرنی كه منورالفكران عصر پیشامشروطه مطرح كرده بودند، به شكل باستانگرایی و آموزههای ناسیونالیستی در سطح: ادبیات، اندیشهی سیاسی و تاریخنگاری، فرصت بروز یافت. هر سه سطح گفتمان مدرن ایرانی به همراه دیگر اضلاع آن، تبار به دوران قبلی میبرد و طرح آنها در نوشتهها و تألیفات كسانی چون: آخوندزاده ـ ملكم خان و... عنوان شده بود؛ استقرار نظام مشروطه بر لایههای اندیشه مدرن افزود و اندیشمندان و نویسندگانی چون علیاكبر دهخدا، محمد علی جمالزاده و... در گسترش آنها قلم زدند. هم محتوا و هم فرم در نوشتههای اینان شكلی دیگر به خود گرفت و مضامین عینی و مفاهیم نوین كه از پدیدههای اجتماعی ـ سیاسی ـ اقتصادی و فرهنگی زمانه خود نشات گرفته بودند، جای قصهها ـ مفاهیم متافیزیكی، مضامین عرفانی و پدیدههای مثالین پیشین را گرفتند.
ادبیات منثور كه در آثار و نوشتههای جمال زاده ـ دهخدا ـ حسن مقدم و مشفق كاظمی عرضه میشد، به همراه ابداعات شعری نیما یوشیج و دیگر پیشكسوتان، خبر از گسستی میداد كه در ادبیات ایران به وقوع پیوسته بود. در كنار ادبیات، مشیرالدوله پیرنیا و پورداود در دو لایه تاریخ و فرهنگ، دوران باستانی ایران زمین را با استفاده از روش تحقیق دنیای مدرن، گسترش دادند. تاریخ نگاری را كه پیرنیا و پورداود عرضه میداشتند، پیش از اینان، آقاخان كرمانی آغازیده بود و فرهنگ ایران پیش از اسلام نیز با تحقیقات و تألیفات آخوندزاده به یكی از محورهای اصلی اندیشگی منورالفكران تبدیل شده بود. اندیشه سیاسی نیز كه از همان منورالفكران آغاز شده بود، در گذار از كوره سیاست عملی در مجلس اول و دوم و بر پایه گسترش آگاهی از اندیشه سیاسی مدرن، به حوزههای نوین و ساختارهای جدید میاندیشید.
در چنین اوضاع و احوال اجتماعی و فرهنگی بود كه اندیشمندان و كنشگران سیاسی در یك همسویی كاركردگرایانه توانستند با نهادینه كردن دولت ملی و متمركز رضا شاه بر آشفتگی اجتماعی غالب آمده و مسائل فرهنگی را با رویكرد مدرن به دوره باستان به راهحلی منطقی و اندیشیده نزدیك كنند؛ با شكلگیری دولت ملی، یاغیان منطقهای از بین رفتند؛ سرحدات ملی ـ جغرافیایی ایران به آرامش رسید؛ ساختارهای سیاسی تثبیت شدند؛ نهادهای مدنی شكل گرفتند؛ ساختارهای فرهنگی بنیان نهاده شدند؛ زیربناهای اقتصادی به فرایند مدرنیزاسیون پیوستند. این اقدامات حكایت از استقرار دولت مطلقه مدرن در ایران میداد؛ چرا كه دولت مطلقه میتوانست امنیت اجتماعی را برقرار كرده و نهادهای سیاسی را به كار اندازد؛ در عین حال كمترین ضرر حاكمیت مطلقه مدرن، اولویت بخشی به اندیشه استقلال، حفظ تمامیت ارضی كشور و ایجاد نظم و امنیت بود. این ضرورتها، آرمانهای اصلی جنبش مشروطیت را كه در اندیشه آزادی، رشد بازار آزاد اقتصادی و تكوین جامعه مدنی و دموكراسی اجتماعی شكل گرفته و پرورش یافته بود، به حالت تعلیق درآورد؛ به دنبال این جایگزینی، طبقات اجتماعی از تحول بازمانده و پروژه نهادسازی مدرنیته در جامعه عقیم ماند؛ در واقع در چنین وضعیت و وقفهای بود كه عملی كردن آرمانهای مشروطه فرصت بروز یافت و آن خواستهها را به استقرار دولت مطلقه تقلیل داد، اذهان نخبگان و افكار عمومی پذیرای آن حكومت شد.
نهادسازی عصر رضاشاه در واقع اهداف معوق ماندة مشروطیت را به مرحلة اجرایی رساند و بدون شك اكثریت اقدامات آن دوران، از اهمیتی بسزایی برخوردارند؛ مگر میتوان ایجاد نهادهای فرهنگی مدرن نظیر دادگستری- دانشگاه ـ فرهنگستان ـ آموزش و پرورش عمومی و... را كم اهمیت دانست؟ یا مگر جز این است كه تشكیل ارتش دائمی و ملی ـ كه خواستة نخبگان سیاسی آگاه عصر قاجاریه و منورالفكران عصر مشروطیت بود و در دورة رضاشاه به منصة ظهور رسید را در شكلگیری ایران نوین به عنوان نماد و سمبل پیشرفتگی به حساب نیآورد؟ و یا اقداماتی كه در مدرنیزاسیون اقتصادی پدید آمد، كمتر از ایجاد دادگستری نوین اهمیت داشت؟ در مجموع آن دوران، به استناد آثار و نتایجی كه در ایران زمین بر جای گذاشت، یكی از دوران مشعشع ملی و حافظ تمامیت ارضی این سرزمین كهن است.
با این حال اصلاحات قضائی و ایجاد دادگستری نوین در آن دوران، از جهت این كه در ارتباط مستقیم با تأمین امنیت مردم و تحقق برابری میان آنها بود و وظیفة حراست از حقوق طبیعی مردم را در دستور كار خود قرار داده بود و خط بطلانی بود بر احكام قضائی سنت و به مرحلة اجرا درآوردن یكی از خواستههای اصلی مشروطیت، هموزن دیگر نهادهای نوین، ركنی از اركان تغییر جامعه به دورة مدرن مورد توجه قرار گرفته است.
در نگاهی از ورای هفتاد سال به نوسازی عصر رضاشاهی داریوش همایون می نویسد «تجربه های سه دهه پیش از ١۳۳٢ راهنمای خوبی برای آینده بود. اصلاحات رضاشاهی شش نقص بزرگ را در برخورد خود با مسأله توسعه آشكار كرده بود.
نخست، محدودیتهای برداشتهای دیوانسالارانه را نشان داده بود. رضاشاه اول صرفاً به راههای اداری بسنده می كرد و مردم را نه به عنوان عامل توسعه بلكه به عنوان موضوع توسعه در نظر می گرفت. در نتیجه اصلاحات نه به ژرفای جامعه می رفت و نه تا آنجا كه می شد گسترش می یافت. محدودیت برداشتهای دیوانسالارانه در یك زمینه دیگر نیز خود را نشان داده بود. قدرت روزافزون سازمانهای دولتی فسادی را در خود پرورش می داد كه حتی در حكومت سختگیر رضاشاه اول نیز بسیار قابل ملاحظه بود.
دوم، طرحهای نمایشی و پرعظمت و شتاب در رسیدن به كشورهای پیشرفته به هدر رفتن منابع انجامیده بود. در حالی كه امكانات مالی و انسانی كشور تنها یك راه حل گام بگام و از كوچك به بزرگ را توصیه می كرد، انجام طرحهایی مانند ذوبآهن بیشتر ارزش روانی داشت تا اقتصادی. در سالهای آخر رضاشاه اول افزایش تورم خطر فروریختگی اقتصاد را بطور جدی پیش آورده بود.
سوم، كم توجهی به روستاها و انحصار منابع به پیشرفت شهرها كه نشانه نوگرایی و نوسازی شمرده می شد اكثریت بزرگ جمعیت را فراگرد (پروسه) توسعه بركنار داشت. از این گذشته از تنها بخش اقتصاد كه می توانست با مازاد تولید خود منابع لازم را برای صنعتی شدن فراهم آورد – و در حدود خود فراهم آورده بود – غفلت كرد. با اینهمه نباید كوششهای نمایانی را كه برای افزایش فرآورده های پربهای كشاورزی مانند پنبه و توتون و چای و ابریشم و چغندر شد فراموش كرد.
چهارم، رضاشاه اول، كه نبودن یك قدرت مركزی و پیامدهای ویرانگر آن را در دوران قاجارها به خوبی شناخته بود، در تلاش خود برای ساختن یك دولت متمركز و پرقدرت، تهران را به صورت تنها مركز تصمیم گیری در آورد. نتیجه آن مهاجرت از شهرستانها به تهران بود، روندی كه خدمت نظام وظیفه آن را شدت بخشید. نخست بازرگانان و پیشه وران و اهل كسب و كار و سپس روستاییان و كشاورزان در جستجوی كار و آموزش و بهداشت و درمان و هرچیز دیگر به شهرها، بویژه تهران، سرازیر شدند. فعالیتهای غیرتولیدی مانند زمین بازی و خانه سازی بورسبازانه گسترش یافت و هزینههای بالاسری (اوورهد) اجتماعی از تواناییهای جامعه بالاتر رفت.
پنجم، با آنكه نقش عوامل اجتماعی و فرهنگی در توسعه دور از ذهن رضاشاه اول نبود و آزادی زنان و شكستن دیوارهای خرافات مذهبی و جنبش بزرگ آموزشی را باید از نشانههای آن بشمار آورد، طرح توسعه رضاشاهی در یك زمینه حیاتی كوتاه آمد. اصلاحات ارضی به معنی تغییر روابط مالكیت – كه در شرایط ایران اساس هر برنامه توسعه بود – با مخالفت روبرو شد. در واقع ثبت اسناد كه از نوآوریهای سودمند آن دوران بود زمینداری بزرگ را آسانتر كرد. شاید هم رضاشاه اول حتی اگر می خواست نمی توانست در اوضاع و احوال آن روز به چنین كار بزرگی دست بزند.
ششم، كشور را ملك شخصی فرمانروا انگاشتن، كه یك سنت باستانی حكومت در ایران است، ادامه یافت به حدی كه شاه از هیچ به مقام یكی از بزرگترین زمینداران كشور درآمد. با چنین روحیه و روشی هیچ برنامه نوسازی نمی توانست كامیاب باشد.»(دیروز، ص12)
بدرستی همایون در اشاره به مدرنیزاسیون عصر رضاشاه و سابقه تاریخی آنها می نویسد «رضاشاه طرح (پروژه) مشروطهخواهان را از آنان گرفت و یكتنه پیش برد. او نیز مانند آنها در پایان شكست خورد ولی از كارهائی برآمد كه روشنفكران انقلاب مشروطه، روبرو با واپسماندگی هراسآور ایران آغاز سده بیستم، در بی پرواترین آرزوهای خود نیز باور نمیداشتند. هنگامی كه پادشاه سرباز در1320 / 1941 رفت ایران چنان دگرگون شده بود كه خانها و رهبران مذهبی سربلند كرده دیگر نمیتوانستند آن را به راههای گذشته برگردانند. اصلاحات او و آتش ترقیخواهی كه در جامعه ایرانی درگرفته بود دوران نكبتبار جنگ و آشفتگیهای دوازده ساله و ركود هشت ساله پس از آن را نیز گذراند و حركتش را از سر گرفت.»(صد سال، ص14)
منایع پیشدرآمد
1 - دولت و جامعه در ایران ـ انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ص 391؛ حیات یحیی، ج 4، ص 375؛ تاریخ مختصر احزاب سیاسی در ایران، ج 2، ص 263؛ تاریخ بیست سالة ایران، ج 3، ص 465؛ ارتش و حكومت پهلوی، ص 361؛ ایران برآمدن رضا خان برافتادن قاجار و نقش انگلیسیها، ص 372؛ ایران بین دو انقلاب، ص 162؛ رضا شاه ـ خاطرات سلیمان بهبودی، ص 265؛ سردار سپه و فروپاشی قاجار، ص 229؛ استقرار دیكتاتوری رضا خان در ایران، ص 102؛ ایران دوران قاجار و برآمدن رضا خان، ص 135؛ سیاست انگلیس و پادشاهی رضا شاه، ص 272؛ مقاومت شكننده ـ تاریخ تحولات اجتماعی ایران، ص 339.
|