به بهانه انتشارجلد تازه اى از مجموعه «تاملى درباره ايران»
حامد يوسفى : گفت وگو با جواد طباطبايى يا به هيچ مقدمه اى احتياج ندارد ، يا مقدمه اى مى طلبد كه ممكن است از ذى المقدمه طولانى تر شود.همين شايد كفايت بكند كه اين گفت وگو به صورت اينترنتى انجام شده و فقط خواسته ام كلياتى درباره برنامه فكرى طباطبايى روشن شود.باقى بماند شايد براى مجالى ديگر.
•آقاى دكتر طباطبايى! به عنوان سئوال اول بفرماييد اساساً از نظر شما اهميت سال هاى قبل از انقلاب مشروطه در تاريخ انديشه سياسى ايران چيست؟ مى دانيم كه در اين سال ها پاره اى اصلاحات از سوى وابستگان به دستگاه دولت شروع شد. اين رويدادها را چگونه ارزيابى مى كنيد؟
طباطبایی ـ دوره اى كه شما به آن اشاره مى كنيد، همان طورى كه از سئوال شما نيز بر مى آيد، از دو حيث داراى اهميت است. نخست از ديدگاه تاريخ انديشه سياسى- يا شايد بهتر باشد بگوييم تاريخ انديشه- و ديگر از ديدگاه اصلاحاتى كه در كشور انجام شد يعنى از دو ديدگاه نظر و عمل. از ديدگاه تاريخ انديشه در ايران دهه هايى كه با نيمه دوم عصر ناصرى آغاز مى شود و تا پيروزى جنبش مشروطه خواهى ادامه پيدا مى كند، دوره اى مهم است، اما تصور مى كنم تاكنون توضيحى از آن داده نشده است. به اجمال مى توان گفت كه در اين دهه ها نظام سنت قدمايى اعتبار خود را از دست داد و گروه هايى از ايرانيان داخل و خارج كشور به شيوه هاى ديگرى در انديشيدن روى آوردند كه از آن پس روشنفكرى خوانده شد. به نظر من كوشش براى ارائه توضيحى درباره اين خاستگاه (به تعبير ديگر، نقطه صفر) روشنفكرى در ايران از اهميت ويژه اى برخوردار است و به نظرم جز فريدون آدميت كه اشاره هايى به اين مباحث دارد ديگر محققان توجه چندانى به اين دوره نشان نداده اند. همان طور كه در دو فصل نخست «مكتب تبريز» توضيح داده ام و پيشتر نيز در مقدمه «جدال قديم و جديد» اشاره كرده بودم، با پديدار شدن روشنفكران در افق بحث هاى نظرى در ايران اگرچه نظام سنت قدمايى ادامه پيدا كرد اما پيوند آن با دگرگونى هاى حيات اجتماعى، اقتصادى و سياسى گسيخت و شيوه هاى جديد انديشيدن جانشين آن شد. اين واقعيت كه نظام سنت قدمايى با حفظ موضع اعتبار خود را از دست داد و اين كه شيوه هاى جديد انديشيدن در بى اعتنايى به آن آغاز شد مسائل مهمى را در برابر تاريخ انديشه در ايران مطرح مى كند. يكى از آن مسائل كه من نيز توضيح درباره آن آورده ام به دوره بندى تاريخ ايران مربوط مى شود.
مى دانيد كه تاريخ را با توجه به گسست هايى كه در آن صورت مى گيرد دوره بندى مى كنند. به عنوان مثال تاريخ اروپا را به سه دوره باستان، سده هاى ميانه و دوران جديد تقسيم كرده اند. در ايران اگرچه نزديك به يك سده از آغاز تاريخ نويسى جديد گذشته است اما هنوز نمى دانيم كه اين سه هزار سال تاريخ مدون ما را به چه صورتى مى توان دوره بندى كرد. البته گاهى گفته اند كه با آقامحمدخان يا با پيروزى مشروطيت تاريخ جديد ايران آغاز مى شود اما هيچ يك از توضيحات قانع كننده به نظر نمى رسد. علت اين امر آن است كه مبناى نظرى دوره بندى معلوم نيست و توضيحى درباره سازگارى مفاهيمى كه از تاريخ غربى مى گيريم داده نشده است. اين وضع پيامدهاى مهمى دارد كه من تنها به يكى از آنها كه از ديدگاه تاريخ انديشه اهميت دارد اشاره مى كنم. اين كه گسست از سنت در بى اعتنايى به آن انجام شد و نه در جدالى با قدما. اين نكته پيامد مهمى داشت كه دو نظام توليد علم- يا دست كم دو شيوه انديشيدن- در كنار، اما تا دهه هايى در بى اعتنايى به هم، باقى ماندند و زمانى كه در سال هاى سى خورشيدى به دنبال ورود و هجوم نظرات چپ و ماركسيست نوعى جدال درگرفت جز به تدوين نظام هاى التقاطى ختم نشد. تفسير ايدئولوژيك از نظام سنت قدمايى يكى از مهم ترين وجوه اين وضع است. معناى اين التقاط اين است كه در واقع نه نظام سنت قدمايى تحول پيدا كرد و نه اهل ايدئولوژى حاملان انديشه جديد بودند بلكه اصحاب ايدئولوژى برخى از مباحث سطحى ايدئولوژى هاى سياسى را در قالب مباحثى دينى عرضه مى كردند. به ويژه از دو دهه پيش كسانى كه تاريخ روشنفكرى ايران را نوشته اند به اين مباحث توجهى نشان نداده اند و در ارزيابى هاى خود راه خطا رفته اند. مثالى مى زنم. اخيراً در يكى از همين تاريخ ها نظرم به عبارتى از رضا براهنى جلب شد كه گويا گفته است غربزدگى آل احمد نخستين كتاب جديد ايرانى در سطح جهانى است و با مانيفست ماركس قابل مقايسه است. آدم بايد هيچ اطلاعى از آن چه در سطح جهانى در حوزه انديشه انجام مى شود نداشته باشد تا بتواند چنين سخن بى ربطى را بگويد. وانگهى چه شباهتى ميان مانيفست و غربزدگى وجود دارد كه بتوان چنين حكمى را صادر كرد؟ البته اين تنها يك مثال بود و كسى نيز تاكنون آن را جدى نگرفته است، اما منظورم اين است كه چنين ارزيابى ها و توضيح هايى برخاسته از اين است كه به نظر من تصور درستى از خلئى كه روشنفكرى ايران در آن به وجود آمد نداريم. تدوين تاريخ تكوين روشنفكرى در عصر ناصرى مى تواند توضيحى از اين خلأ عرضه كند و پرتوى بر برخى از زواياى پديدار شدن روشنفكرى بيفكند.
نكته دوم سئوال شما به اهميت اصلاحات مربوط مى شود. اگر از اصلاحاتى كه به همت عباس ميرزا و قائم مقام در دارالسلطنه تبريز انجام شد صرف نظر كنيم، مى توان گفت كه عصر ناصرى دهه هاى نخستين تجربه اصلاحات در كشور بود. اگرچه بسيارى از آن اصلاحات شكست خورد، اما به هر حال ايران از قرون وسطاى خود بيرون آمد. اين اصلاحات با دگرگونى هايى در همه شئون كشور زمينه نوعى گسست از مبناى قدما را فراهم آورد، اما در عين حال فاقد چنان ژرفايى بود كه بتواند شالوده نظام جديدى را استوار كند.
•بحث دوره بندى تاريخ ايران را شما در مقدمه كتاب «مكتب تبريز و مبانى تجددخواهى» هم مفصلاً مورد توجه قرار داده ايد. بعضى شارحان شما بر اين نظرند كه اساساً كليت كار شما در مجموعه «تاملى درباره ايران» را مى توان تلاشى براى فراهم آوردن مقدمات لازم براى دوره بندى تاريخ ايران دانست. نظر خود شما چيست؟ به علاوه مايل بودم در اين مصاحبه اگر مقدور است مختصراً براى خوانندگان توضيح دهيد كه دوره بندى خود شما از تاريخ ايران چگونه است؟ اجمالاً تاريخ ايران را به چه دوره هايى تقسيم مى كنيد و مبناى شما براى اين كار چيست؟
طباطبایی ـ يكى از موضوعات مورد بحث من دوره بندى تاريخ ايران است. هر علمى به نوعى طبقه بندى موضوع - يا object و نه subject - آن علم است. موضوع تاريخ نيز زمان است و بنابراين اگر نتوان ماهيت زمان تاريخى را توضيح داد، علم تاريخ وجود نخواهد داشت. وانگهى تاريخ (در معناى تحول يك قوم در زمان) مكان تكوين آگاهى قومى است و علم تاريخ نيز تبيينى با اسلوب علمى از سوانح آگاهى ملى عرضه مى كند. اگر توجهى به اين مباحث نداشته باشيم نخواهيم توانست، در بهترين حالت، از شرح واقعه هاى تاريخى فراتر رويم. چنانكه تاريخ نويسى ما نيز تاكنون جز به شرح وقايع نپرداخته است. البته عرضه كردن دوره بندى از تاريخ طولانى كشورى مانند ايران نيازمند تحقيقات مقدماتى بسيارى است. نكته ديگر اين كه چنين كارى در شرايطى ممكن است كه تاريخ نويس با مباحث نظرى جديد آشنايى كافى داشته باشد. به نظر من ما هنوز فاقد اين شرايط مقدماتى هستيم اما نمى توانيم به كوششى كمابيش اساسى در اين مورد دست نزنيم. ضرورت دست زدن به چنين كوششى ناشى از اين است كه از دهه هايى پيش بحران فرهنگ تمدن ايران ژرفاى بيشترى پيدا كرده و همين امر تاريخ نويس را به افق هايى هدايت مى كند كه تاكنون مورد توجه نبوده است. يكى از پرسش هاى آغازين بحث من اين بود كه- با سوءاستفاده از شعر نيما مى گويم- ايرانى به كجاى اين شب تيره مى تواند قباى ژنده خود را بياويزد؟ يعنى كجا ايستاده است و امروز مى تواند بايستد. در ادامه اين پرسش بود كه نظرم به مشكل دوره بندى تاريخ ايران جلب شد زيرا تا زمانى كه دوره هاى آگاهى يابى، كه نسبتى با تطور زمان تاريخى دارد، معلوم نباشد، نمى توان در جايى از تاريخ قومى ايستاد. به عبارت ديگر آگاهى ملى ايرانيان به نوعى پيوندى با رويكرد آنان به دوره هايى از تاريخ ايران دارد و اين نسبت با دوره اى از تاريخ است كه جايگاه امروز را متعين مى كند.
در توضيحى كه من درباره دو مبناى بوعلى و ابوذر داده ام و نيز در بحث از تعارض جنبش و نهاد اين نكته را در نظر داشتم كه اگر مبناى خردگراى بوعلى را نفى كنيم بايد به همه تالى هاى فاسد اين خردستيزى تن دردهيم كه سده بيستم ميلادى به نمايش گذاشت و البته ادامه دارد. برخى از مشكلات جهان اسلام ناشى از همين بازگشت به گذشته هايى است كه از سده اى پيش در اين كشورها رواج پيدا كرده است. با احتياط بسيار مى گويم بيراهه هايى مانند طالبان و برخى از صورت هاى تروريسم اسلامى ناظر بر برخى رويكردهاى نادرستى است كه نخست به ويژه روشنفكرى جهان عرب مطرح كرد. تأكيد من بر دوره هايى مانند عصر زرين فرهنگ ايران در آغاز دوره اسلامى و آن چه من «مكتب تبريز» خوانده ام از اين حيث اهميت دارد كه تكيه گاه هاى ما را در گذشته تاريخى معلوم مى كند. ابن سيناها، مسكويه ها، فردوسى ها و… در گذشته، و قائم مقام ها و… در همين سده هاى اخير به گونه اى كه من مى فهمم به هر حال تكيه گاه هاى نظرى ما در گذشته هستند. چون من مقلد نيستم نمى گويم كه ما مقلدان آنها بايد باشيم. اما مى گويم كه تاريخ نويسى ما بايد بتواند اصول بنيادين عمل و نظر آنها را توضيح دهد و ما آن اصول را بسط دهيم. در حوزه كار خودم، اين اصول بنيادين را من اصالت خرد در نظر و توجه به مصالح عالى در عمل مى دانم. از اين رو عرفان بافى را مضر مى دانم، نهادسوزى را فاجعه اى مى دانم و بنابراين اعتقاد دارم كه به نقادى اساسى دوره هايى بپردازيم كه چنين رويكردهايى در آنها مطرح شده است.
با توجه به اين توضيح مقدماتى درباره اهميت دوره بندى تاريخ مى توانم بگويم كه من كوشش مى كنم حدود و ثغور دوره نوزايش سده چهارم تا ششم را روشن كنم. تصور مى كنم كه بتوان سده هاى بين آغاز يورش مغولان تا دوره صفوى را از برخى جهات به مسامحه قرون وسطاى ايران خواند. با آغاز سده دوم فرمانروايى صفويان، دوره گذارى آغاز شد كه به تشكيل دارالسلطنه تبريز رسيد كه بر اثر انقلاب هايى در ساختار انديشيدن ايرانى كه به برخى از آنها در «مكتب تبريز» اشاره كرده ام، دوران جديد تاريخ ايران آغاز مى شود. اين نكته را بايد به صراحت هرچه تمام تر بگويم و بر آن تأكيد كنم كه چنين بحثى بيش از آن مقدماتى و حتى ابتدايى است كه بتوان انتظارات زيادى از آن داشت. من اين كار را با امكانات اندك- البته منظورم صرف امكانات مادى نيست- و در شرايطى انجام داده ام كه تنها به برخى نتايج موقتى مى انجامد. ادامه چنين كارى به امكانات - البته مادى- و شرايط و مقدماتى نياز دارد كه فعلاً مفقودند. نتايجى كه من مى گيرم بيش از حد موقتى است اما راه را براى ادامه كار باز مى كند. ادامه اين كار به طرحى ملى نياز دارد و گروهى از اهل نظر كه بتوانند هر يك بخشى از كار را بر عهده بگيرند.
•به هر حال تاريخ نويسى با هر هدفى كه باشد، يكى از نتايجى كه از آن انتظار مى رود آن است كه راهى براى آينده از آن استخراج شود. مخاطبان ايرانى به كتاب هاى شما نيز بيشتر از اين منظر مى نگرند كه بتوانند راهى براى خروج از وضعيت كنونى ايران بيابند- وضعيتى كه از نگاه بسيارى از افراد چندان مطلوب نيست و بايد بالاخره به آن پايان داد. از نظر خود شما آيا چنين انتظارى از تاريخ نگارى درست است يا نه؟ خود شما آيا در فرآيند پژوهش تان به چنين مسئله اى نيز نظر داريد؟
طباطبایی ـ البته تاريخ نويس، به عنوان اهل نظر و پژوهش علمى، به اصطلاح اولاً و بالذات، تاريخ نمى نويسد كه راهى براى مشكل كنونى بيابد اما به هر حال بر هر بحث نظرى اثراتى مترتب است. بر پايه آنچه در پاسخ سئوال دوم به اجمال گفتم اضافه مى كنم كه، به تعبير ابوالفضل بيهقى، از «تاريخ بيدارى»، يعنى تاريخى كه دوره هاى آگاهى ملى را توضيح مى دهد، مى توان چنين انتظارى داشت. من آگاهانه مى گويم كه بايد تاريخ آگاهى و بيدارى را نوشت و كوشش مى كنم دوره هاى ظهور و سقوط اين آگاهى را نشان دهم. من البته تاريخ نويس به معناى دقيق نيستم و بسيار كم تاريخ مى دانم و در واقع با بررسى تاريخ انديشه سياسى متوجه اهميت مطلب شده ام. طرح آغازين من از بيش از يك دهه پيش كه از خدمت دانشگاهى مرخص شدم و فراغتى حاصل شد كه بتوانم آن را پيش ببرم تغييرات عمده اى پيدا كرده است كه مهمترين آنها افزوده شدن ساحت تاريخى و بحث در مراتب آگاهى است. در شرايط كنونى طرح «تاملى درباره ايران» در حد فاصل ميان تاريخ نويسى جديد، تحول مفاهيم و تاريخ انديشه سياسى ادامه مى يابد و هدفى جز اين ندارد كه پرتوى بر برخى از زواياى تاريخ آگاهى ملى ما به ويژه بر دوره هاى افول آن بيفكند.
اين كه سئوال مى كنيد آيا من در جريان كار پژوهشى خود به مسائل امروز نيز توجه دارم يا نه، بايد بگويم كه نه! اين طرح در آغاز چنين هدفى را دنبال نمى كرد، يعنى آگاهانه دنبال نمى كرد، زيرا در اين صورت به كار سياسى تبديل مى شد كه من از آن دورى مى كنم، اما در واقع- اگرچه تعبير خيلى دقيق نيست - بايد بگويم وقتى پژوهشگرى توانست موضوع بحث خود را در معناى دقيق آن متعين كند، حركت جوهرى و ذاتى آن موضوع خود را به او تحميل خواهد كرد. خود راه بگويدت كه چون بايد رفت! از زمانى كه من به اهميت بحث دوره هاى آگاهى ملى پى بردم مى توانم بگويم كه كار تدوين به نوعى با توجه به منطق درونى آن پيش رفته است. من با خواندن برخى از فصل هاى كتابى كه در اختيار شماست، پس از تدوين نهايى به نوعى شگفت زده شده ام زيرا با طرحى كه پيش از تدوين در ذهن من بود تفاوت آشكارى داشت. منظورم اين است كه هر تاريخى با توجه به سرشت موضوع آن به هر حال نسبتى با مسائل زمان نويسنده آن دارد حتى اگر تاريخ نويس به آن آگاه نباشد يا بهتر بگويم به ويژه اگر آگاه نباشد. من در نخستين صفحات «مكتب تبريز» توضيح داده ام كه هر تاريخى تاريخ معاصر است. در علم تاريخ، هر گذشته اى در زمان حال بازسازى مى شود. تاريخ در معناى تاريخ نوشته گذشته اى است كه خود را در تاريخ نويس و تاريخ او باز مى سازد و تبيين مى كند. بنابراين اصلاً تاريخ نويس، البته اگر تاريخ نويس باشد، بى اعتنا به مراتب آگاهى وجود ندارد. تاريخ عين آگاهى است و بنابراين تاريخ اگرچه بازسازى گذشته است اما در عين حال كانون تراكم آگاهى زمان نيز هست. گفتم كه موضوع تاريخ زمان است و بايد بيفزايم كه اين زمان حامل حال و مقتضيات آن است.
اين تاريخ با تبيين دوره هاى آگاهى ملى و ظهور و افول آن بايد تكيه گاه هاى ما را در مقابله با مشكلات معلوم كند. اين بحث در حوزه علم تاريخ بحثى نظرى است اما در عمل اثرات بسيارى بر آن مترتب است. فرق تاريخ بيدارى يا آگاهى با ايدئولوژى در اين است كه ايدئولوژى آگاهى كاذبى ايجاد مى كند و اين توهم را به وجود مى آورد كه گويا آگاهى تغيير شرايط است. اما تاريخ با تكيه آگاهى، آگاهى كاذب را از ميان برمى دارد. آن براى فرار از آگاهى راستين است اين براى آگاهى يابى! اين نكته را در دنباله آنچه پيشتر درباره تمايز ايدئولوژى و تاريخ گفتم اضافه مى كنم كه اگر طرح هايى از نوع «بازگشت به خويشتن» و «آنچه خود داشت» مبتنى بر توضيح تاريخى خويشتن و خود نباشد، همچنان كه در ايدئولوژى هاى دهه هاى چهل و پنجاه نبود، اين بازگشت ها جز تخريب به دنبال نخواهد داشت و جز به ايجاد آگاهى كاذب هدايت نخواهد كرد.
•نمى دانم موافقيد يا نه، اما به ظاهر شمار قابل توجهى از ايدئولوژى هاى تماميت خواهانه خود را بر تاريخ استوار مى ديدند و تاريخ را مستمسك ارتجاع مى ساختند. به نظر خود شما آيا هر راهى به آينده لزوماً بايد با توجه به سابقه گذشته و مطالعه تاريخ گذشته انتخاب شود؟ آيا ممكن نيست كه ملتى از طريق نوعى انقطاع مطلق تاريخى به آزادى و مطلوبيت دست يابد؟ به بيان ديگر آيا آينده قابل قبول آينده اى است كه با گذشته تاريخى ارتباط ساختارى داشته باشد؟
طباطبایی ـ با بخش اول حرفتان كه البته موافق ام! همه نظام هاى تماميت خواه و حتى نظام هاى ايدئولوژيك، تاريخ را ابزارى براى توجيه هدف هاى خود قرار داده اند، اما وقتى مى گوييم تاريخ منظورمان بازسازى گذشته با اسلوب هاى علمى است و نه گزينش برخى از حوادث تاريخى براى برجسته كردن آنها و نتايجى كه براى توجيه برخى حوادث امروز مى توان گرفت. به عبارت ديگر، تاريخ گذشته را در تماميت آن بازسازى مى كند، تطور تكوين آگاهى ملى را توضيح مى دهد، اما عمل سياسى امروز ما را توجيه نمى كند. اين ايدئولوژى است! مثالى بزنم. آلمان هيتلرى از بازنويسى ايدئولوژيك تاريخ آلمان نتايجى براى تماميت خواهى زمان خود مى گرفت. يعنى از اين كه در گذشته از برخى جهات اقوام آريايى برترى ها و مزيت هايى نسبت به ديگر اقوام داشته اند، نتيجه نژادپرستانه مى گرفت. از نظر علم تاريخ فرض مى كنيم كه اين طور است، آريايى ها تمدن و فرهنگى پيشرفته تر از اقوام سامى داشته اند. اين امر به معناى آن نخواهد بود كه امروز همه اقوام سامى را به اتاق گاز بسپاريم. اين واقعيت تاريخى تنها گذشته را توضيح مى دهد و سهم به عنوان مثال اقوام آريايى را در تمدن بشرى، ولاغير! امروز هيچ نتيجه اى بر آن مترتب نيست. گسست از خاطره تاريخى و حافظه فرهنگى راه حل مشكل نيست. هيچ قومى نمى تواند تصميم بگيرد كه يك باره گذشته را به فراموشى بسپارد. اين تصميم به اين مى ماند كه ما به بهانه اين كه به عنوان مثال زبان فارسى نارسايى هايى براى بيان مسائل امروز دارد، آن را به فراموشى بسپاريم و زبان ديگرى را جانشين آن كنيم. برعكس. كسى كه زبان مادرى خود را كامل نداند مشكل مى تواند زبان ديگرى را ياد بگيرد. البته اين مسئله در مورد كودكان مصداق ندارد. اگر كودكى در سنين پايين به خارج برود مى تواند يك زبان خارجى را كامل فراگيرد اما همين زبان خارجى زبان مادرى او خواهد شد. وضع جوانان و نوجوانان ايرانى در خارج از كشور چنين است. زبان مادرى بسيارى از آنها انگليسى، فرانسه و… است، اگرچه اندكى فارسى هم صحبت مى كنند. اما در ميان بزرگسالان ايرانى بيشتر كسانى توانسته اند زبان خارجى فراگيرند كه زبان مادرى خود را كامل مى دانستند.
همين امر در مورد نسبت ما با تاريخ نيز مصداق دارد. اقوامى كه از نظر تاريخى كودك اند مى توانند يا توانسته اند خود را به تاريخ ديگر وصل كنند. روم باستان در آغاز تاريخ خود تصميم گرفت كه «انديشه يونانى» مذهب مختار او باشد. از برخى جهات تاريخ ايالات متحده آمريكا ادامه تاريخ انگلستان و در ميان كشورهاى آمريكاى جنوبى تاريخ برخى از آنها ادامه پرتغال و برخى ادامه تاريخ اسپانيا هستند، اما تاريخ ما تاريخى طولانى و راهى است كه در آن سرهاى بريده بى جرم و بى جنايت بسيارند. اين تاريخ در كليت آن بر روى دوش ما سنگينى مى كند، از حمله اعراب تا يورش مغولان، از ابن سينا تا غزالى، از نادرشاه تا مشروطيت، از سعدى و حافظ تا نيما و… از زير اين بار نمى توان شانه خالى كرد، مى توان با آن كنار آمد. بايد ببينيم قباى ژنده خود را كجا مى توانيم آويخت. يك نكته ديگر را نيز از باب نتيجه گيرى بگويم و تمام كنم. در بيان ديگرى، تاريخ مانند وجدان ناآگاه ما است. چنان كه روانكاوان مى گويند نمى توان يكسره به آن پشت كرد. بايد آن را از ناآگاهى به آگاهى آورد تا بتوان از طريق روان پالايى بر آن فائق آمد. تاريخ بيدارى نيز چنين وظيفه اى دارد و نقش روان پالايى تاريخى را ايفا مى كند.
به نقل از سامانه گفتگو gofte-goo.com
|