تلاش ـ سرکار خانم اميرشاهی قبل از آغاز اين بخش از گفتگو، لازم است شخصاَ از آقای رامين کامران سپاسگزاری کنم که همت نموده و گزيده هائی از مقالات، سخنرانيها، نقدها و مصاحبه هايتان را در مجموعة "هزار بيشه" گردآورده و منتشر ساخته اند. بويژه متن مصاحبه ها و سخنرانيهايتان که هرچند کوتاه امّا بسيار گويا و روشن اند و عمدتاَ حاوی موضعگيريهای قاطعی در مورد مسائل و حوادث اجتماعی سياسی، که امروز هستة اصلی گفتمان سياسی مخالفين حکومت اسلامی را تشکيل داده و حول آنها نبردی فکری ميان جامعة روشنفکری ايرانی جاری است.
بدين ترتيب شما بايد بما حق بدهيد که بعنوان يک مجله سياسی ـ نظری با چشمی براين مجموعه، بدنبال اين باشيم شما را در جايگاه نويسنده ای متعهد و روشنفکری با علائق شديد سياسی به اين چالش فکری کشانده و در مواضع شما قدری بيشتر غور کنيم:
کمتر کسی است که با مخالفت قاطع و آشتی ناپذير شما با حکومت اسلامی در ايران آشنا نباشد و فکر نمی کنم اگر کسی شما را خواهان سرنگونی حکومت اسلامی قلمداد کند، مرتکب خطا شده باشد. همچنين کسانی که آثار شما را مطالعه نموده اند، از نظرات مخالف شما نسبت به انقلاب آنهم تقريباً با هر انقلابی آگاهند. اگر خطا نکرده باشم در جائی حتا خود را مدافع سرسخت رفرم معرفی نموده ايد.
آيا می توان تصور نمود، برچيده شدن بساط حکومت اسلامی و سلطه نظام سياسی، فرهنگی، اخلاقی و حقوقی آن از طريق رفرم تحقق پذير باشد ؟
امير شاهی ـ فرض های اولية شما برای طرح اين سئوال همگی درست است: يعنی من بدون ترديد خواستار سرنگونی حکومت اسلاميم، با انقلاب اصولاً مخالفم و ذاتاً رفرميستم. با انقلاب مخالفم چون معتقدم که انقلاب برحسب تعريف و به شهادت تاريخ هميشه با شتاب و غالباً با خشونتی صورت می گيرد که جائی برای تفکر و محلی برای تصحيح اشتباهات باقی نمی گذارد و از آنجا که من دلم می خواهد به هرکاری که دست می زنم بتوانم مرحله به مرحله در باره اش فکر کنم و در هر مرحله ای جبران خبط و خطاهايم را داشته باشم موافق رفرمم. ولی جواب بسيار کوتاه و قاطع به سئوال شما اين است که: خير ـ برچيدن رژيم ملايی در ملک ما از طريق رفرم ميسر نيست. محتمل است اين پاسخ من مغاير با آن مقدمه به نظر بيايد، بنابراين لازم است که اين جواب را مختصری بسط بدهم:
عرض کردم که اصولاً با انقلاب مخالفم ولی به چند استثنای تاريخی هم در اين مورد قائلم که همه در جهت اثبات قانون کلی است. به عنوان مثال برای من انقلاب 1776 آمريکا که به استقلال آن سرزمين انجاميد قابل تحسين است و يا انقلاب 1906 ايران که مشروطيت را برای ما به ارمغان آورد شکوهمند. پافشاری انگلستان در پيشبرد مقاصد استعماريش در آمريکا، انقلاب آمريکا و بلاهت محمد علی شاه برای بازگرداندن حکومت مطلقه در ايران، انقلاب مشروطه را باعث شد و افتادن هر دو حادثه به مجرای انقلابی نه فقط قابل قبول بلکه غير قابل اجتناب بود و بی شک به خرابی ها و خطرهايش می ارزيد.
عرض کردم موافق رفرمم اما اين حرف به اين معنا نيست که من اصلاحات را در همة شرايط ممکن می دانم. چندی پيش ( اکتبر 2001 ) در مقاله ای ( مندرج در "نيمروز" ) نوشته بودم که مفاهيمی از قبيل "خشونت" يا "مسالمت"، "قيام" يا "مقاومت منفی" خارج از متن مبحث اصلی و به خودی خود مفاهيمی موجه و يا ناموجه محسوب نمی شود بلکه هر کدام وسيله ای است که فقط در صورت روشن بودن هدف می تواند بارمنفی يا مثبت بگيرد. اول بايد بدانيم به کجا می رويم بعد راهش را انتخاب کنيم، نه بالعکس. و اضافه کرده بودم که خطرات رانندگی در جادة کرج گرچه ممکن است کمتر از جادة هراز باشد ولی مقصد اگر چالوس است عقل سليم حکم می کند که رو به کرج به راه نيفتيم! نقل چند جملة ديگر از آن مقاله تصور می کنم پاسخ کامل را به پرسش شما بدهد و آن اينکه بنده گرچه، برخلاف گفتة ماکياول، معتقد نيستم که هدف وسيله را توجيه می کند اما قاطعاً براين عقيده ام که هدف وسيله را تعيين می کند. مسالمت پيشه کردن در برابر نظامی که مسالمت را فقط به حساب درماندگی می گذارد حاصلی ندارد. خشونت به خرج ندادن در مقابل رژيمی که از پليدترين و مذموم ترين خشونت ها عليه مردم استفاده می کند نتيجه ای به دست نمی دهد. اصلاحات در چهارچوب حکومتی که تمام دردسرها از چهارچوبش برمی خيزد نمی تواند مفهومی داشته باشد.
ما پيش از انقلاب اسلامی اسماً دارای نظام سلطنتی مشروطه بوديم که رسماً مستبدانه عمل می کرد و در نتيجه قانون اساسی ما را از محتوا خالی کرده بود و مردم را غيرسياسی می خواست و بسياری گرفتاری های ديگر را موجب شده بود که همگی ناگوار بود، ولی آن رژيم با مدرنيسم در جنگ نبود و زن را نيم مرد به شمار نمی آورد و به غذا خوردن و لباس پوشيدن بنده و شما هم کاری نداشت و... ما رفرانس و مرجعی مثل قانون اساسی داشتيم که خواستار اجرای صحيحش بوديم پس امکان تصحيح اوضاع را با اصلاحات داشتيم. در زمان اعتراضات گستردة مردم و ضعف آشکار دولت و دربار، که نتيجه اش دعوت شاپور بختيار به تشکيل کابينه بود، اين فرصت به ما داده شد ولی قدرش را ندانستيم چون شيفتة انقلاب شده بوديم. جمهوری اسلامی حکومت الهی را به ما تحميل کرده است، از طهارت گرفتن تا خوردن و آشاميدن را تحت نظر دارد، نه فقط با تجدد دشمن است مروج سُنت ها و تنبيهات وحشيانة هزاره های گذشته است. ما مرجع و رفرانسی در اين نظام نداريم، از بای بسم الله تا تای تمتش را غير قابل قبول می دانيم. بنابراين تصور خلاصی از وضع فعلی به هيچ شکل و صورتی از رفرم و اصلاحات ممکن نيست.
تلاش ـ در ديدگاه شما در مورد علل وقوع انقلاب اسلامی نوعی "بی توقعی" يا "جا خوردگی" نسبت به همراهی و شرکت روشنفکران در اين انقلاب ديده می شود. بنظر می آيد، شما شعارهای اسلامی و رهبری مذهبی انقلاب را از قبل بدون پايگاه اجتماعی و فکری و بنوعی تحميل شده به ملت ايران و روشنفکران می دانيد.
حال اگر نخواهيم همة دنباله رويهای روشنفکران و سياسيون غير مذهبی و علل همراهی آنها با انقلاب مذهبی وضد آزادی را به "بی مايگی" يا "عدم احساس مسئوليت" آنها کاهش دهيم، آيا می توان وجوه و عناصر مشترکی در باورها و انديشه های نيروهای سياسی ـ روشنفکری در سالهای قبل از انقلاب يافت که موجب گرديد همة آنها در کنار يکديگر و در جبهه ای عليه نظام گذشته قرار گيرند ؟
امير شاهی ـ بله وجوه و عناصر مشترک حتماً وجود داشت که به آنها می پردازم. ولی قبلاً اجازه بدهيد بگويم که دلائل "بی توقعی" و "جاخوردگی" من از "روشنفکران" چه بود. سوابق سياسی آنها برای همه کم و بيش روشن بود. به علاوه من بسياری را از نظر شخصی هم می شناختم و چون نه آن سوابق سياسی و نه آن خصوصيات شخصی هيچکدام در خورند انجام کاری کلان نبود توقع چندانی هم از آنها نداشتم اما لااقل متوقع بودم که به شعارهای خودشان، حالا هرقدر توخالی و بی محتوا، پايبند بمانند ـ از اينکه نماندند، بله، "جاخوردم".
فرموديد شعارها و رهبری تحميل شده ـ تحميل شده به اين معنی که هيچکدام از آنها نه با خواست و نه با احتياج و نه با شرايط زمانی و مکانی کشور ما منطبق نبود، وگرنه اين گروه پايگاه اجتماعی متأسفانه داشت منتهی اين پايگاه کمترين تناسبی با موجی که راه افتاد نداشت ـ و اين نکته ای است که معمولاً در تجزيه و تحليل ها از قلم می افتد. من بارها گفته ام و خيال می کنم محققين جدی هم حالا با من موافق باشند که خمينی در آغاز انقلاب موجودی فراموش شده بود. اين روشنفکرها بودند که به دنبال آخوند راه افتادند و عوام را هم به دنبال خود کشيدند يعنی نقش واسطه را بازی کردند فقط به اين منظور که خود به بازی گرفته شوند.
برسيم به وجوه مشترک: بی مايگی و بی مسئوليتی مورد اشارة شما اولين وجه اشتراک ميان "روشنفکران" و "مذهبيون" بود. از نظر سياسی و اجتماعی و از ديد وسيع تر گروه معروف به روشنفکر چپگرای تند بود و گروه اسلامی مذهبی بنيادگرای متعصب، پس در افراطی بودن هم بايکديگر اشتراک داشتند. هر دو گروه ضد آزادی و دمکراسی بودند (با در نظر گرفتن مفهوم درست اين کلمات چنانکه در تاريخ جوامع غرب تجربه شده است نه در حد به کارگرفتن شعاری آنها در مقام بهانه گيری و عربده جويی که مايه دست هر دو گروه بوده است) و بالاخره در مخالفتشان با نظام آريامهری هم رأی بودند گرچه اين مخالفت از طرف هيچ يک از دو گروه همراه با مقاصد آزاديخواهانه نبود. اگر بخواهيم از يک نفر اسم ببرم که وجه نکبت مذهبی و عقب ماندگی روشنفکری را يکجا در خود داشت ناگزيرم نام جلال آل احمد را ذکر کنم.
تلاش ـ در مقاله معروفتان در بهمن 57 ـ که با عنوان رسای "کسی نيست از بختيار حمايت کند!" در روزنامة آيندگان منتشر گرديد ـ براين حسرت و حيرتيد که چرا از ميان "روشنفکران متعهد و مسئول" کسی نيست که با حمايت و پشتيبانی از دکتر بختيار در برابر موج انقلاب اسلامی ايستادگی کند.
ممکن است بگوئيد خطاب آن روز شما به که بود؟ کدام دسته از روشنفکران در صفوف مخالفين نظام گذاشته می بايست از آنهمه اشتياق برای برقراری ديکتاتوری پرولتاريا، حکومتهای "دموکراتيک خلقی"، "جامعة بی طبقة توحيدی"، حکومت "عدل علی" سربرآورده و يا خود را از بند ستيزه جوئی برعليه غرب و ارزشهای استقرار يافته در آنها، رهانيده و هَمّ خود را بردفاع از آزادی، تجددطلبی، دمکراسی و ليبراليسم قرار دهد ؟
چه کسی و کدام جريان هنوز از آنهمه آسيب و انحراف درامان مانده بود و آنقدر قوی، که بتواند جريان عظيم اجتماعی بسمت برقراری حکومت الله در ايران را متوقف سازد ؟
امير شاهی ـ آن مقاله در حقيقت "آواز قو"ی من بود. حرف های من در آنجا خطاب به "روشنفکران" نيست نهيبی و نيشی است به آنها. در سخنان آن روز من بيش از اميد، طعنه و طنز تلخ نهفته است. من از نوشتن آن مطلب ناگزير بودم، چون بی همزبانی داشت ديوانه ام می کرد. در واقع طرف صحبت من کسانی که در مقاله مورد عتاب من قرار گرفته اند نبودند، بلکه مردمی بودند که جذب گردباد انقلاب شده بودند و بدون داشتن فکری روشن يا اراده ای راسخ با کسانی همصدا بودند که از نخبگانشان می دانستند.
اين را حتماً بايد در اين جا اضافه کنم که من در آن روزها، مثل همين امروزی که در خدمت شما هستم، به هيچ وجه برای آن ماجرای پرجوش و خروش سرانجامی محتوم نمی ديدم و يا آن جريان را غير قابل جلوگيری نمی دانستم. معتقد بودم، و هستم، که آن موج فراگير بيش از آنچه از پايه های عميق اجتماعی برخاسته باشد سيلی بی منطق است که براثر بی مبالاتی سراسر جامعة ايران را منقلب کرده است و همانطور که لحظه به لحظه عظيم و عظيم تر می شود تا همه چيز را بکوبد می تواند لحظه به لحظه فروکش کند و باز بيشتر فروکش کند تا فقط گل و لايی از آن برجا بماند که قابل روفتن باشد.
واکنش هايی که بعد از نوشتن آن مقاله ديدم همه گويا و جالب است و برای ثبت در تاريخ مناسب: عدة کثيری از همان روشنفکرانی که من هيچگونه زبان مشترکی با آنها نداشتم مرا يا حضوری و شفاهی و يا با نوشتن مقالات و رسالات آبکی به باد تمسخر گرفتند و فرياد انقلابيشان را بلندتر کردند تا صدای تنهای من کمترين طنينی پيدا نکند. چند نفری که بيشتر کک به تنبانشان افتاده بود، به سردستگی کسی که خمينی را گاندی ايران خوانده بود، پنهان از ديگران به سراغم آمدند و از من خواستند که وقت ملاقاتی از آقای بختيار بگيرم و آنها را به او معرفی کنم تا اگر دری به تخته ای خورد و انقلابشان تو زرد از آب درآمد همة پل های پشت سر را خراب نکرده باشند. افراطی ترها، اعم از چپگرايان يا اسلاميون، طبق رسوم سنواتی و ناخجسته شان پيام های توأم با دشنام و تهديد برايم فرستادند و لابد چون کارهای واجب تر داشتند نوبت به من نرسيد. همة اين عکس العمل ها معنی داشت. همه نشانگر اين بود که مدافعين انقلاب چقدر متزلزلند و چه اندازه از عاقبت کار در هراسند.
تلاش ـ با نگاه عميقری به رمان "در حضر" که سالهای انقلاب را تصوير نموده، می توان دريافت، مقوله آزادی ـ آنهم نه تنها در عرصة سياسی بلکه در همة عرصه های زندگی فردی و اجتماعی ـ برای شما محک و معياری بود که به کمک آن انقلاب 57 و آرمانهای اسلامی آن را مورد سنجش قرار داده و چون مجموعة آن را ضد آزادی يافتيد، در برابر آن و برعليه مدافعين انقلاب موضع گرفته و به مقابله پرداختيد. آنهم قبل از آنکه حکومت اسلامی بعنوان ثمرة انقلاب استقرار يابد.
امّا در همان حال اکثريت قريب به اتفاق روشنفکران و سياسيون ايران تا انتها با مذهبيون انقلابی و در به ثمر رساندن انقلاب همراهی نمودند. با اين وجود بسياری از همين روشنفکران و سياسيون، گذشتة خود را تلاش برای آزادی و خود را مبارزين راه آزادی می خوانند! البته مبارزه در راه آزادی در انحصار هيچکس نيست. امّا معيار آزاديخواهی چيست ؟
امير شاهی ـ برداشت شما از آن اثر من کاملاً دقيق است: من همانطور ديدم، همانطور سنجيدم و در نتيجه کمر مبارزه با آن رژيم و مدافعان آن رژيم را از روز نخست بستم. اين مخالفت و مبارزه تا امروز هم بی خلل و يک پارچه دوام داشته است. روشنفکران و سياسيون، از اعضای حزب ملت ايران و نهضت آزادی و توده و تمام مشتقاتش بگيريد تا افراد کنفدراسيون و کانون نويسندگان و فيلسوف و فيلمساز و روزنامه نگار همه فن حريف، بدون شک در به قدرت رساندن خمينی با همة نيرو کوشيدند و در به ثمر رساندن انقلاب نقش داشتند ولی سهمی که از همة تلاش ها بردند فقط همان يک لقمه ای بود که اسلاميون جلوشان انداختند. چون پس از اينکه سر قلاب مذهبيون بند شد ديگر احتياجی به آنها نبود و دسته دسته از صحنه رانده شدند تا فقط علی ماند و حوضش! اين پايان به نظر من آنقدر از آغاز آشکار بود که حقيقتاً متحيرم که چگونه خود اين حضرات آن را پيش بينی نکرده بودند ـ چون دريافتش محتاج هوش و ذکاوت چندانی نبود ـ انصاف!
قبلاً هم عرض کردم: آزاديخواهی در به کارگرفتن مکرر کلمة آزادی نيست. معيار آزاديخواهی، از ديد من، پايبندی به اصول دمکراسی ليبرال است و اين اصول همان مطالبی است که چپگرايان يک عمر با برچسب "آزادی های بورژوائی" لجن مالش کرده اند و اسلاميون به آن لقب "بی بندو باری" داده اند و به بهانه اش سنگسار می کنند و گردن می زنند.
به هر حال هر وقت هرکس و در هرکجا بگويد که من آزاديخواهم ولی با دمکراسی مخالفم ( تکرار می کنم، مقصودم دمکراسی غربی است، نه دمکراسی خلقی و نه دمکراسی اسلامی) حرفش از بيخ و بن برآب است. برای "خلقی ها"، بسته به فرقه های مختلفشان، سمبل آزادی گاه لنين بوده است گاه تروتسکی گاه استالين گاه مائو گاه گوارا گاه کاسترو؛ برای "اسلاميون"، بسته به امام جمعة روز، سرور آزادگان گاه حسين بوده است گاه علی گاه محمد گاه خمينی گاه بن لادن! اين سمبل ها و اين سروران هيچ ارتباطی با آزادی و آزاديخواهی که مد نظر و مقصود عرض بنده است ندارند.
آدم آزاده از تندروی و تعصب بری است. آدم آزاده سرکارش با منطق و خرد است نه با مکتب و ايدئولوژی. آدم آزاده برای ديگران حق حيات و ابراز وجود قائل است. آدم آزاده آزادی ها را به خود و اعوان و انصارش محدود نمی کند. آدم آزاده به خاطر منافع شخصی و يا پيشبرد مقاصد پيشوا يا منويات ملوکانه يا ارادة امام برای آزادی اگر و مگر قائل نمی شود و به دست و پای آزادی غل و زنجير نمی بندد.
تلاش ـ آقای کامران در مقدمة کتاب "هزاربيشه" اقدام شما در حمايت از سلمان رشدی را چنين ارزيابی می کنند؛ انتشار بيانيه برعليه فتوای قتل و جمع آوری امضاء در حمايت از نويسندة کتاب "آيه های شيطانی" از سوی مهشيد اميرشاهی و حضور و سخنراني های گسترده وی در مجامع بين المللی در اين رابطه، گذشته از هدف دفاع از سلمان رشدی و دفاع از آزادی قلم و بيان در ايران، همچنين به منظور "شستن دست مردم ايران از يکی از خفت بارترين مانورهای تروريستی حکومت اسلامی و رساندن صدای آزاديخواهی مردم ايران به گوش جهانيان بود."
صدورفتوای قتل سلمان رشدی توسط آيت الله خمينی در نخستين سالهای انقلاب صورت گرفت. يعنی در مقطعی که هنوز انقلاب اسلامی و رهبری آن از موج گستردة حمايت مردم برخوردار بود و براحتی می شد انگشت روی يکسانی مواضع حکومت انقلابی، رهبر و مردم گذاشت. با وجود اين واقعيت، در آن لحظات شما چگونه می توانستيد، در افکار عمومی جهانيان ملت ايران را مخالف اين فتوا و ملتی آزاديخواه معرفی نمائيد؟ تا چه ميزان دفاعية شما از ملت ايران و آزاديخواهی آن برای مجامع مختلف بين المللی و نزد ملتهای ديگر قابل باور بود ؟
امير شاهی ـ فتوا در اولين سالهای انقلاب اسلامی صادر نشد، در آخرين ماه های عمر خمينی صادر شد ـ يعنی ده سال پس از استقرار نظام مذهبی و در پايان جنگ ايران و عراق. با اين حال حرف شما از واقعيت دور نيست که در آن زمان هرندايی از داخل ايران می رسيد در جوامع بين المللی به خواست حکومت و خمينی و مردم تعبير می شد. اما آگاهی به اين واقعيت گرچه کار مرا آسان نمی کرد، چيزی هم از وظيفه ای که من برای خود قائل بودم نمی کاست. فرهنگ سازان هيچ کشوری اکثريت جمعيت آن مرز و بوم را در برنمی گيرند اما در سراسر جهان صدای اين فرهنگ سازان است که زبان واقعی ملت ها به شمار می آيد و در نهايت به حساب آن ملل واريز می شود ـ حتی اگر بلافاصله اين صدا انعکاسی را که بايد نيابد.
من در يکی از سخنرانی هايی که در اين باره در پاريس ايراد کردم (خيال می کنم متن اين سخنرانی در بخش فرانسة " هزار بيشه " آمده باشد) در بارة صادر کنندة فتوا گفتم: کسی که در طول زندگی نود ساله اش ياد نگرفته است که افعال معين را در زبان مادريش درست به کار ببرد در آخر عمر درازش ناگهان به فکر نقد کتاب ادبی افتاده است و گويا جدی هم گرفته شده است! ولی چگونه چنين موجودی را می توان نمايندة فرهنگ سرزمينی دانست که خيام و پورسينا و رازی پرورده است که با سرافرازی و به زيباترين شکل کفر گفته اند و هموطنانشان آثار آنها را قرن هاست چون ورق زر می برند؟ به هرحال اگر انعکاس کم نظيری را که اين قبيل گفته ها در نشريات و مجامع جهانی پيدا کرد بتوان نشانه ای از باور ديگران دانست بايد گفت که گوش شنوا کم نبود، به خصوص در ميان صاحب فکران ممالک ديگر. مسئله دولت ها البته از مقولة ديگری است.
تلاش ـ امروز برخلاف آن روزها تصويری که از ملت ايران در افکار عمومی جهان نقش بسته، تصوير ملتی است که خواهان آزادی، دمکراسی، صلح و همزيستی مسالمت آميز با تمام جهان می باشد. چه عوامل و چه نيروهائی در پديد آمدن و به رسميت شناخته شدن چنين چهره ای از ملت ايران نقش داشته اند؟
امير شاهی ـ درست است. اينجا موضع گرفتن دولت ها، که قبلاً عرض کردم از مقولة ديگری است، طبعاً در اشاعة اين تصوير نقش عمده ای دارد ـ دولت هائی که تا به حال به دلايل اقتصادی و منافع مادی روابطشان را با جمهوری اسلامی دوستانه يا لااقل غير خصمانه حفظ کرده بودند و حالا دارند از آن رژيم فاصله می گيرند. سوای آن به نظر من دو دليل اصلی برای اين تغيير وجود دارد: يکی ضعف حکومت دينی ايران که به مرحلة بحرانی رسيده است، و ديگر بلند شدن فرياد ايرانيان ازداخل و خارج ـ به خصوص در داخل و به خصوص از دانشجويان.
دو حادثة جهانی هم به ايجاد چنين فضائی دامن زده است: اولی فروريختن ديوار برلين که سرسلسلة حوادثی بود که به فروپاشی بلوک شرق انجاميد و حال و هوای دنيا را به کلی عوض کرد به طوری که امروز نه ديگر دشمنی صريح با دمکراسی از طرف مبلغين کمونيسم ميسر است و نه به بهانة افتادن دنيای سوم به دامن کمونيسم از طرف دنيای غرب موجه: دومی هم ماجرای 11 سپتامبر و جنگ عمومی برعليه اعمال تروريستی و آگاهی نسبی به اين امر که ملت ايران حسابش به کلی از دولت فعلی ايران جداست.
تلاش ـ بسياری از جريانهای روشنفکری در غرب با همصدائی با برخی از روشنفکران ايرانی پيدايش "جنبش اصلاحات" و جريان دوم خرداد و مواضع و تلاشهای دولت "اصلاح طلب" خاتمی را موجب اعادة حيثيت و بازگشت چهرة مثبت مردم ايران می دانند. نظر شما در اين رابطه چيست ؟
امير شاهی ـ مردم ايران؟ به هيچ وجه! کارهای اين آقايان چه ارتباطی با مردم ايران دارد؟ تلاش های حکومت سيد محمد خاتمی، چه اصلاح طلب بخوانيدش چه دو خردادی و چه به نامی ديگر، فقط و فقط هدفش اعادة حيثيت به نظام بی آبروی موجود در ايران و هيئت حاکمة رژيم رسوای اسلامی بوده است و بس افق ديد کسانی که از حکومت خاتمی دفاع کرده اند و می کنند (اعم از ساکنين خارج و داخل) از چارچوب نظام اسلامی فراتر نمی رود. و جوهر و چکيدة حرف ها و خواست هاشان اين است که وضعيت به همين مهر و نشان بماند به اين اميد که به آنها هم از اين نمد کلاهی برسد ـ يعنی همان اميدی که سياسيون و روشنفکران در ابتدای انقلاب داشتند. من شخصاً در هيچ گفتار و کردار آنها نشانه ای دال براينکه در فکر مردم ايران و آيندة ايران هستند نديده ام.
آن دسته از ايرانی هائی که امروز برای محمد خاتمی پستان به تنور می چسبانند همان هائی هستند که در ابتدا برای روح الله خمينی سينه زدند، بعد پشت هاشمی رفسنجانی نماز خواندند و بدبختی اين است که از همين امروز خودشان را برای پستان به تنور چسباندن و سينه زدن و پس نمازی کردن جانشين خاتمی آماده می کنند. واقعاً مايه تأسف است. من نمی توانم تصور کنم که ممکن است گروهی همان اشتباهات فاجعه بار را در طول بيست و اندی سال، البته با شدت و ضعف، هر چند به چند سال تکرار کند و داعية دادن رهنمودهای سياسی هم داشته باشد. ممکن است اسم اين کارها تلاش معاش باشد ولی به تحقيق بارقه ای از وجدان و شعور سياسی در آن نيست.
تلاش ـ احتمالاً مطلعيد که در مراسم بزرگداشت احمد محمود، عطاالله مهاجرانی وزير اسبق ارشاد بر سر مزار اين نويسنده حضور يافته و در برابر ناباوری و خشم نويسندگان مستقل در مدح احمد محمود به سخنرانی پرداخت.
از ديدگاه تنی چند از صاحبان قلم در ايران، اين حرکت مهاجرانی در حقيقت ژستی است برای فراهم آوردن زمينه حمايت وسيع روشنفکری و صاحبان قلم از وی در صورت کانديد شدنش برای پُست رياست جمهوری بعد از سيد محمد خاتمی. نظر شما در مورد اين ديدگاه چيست ؟
امير شاهی ـ بله اطلاع دارم و اولين واکنشم بعد از شنيدن خبر اين بود که طفلک احمد محمود يکبار به بيماری آسم درگذشت و بار ديگر با نوحه خوانی مهاجرانی تلف شد.
احمد محمود، به استناد نامه هائی که خطاب به من در طول اين سالها نوشته است، (و تاريخ نگارش بسياری از آنها مصادف است با دوران وزارت ارشاد همين مهاجرانی)، هميشه با مشکلات بی حد و حصر سانسور و گرانی کاغذ و نداشتن جواز چاپ روبه رو بوده است. دلخونی او از اوضاع در تمام اين نامه ها آشکار است.
ولی اين وزير اسبق سوراخ دعا را خوب پيدا کرده است. در همان زمانی که احمد محمودها از مشکلات کاغذ و سانسور و جواز چاپ می ناليدند وزارتخانة زير نظر او کاغذ سوبسيد دار با بار و خروار به "خودی"ها و "قابل خريد"ها می داد و نوشته های آبکی همگی را با سلام و صلوات منتشر می ساخت تا "روشنفکر" و "هنرمند" اسلامی بتراشد و صله و جايزه ميان قلم بدستان گداصفت و جاه طلب تُخس می کرد تا بازار وزارتش را گرم نگه دارند ـ و ديديم که نگه داشتند. و امروز که کبّاده رياست جمهورآينده را می کشد باز به همان روش رو آورده است ـ دهن آنهائی را شيرين می کند که در گذشته هم چشته خور شده اند و برای نان و آب و خانه و ماشين بدنبالش موس موس می کنند و برای کسانی که امروز متاسفانه به زير خاک خفته اند و دستشان از دنيا کوتاه است حلوا پخش می کند. (قبل از احمد محمد، مورد فريدون مشيری را هم ديديم که به شهادت دوستانش حتی از تلفن کردن به وزارت ارشاد برای گرفتن مجوز انتشار کتاب هايش اکراه داشت ).
شنيده ام که يکی از نويسندگان مورد مهر و مورد استفادة وزير اسبق ارشاد، که از کنفرانس برلين به اين طرف دچار بيماری خود گنده بينی وخيمی هم شده، برای ديگر نويسندگان نسخه صادرکرده است که حضور مهاجرانی را در مجلس سوگواری احمد محمود ابداً به ديد سياسی نگاه نکنند! ولی بدون شک برآن قلم زن دراز نفس گنده گو هم مثل بقيه روشن است که خود حاجی مقاصد سياسی دارد. مهاجرانی مراحلی را که خاتمی طی کرد می خواهد طی کند. فراموش نکنيم که خاتمی را هم همين "روشنفکران" خود فروخته تقويت کردند، که او هم قبل از رسيدن به رياست جمهوری وزير ارشاد رفسنجانی بود. ظاهراً اين وزارتخانه که مشتری برای ارشاد کردن گيرش نمی آيد، داوطلب مرشد شدن فراوان در دلش می پرورد!
فرانسويان ضرب المثلی دارند که می گويد: متدهای آزموده و موفق را چون تيم های برنده نمی بايست عوض کرد ـ مهاجرانی هم دليلی ندارد که پس از تجربة خوش گذشته راه و روشش را عوض کند. امّا فرانسويان يک اصل حقوقی پابرجا هم دارند که بد نيست آقای مهاجرانی از آن با خبر باشد ـ من اين اصل را از پدرم که در سرزمين تبعيد امروز من حقوق خوانده بود يادگرفته ام ـ و آن اصل اين است که: قاتل از مقتول ارث نمی برد. من اميدوارم خشمی که می فرمائيد نويسندگان مستقل از اين واقعه نشان داده اند (من با خوشوقتی تمام شاهد يک موردش بوده ام) هرچه بلندتر و رساتر ابراز شود و تعداد آنها هم هرچه بيشتر باشد تا نگذارند مرده ريگ نويسندگان آزاده از گلوی جلادان آزادی بيان و قلم پائين برود.
تلاش ـ هيچ ترديدی نيست که آقای مهاجرانی و اطرافيانشان بخوبی می دانند، دوستی و حمايت از اهل قلم و دفاع از آزادی قلم وبيان همواره يکی از مهمترين معيارهای مشروعيت حکومتها و دولتها نزد ايرانيان بوده و هست، امّا مشروط برآنکه حمايت از گروهی به منظور سرکوب و ساکت نمودن گروه ديگر نباشد. و اين درست همان هدفی است که ديدگاه فوق به مهاجرانی و حاميان آشکار و پنهان وی نسبت می دهد.
با توجه باينکه شما بخوبی در جريان دفاع شديد عطاالله مهاجرانی از "فتوای قتل" سلمان رشدی توسط آيت الله خمينی بوده و ناسزاگوئيهای بسياری از سوی وی نسبت به شما بدليل دفاعتان از سلمان رشدی در آن مقطع صورت گرفت و اگر اشتباه نکنم بدنبال اين حادثه بود که شما از سوی جمهوری اسلامی ممنوع القلم اعلام شديد ؛ آيا فکر می کنيد ترديد برخی از نويسندگان و هنرمندان در رفتار امروز اين شخص با استناد به آن گذشته بر حق باشد؟
اميرشاهی ـ برای مهاجرانی و امثال او آزادی قلم و بيان يعنی آزادی هتاکی برای خود آنها و اجبار سکوت برای ديگران. اين افراد هرگز در پی دفاع از اين اصول نبوده اند. خود اين شخص که چند صد صفحه سياه کرده است برای اينکه ثابت کند قتل يک نويسنده، فقط به دليل نوشتن يک کتاب، واجب است در مقامی نيست که راجع به آزادی بيان فضولی کند. استفاده ای که اين مرد از روشنفکران می کند نسخة بدل استفاده ای است که خمينی و رفسنجانی و خاتمی به درجات کردند. فقط اولی گرفت و مزدی نداد باقی مختصر انعامی داده اند. اراذل روشنفکران هم که نه شعور سياسی دارند و نه مناعت اخلاقی مثل طلاب مفتخور منتظرند وليمه ای حاضر شود که به سر سفره بشتابند و همانجا صيغة عقد يکی از اين اسلامی ها را با ملت ايران بخوانند.
خلاصه اينکه مهاجرانی و هم پالکی هايش فقط در فکر جمع آوری مَرَده از ميان قلم به دستانند و به سبک گانگسترها برای خودشان دستجات مافيائی درست می کنند ـ آن هم با صرف پول و امکاناتی که از ملک ما و مردم ما دزديده اند. وظيفة ابواب جمعی اين است که به وقت لزوم و به دستور پدر خوانده سينه سپر کنند و يا غداره بکشد. اين نوع روشنفکر سوای آنکه همه جا مبلّغ و مدافع منافع مافيائی اين آقايان است و مطيع و مطاع اوامرشان، خاصيت ديگری هم دارد و آن اينکه به زعم گردانندگان جمهوری اسلامی وجودش دهن کجی و سرکوفتی است به نويسندگان و صاحبان قلمی که هرگز به خاطر نان يا نام حاضر نمی شوند بر بی آبروئی های اعضای مافيای آخوندی پرده بکشند. "بچه های خوب" جايزه می گيرند، کمک مالی دريافت می کنند، سفر به خارج دارند، در کنفرانس ها شرکت می کنند، به نمايندگان رسانه های خارجی معرفی می شوند، صاحب نام و کتابند. در حالی که "بچه های بد" محکوم به سکوتند، گمنام می مانند، در تلخی تبعيد درونی و تنگدستی تبعيد بيرونی به سر می برند.
در مورد زبان درازی هائی که اين مردک بی سروپا در بارة من کرده بود بايد عرض کنم که نتيجه اش ـ البته اگر من در آن ملک اسلامزدة بی قانون می بودم ـ می توانست سنگسار شدن باشد نه ممنوع القلم بودن. افتخار ممنوع القلم بودن را من از نخستين روز برپائی جمهوری اسلامی داشته ام و حالا سال هاست که از طرف آن رژيم ممنوع الاسمم که حتی افتخار بزرگتری است. اجازه بفرمائيد به اين مقوله بيش از اين نپردازم و برای اينکه به سئوال شما کامل جواب گفته باشم فقط اضافه کنم که نويسندگان و هنرمندانی که به شرافت روشنفکری اعتقاد دارند نه فقط محقّند بلکه موظفند که از گسترده شدن دام تزوير و ريای موجوداتی مثل مهاجرانی، که فقط در انتظار مرگ صاحب قلمانند تا عزای قلم را بگيرند و قيمه پلواش را بخورند، جلوگيری به عمل آورند و هر آن کس که شرافت روشنفکری را به اين حضرات می فروشد از صفوفشان برانند.
اين کوشش هائی که برای خريد روشنفکران صورت می گيرد و معمولاً به بهای نازل هم انجام می پذيرد نشان می دهد که اسلامی ها بهتر از خود اين روشنفکران خود فروخته به ارزش اجتماعی روشنفکری واقفند و در صدند تا از خطری که اين گروه می تواند برايشان ايجاد کند احتراز کنند. کاش خود اين افراد به اين نکته پی می بردند که اگر جوی استقلال فکری می داشتند خود آدمی بودند و امکاناتی داشتند.
تلاش ـ امروز بطور گسترده ای سخن از قرار گرفتن ملت ايران در يک نقطه عطف تاريخی است و همة مطالبات و قدرت مبارزة اين ملت برمحور آزاديخواهی، رشد، توسعه و ترقی ارزيابی می گردد. چنين بنظر می رسد پس از گذشت يک قرن از جنبش مشروطه، بار ديگر جنبشی با همان مضمون در حال برآمدن است و نظر شما در خصوص چنين ديدگاهی چيست ؟
امير شاهی ـ من کاملاً با اين ديد موافقم. به نظر من هم چنين می رسد که نسل جوان ايران دقيقاً خواهان برقراری يک دمکراسی ليبرال در ايران است که جوهر اصلی مشروطه خواهی بود. نسل جوان که تصور می رفت، يا لااقل حکومت اسلامی تمام همّش را به کار گرفت، که از گذشته اش چيزی نداند. آنچه اين باور را در من تقويت کرده است شعارهای دانشجويان است که هر وقت توانسته اند ابراز وجودی بکنند در بزرگداشت مصدق، که برحق سمبل دمکراسی ليبرال در ايران ماست، صدا را بلند کرده اند، و هر جا که توانسته اند تصاوير و عکس های او را بالا برده اند.
مردم ايران از شعارهای ضد دمکراسی چپگرايان به کلی بريده اند. و همانطور که گفتيد، پس از گذشت يک قرن، که طی آن هم طعم خودکامگی سلطنتی را چشيده اند و هم مزة تامگرائی مذهبی را، امروز به ايده آل دمکراسی ليبرال بازگشته اند. از نظر من راه درست همين است و اميدوارم که تقويت شود.
تلاش ـ از رويکرد نسل جوان ايرانی به دمکراسی ليبرال سخن گفتيد و از اينکه به نظر شما "مصدق برحق سمبل دمکراسی ليبرال در ايران" است. امّا همين نسل به سختی می تواند فراموش کند که بجز تنی اندک چون دکتر بختيار، عمدة وارثان و ياران دکتر مصدق از فرط ستيز با حکومت پهلوی و با درکی بسيار ناقص و ايستا از "منافع" ايران و "استقلال" کشور بازتاب و تحقق آرمانهای خود را در انقلاب اسلامی ديدند. حضور گستردة بسياری از سران جبهة ملی و حزب ملت ايران در صفوف انقلاب و همکاری آنها با انقلابيون در استقرار حکومت اسلامی، شکستن آخرين مقاومتها و جذب نيروها به جبهه قدرت حاکم يا حداقل تزلزل و سکوت بسياری از روشنفکران در مقابل حکومت جديد بسيار پراهميت و تعيين کننده بود، آيا فکر نمی کنيد شما اندکی مجموعة اين نيروها را که خود را نيروهای ملی می نمامند ـ در مقايسه با مارکسيستها، مذهبيون و جريانهای طرفدار نظام سلطنت ـ از نقدهای صريح و گزندة خود برکنار داشته و اهميت نقش و سهم آنها را در به ثمر رسيدن انقلاب و استقرار حکومت اسلامی کمرنگ ديده ايد؟
امير شاهی ـ راستش خرده ای که معمولاً از من گرفته می شود در اين جهت است که چرا من از اين نيروها چنين بی مهابا انتقاد می کنم ولی از آنجا که اين خرده گيری ها غالباً از طرف کسانی است که به ضرورت فعاليت های سياسی با من هم بند بوده اند و اکثراً ايرادها به صورت غيظ و غضب زير لبی ابراز می شود و بروزاتی شبيه قهر کودکانه دارد من هيچکدام را جدی نگرفته ام. پس جواب به اين سئوال شما يک "خير" کوتاه و قاطع است. می دانم که شما هم کتاب های مرا خوانده ايد و هم موضعگيری های سياسيم را تعقيب کرده ايد ـ بنابراين طرح اين سئوال را برای روشن شدن ذهن آنهائی که اين دو کار نکرده اند مفيد می بينم.
به کتاب "در حضر" من اشاره داشتيد. در آن کتاب مسخره ترين و حقيرترين و فرصت طلب ترين تصاوير من از افرادی چون سنجابی و بازرگان و فروهر. تصاوير مسخره و حقير و فرصت طلب پادوهای اين آقايان هم در سراسر اثر آمده است. در کتاب "در سفر" لبة تيز انتقاد من بيشتر از هر قوم و قبيلة ديگری متوجه شاخة تبعيدی اين گروه بوده است. يکی از ارضا کننده ترين توصيف هائی که من در بارة اين دو کتابم شنيدم ـ به خصوص از کسانی که با من اتفاق نظر سياسی نداشتند ـ اين بود که راه انتقاد از دسته و گروه "هم بند و هم افق" را من بروی ديگران گشودم ـ آن هم در داغا داغ ماجرا نه پس از افتادن آب ها از آسياب ها، حتی شخص شاپور بختيار (با تمام ارادتی که به او داشتم و با اينکه اعتقاد راسخ دارم که نام او به عنوان تنها کسی که در آن دوران پر آشوب با سربلندی و دليری و به دلايل درست و موجه در مقابل خمينی و مذهبيون ايستاد در تاريخ ما ثبت خواهد شد) نيز از انتقاد در امان نمانده است. مقصودم فقط نيش قلم و اشارات پر طنز در متن کتاب نيست که به او مربوط می شود، در جائی هم که بسياری فکر کرده اند تعريف و تحسين مطلق از او شده است فقط به اين دليل است که تاريخ را درست نمی شناسند و فی المثل نمی دانند که نقل قولی که من از "توسيديد" در آغاز فصل "خان" کرده ام در وصف کسی است، ("نيکياس")، که گرچه انسان نيکی است ولی سردار خوبی نيست. تصديق می فرمائيد که ناآگاهی ديگران کناه من نيست. در " هزار بيشه " هم خوانندگان ملاحظه می کنند که من در مصاحبه ای مورد مؤاخذه قرار گرفته ام که چرا به پروپای اين گروه پيچيده ام و جواب های مرا هم به اين چرا قطعاً می بينند، بنابراين ديگر در اينجا نقلشان نمی کنم.
اين تا آنجائی که به من و نظرات قبلاً مطرح شدة من مربوط می شد، اما مقدمة اين سئوال شما هم نياز به جواب دارد:
اولاً من اميدوارم که نسل جوان به طور اعم نه خدمت و دريادلی مبارزان را از ياد ببرد و خيانت و بزدلی تسليم شدگان را. البته که اين نسل نمی بايست هيچ نکته ای را فراموش کند ـ نه فقط برای پاداش دادن به اولی ها و تنبيه دومی ها بلکه بيشتر به اين دليل که برای احتراز از تکرار اشتباهات گذشته و ساختن آينده ای روشن، داشتن حافظة تاريخی جزو واجبات است. من اين حرف را چه بس بارها که تکرار کرده ام.
ثانياً ميراث مصدق ميراث والدين نيست که منحصراً به فرزندان برسد. ميراثی است سياسی که هرکس به آن معتقد و وفادار باشد بر آن حقی دارد. از ميان کسانی که با او در زمان حياتش همکاری کرده بودند، به هيچ وجه همه در اين تقسيم بندی نمی گنجند ـ بختيار و صديقی را می توان خلف به حساب آورد و شايد چند نفر ديگر را (به رفتار ناهنجار سرکردگان حزب ملت ايران و نهضت آزادی هم قبلاً اشاره کرده ام).
ثالثا ً آنهائی از سران جبهة ملی که مد نظر شما هستند و مورد حملة من در آثارم، اساساً از سياست چندان به دور افتاده بودند که فقط همگی می خواستند در خانه شان بنشينند و وجيه المله باشند نه چيز ديگری، ولی انصاف حکم می کند که در اينجا بگويم اين نظام آريامهری بود که مليون را برنمی تافت، فعاليت سياسی بازماندگان اين جبهه ها و احزاب در سال های قبل از انقلاب از حد عيب جويی و غرغرهای محفلی از رژيم پهلوی پيش تر نمی رفت و امکان عرض اندام نداشت. در واقع هيچ انتقادی امکان عرض اندام داشت و به گمان من همين کمبود در دوران شاه بزرگترين عامل برای گرم کردن بازار چريک بازی و مجاهد بازی و مسلمان بازی شد.
تلاش ـ پس از استقرار حکومت اسلامی که در اصل بازتاب شکست طبقة سياسی کشور ـ چه صاحبان قدرت و چه نيروهای خارج از حيطة آن ـ بود، ما شاهد بازنگريهای عميق و گسترده ای از سوی بخشهای قابل توجه ای از نيروهای مذهبی، مارکسيستی و طرفداران نظام سلطنتی هستيم. طرد روشهای سياسی گذشته، نقد دستگاه فکری سابق و بريدن از پايگاه ها و سازمانهای سياسی سُنتی پروسه ای است که از همان آغاز سالهای نخستين حکومت اسلامی در ميان نيروهای ياد شده آغاز و همچنان ادامه دارد. حلقه مشترک اين مجموعه شناسائی سهم خود در برآمدن حکومت اسلامی و يافتن ريشه های انقلاب در انحرافات اساسی خود است.
امّا چنين تعمق مسئولانه ای نسبت به گذشته و انقلاب از سوی نيروهای موسوم به "ملی ـ مصدقی" کمترديده ميشود (با اغماض براينکه شاخه ای از آنها به مقتضای زمانه و با هدف نزديکی به قطب قدرت ترجيح دادند خود را ملی ـ مذهبی بنامند). نه خطائی در روش و نه انحطاطی در تفکر! گوئی برای آنها دوران مصدق نقطه عروج و کودتای 28 مرداد مجوزی برکين خواهی تا رفتن به مرز تباهی خود و کشور در همپيمانی با نيروهای ويرانگر جمهوری اسلامی است.
آيا فکر نمی کنيد، تنها نگاه به دوران مصدق و يا کودتای 28 مرداد برای مشروعيت و حقانيت دائمی اين نيروها کافی نيست؟ آيا نگاه محدود اين نيروها، مانع از نگاه عميق تر و منصفانه تر اين جريان به سوابق نزديکترش در حوادثی نظير خرداد 42 و انقلاب 57 نگشته است؟
امير شاهی ـ جواب اين بخش را از قسمت مقدماتی آن آغاز می کنم تا به انتهای سئوال برسم.
ببينيد، بعد از انقلاب بعضی از مذهبيون يا مارکسيستها از احزاب يا فرقه هائی که به آنها تمايل يا تعلق داشتند انتقاد کرده اند و ايدئولوژی اين فرق و احزاب را به نقد کشيده اند. مذهبيون به اين نتيجه رسيده اند که اختلاط دين و دولت کار ناپسنديده ای است و مارکسيستها به اين نتيجه که ديکتاتوری پرولتاريا چيز مذمومی. يعنی هر دو گروه به لائيسيته و دمکراسی، که سرلوحة فکری ليبراليسم است، نزديک شده اند و بر اساس اين افکار از گذشتة خود انتقاد کرده اند. دمکرات های ليبرال از کدام بخش فکريشان انتقاد کنند؟ و به اتکای کدام فکر ديگر؟ از اينکه لائيک بوده اند و دمکرات؟ ولی اگر مقصودتان انتقاد از افرادی است که از اين خط فکری منحرف شده اند و يا سياستی نادرست در پيش گرفته اند و به قيمت مصالح ملی به حفظ بيضة اسلام کمر بسته اند البته من با شما موافقم که اين انتقاد بايد بشود و همانطور که در پاسخ پرسش ديگر شما عرض کردم من به نوبة خود اين کار را کرده ام و از اين پس هم خواهم کرد. هرکس ديگری هم که چنين بکند شاد خواهم شد. در ضمن من با "طرفداران نظام سلطنت" که به عنوان گروهی از گروه ها از آن نام برده ايد مشکل دارم، چون اين دسته در گذشته حزب و فرقه ای نداشته است تا حالا به سبک و سنگين کردنش بنشيند ـ جز احزاب فرمايشی بيست سالة آخر دوران محمد رضا شاه که من نديده ام کسی به حلاجی آنها بپردازد ـ از فرمايشی بودنشان شکايتی داشته باشد و يا تک حزبی کردن مملکت را نادرست بداند. انتقادهائی که در اين زمينه شده است به جای آنکه روش استبدادی سلطنت را هدف بگيرد غالباً فقط به اشاراتی به "اشتباهات اعليحضرت" ختم می شود. بقيه هم همه از خدمات پادشاهان پهلوی سخن می گويند در صورتی که آن "خدمات" فقط به يمن ديکتاتوری و آزادی کشی ممکن شد و به اعتقاد من اگر امروز هم کسی بخواهد با توسل جستن به همان روش ها از اين قبيل خدمات عرضه کند بايد به نام آزاديخواهی جلويش ايستاد. "طرفداران نظام سلطنت" برای من معنايش فقط اين است که جمعی اين قالب حکومتی را مثلاً به شکل ديگری که جمهوری است ترجيح می دهند. (در صورت فراهم آمدن اسباب دمکراسی و لائيسيته و آزادی های فردی، به دلائل تاريخی و جغرافيائی، بنده هم از اين قومم ولی بلافاصله اضافه می کنم که انتخاب اين قالب در مقام مقايسه با محتوای نظام سياسی امری است فرعی).
در مورد "ملی ـ مذهبی"ها دو نکته را بايد بگويم. يکی اينکه من شخصاً هيچ فرصتی را از دست نداده ام که از رسوائی هاشان حرف بزنم و نکتة دوم اينکه اين گروه در گذشته بيش از آنکه نزديک به افکار مصدق باشد از پيروان اعتقادات بازرگان بود و حالا هم از همفکران يزدی است. بعد از انقلاب از "ملی" بودنشان بوئی به مشام من نمی رسد اما تا دلتان بخواهد گند مذهبی بودنشان بلند است. از نشرياتی که خود را زبان اوپوزيسيون می خوانند بپرسيد که چرا تا يکی از اين خدمتگزاران انقلاب از طرف رژيم اسلامی مورد بی مهری قرار می گيرد وکيل مدافع اين افراد می شوند و آنها را شهيد راه حق طلبی معرفی می کنند! يکی از اينها دفاع از اين اشخاص و حتی لاسيدنش را با خاتمی زبلی سياسی می دانست!
دوران مصدق، اگر منصفانه قضاوت کنيم، از ادوار کم نظير و معتبر تاريخ ماست و شخص مصدق، هرگاه وطنی قدر شناس داشته باشيم، به "پانتئون" تاريخ ما تعلق دارد (بر سر در پانتئون، که گورستان نامداران فرانسه است، نوشته اند: "تقديم به بزرگ مردان از طرف وطنی قدرشناس"). اما طبيعی است که نه آن دوران پايان تاريخ ما و نه آن بزرگوار همة تاريخ ماست. در مورد کينه به ماجرای 28 مرداد هم بايد مؤکداً بگويم که آتشش را هيچ گروهی بيش از شاه اللهی های جديد و قديم زنده مشتعل نگه نداشته است.
در هر حال به گمان من رسيدن به واقعيت لازمه اش مبالغه در بارة فضائل دوران مصدق و يا از خاطر زدودن رذايل 28 مرداد نيست. پس قاطعاً براين عقيده ام که هرقدر تحقيق تاريخی بی طرفانه و تجزيه و تحليل اجتماعی منتقدانه از اين هر دو شود بدون هيچ شک و ترديد آموزنده خواهد بود.
تلاش ـ خانم امير شاهی شما پايگاه اجتماعی نيروهای طرفدار آزادی، جامعه ای مدرن و دمکراتيک را چگونه ارزيابی می کنيد و شانس موفقيت اين نيروها را در نبرد عليه سنت گرائی مذهبی و جهان سومی به چه ميزان ارزيابی می کنيد؟
امير شاهی ـ پايگاه اجتماعی اين نيروها به گمان من همان طبقة متوسطی است که از اول قرن گذشته ميلادی در ايران شکل گرفته است ـ يعنی طبقة شهر نشين تحصيل کرده ـ که می خواهد به طرف ليبراليسم و دمکراسی برود. اين گرايش سياسی خوشبختانه در بين تودة مردم هم بيش از پيش ديده می شود. اقبال موفقيت اين راه سياسی را من شخصاً زياد می بينم ولی اگر شانس پيروزی آن ناچيز هم می بود باز می گفتم که راه همين است و تا آنجا که ميسر است می بايست به ياريش شتافت و تقويتش کرد. چون جستن و ارائة راه سياسی درست و معقول برای آيندة کشور از مقولة شرکت در ميدان اسب دوانی نيست که آدمی به فکر هيچ چيز جز برد و باخت آخرش نباشد. بسياری از کسانی که امروز قال و قيل سياسی به راه انداخته اند و مقاله و مطلب سياسی عرضه می کنند متأسفانه فقط در حال شرط بندی بر روی اسب برنده اند ـ چه مدافعين دو خرداد چه فراموشکاران 28 مرداد.
به نقل از تلاش شماره 10 ـ آبانماه 1381
|