بی بی سی: عاصمی در جوانی شاعر و نویسندهای پرشور بود و اشعار حماسی او با امضای "شرنگ" در نشریات چپ منتشر میشد.
عاصمی در دوران توفانی پس از شهریور ۱۳۲۰ از هنرمندان تئاتر بود و در "تئاتر سعدی" به روی صحنه میرفت. او از شاگردان عبدالحسین نوشین کارگردان نامی تئاتر و عضو کمیته مرکزی حزب توده بود.
عاصمی در همان دوران با ایرن بازیگر نامدار تئاتر و سینمای ایران پیوند ازدواج بست، که دوام چندانی نداشت.
محمد عاصمی پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تحت پیگرد قرار گرفت و ناگزیر شد ایران را ترک کند و در آلمان اقامت گزیند.
دکتر عاصمی از فروردین ۱۳۴۲ نشریۀ فرهنگی و اجتماعی کاوه را به زبان فارسی در مونیخ منتشر کرد. این نشریه به ویژه ناشر افکار و آثار نویسندگان و پژوهشگران ایرانی شد که در اروپا اقامت داشتند.
عاصمی، چنانکه خود در مصاحبهای گفته است، نشریهی خود را "کاوه" نامید، برای زنده داشتن یاد نشریه مهمی که نیم قرن پیش از آن برخی ادبای تبعیدی سرشناس ایرانی مانند سید حسن تقیزاده، علامه محمد قزوینی، محمد علی جمالزاده در برلین منتشر میکردند.
با مجله کاوه (با مدیریت عاصمی) گروه بزرگی از نویسندگان و پژوهشگران ایرانی همکاری داشتند، مانند سید محمد علی جمالزاده، دکتر پرویز ناتل خانلری، علی دشتی، عباس زریاب خویی، بزرگ علوی، احسان طبری، محمود تفضلی، علی نقی منزوی، سعیدی سیرجانی و دهها ادیب و متفکر دیگر.
دکتر عاصمی نویسندهای خوشبیان، روشنفکری فهیم و انسانی بسیار مهربان و شوخطبع بود. از او آثاری در تألیف و ترجمه باقی مانده است. آخرین کار او یک "سی دی" است که در آن شعرهای دوست خود مسعود عطایی را خوانده است. این اثر در زمستان ۲۰۰۸ به بازار آمد.
دکتر عاصمی از چند سال پیش از بیماری سرطان مری رنج میبرد. او هنگام مرگ ۸۴ سال داشت.
*****
پیشگامان ایران نو
کسی کو هوای فريدون کُنَد
سر از بندِ ضحاک بيرون کند
سرمقالهی نخستين شمارهی کاوهی برلين (15 شهريور 1285/ ژانويه 1916) با اين بيت فردوسی آغاز میشود و زنده ياد سيدحسن تقیزاده، پيروزی نور و روشنائی را بر تيرگی جهل و ستم ضحـّاکی، اساس کار مبارزات انسانی خود و يارانش قرار میدهد و در شمارهی 46 سال پنجم کاوه برلين (تيرماه 1290/13 نوامبر1920) مینويسد: «... بدون هيچ شکّی بزرگترين عيب و نقص و بدترين بدبختیهای بيشمار مملکت ما بيسوادی عمومی است و در اين باب حاجت بهيچ گونه بحث و تدقيق نيست... هچ کدام از معايب اساسی، بقدر عشر اهميـّت عيب بيسوادی عمومی را ندارد و امّالمعايب، علّتالعلل بدبختیها، سرچشمهی اصلی همهی نواقص و منشاء تمام خرابيها همين بلای بيسوادی عامـّه است...»
سيدحسن تقیزاده، سيدمحمـّدعلی جمالزاده، علاّمهمحـّمد قزوينی و همهی يارانشان در برلين، بر اين اعتقاد، پای میفشردند که نادانی، کوری و کوردلی میآوُرد و تيرگی جهل، راهی به روشنی نمیگشايد و اين, در زمانی است که شايد دو درصد اهالی ايران، آنهم با شيوههای تربيت کهنه، با سواد بودند و سواد آن روز فقط به معنای فراگرفتن زبان و ادب فارسی و تعاليم دينی و قرآن بود.
جوانان باسواد متوسـّط و عالی، انگشت شمار بودند و کشور ما بهيچوجه کادرهای علمی و فنّی نداشت... زنان کشور اجازهی تحصيل نداشتند و از تمام مزايای آموزش و پرورش مدرن، محروم بودند... عـّدهی ناچيزی از زنان کشور که منسوب به طبقهی بالای جامعه بودند با ادبيـّات قديم ايران، آشنائی داشتند و گنجينهی غنی فرهنگ ايران، تنها دهان به دهان و از راه نقّالی و داستانسرائی به گوش مردم میرسيد.
با سوادانِ مسئوليت شناسی که میخواستند، برای ايرانی، روزنی به روشنائی بگشايند غالباً از جملهی کسانی هستند که در دوران رضاشاه مصدر خدماتی بودند و با وجود صدماتی که بر آنها به درست يا نادرست وارد شد، در دگرگونی ايران با رضاشاه همدلی و همراهی کردند... نام و نشان اين فرهنگخواهان و فرهنگپروران و فرهنگيان، در بسياری از تحولاّت فرهنگی و آموزشی ايران، بسيار مشهور است و گواهی بر اين اصل است که رضاشاه به اينان، امکان حرکت و فعاليـّت داده بود و اينها هم پذيرفته بودند که با او در ساختن فرهنگ و آموزش و پرورش مملکت، همراه باشند.
در تأسيس مدارس جديد و دانشگاه و تأسيسات مفيد فرهنگی ايران، اينان با دانش و بينش ممتاز خود دست داشتند و بسياریشان، عمـّامه و عبا به کناری نهادند و در کسوت استادان اوليـّه دانشگاه ايران که تازه به همـّت رضاشاه ايجاد شده بود، مشغول تربيت شاگردانی شدند که بعدها هر کدام، خود استادان بنام زمان بودند:
محـّمد علی فروغی، عبدالعظيم قريب، بديعالزمان فروزانفر، جلال همائی، مدرس رضوی، ابراهيم پورداود، ملکالشعرای بهار و بسياری ديگر که نام مبارکشان، سياههی درازی را تشکيل خواهد داد، ياران و ياورانِ رضاشاه در اجرای نيـّات بلند و درخشانِ ترقيخواهانهی او بودند.
هرکدام از اين بزرگواران، آيات مبارکِ راستی و درستی و شرف انسانی بودهاند و در تحـّول ايران از دوران سياه و مرگبار سرزمينی که نه ملّت بود و نه دولت... دستی دراز و استوار داشتند...
ملّت نبودهايم زيرا به گفتهی استادسعيد نفيسی: «... ملّت، يعنی آن جمعی از مردم که در زبان و اخلاق و عادات و رسوم و معتقدات و دين و لباس و زندگی اجتماعی و اميد و آرزو و حتّی در خشم و غضب و کينه و نفرت يکسان بينديشند و با هم همداستان و شريک باشند... راستی هم که در آن زمان، ايرانيان، در هيچ يک از اين مظاهر انسانی، اتفاق کلمه نداشتند... دولت هم نبودهايم، زيرا دولت يعنی آن نيروی حاکمهای که از ميان مردم برخاسته باشد و مسئول سرنوشت و خوب و بد مردمی باشد که آن را برانگيختهاند... دولت آن است که شب و روز برای مردم دلسوزی کند، آسايش و نيک روزی مردم را از هر حيث فراهم آورد، در هر روزی مردم را به سوی پايهی ديگری از پيشرفت و ترقّی و کمال ببرد، زندگی شبانروزی امروز و فردای آن مردم را از هر حيث تأمين کند، حتّی نقشههای عاقلانه برای آينده مردم بکشد، عرض و ناموس و جان و مال همه مردم را در کمال خوبی حفظ کند و همهی خطرهای جانی و مالی را دفع کند، از هيچ وسيلهای ارشاد و هدايت خودداری نکند، يعنی مهربانترين پرستار و سرپرست و دوست و خدمتگذار و دستيار آن مردم باشد. اين صفاتی است که در آن دوره، بهيچوجه در آنچه دولت ايران می گفتند نبود.
بيش از صد سال بود که دولت ايران، يکی از ناتوان ترين دولتهای جهان بشمار میرفت امـّا اگر کسی اوضاع آن روز جهان را درست بسنجد، میبيند که حالِ آن از هر مستعمرهای زارتر بود، زيرا اين ُدوُل استعماری، لااقل در آبادانی مستعمرات خود می کوشيدند...»
و سعيد نفيسی نيز، يکی از اين ياران و ياوران رضاشاه در دگرگون ساختن اوضاع ايران بود.
محـّمدعلی فروغی (ذکاءالملک) چهرهی درخشان ديگری از اين باسوادان صاحب معرفت بود که به ياری رضاشاه آمد... فروغی مشهورترين و برجستهترين و داناترين معلم آن روزگار بود... کتابی در تاريخ ايران نوشته است که چند بار چاپ شده و بسياری، تاريخ سرزمين خود را از روی آن آموختند. نخستين کتابی بود که به روش کتابهای درسی اروپائی در تاريخ ايران نوشته شده بود... او در دارالفنون، زير نظر استادان فرانسوی به تحصيل علم طب نيز پرداخته بود... اينها درس خود را به زبان فرانسه میدادند و بهترين شاگرد خود را که در زبان مسلّط بود، مأمور میکردند درس ايشان را به فارسی ترجمه کند، اين معاون يا مترجم را در آن زمان، خليفه میگفتند... فروغی، خليفهی معلمين فرانسوی شده بود و بهمين جهت فرانسه را بسيار خوب ياد گرفته بود و بعدها انگليسی را هم ياد گرفت.
کتابهای بسياری را از انگليسی و فرانسه به فارسی برگرداند... تأسيس «فرهنگستان» ايران از ابتکارات اين انسان بزرگ بود و بسياری از بزرگان علم و ادب را در اين فرهنگستان گردآورد... عبـّاس اقبال، محـّمد قزوينی از شمار آنان بودند... کلمات زيبای دادگستری بجای عدليه و دارائی بجای ماليه و شهربانی بجای نظميه و شهرداری بجای بلديه و بسياری ديگر, از محصولات ماندنی اين فرهنگستان بود...
فروغی، فروغ درخشانی در آن روزگاران بود و در سياست نيز، خدمتی بسزا کرد و در سختترين دوران، با آنکه مغضوب رضاشاه شد و خانهنشين بود، باز بخواست رضاشاه و دشواری کار ايران، به خدمت آمد و ايران را دريافت... او مردی ايرانخواه و انسانی شريف بود و رضاشاه، با همهی کج خلقیها و بی اعتمادیها که محصول کشاکشهای سياسی روزگار بود، شناخت عجيب و درخشانی در مورد آدمها داشت. فرهنگستان علوم اتحاد جماهير شوروی، به منظور احترام به مقام علمی و ادبی ذکاءالملک فروغی، او را به عضويت خود انتخاب کرده بود.
ملکالشعراءبهار، در چهار خطابهی خواندنی خود به رضاشاه، يک دورهی تحولاّت تاريخی ايران را بررسی میکند و در قصيده «ايران ديروز و امروز» به مقايسهی اوضاع گذشته و حال میپردازد و اقدامات رضاشاه را يک به يک به نظرها میرساند. او در اين شعرهای ماندنی، متذکّر میشود که سالهای درازی پادشاهی ايران در اختيار تازيان و تُرکان و مغولان و تُرکمانان بود و تو، يعنی رضاشاه، پس از اينهمه بيگانهتازيها، اولين ايرانی هستی که پس از ساسانيان، تاج کيانی بر سر نهادهای و به هشدار او بر میخيزد که چکامههائی خواندنی است و در کنار بهار، بسياری از اديبان و دانايان و هنرمندان و هنروران بودهاند که زمان و زمانه را شناختند و دريافتند و همراه رضاشاه در ساختن ايراننو به خدمت ايستادند.
دربارهی اين ياوران فرهنگیِ رضاشاه، میبايست به تفصيل نوشته شود و نقش ارزندهی آنها بررسی گردد و هوشياری رضاشاه، در جلب همراهی اين بزرگانِ فکر و انديشه، روشنتر شود.
رضاشاه در آن روزگاری که بسوی مبارزه کشانيده میشد و مأموريت نجات ايران را بعهده میگرفت، قطعاً صاحب انديشهی منطقی و پرتحـّرکی بود.
او بدون آنکه در اين راه رسالهای بنويسد و پيرو مکتبی باشد در تجربه و محک روزانه و عقل با ديالکتيک دورانش در آميخته بود و در مکتب ديالکتيک عرفانی ايران پرورش يافته بود... گذشته از اين، رضاخان، از راه زبان روسی که میدانست، با تمـّدن و تکنيک نظامی و انديشهها و انقلابهای باختر نيز آشنائی پيدا میکرد، تماس بيستوچند سالهای که رضاخان با افسران روسی داشت، مکتب ارزندهای برای او بود... ادبيات روس، از پوشکين گرفته تا تولستوی، بازگو کنندهی استبداد و وضع ناپايدار تزاريسم بود. انتشارات نارودنيکها (طرفداران خلق)، سوسيال انقلابها، سوسيال دموکراتها، روزنامهها و مجلاّت مخالف دولت، کتابهای علمی برگرداندهی آثار نويسندگان اروپاي باختری به زبان روسی از طريق افسران روس به دست رضاخان میرسيد. اين تماسهای روزانه و کسب اطلاّع عميق از اوضاع روسيه تزاری و اعتقاد به سقوط رژيم استبدادی آن کشور، اميدواری ديگری برای او بود.
دورهای که پهلوی اوّل به سوی تکامل میرفت تا به صورت سياستمداری برجسته درآيد، عبارت بود از دورهی گذار روابط قرون وسطائی به مناسبات سرمايهداری.
ويژگيهای اين دوره، عبارت بودند از تسريع ويران شدن زيربنای شيوه ارباب رعيـّتی، افزايش بازرگانی خارجی، گسترش روابط پولی، نفوذ سرمايهی مالی خارجی به ايران، تبديل ايران به يک کشور نيممستعمره، تشديد تضادهای اجتماعی، دوره پخش ادبيـّات انقلابی و روشنگری و آغاز جستجو برای ساختن زيربنای دولتی نوين که ناگزير میبايست جانشين دولت قاجارها شود. در آستانهی کودتای سوم اسفند، طبقهی حاکمه و دودمان قاجار، بهيچوجه نمیتوانست سلطهی خود را دوباره برقرار سازد. بحران سياسی و اقتصادی، زمينهی اساسی برای تشديد نارضائی همگانی بود و ادارهی کشور به شيوهی قاجار ديگر ميسر نبود و حرکت و جنبش تودههای مردم برای تغيير وضع موجود گسترش میيافت و آنها را بيشتر بهم نزديک میساخت و تصادمات تازه با نيروهای محافظهکار دولتی، تشکّل و تصميم عناصر پيشرو را نيرومند میکرد و آنان را برای در دست گرفتن قدرت دولتی آمادهتر میساخت.
رضاخان، نه با فضل و دانش، بلکه با استعداد و نبوغی که طی خدمت و مبارزات بيستوچند ساله در ارتش در وی بوجود آمده و رشد کرده بود، روند پديدهها را درک میکرد و آيندهی کشورش را میديد.
سرنگون ساختن دولت استبدادی قاجار، ايجاد ثبات سياسی، اجرای اصلاحات اجتماعی، ريشهکن ساختن نفوذ بيگانگان، سرکوبی خانها و ياغيان، ساختن راهآهن و زمينهسازی برای رشد سرمايهداری، وظايفی بودند که از بيست سال پيش در دستور انقلاب و در انديشهی رضاخان قرار داشتند... امـّا عدم تکافوی نيروی انقلابی و فقدان رهبری درست، مانع اجرای آن وظايف بودند... انقلاب ايران به مرحلهی مبارزهی طبقاتی نرسيده بود. زيرا طبقات متخاصم مشخصّی که در برابر يکديگر صفآرايي کرده باشند وجود نداشتند و در نتيجه نمیتوانستند با شعارهای مبارزهی طبقاتی به گردآوری نيرو به پردازند.
برنامهها و شعارهای احزاب آنروزی، انقلاب اجتماعی را در چهارچوب تنگ قرار میداد و مانع آن میشد که نيروهای بيشتری به دور احزابی که خود را پيشرو به حساب میآوردند، جمع شوند... تجارب آن دوره به رضاخان آموخت که تنها آگاهی از تکامل عينی انقلاب، کافی نيست، بلکه برای آنکه تحولاّت اجتماعی به مجرای درستی سوق داده شود، احتياج به سازمان دارد، سازمانی که بتواند از تمام نيروهای پراکندهی جامعه برای انجام وظايف مبرم، بهرهبرداری کند و در عين حال ثبات سياسی کشور را حفظ کند و آدمهای تازه برای اداره کشور، تربيت نمايد. چنين سازمانی در آن زمان فقط و فقط میتوانست ارتش ُمدرن باشد. نبوغ سياسی رضاخان در تشخيص مرحله و پيشرفت گام به گام وی بود و در همين مسير بود که تشخيص میداد نياز به همکاری و همراهی نيروی تحصيل کرده و با سواد دارد و در اين راه از آن گروه نخبگان کتاب خوانده و عالم و دلسوز بهرهبرداری میکرد و در انديشهی تربيت نيروهای تازهی علمی و فرهنگی بود و اعزام محصل برای تحصيل به فرنگ، يکی از راههای درست تهيه نيروی محـّرکهی فرهنگی و اجتماعی بشمار میآمد.
رضاخان در ششم خرداد 1302 بهنگام اعزام اولين گروه محصلان به خارج در بيانات مؤثر خود گفته بود: «... فرزندان عزيزم! البته میدانيد که مملکت ما فاقد وسايل مولّده ثروت از قبيل راهآهن و کارخانه و غيره بوده و يگانه محل عايدات آن، منحصر به منافع زراعتی است. اين وجوهی که برای مخارج مسافرت و دوره تحصيل شما پرداخت میشود، از قرضههای کمرشکن که سابقاً بهمين عناوين از خارجه بعمل میآمد و صرف لهو و لعب و هوسرانی عدة معدودی میگرديد، فراهم نشده بلکه از قيمت گندم و جو حاصل دسترنج زارعين، آن طبقه زحمتکش و رنجبر ايرانی تهيه گرديده است. پس بايد هميشه بخاطر آوريد که برای فراهم نمودن هر يک قران، آن زارعين غيرتمند ايرانی، روزهای متمادی دقايق عمر عزيز خود را در مقابل اشعه سوزان آفتاب، صرف زير و زبر کردن زمين و کشت و زرع نمودهاند. اينک برزگران ايرانی، ثمره سعی و عمل خود را به شما میدهند که در مقابل، بدون فوت دقيقهای از وقت با کمال جديـّت به تحصيل و تکميل معلومات پرداخته و با يک توشه و سرمايه بزرگ علمی به وطن خود مراجعت و با تمام قوا و معلومات، به نگهبانی و حراست جان و مال و ناموس آنها اشتغال ورزيد. برويد شما را به خدا میسپارم ...»
در ميان اين محصلين اعزامی، نامهای آشنای مهندسمهدی بازرگان و دکتررضا رادمنش و بسياری ديگر از نخبگان به چشم میآيد که شگفتی برانگيز است. يکی از محصلين اعزامی آن روزگاران، استادعبدالحسين نوشين، اديب و هنرمند برجسته بود که برای تحصيل در رشتهی تاريخ و جغرافيا به فرانسه رفته بود ولی به تئاتر دل بست و با اينکه «مرآت» سرپرست محصلين، ارز تحصيلی او را قطع کرد، به کار تئاتر ادامه داد و بعد چنانکه ديديم، استادی مسلم شد و تحولی در تئاتر ايران ايجاد کرد و هنوز و هميشه نام او و شاگردان و همکارانش به عنوان هنرمندانی برجسته و دوست داشتنی بر زبانهاست.
بخت با من يار بود که در مسکو، هفتهای مهمان اين انسان خوب و هنرمند استاد باشم و از هر دری سخنها داشته باشيم... همان بالای بلند و همان صدای مطبوع و مطمئن را که آشنای همه ما بود، میديدم و میشنيدم... همهی زندگی او در کار شبانهروزی و خستگی ناپذيرش بر روی شاهنامه اختصاص داشت... امـّا البته آرزوی او صحنهی تئاتر بود و غوغای شورانگيز تماشاگران که قوت جان و روان هر هنرمندی است.
امـّا زبان تئاتر میبايست زبانی شسته و سرراست باشد. هنرمندان تئاتر هر مملکتی، بهترين گويندگان زبان سرزمين خود هستند و زبان شيرين و دلنشين هر ملتّی را بايد از صحنههای تئاتر آن ملّت شنيد و نوشين، با اينکه روسی خوب میدانست، امـّا برای صحنه، تنها دانستن زبان کافی نيست و بهمين جهت به شاهنامه روی آورد و ديديم که جلدهای سوم و تا هفتم و نهم شاهنامهی چاپ مسکو، با نام او مزيـّن است. میگفت به اين ترتيب، در ميان قهرمانان شاهنامه، خود را در وطنم حس میکنم. او دربارهی گزارش کار خود رسالهای دارد که از طرف آکادمی علوم شوروی در مسکو انتشار يافته است و در آن آمده است که برای شاهنامهی چاپ مسکو، از پنج نسخهی خطی لندن، قاهره، لنينگراد، مسکو و ترجمهی عربی بنداری و ديوانهای شاعران گذشته، استفاده شده است. در کنار تصحيح شاهنامه، «واژههای شاهنامه» را با عنوان «واژه نامک» تأليف کرده است که بوسيله «بنياد فرهنگ ايران» زير نظر دکترپرويز ناتلخانلری و با مقدمهی سعيدی سيرجانی، چاپ شده است. امـّا، همه اينها، آن آرزوی ديرينه را بر نمیآورد که میخواست در ايران باشد و به کار تئاتر پردازد... اصولاً استعداد و توانايی نوشين در کار صحنه، هزارها بار برتر و بالاتر از قابليـّتهای سياسی او بود. نوشين، مردی از تبار نيکان و براستی و از دل و جان، طرفدار عدالت و آزادگی و انسانيت و نيکی و روشنی بود و اين صفات انسانی، با سياست، خيلی همراه نيست... در کار سياستمداری و مملکتداری، میبايست مصالح روز را در نظر داشت و گاهی هم از مواضع اخلاق و انسانيت جدا شد و او مرد اين ميدان نبود و آنچه را هم که در پايتخت کشور شوراها میديد و ناروائيها و نارفيقیهای برخی از دوگانه مردان ردههای بالای حزب، چنان برآشفتهاش کرده بود که وقتی محرمی میديد، عقدهی دل را میگشود... میگفت:
ـ از همان آغاز میبايست راه درست و دلخواه خود را بر میگزيدم ولی شور جوانی و سودای رهائی از «ديکتاتوری رضاشاه» و هنر را در خدمت خلق نهادن، برای خيال پردازانی مثل من، هدف ملّی و ميهنی بود... خدمت واقعی، رها ساختن مردم از جهل و بی خبری و نادانی میبايست باشد و تئاتر, مدرسهی مؤثری بود و دوران رضاشاه، ميدان عمل در اين زمينهها تنگ نبود، امـّا هميشه به قول آلمانيهای شما، پس از حادثه آدمی هوشيار میشود.
و احسان طبری، خويشاوند سببی من که غالباً در لايپزيک آلمان شرقی، ديدارها داشتيم میگفت:
ـ رضاشاه، مردم ايران را بهتر از همهی سياستبازان و مبارزان چپ و راست! میشناخت...
و چون نگاه پرسشخواه شگفتزدهی مرا از آنچه دربارهی رضاشاه نوشته بود و گفته بود میديد، میگفت:
ـ مرد خردمند هنرپيشه را / عمر دوبايست در اين روزگار/ تا به يکی تجربه آموختن/ با دگری تجربه بردن به کار
و دريغا که عمر دوباره ندادهاند کسی را!...
و اين بنده نيز که از شاگردان دوران رضاشاه هستم، يعنی مدرسهی ابتدائی و متوسطه را در آن روزگار گذرانيدم که وقايع شهريور و اشغال ايران پيش آمد و آن ماجراها... امروز با خود میانديشم که اگر رضاشاه نمیبود، میبايست کور و کر و لال، در همان ولايت میماندم و مکتب «ملاّباجی» اولين و آخرين مدرسهی سوادآموزی من میشد و سرنوشتی نامعلوم و سفری در تيرگيهای حيات به سوی تيرگیهای ممات!
و پروايي نيست اگر خردهگيران، اين را دگرگونی نابابی بدانند، چون نمیدانند که انديشهها و اعتقادات آدمی، بسيار ظريف و شکننده و تُرد هستند. مثل ميوهها وسبزیهای تازه که حتی در يخچال هم دگرگون و فاسد میشوند و لازم است که آدمی تصورات و اعتقادات خود را دگرگون کند، نظری دوباره به آنها بيندازد، اين دگرگونیها، تازگی و طراوت میآورد و درست است... آنهائی که هرگز در تصورات و اعتقاداتشان ترديد نمیکنند، فرمان عقل را نمیپذيرند... اشتباه نشود، پايههای اساسی يک اعتقاد که درستی و راستی و شرف انسانی است، نبايد دگرگون شود و دگرگون شدنی نيست، ولی برداشتها و اعتقادات، میبايست بر اثر مشاهدات و تجربيات تازه، دگرگون شوند... برای اينکه انسان, خودش بمانَد, بايد همواره نسبت به خودش تغيير کند. دگرگونيهای انسان, به تفاوت او نسبت به ديگران نيست, بلکه تفاوت با خودش است... خود را چنان به چپ و راست تقسيم کنيم که يادمان برود بالا و پائينی هم وجود دارد, درست نيست...
می گويند آنچه را که رضاشاه در ايران ما انجام داده است، «جبرتاريخ» بوده است!.... «جبرتاريخ» چيست و خدای مقدس اين «جبرتاريخ» چه کسی است؟!... تاريخ که جبر ندارد... تاريخ برای بشر و با اين زمينههای فکری، يعنی جنگها و اشغالها و غارتها و ضرورتها و اتفاقها که همواره، هستهی طبقاتی و اقتصادی دارند. جهان فرادست، عليه جهان فرودست... غارت جهان فرودست، بهر صورتش... طبقات فرودست، دست کم تا به امروز، کاری جز سرباز شدن و خدمت به طبقات بالا، سهم ديگری در تاريخ نداشتهاند... تاريخ، جبر ندارد که ديدهايم نداشت و پايان هم ندارد که خواهيم ديد و خواهند ديد.
صدوپنجاه سال پيش، کارل مارکس، نظريهای را در مورد تاريخ و دگرگونی جوامع انسانی عرضه کرد که اين نظريه در جهان پرولتاريای آنروز جهان، بیآنکه به عمل برسد و ثابت شود، به عنوان قانون شناخته شد و توسط احزاب چپ، شاخ و برگ گرفت. و تازه «جبرتاريخ» را خود مارکس، مستقيماً مطرح نکرد... فريدريش انگلس، همراه و دوست او، جبرتاريخ و از بين رفتن دولت و خانواده را آورد و چون قدرت سوسياليزم از سال 1917 به بعد در روسيه پاگرفت و سوسياليزم، تبديل به نوعی «کليسا و مذهب» شد و مقدس گرديد و کارهای دستگاه هم به عنوان «جبرتاريخ» حوالهی آينده شد و آدمهای آن هم، مردان خدشه ناپذير «جبرتاريخ» شدند و کليسای نوين، جای کليسای کهن را گرفت و پرولتاريا، يعنی کسانی که مجری اين جبر شدند، میبايست بی چون و چرا، فداکاری و از خودگذشتگی خود را به سود اربابانِ بالانشين، نشان دهند، تا «جبرتاريخ» خدشه نبيند. و ديديم که مارکسيسم هرگز نتوانست روح انسان را در اختيار بگيرد...
«جبرتاريخ» بود که مجری ارادهی ديکتاتورها و راه خاموش کردن نقدها و ادامهی ناروائیها را اجازه میداد و همواره به اين اصل اختراعی مقدس، دامن میزدند و آنرا در هالهای از تقدس قرار میدادند و به عنوان اصل مقدس تکرار میکردند و هر نقدی و سخنی در نادرستی و ناروائی رفتارها و کارها، بلافاصله صدمه به «جبرتاريخ» و تعرض به وجود مقدس «مجريان جبرتاريخ» قلمداد میشد.
سوسياليزم و کمونيسم شوروی، بدينترتيب، پشت ديوارهای «جبرتاريخ» سنگر گرفت و ماند تا اينکه پرده برداشته شد و سيستم با تلنگری از هم پاشيد.
و عجيب است، آنها که «جبرتاريخ» را که گمان کهنهای بيش نيست و هنوز از تار و پود آن رهائی نيافتهاند و تقديس میکنند، چگونه است که مجری اين «جبر» را که شخص رضاشاه است محکوم میکنند؟
آيا به گمان اينان، دوگونه «جبرتاريخ» داريم؟!...
رضاشاه، پيشگام اصلاحات و دگرگونيهای پايهای و تاريخی در بازسازی ايران است و در ايران آنروز کسی جز او، در خور اين نقش تاريخی نبود. بنا به «ديدها» و «حدس»ها، هيچ کس جز او برای اين کار شايستگی نداشت... او مردی مصمـّم و يک دنده و صاحب عزم و قاطع بود و آن «جبر تاريخ» هم همين را میخواست و رضاشاه «مرد کُهنش» بود.
در تاريخ جهان، پترکبير, اسکندر مقدونی، ناپلئون و ديگران، هر کدام برای کشور و مردم خودشان کارهای بزرگ انجام دادند و کارهايشان بعدها موجب دگرگونيهای والائی برای مردم و تاريخ شده است... همهی اينها در هر جهتی که کار کردهاند مورد احترام و تجليل مردمِ کشورشان بوده اند... امـّا، ما چه میکنيم؟!... طی سدهها و سدهها ستم ديديم و سرکوب شديم... پدر، پسرش را کشته است و پسر پدرش را... مردمی هستيم دست به قضا و قدر و منتظر امام زمانی از درون و يا چشم به روشنفکر ضايع شده و ضايع کنندهاش از بيرون و... تازه هيچ کس را نمیپذيريم و هيچ کس مسئوليت اخلاقی و اجتماعی را به گردن نمیگيرد... همه به صورتی دنبال سودی نامشروع و پر درآمد، به قيمت زيان جامعه هستيم... لابد، بلائی را که در اين بيستوشش سال بر سر خود آورديم هم بايد به نام «جبرتاريخ» قالب کنيم... چون هنوز هم کسانی دست از اين معشوق برنداشتهاند و معتقد به نتيجههای مثبت اين «جبرتاريخ» نشستهاند که يا بسيار عاجزند و ساده و يا فريبکار و دغل!...
در مورد ايران ما، پس از جنگ نخست جهانی، جبری و ضرورتی در دگرگونی وجود داشت و اين جبر، پترکبيری و ناپلئونی و اسکندری میخواست که در حـّد کشور ما ايران، رضا شاه بود و بسيار هم توانا و شايسته بود.
رضاشاه، امام زمان نبود و معجزه هم نداشت ولی جامعهی ضعيف و ناتوان شدهی ايران را با خزانهی خاليش، در شرايط بحرانی پيش از جنگ جهانی دوم، توانست به جايی برساند.
البته جامعهی سرکوب شدهی قاجار و اطرافيان طمـّاع دستگاههای حکومتی، بسيار ناروائیها بنام او کردند و پس از شهريور بيست هم در ميان موجی از دروغ و تهمت، ساختهی عوامل خارجی و مطبوعات مزدبگير و دستنشينان آنها به ازای خدماتش، در سختترين وضعی ناگزير به ترک ايران شد.
تازه، مگر هر کسی میتواند «جبرتاريخ» را اجرا کند؟... البته که نه!
بايد از برجستگيهای ويژهای برخوردار باشد و در خود خمير مايهای برای کاری تاريخی داشته باشد... و در ايران آخرالزمان دورهی پوسيده و ننگين قاجار هم رضاخان ميرپنج بود و بس و خوب هم از عهدهی کار برآمد و توانست دهها دسيسه و توطئه را چه عليه ايران و چه عليه خودش خنثی کند و با مدد دانايانی که او را باور داشتند، پايههای اساسی ايرانینو را بريزد.
برای حسن ختام، دو خاطره از رضا شاه را هديهی صاحبدلان حقشناس میسازم:
ـ دبيرستان شاهپور بابل، کنار باغ ملّی شهر بنا شده بود. ساختمانی نوساز با کتابخانه و آزمايشگاه و تالار بزرگ سخنرانی و ميدان فوتبال و واليبال و باغچههای سرسبز و نسترنهای معطر...
برای رسيدن به دبيرستان، میبايست، باغ ملّی را دور میزديم که نردههای بلندی داشت ولی اگر از دروازهی باغ وارد میشديم و مستقيم بطرف دبيرستان میآمديم، میتوانستيم از نردهها بالا برويم و روبروی دبيرستان باشيم که چون راه نزديکتری بود پرش از نرده هم برای ما جالب بود، اين راه را انتخاب میکرديم. يک صبح بهاری که با همکلاسی ديگری از نردهها پريديم، مقابل دبيرستان با بالای بلند رضاشاه در شنل آبی زيبايش روبرو شديم.
قصر پادشاه، نزديک دبيرستان بود و شاه، پياده در آن بامداد، از قصر به دبيرستان آمده بود. برجا ايستاديم او با پرخاش ملايمی گفت:
ـ چرا از نرده میپريد؟
نوجوانی، دنيای خودش را دارد، گفتيم:
ـ طبق قضيه حمار
گفت: حمار چيه؟
گفتيم: خط مستقيم اقصرترين راه است از نقطهای به نقطه ديگر
شنيد و گفت: اين را برای همان حمار بگذاريد و ديگر از اين نرده نپريد! برويد سر درستان
رفتيم و او آنروز ساعتی را در دبيرستان ماند.
رؤسای ادارات شهر معمولاً وقتی شاه می آمد با فراک و کلاه سيلندر، در برابر سردر قصر شاه میايستادند. يکی از رؤسای ادارات، در آخرين ساعات ورود پادشاه متوجه شد که کلاه سيلندر ندارد. ابتکاری به نظرش رسيد و از حلبی ساز خواست، کلاهی با حلب بسازد و سياهش کند تا او بر سر بگذارد و مراسم را به پايان برساند. همين کار را کردند ولی از بخت بد، درست همان وقتی که پادشاه از ماشين پياده میشد باران شديدی باريدن گرفت و وقتی رضاشاه رسيد، صدای ضربی که از باران بر روی کلاه حلبی شنيده میشد با ريزش رنگهای سياه بر صورت آقای رئيس، چنان صحنهای به وجود آورده بود که رضاشاه را به خنده انداخت و آنجا درنگ نکرد و وارد قصر شد.
|