Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
July 21, 2009سه شنبه 30 تیر 1388
 

از چهار شنبه تا يکشنبه

فرخنده مدرس
 

به تأئيد و مهربانانه نگاهش کردم و در همان حال با خود فکر می‌کردم، کاش دخترم هم اينجا بود و بار سنگين طرف ديگر را هم از روی دوش تو برمی‌داشت. ديگرهمين قدر کافيست که ما پشتشان بايستيم و حمايتشان کنيم.



«الو، بله»

«الو مامان»

«سلام پسرم، کجائی مامان»


هر وقت بچه‌ها زنگ می‌زنند ناخودآگاه اين اولين جمله‌ايست که از دهانم بيرون می‌آيد، همراه آن و با شنيدن صدايشان التهابی به دلم راه پيدا می‌کند که چه شده زنگ زده‌اند. با گفتن اين که کجا هستند و چه می‌کنند، دلم آرام می‌گيرد. شايد به خاطر اين است که در وضعيت عادی هميشه اين من هستم که به آنها زنگ می‌زنم و حالشان را می‌پرسم. سالهاست که همين طوره. تا وقتی که بزرگ و مستقل نشده بودند، هميشه در ساعت‌هائی که می‌بايست در خانه باشند، به شماره خانه زنگ می‌زدم. نوعی مراقبت از راه دور. بزرگ کردن بچه در سختی تبعيد، بيرون آوردنشان از آب و گل و تحويلشان به جامعه ای که در بخش بزرگتر از برندگان تشکيل شده است، آسان نيست. کار و تلاش چندين برابر می‌طلبد. نه تنها برای تأمين معاش، بلکه برای دست بر زانوی خود داشتن و بی‌نياز از ديگران و کمک‌های اجتماعی و دولتی، گذران زندگی کردن، که در اينجا ملاکی است برای احترام. به ويژه بيشتر از آن جهت که خود از ضرورت‌های زندگی است و لازمه پرورش شخصيت مستقل. دهان باز و دست درازِ نياز به سوی ديگری، کجا می‌توانست، الگوی خوبی برای آنها باشد!

از وقتی از خانه رفته‌اند کمتر به شماره خانه‌هايشان زنگ می‌زنم. مستقيماً شماره تلفن‌های همراهشان را می‌گيرم. هرجا که باشند، در دسترسند. تنها ملاحظه اين که ممکن است سرکار باشند يا در کلاس درس، دستم را می‌بندد که نتوانم هر وقت می‌خواهم و دلم هوايشان را می‌کند، تماس بگيرم. با صدائی هيجان‌زده در پاسخ به سئوالم می‌گويد:


«جلوی کنسولگری ايران»

«اونجا چکار ميکنی مادر؟»

«تظاهرات، عليه تقلب احمدی‌نژاد در انتخابات»

«مگه بيمارستان نبودی؟»

«چرا! از خونه اومدم. بعد از سرکار طبق معمول سری به سايت‌های دانشجويان زدم، ديدم دانشجويان دانشگاه هامبورگ در حمايت از اعتراضات داخل ايران يک تظاهرات از پيش اعلام نشده برای همين امروز بعداز ظهر گذاشته‌اند،. من هم سريع خودم را رساندم.»

«چند نفريد؟»

«زياد نيستند. کسی خبر نداشته، مثل اين که يکدفعه تصميم گرفتند. بيشترشان دانشجويان ايرانی و آلمانی دانشگاه هامبورگ هستند. بعضی از همکلاسی‌های من هم هستند.»

«می‌مونی يا ميری خونه؟»

«نه می‌مونم، ميگن قراره فردا هم باشه. حتماً شرکت می‌کنم. شما نمیآين؟ بابا کجاست؟»

«من که سرکارم، بابا هم رفته خونه تا اخبار ايران را دنبال کنه، الان نمی‌تونی از اينترنت بيرونش بياری. چسبيده به لپ‌تاپش! اما مرسی از اين که به جای ما آنجا هستی. شب از خونه زنگ می زنم تا مفصل‌تر برام تعريف کنی.»


گوشی را سرجايش گذاشتم و به پشت پيشخوان برگشتم. مشتری در حالی که هر از گاه نيم‌نگاهی به من می‌انداخت تا حضور و انتظارش را يادآوری کند، اما با ادب وصبوری، منتظر بود تا من تلفنم را قطع کنم و کارش را راه بياندازم. کار می‌کردم اما خيلی حواسم پی‌ کار و مشتری‌ها نبود. راستش در اين بيشتر از بيست سالی که در اين مملکت زندگی و کار می‌کنيم، هردومون سخت وبی‌توقف کار کرده‌ايم، اما هيچ وقت حواسمان درست جمع کار نبوده است.

دلمشغولی‌های بی‌پايان و درگير بودن ذهن‌ با مسائل ايران و کارهائی که از همان آغاز زندگی در تبعيد که در اصل ادامه همان زندگی در داخل بود، در پيش گرفتيم، بخش مهمی از زندگی‌مان را تشکيل داده بود. بچه‌ها هم به خوبی اين مشغوليت را قبول کرده‌ با آن کنار آمده‌‌ بودند، هرچند با ناباوری به تحقق هدف‌‌هائی که داشتيم اما با احترام به کارما که اگر فرصت دست می‌داد برايشان، از آن تعريف می‌کرديم.

تمام ساعتهای باقی مانده بعداز ظهر را در اين فکر گذراندم که پسره چطور شد، يکدفعه تصميم گرفت به تظاهرات برود! جمعه پيش وقتی با هم در باره انتخابات ايران صحبت می‌کرديم، چندان علاقه‌ای به موضوع نشان نداده بود. حتا شرکت گسترده مردم در انتخابات را چندان جدی نمی گرفت و آن را با خاطراتی که هنوز از انتخابات 12 سال پيش رياست جمهوری و جنبش اصلاح‌طلبی در ايران به ياد داشت، مقايسه می‌کرد و اين که بعد از آن همه شوقی که به پا شده بود، احمدی‌نژاد آمد. اين عادتش است که هميشه به نتيجه نهائی و آنچه که می‌بيند، بيشتر اهميت بدهد. صحبتمان در اين باره روز جمعه پيش چندان ادامه نداشت. نمی دانم چرا در برابر او هرگز سعی نکرده ام وارد بحث اقناعی بشوم. نه اين که در روحيه‌ام نباشد، اما با او نمی شد. شايد بخاطر اين که خود او، به قول معروف، راه نمی‌داد. با وجود اين که دلم می‌خواست بدانم چه عاملی باعث شده چنين کاری بکند، اما ترجيح دادم تنها به او نشان دهم از کاری که کرده است بسيار خوشحال و سپاسگزارم.

بی‌صبرانه منتظر سپری شدن وقت و در انتظار بازگشت به خانه بودم تا هم اخبار ايران در باره ادامه اعتراضات خيابانی مردم به اعلام نتايج تقلب انتخابات را بشنوم و هم جريان را برای پدرش تعريف کنم. اما طولی نکشيد که دوباره تلفن زنگ زد. خودش به او هم خبر داده بود.

طبق معمول بعد از خوردن شام و چای اول رفتم به اتاق کارم و پای کامپيوتر تا به کارهايم برسم. تا کامپيوتر روشن شد، بلافاصله با ارسال پيامکی تماس گرفت:


«سلام مامان چطوری؟ خسته نباشی.»


انگار منتظر نشسته تا من پای کامپيوتر پيدايم شود. او هم منتظر شنيدن اخبار ايران است. نه اين که اخبار را دنبال نمی‌کند. آنچه در مطبوعات انگليسی يا آلمانی زبان در باره ايران منتشر شود، می‌خواند. در اين باره کنجکاوی و حساسيتش هميشه بيشتر از برادرش بوده است. کارهائی را هم که ما می‌کنيم با علاقه بيشتری دنبال می‌کند. تفاوتش با برادرش اين است که اخبار ايران از زبان ما را واقعی‌تر می‌داند. می‌گويد غربی‌ها در چهارچوب‌های فکر و نرمهای خودشان به قضايا نگاه می کنند و کمتر از واقعيت‌های پيچيده، آنچه که پشت پرده‌ی اين جوامع می‌گذرند، باخبرند. در در جوابش نوشتم:


«خوبم مادر. تو چطوری؟»

«ای ميگذره، چه خبر از ايران؟»

« خبرها زياده، اما ميدونی که يک انقلابی تازه تو خونمون پيدا شده؟»

«آره می‌دونم، تو فيس‌بوک دانشجويان صفحه‌ش را ديدم. لوگوی «رأی من کجاست؟» را گذاشته و از همه خواسته که از جوانهای ايرانی حمايت کنند. بلافاصله براش اس.ام.اس فرستادم. گفت که در تظاهرات جلو کنسولگری شرکت کرده. فردا هم ميره. چی شده که به فکر اين کار افتاده؟»


پس من تنها نيستم که از اين کار او شگفت زده شده‌ام!


«نمی‌دونم ازش نپرسيدم. تو کجائی؟»

«سرکارم، اما ميتونی زنگ بزنی.»

«نه نمی‌خوام مزاحم کارت بشم.»

«اشکالی نداره، خودبخود نمی‌تونم کار کنم. اين چند روزه فقط اخبار ايران را در اينترنت دنبال کردم. دائم اخبار سی. ان. ان را نگاه می کنم. مقالات و تحليل‌های روزنامه‌های کانادائی و آمريکائی و آلمانی را می‌خونم. استادی که براش کار می‌کنم هم خودش می دونه.»

«باشه، پس چند دقيقه ديگه بهت زنگ می‌زنم.»

«الو، دخترم سلام»

«سلام مامان. فکر می‌کنی حالا چی ميشه؟»

«بستگی داره که نامزدهای ديگه تا کجا ايستادگی کنن و مردم به تعداد خيلی زياد در حمايت آنها به خيانبانها بيان. تا حالا که دو نفر نامزد اصلاح طلب ايستاده‌اند، حضور مردم هم بی‌نظير بوده.»

«چقدر امکان سرکوب از طرف دولت وجود داره؟»

«خيلی زياد. به راحتی عقب نشينی نخواهند کرد. بستگی به اين داره که تعداد مردم در خيابانها چقدر باشه، آيا زورشون برسه که مردم را پراکنده کنند.»

«يعنی چی؟»

«يعنی اين که اگر بتونند، جمعيت بزرگ مردم را پراکنده کنن، در گروههای کوچک، بهتر می‌تونن آنها را سرکوب کنن. راحتتر به آنها حمله خواهند کرد و موج کشتار و دستگيری بالا خواهد رفت. اين کارها را می کنن تا مردم عادی که عادت دارن در شرايط امن به خيابانها بيان و نارضائی خودشون را اعلام کنن، بترسن وديگه به خيابان نيان. بعد آنهائی را که عليرغم اين خواهند اومد راحتت‌تر سرکوب می کنن. در اين صورت کار به درگيری‌های خيابانی خواهد کشيد و خشونت بيشتر و بهانه برای فرستادن نيروهای نظامی که از احمدی نژاد و خامنه‌ای دفاع می کنن به خيابانها.»

«من خيلی می‌ترسم، دست به کشتن مردم بزنند. ديدن تصاويری از درگيری های خيابانی، کشتن مردم، آتش‌سوزی تأثير چندان خوبی روی افکار عمومی غربی‌ها ندارد. خيلی زود با ديدن چنين صحنه‌هائی نسبت به هر دو طرف به ترديد می‌افتند. من هم خودم فکر می کنم، هيچوقت از دل زور و خشونت و خونريزی دمکراسی و آزادی در نمی‌ياد. چقدر امکان پيشبردن کار از سوی اپوزيسيون از راههای قانونی وجود داره؟»

«فکر می‌کنی در ايران قانون همونيه که شما اينجا ياد گرفتيد؟»

«نه! می‌دونم. اما با وجود اين اگر می‌گی که آخوندهای ديگر هم با احمدی‌نژاد و خامنه‌ای موافق نيستن، پس بايد اون شورا، اسمش چيه؟ اون شورائی که خامنه ای را انتخاب کرده اسمش چيه؟»

«منظورت شورای خبرگان رهبريه»

«قانون چی ميگه؟ آنها نمی‌تونن خامنه‌ای را کنار بگذارند؟»


توضيح نقش نيروها و صفبنديهائی که وجود دارد، اين که چه احتمالاتی از سوی مثلاً نيروهای نظامی می‌رود، يا اين که اگر درگيری‌های خيابانی برای رهبری کنونی مخالفين قابل کنترل نباشد، چه چيزهائی ممکن است پيش بيايد، اين که آخوندها تا کجا حاضرند دست به ترکيب حکومت ولايت فقيه زده شود و اين که ....، صحبت تلفنی ما را به درازا کشاند. لحنش به تدريج رنگ استيصال به خودش می‌گرفت و طنين نااميدی. اين همه ناروشنی در مناسبات قدرت و حضور نيروهای ناديدنی و مرموز در سياست ايران هميشه موجب هراسش شده است. آن را نشانه ميزان عقب ماندگی فرهنگ سياسی ما می‌داند. با صدائی گرفته‌تر از آغاز پرسيد:


«ما اينجا چيکار می‌تونيم بکنيم؟»

«همين کاری که همه ايرانيان خارج کشور می‌کنن و بايد بکنن. اعلام همبستگی با داخل و حمايت از آنها از هر طريقی که امکانش وجود داشته باشه.»


هميشه همين طور بوده، هربار در باره ايران صحبت می‌کنيم، روی مسئله قانون و تغيير از راههای قانونی تکيه می‌کند. نمی‌دانم اين خاصيت رشته‌ تحصيلی‌ش است يا تربيت و آموزشی که در اين جامعه ديده. در هر صورت کتاب قانون برايش حکم کتاب مقدس را دارد و هر قانونی را بهتر از بی‌قانونی می‌داند. سئوالش در باره شورای خبرگان رهبری باعث شد کنجکاو شوم و پس از مدتها بار ديگر قانون اساسی جمهوری اسلامی را از کتابخانه بيرون بکشم. بعد از مدتی ورق زدن و خواندن اصول مختلف آن و کنار هم قرار دادن آنها و تناقضاتی که با هم دارند، موجب سرگشتگی بيشترم شد. با اين قانون اساسی بسته، در حالی که ظاهراً همه راهها به يکجا ختم می‌شود، اما با مناسباتی که ما در جامعه‌مان داريم و به آن عادت کرده‌ايم، همه کس همه کار می تواند بکند. اين را به بچه‌هائی که در فرهنگ و با محک و معيارهای از پايه متفاوتی بزرگ شده و آموزش ديده‌اند، چطور می‌توان فهماند!

***

پنج‌شنبه

ساعت چهار بعد از ظهر از خريد برگشتم. درحال جابجا کردن بودم که تلفن زنگ زد:

«سلام مامان»

«سلام پسرم کجائی؟»

«جلو کنسولگری.»

«تازه ساعت چهاره. مگه بيمارستان نبودی، چقدر زود اومدی؟»

«امروز تمام دکترای بيمارستان در مورد ايران صحبت می کردند. از من زياد سئوال می‌کردند. در ناهارخوری رئيس بخش اومد پيشم و در مورد اوضاع ايران و اتفاقاتی که داره می‌افته سئوال کرد. به او گفتم که امروز تظاهرات اعتراضی به دولت ايران جلوی کنسولگری برگزار ميشه و من هم در آن شرکت خواهم کرد. خود او مرخصم کرد تا بتونم به موقع به تظاهرات برسم.»

«چند نفر اومدن؟ مردم زيادند؟»

«نه خيلی نيستند. اما هنوز فکر می کنم زود باشه.»

«تا آخر می‌مونی؟»

«آره می‌خوام عکس بگيرم و فيلم‌برداری کنم. آخر هفته ميارم خونه نشونتون میدم.»

«پس تا بعد.»


با چه علاقه و هيجانی صحبت می کرد. می‌گفت از طبقات بالای ساختمان کنسولگری هراز گاهی پشت پنجره‌ها افراد با احتياط سرک می‌کشند و نگاهی به خيابان می‌اندازند. معلومه نمی‌خواهند ديده شوند. مثل اين که تعداد جمعيت را می‌شمارند. می‌گفت درست مثل روزهائی است که جلو کنسولگری جمع می‌شديم تا برای آزادی آن روزنامه‌نگار ايرانی که دستگيرش کرده بودند، تظاهرات کنيم. به نظر می آيد مثل همان روزها افراد داخل ساختمان نگرانند.

آن موقع هنوز سيزده ـ چهارده سال بيشتر نداشت. هر هفته روز يکشنبه بعد از صبحانه چهارتائی راه می‌افتاديم و می رفتيم جلوی کنسولگری و همراه ايرانی های ديگر خواهان آزادی آن روزنامه‌نگار می‌شديم. هرگز آن روزها را فراموش نکرد. گاهی هم لهجه ايرانی‌ها را که به زبان آلمانی شعار می دادند، دست می‌انداخت. هنوز هم دست می اندازد. اما اين بار که آلمانی ها هم به نشانه همبستگی با ايرانيان سعی می کنند در دفاع از آزادی در ايران بعضی از شعارها را به فارسی تکرار کنند، متوجه شده که لهجه آنها هم به همان نسبت دست انداختنی است. البته در مورد خودش، هميشه به نظرش می‌آمد، فارسی را خوب و روان صحبت می‌کند. تا اين که با دانشجويان ايرانی که اين تظاهرات را راه انداخته‌اند، روبرو شد. در همان برخورد اول برايش شگفت آور بود که چطور اين ها به فارسی اينقدر مسلط هستند. شايد نمی دانست که در سالهای گذشته چه تعدادی از خانواده‌های ايرانی دائم در رفت و آمد به ايران هستند، يا اين که تعداد درخور توجه‌ای از جوانان، کسانی که در ايران بزرگ شده و تحصيلات مقدماتی خود را در مدارس داخل به انجام رسانده‌اند، برای تحصيلات عالی به دانشگاههای غربی راه يافته‌اند. در هر صورت يکسال هفته‌ای يکبار جلوی کنسولگری را هرگز فراموش نکرد. حتا موقع استخدام وقتی از او شرحی در باره زندگی‌ش خواسته بودند در باره آن و در باره فعاليتهای پدر و مادرش در طول زندگيشان چه در ايران و چه اينجا به تفصيل شرح داده بود. در جملاتش می‌شد احساس سربلنديش را از ماجرائی که بر زندگيش نقش بسته و دائماً در آن حضور داشته، لمس کرد. سالها بعد، پس از آن که دست بر قضا گذر آن روزنامه نگار که آزاد شده و به جمع تبعيديان ايرانی در آلمان پيوسته بود، به خانه ما افتاد، تعريف می کرد که چه هيجان و حس کنجکاوی اندازه نگرفتنی به وی دست داده بود. در جهان نوجوانيش احساس می‌کرد، گوئی به پاس تلاشهای يکساله‌اش، «مجسمه آزادی» دارد با پای خودش به خانه ما می‌آيد تا خود را به او تقديم کند! پيش خودم خنده‌ام گرفت. زنگ تلفن رشته خاطره‌هايم را قطع کرد:


«مامان»

«پسرم هنوز آنجائی؟»

«آره خيلی ها اومدن. خيلی بيشتر از آن موقع‌ها. پليس هم زياده. هيچ نسبتی با تعداد تظاهرکنندگان نداره. رفتارشان هم چندان جالب نيست.»

«از آشنايان قديمی ما از ايرانی های قديمی شهر، کسی را هم ديدی؟»

«چند نفری را ديدم که قيافه‌شون به نظرم آشنا اومد. اما اکثراً جوان هستند. فکر می‌کنم بيشتر دانشجويان ايرانی باشن. آلمانی هم در بينشون هست.»

«چه شعارهائی می‌دن؟»

«همه فارسی‌ها را نمی فهمم. اما شعارهای آلمانی عليه احمدی‌نژاد و عليه ديکتاتوريه. خواست حمايت بين‌المللی را هم شعار میدن.»

«عکس و فيلم گرفتی؟»

«آره. اما نمی‌دونم چرا در اين شرايط ايرانيها به چند دسته تقسيم شدن! کمونيستها با پرچم ستاره دار قرمز، مونارشيست‌ها با پرچم‌های شيرو خورشيد، يک دسته هم که تعدادشون از همه بيشتره با پارچه‌ها يا شال و کلاه و نوار سبز. هر کدوم شعارهای خودشون را می‌دن. من فکر می کنم در اين موقعيت اين کار درستی نيست.»

«تو کجا هستی؟ در کدام دسته؟»

«بين همان رنگ سبزها. سازمانده‌هاش بيشتر جوانهای ايرانی هستند. زير اعلاميه‌شون نوشته دانشجويان ايرانی دانشگاههای هامبورگ. اما بيشتر آلمانی‌ها، يعنی دانشجوهای آلمانی همراه کمونيستها هستند. خوب دانشجوهای آلمانی کمونيستن ديگه.»

«تا آخر می‌مونی؟»

«آره! شنبه هم در مرکز شهر تظاهراتی برگزار ميشه. ولی من نمی‌تونم شرکت کنم. ميدونی که قول دادم برای آخرين امتحانش پيشش باشم. اما شماها که شرکت می‌کنين!»


به دوست دخترش قول داده اگر قبول بشه و سرکار بره، بعد از پنج ـ شش سال که از آشنائی‌شان می‌گذرد، با هم همخونه بشوند. می دانم سخت دلنگران اين است که قبول نشود. در اين صورت نمی‌تواند کاری پيدا کند. استخدام بدون مدرک و تخصص در اين کشور تقريباً ناممکن است. می دانم برايش خيلی مهمه، دلش می‌خواهد بعد از اين همه سال بالاخره باهم زندگی بکنند. اين چند هفته گذشته می‌شد ديد که نگرانی از سر و رويش می‌بارد. فکر می‌کنم التهابش خيلی بيشتر از خود دختر باشد. طفلک دخترک فشار درس و امتحان يک طرف فشار او يک طرف. هميشه به او می گويد که برای کسانی که در کشورهائی مانند آلمان به دنيا آمده و بزرگ می شوند، اين در اصل امتيازی است که سرنوشت به آنها ارزانی داشته، امتيازی که افراد در کشورهای عقب مانده از آن محرومند. از کار نکردن يا از استفاده نکردن از امکاناتی که در اين مملکت برای جوانان وجود دارد، سخت بيزار است. بخصوص از جوانان خارجی‌تباری که از کشورهائی نظير ما آمده‌اند، خيلی بيشتر انتظار دارد که از اين امکانات به بهترين صورت استفاده کنند. عدم موفقيت آنها را گناهی نابخشودنی می‌داند و ناسپاسی در برابر امتيازی که نصيب شان شده است. به ويژه موقعيت جوانان ايرانی مقيم اين کشور را دائماً با کودکان و جوانان داخل ايران مقايسه می کند. آنها را در برابر امکانات ناچيز و سختی‌های زندگی هم‌نسلانشان در کشور مديون می‌داند. بعضی وقتها هم قضاوت و انتظاراتش يکطرفه، سخت و بدون توجه به مشکلات بر سر راه پيشرفت فردی در کشورهای غربی محل اقامت ايرانيان است. چند باری هم بحث مان در اين موردها با هم بالا گرفته است.

وقتی در مورد شرکتمان در تظاهراتِ درپيش پرسيد، در لحنش هيچ سئوالی نبود. تحکم بود! پرسيدم:


«اين تظاهرات را چه کسی برگزار می کنه؟ از کِی تا کِی هست؟»

«هنوز نمی‌دونم، فکر می‌کنم همين دانشجويان سبز پوش باشن. چون از بلندگوشون اعلام کردند.»

«اعلاميه دعوت ندارند؟»

«چرا گرفتم. به فارسیه. براتون ميارم.»

«پس تا بعد، خداحافظ پسرم. مواظب خودت باش!»


بچه‌ها به شنيدن جمله آخرم عادت دارند. اما به نظر خودم واقعاً اينجا ديگه خيلی بی ربط آمد. چه نگرانی می‌توانم داشته باشم! در تظاهرات جلوی کنسولگری در خيابانهای اين کشور نگران چه بايد باشم! از بعد از جنگ جهانی دوم، تنها در يک تظاهرات‌ خشونت بار يک جوان آلمانی کشته شد که هنوز هم بحث آن کاملاً بسته نشده است. تظاهراتی که عليه محمد رضاشاه و سفرش به برلن توسط دانشجويان ايرانی و آلمانی سازمان داده شده بود. همين چند روز پيش پرونده پليسی که به ضرب گلوله‌اش آن جوان آلمانی به قتل رسيد از آرشيوهای دستگاه امنيتی آلمان شرقی سابق بيرون کشيده شده. گفته می‌شود وی مأمور امنيتی رژيم سوسياليستی آلمان شرقی بوده است. البته طولی هم نکشيد که رهبران آن زد و خوردهای خيابانی معروف به دهه های شصت در مقام مديران، سياست مداران، رهبران احزاب و وزرای کشور جای گرفتند. جز بخش کوچکی که در انزوای کامل دست به اسلحه بردند. با وجود تعداد اندکشان تا مدتها نفس جامعه را در نگرانی از حفظ امنيت و پرداختن بهای آن با آزادی در سينه‌ حبس کرده بودند. درست مانند سالهای پس از 11 سپتامبر و مقابله با خطر بزرگ تروريسم اسلامی که بار ديگر به چالش بزرگی در اين کشور بدل شده، باز هم مسئله پيچيده ايجاد تعادلی ميان حفظ امنيت، بدون پرداختن بهای سنگينی به هزينه آزادی! در اين دو سه دهه‌ هم که اين جامعه شاهد تظاهرات و اقدامات اعتراضی بی شمار ايرانيان مقيم عليه حکومت اسلامی در ايران بوده‌ است، هيچ يک از اين اقدامات با خشونت همراه نبوده است. اصلاً فکر نمی کنم ديگر چنين زمينه‌ای از سوی ايرانی ها وجود داشته باشد. علاوه بر اين اگر قرار است و تلاش می‌شود اصل خود اين مبارزات که در داخل جريان دارد، بدور از خشونت باشد، حمايت از آن بيرون از کشور هم بايد نمايش و نمونه‌ای از همان اصل باشد.

اخبار ساعت هفت شب کانال دوم آلمان به خاطر پخش خبرها و تصاوير رسيده از ايران و گزارش ويژه در باره انتخابات و اعتراضات شديد مردم و راهپيمائی بزرگ آنها تقريباً يک ربعی بيشتر از معمول به طول انجاميد. برنامه تمام نشده تلفن زنگ زد:


«مامان سلام»

«سلام پسرم کجائی؟»

«خونه»

«چطور بود؟»

«خيلی خوب بود. با يکی از پليس ها حرفم شد. می‌خواستم بيرون از صف تظاهرکنندگان و از توی خيابان از آنها عکس و فيلم بگيرم، نمی‌گذاشت. مردمی هم که می خواستند گلها و عکسهائی از زخمی ها و کسی که ديروز در تهران کشته شده بود را پای ديوار ساختمان کنسولگری بگذارند، پليس ها جلوشون را می‌گرفتن و اجازه نمی‌دادن. با پليسه جر و بحثم شد، اما بعد يک آقای ايرانی اومد و دستم را گرفت و برد.»

«تونستی عکس و فيلم بگيری؟»

«آره»

«شعارها چی بود؟ تو فيلمهات صداها هم ضبط شده؟»

«آره، ميخوای همين امشب بيارم نشونتون بدم؟»

«نه اينهمه راه بيای برای چند دقيقه فيلم؟ طول می‌کشه، فردا صبح زود بايد بری سرکار. همون آخر هفته، ميای و با خودت مياری. امشب ديگه ديره.»

«نه اشکالی نداره، می خوام همين امشب بيام و بهتون نشون بدم.»

«خوب اگر ميخوای، بيا! ولی مواظب باش، تند رانندگی نکن! شام خوردی؟»

«آره، اما اگر چيزی باشه می‌خورم. اخبار ساعت 8 کانال يک را نگاه می کنم، بعد راه می‌ افتم.»


وسط صحبت مان پدرش با صدائی آهسته که او نشنود، چند بار از من خواست از او بپرسم که چه چيزی باعث شده به اين تظاهرات برود. با اين که خودم هم خيلی کنجکاو بودم، نمی‌دانم چرا دلم نمی‌خواست ازش بپرسم. احساس می کردم ممکن است جوابی بدهد و دليلی بياورد که به نظر ما چندان جدی نيايد. شايد به خاطر اين باشد که اين بار اخبار اين رخدادها در مطبوعات و راديو تلويزيونهای اينجا بازتاب بسيار گسترده‌ای داشته و آنها را تنها از زبان ما نمی‌شنود. در اين چند روزه صفحات اول روزنامه‌های معتبر آلمان به ايران و اعتراضات ايرانيان اختصاص داشته و هيچ گزارش و برنامه اخبار راديو و تلويزيونی بدون اخبار ايران نبوده است. نمی‌دانم چرا در او نوعی ناباوری نسبت به آن چه که ما از مبارزات و تلاشهای داخل ايران در راه دمکراسی و آزادی می‌گوييم وجود دارد. مثل اين که فکر می کند که چنين مبارزه‌ای تنها در تخيل پدر و مادرش يا ساير ايرانی های فعال خارج کشور جريان دارد و اين سروصداهائی هم که هر ازگاهی بلند می‌شود، تنها در موقع انتخابات است و بعد همه چيز دوباره ساکت می‌شود. اما اينبار شايد چون بازتاب خبرها آنقدر در رسانه های اينجا گسترده است، برای او نشانه جدی بودن حوادث است. به نظرم می‌رسد؛ شايد به دليل اعتمادیست که به اينها دارد. شايد به اين دليله که کمتر به ايرانی ‌ها اعتماد دارد. نمی‌خواستم از او سئوالی بکنم که در پاسخم چنين چيزهائی را بشنوم. نمی خواستم با او سر بحث را باز کنم. فقط خوشحال بودم که اين بار هم از اين مبارزات و تلاش ها حمايت می کند و به ايرانی های ديگر پيوسته است. اميدوار هستم اين دور از مبارزات مردم ايران به نتيجه قابل لمسی برسد، تا خاطره آن را هرگز ديگر فراموش نکند. مانند همان تظاهرات يک ساله هفته ای يکبار برای رهائی آن روزنامه نگار ايرانی که بالاخره از زندان آزاد شد و او هرگز ياد آن را از خاطر نبرد.

با وجود چند بار مقاومت و چهره درهم کشيدن به نشانه ناراضی بودن از طرح پرسشی که پدرش اصرار داشت، اما بالاخره طاقت نياوردم و از او پرسيدم، اصلاً چطور شده که تصميم به چنين کاری گرفته است:


«به نظرم می آيد که جوانهای ايرانی حالا به اين نتيجه رسيده اند که ديگر هيچ چشم‌ انداز روشنی برای آينده خود در اين رژيم ندارند و خودشان دست بکار شده اند تا وضعيت را تغيير دهند. بايد از آنها در همه جا حمايت کرد!»

«درسته! پس تا بعد، يواش بيا!»


از در که وارد شد، با لبخندی حاکی از رضايت گفت:


«تقلب يه درصد، دو درصد، نه پنجاه و سه درصد!»


مثل اين که تنها شعار فارسی است که خوب فهميده و به يادش مانده، شايد به خاطر آن که بيشترش عدد و درصد است! يک راست رفت به اتاق نشيمن، غذايش را خورد و کارت تلفن همراهش را بيرون کشيد و گذاشت در لپ تاپ پدرش و شروع کرد به نشان دادن عکس ها و فيلمهايش. از همه صحنه‌ها گرفته بود؛ از گروههای جدا جدای ايرانی ها و شعارهايشان. از پلاکاردها طوری عکس گرفته بود تا ما بتوانيم نوشته‌های آنها را بخوانيم. از ممانعت پليس ها. با اين که عکس ها و فيلم ها همه چيز را به خوبی نشان می دادند، اما با حرارتی که کمتر در او سراغ داشتم، اصرار داشت همه تصاوير را تعريف و توصيف کند.

موقع رفتن اعلاميه دعوت به راهپيمائی و تظاهرات روز شنبه را که به دستم می‌داد، دوباره پرسيد:


«شماها حتماً که می رين!»

«آره، تو نميای؟»

«نمی دونم قول دادم موقع امتحان پيشش باشم، اگر قبول بشه که ميخواد همراه خانواده اش جشن بگيره که بايد باهاش باشم. اگر هم قبول نشه که باز هم بايد باهاش باشم تا دلداريش بدم. اما خيلی دلم می خواست می اومدم. در هر صورت زنگ می زنم. چه لباسی می پوشيد؟»

«چطور مگه؟»

«آنجا خواهش می کردند اولاً حتی الامکان از آوردن نشانه های سازمانی و حزبی خودداری بشه، و ديگه اين که به نشانه عزاداری کسانی که کشته شده اند، لباس سياه پوشيده بشه و چيزی، شالی، روبانی سبز رنگ به نشانه حمايت از جنبش سبز همراه باشه. توی اعلاميه هم نوشته.»


به سمت در رفت، اما انگار که چيزی را فراموش کرده باشد، دوباره رويش را برگرداند و گفت:


« يادتون باشه که امروز جوونهای ايران سعی می کنن اشتباه نسل شما را تصحيح کنن! حتا به قيمت ريخته شدن خونشون در خيابانها و شهرهای ايران! از آنها بايد حمايت کرد! »

«باشه ما هم همان کاری را می کنيم که برگزار کنندگان می خواهند.»


جمله آخرش برايم سخت گزنده بود. درست مانند خاری بود که در زير پوست مجروح و درزخم کهنه لای گوشتی که سالهاست با خود حمل می کنم، خليده باشد. دردش زبانم و به همراه آن نفسم را بند آورد. بدون آن که به چشمهايش نگاه کنم گونه اش را به نشانه خداحافظی بوسيدم.

از ناگواری سرزنش او ديگر دست و دلم به کاری نمی‌آمد. آهنگ نکوهش صدايش که به نظرم می‌آمد، تمام نيرويش تنها روی «اشتباه نسل شما» متمرکز شده بود، رهايم نمی‌کرد. هر وقت به فکر اين گذشته‌ای که منظورش بود و بخش بزرگی از سالهای بعدی زندگی‌مان با آن درگير شده بود، می‌افتم، انگار حفره‌ای در درونم، در قلبم، در مغزم دهان باز می‌کند و مرا در خود می‌بلعد. با دلی گرفته به تلويزيون پناه بردم. کانال‌ها را در حالی که حواسم پرت بود، اين طرف و آن طرف می‌کردم. ديروقت بود. تصادفی به فيلمی در يکی از کانالها برخوردم. فيلمی از جنگ جهانی دوم، داستان دستگيری و روانه کردن يهوديان مجار به اردوگاههای کار اجباری آلمان نازی، سرگذشت نوجوانی که بلوغش بر بستر رنجها و مرارتهای اندازه نگرفتنی اردوگاههای نازی که مرگ در آنها بهترين سرنوشت‌ها بود، بسر آمد، در مشاهده و تجربه هائی از استعداد انسان در فرورفتن در چاه بی‌بن رذالت و تبه‌کاری از يکسو و از سوی ديگرجويبارهای زلال عطوفت، همدردی روح بلند انسان‌های ديگری که دست هيچ نياز و وحشت از هيچ مرگی هر قدر سخت و سهمگين قادر به فروکشيدنشان از عروج والائی نيست. روحی که پسرک، که خود را از رنج بيرون از هرطاقتی در اردوگاه به دست مرگ سپرده بود، پس از خاتمه جنگ و رهائی از ارودگاه به زندگی رساند و به آينده پيوند داد. به نظرم آمد به صورتی، در جائی حلقه‌ی مشترکی ميان سرنوشت اين جوان و جوانان ميهن من نيز وجود دارد. جوانانی که با دروغ و نيرنگ و ريا درافتاده‌اند و عليه ضديت با انسان و انسانيت شوريده‌اند.

***

جمعه

با دلنگرانی از اخبار رسيده از ايران که همه حکايت از واکنش‌ها و تهديدهای سخت عليه مردمی که به نشانه اعتراض همچنان به خيابانها رفته بودند، می‌کرد، نشستن پای کامپيوتر و کار کردن به نظرم ناممکن می‌آمد. عليرغم اين پشت ميز نشستم. دستگاهم که روشن شد، پيامکش رسيد:


«سلام مامان کجائی؟ امشب چرا اين قدر دير پای کامپيوتر آمدی؟»

«اخبار کانالهای مختلف تلويزويون را نگاه می‌کردم. بابا هم اخبار و نوشته‌هائی را که از ايران رسيده برايم می‌خواند و تعريف می‌کرد.»

«صحبت های خامنه‌ای را در نماز جمعه شنيدی؟ حالا چی ميشه؟»


چون می‌دانستم صحبت‌مان به درازا می‌کشد و همه چيز را نمی‌شود به سرعت نوشت، گفتم بهش زنگ می‌زنم. در پاسخش گفتم:


«حتماً سعی می‌کنند جلوی مردم را بگيرن و نگذارن بيشتر از اين به خيابانها بيان. چماقداراشون را به جون بچه‌های مردم می‌ندازن.»

«رهبراشون چی ميگن؟»

«سر ابطال انتخابات ايستادن. برای امروز قرار بود راهپيمائی به نشانه اعتراض به سمت محل برگزاری نماز جمعه باشه، اما بهم خورد. ولی برای فردا دوباره می‌خوان تظاهرات خيابانی بذارن. خامنه‌ای و نيروهای نظامی پشت‌سرش تهديد کردن که اجازه نخواهند داد و سرکوب خواهند کرد.»

«اگر خامنه‌ای همه کاره‌ست و او هم از نتيجه انتخابات دفاع می‌کنه، چرا اپوزيسيون عليه او حرفی نمیزنه؟ هر انتخاباتی می‌تونه همينطور بشه! شعار باطل کردن انتخابات با وجود خامنه‌ای بی‌فايده است. فکر نمی‌کنین نامزدهائی که رهبری اين مبارزه را در دست گرفته اند، نمی‌خوان پای مشکل اصلی را که رهبری در جمهوری اسلامی هست، وسط بکشن؟»

«چه بخوان چه نخوان اين موضوع مطرح شده. خيلی از شعارها و نوشته‌های افرادی از اطرفيان نامزدهای معترض عليه رهبر جمهوری اسلاميه. اما نبايد از آنها انتظار داشت که عليه قانون اساسی و يا ساختار حکومت اقدام کنند. آنها که نمی‌خوان جمهوری اسلامی را سرنگون کنند! اما امروز ايستادن و پافشاری روی حقانيت رأی مردم در برابر رأی ولی فقيه قرار گرفته است. چون خامنه ای خودش طرف تقلب در انتخابات را گرفت و از نتايج تقلبی آن دفاع کرد، خودش پای خود را به وسط ميدان مبارزه کشيد، وگرنه از نظر نامزدهای معترض برای او راه ديگری هم وجود داشت. شايد آنها اميدوار بودن که او راه ديگری را بره تا نظام صدمه زيادی نبينه.»

«اونوقت جمهوری اسلامی می‌ماند. نفعش برای مردم چيه؟»

«بدترين چيز اونه که بتونن مردم را سرکوب کنن و رهبران مبارزه فعلی هم پس بشينن. در مبارزه بدترين چيز تسلط يأس و نااميديه. جوونها نبايد از مبارزه نااميد بشن!»

«درسته اما مبارزه هم بايد به يک نتيجه‌ای برسه! اگر نتيجه بايد انتخابات آزاد و پيروزی رأی مردم باشه، اين موضوع تنها با رفتن احمدی نژاد بدست نمياد. خود ولی فقيه مشکل قضيه‌ست، مشکل حکومت اسلامیه، نمی‌دونم من از نظر احساسی اعتمادی به موسوی ندارم. آدم محافظه‌کاریه. شعارهاش بعضی وقتها خيلی مذهبیه.»

«اما فعلاً تا حالا که خوب ايستاده و در عمل کاری که می‌کنه به روشنی عليه تصميم ولی فقيه و شورای نگهبانه.»

«نمی‌دونم؟»


***

شنبه

هنوز يکی ـ دوساعتی به تموم شدن کار مانده بود که زنگ زد:

«الو مامان سلام»

«سلام پسرم، کجائی؟»

«تو خيابون تو ماشين نشسته‌ام. منتظرم امتحانش تموم بشه. بابا کجاست؟ شماها که امروز ميرين!»

«آره! بابا هم سرکاره. بعد از اين که مغازه رو بستيم، میريم.»

«لباس چی پوشيدين؟»

«من لباس سياه و بابا هم لباس تيره پوشيده. برای هردومون هم رفتم شالگردن سبز خريدم.»

«عکس می‌گيرين؟»

«فقط يکی دو تا، برای اين که تو ببينی!»

«بعد از اين که برگشتين زنگ بزنين!»

«باشه، فعلاً خداحافظ»


در مرکز شهر جلوی ايستگاه اصلی راه‌‌آهن اولين دسته ايرانی ها را که ديدم جا خوردم. يک گروه بيست ـ سی نفری با پرچم های قرمز با علامت داس و چکش در حال شعار دادن: «زندانی سياسی آزاد بايد گردد» ... «مرگ بر جمهوری اسلامی». تعدادشان خيلی کم بود و چهره‌های قديمی فعال شهر در بينشان زياد. با اين که ما ديرتر آمده بوديم، اما باور نکرديم که اينها صف تظاهرکنندگانی باشند که ما می‌رفتيم به آنها بپيونديم. شتابزده عرض خيابان را طی کرده به سمت مکانی رفتيم که طبق برنامه اعلام شده روی آگهی دعوت در اين زمان تظاهرات بايد در آنجا در جريان می‌بود. حدسمان درست بود از دور پلاکاردها و پرچمهای ايران ـ با علامت و بی‌علامت شيروخورشيد ـ و رنگهای سبز را ديديم. ما به آخرين رديف که چند جوان سياه پوش با شالها، تی‌شرتها، صورت يا سربندهای سبز پلاکارد بزرگی را حمل می‌کردند، پيوستيم. تحمل نداشتم با گامهای آهسته جمعيت حرکت کنم. بايد قبل از هرچيز تمام طول صف را گز می‌کردم تا ببينم چه تعدادی آمده‌اند. در تخمين زدن هيچ استعدادی ندارم. به همين خاطر دائم از همسرم می‌پرسيدم:


« فکر می کنی چند نفر باشن؟»


از وسط جمعيت خودم را به پياده‌رو رساندم و با عجله به سمت جلوی صف حرکت کردم. او هم در حالی که دائماً می‌پرسيد: «کجا میری؟» در پيم می‌آمد در حين رفتن از تکرار شعارهائی که از جلو می‌آمد غافل نبودم. هيچ چهره آشنائی از بروبچه‌های سابق را در ميان نيروهای انتظامی يا کسانی که جمعيت را هدايت می‌کرند، نديدم. همه جوان بودند، خيلی جوان، همسن و سالهای بچه‌های خودم! در ميانه‌های صف تظاهرکنندگان، يکی از بچه‌های قديمی شهرـ از بچه‌های سازمان ـ را ديديم. برای حال و احوال از صف بيرون آمد. در حال روبوسی از او پرسيدم:


«بچه‌ها نيستن؟»

«چرا! همه هستند. توی جمعيتند.»


آخرين کلماتش را در حالی که به راهم ادامه می‌دادم شنيدم، شنيدن همين حرف برايم کافی بود که بدانم موضع کلی آنهائی که دراين شهر هستند، در باره اين حوادث چيست. از بيانيه‌های رسمی‌شان يا مطالبی که چهره‌های معروف‌ترشان منتشر می‌کنند، آنقدر به قول معروف به نعل و به ميخ است که نمی‌توان فهميد بالاخره کجا ايستاده‌اند. سراسر ترديد و دودلی! گوئی آن پاکباختگی در همراهی با انقلاب اسلامی مانند سمی شبکه عصبی تصميم‌گيريشان را فلج کرده است. به نظر می‌رسد اعتماد به نفس خود را بالکل از دست داده‌اند. تنها وابستگی به نام سازمان و آن روح سرکش هنوز باقی مانده است و روحيه فدائی مردم بودن. آنها را نمی‌توان از مردم جدا کرد. همين دستمايه‌ای خوب و زمينه تغيير است. اما تا کی می‌خواهند دنباله‌رو حوادث باشند و حوادث غير قابل انکار تغييرشان بدهد؟! اما همين که بالاخره تغيير می‌کنند، امتيازی بزرگی است که آنها را از بسياری از نيروهای باقی مانده از دهه‌های انقلاب تفکيک می کند.

نزديکی‌های سر تظاهرات ، مينی بوسی در حرکت بود که جمعيت را با بلندگو هدايت می‌کرد. درجمعيت کوچکی که جلوتر از مينی بوس حرکت می‌کرد تعداد پرچم‌های بزرگ با علامت شيرخورشيد، بيشتر به چشم می‌خورد. در هر صورت شعارها از درون مينی بوس می‌آمد. و اين بار صداهای زنانه در آن نقش بسيار فعالتری داشتند به خصوص وقتی نوبت به شعارهائی به زبان آلمانی و انگليسی می‌رسيد. جمعيت بزرگی گرد‌ آمده بود که در اين بيست ساله گذشته سابقه نداشت. در آغاز سالهای تبعيد کم نبودند، ايرانيانی که از مبارزه عليه حکومت برخاسته از انقلاب اسلامی استقبال می‌کردند، اما عوامل معتددی از جمله درگيری‌های درونی افراد سازمان‌دهنده که از گرايش‌های مختلف بودند، موجب پراکنده شدنشان شد. سالها هيچ رغبتی به شرکت در يک حرکت سياسی را نشان نمی‌دادند. تا جائی که اين سالهای آخر رابطه ايرانيان مقيم اين شهر ـ و فکر می‌کنم همين طور در شهرها و کشورهای ديگر ـ با فعاليت سياسی، مصداق جن و بسم‌الله شده بود.

در طول راه دوربين‌های خبرگزاری‌های چند تلويزيون صاحب نام آلمان را هم می‌شد ديد. پخش سرود «ای ايران» و «ياردبستانی» جمعيت را به شدت دچار هيجان می‌کرد، انگار خستگی چند ساعت سرپا ايستادن، به صدای بلند فرياد زدن و شعار دادن در هوای گرم را از تنشان بيرون می‌آورد و به آنها نيروی تازه‌ای می‌بخشيد. در انتهای مسير حرکت و در يکی از ميدانهای شهر بلندگو دستور توقف داد. به تدريج به انتهای تظاهرات می‌رسيديم، با پخش سرود «ای ايران» برای آخرين بار، آهسته به حاشيه جمعيت رفتيم و از صف تظاهرکنندگان بيرون آمديم. شعف و شور برخاسته از اين چند ساعت، مانع از احساس خستگی ده ـ دوازده ساعت کار و سرپا ايستادن می‌شد، از اين پشيمان نبودم که نگذاشتم با ماشين بيائيم، راه را از محل تجمع تا ايستگاه مرکزی راه‌آهن پياده طی کرديم. در سراسرطول راه بازگشت، در شگفتی و ستايش بی‌پايان از حضور جوانان در صف نخست و به عنوان سازمان‌دهندگان و هدايت کنندگان حرف زديم. هردومان بسيار ذوق زده و خرسند به نظر می‌رسيديم که اختيار خود را در عمل به آنها سپرده بوديم. چه شادی‌آور و غرورآفرین است خویش را بدست فرزندی سپردن که برومند و دانا می دانیش.

سرناهار بوديم که تلفن زنگ زد:


«سلام مامان»

«سلام پسرم، امتحان تموم شد؟»

«آره با نمره يک قبول شد.»

«آفرين! از طرف ماهم بهش تبريک بگو!»

«باشه ميگم. اما، خبرهای ايران را شنيديد؟ کانال آ.ر.د. ميگه توی تهران به تظاهرات و تجمع مردم حمله کردند و آنها را می‌کشند. من خيلی ناراحت می‌شم، وقتی آنها مردم را می‌زنند و می‌کشند.»


صداش گرفته بود. مثل اين که اخبار ايران حتا روی خوشحالی قبولی دوست دخترش که اين همه بابت آن نگرانی داشت، سايه انداخته بود. شادی و هيجان اين چند روز گذشته در صداش آهنگی نداشت و بشدت رنگ باخته بود.


«نگفتند چند نفر به خيابانها اومدن، مگه جمعيت کم بوده؟»

«تعداد را نگفتن، اما گفتن که پليس و نظامی‌ها اصلاً اجازه نميدن مردم جمع بشن، از گاز اشک آور هم استفاده می‌کنن. يکسری آدمای چماقدار و چاقوکش در لباس‌های شخصی به مردم حمله می کنند و آنها را میزنند. تعداد دستگيری‌ها هم ميگن خيلی زياده.»


تعجب کردم که چطور اين همه خودش را باخته و اين همه با اندوه و يأس صحبت ميکند. مطمئناً اگر می‌دانست که مطالبه حق و آزادی در ايران هميشه بهای سنگينی داشته، اين طوربه سرعت نااميد نمی‌شد. زير تأثير دلهره‌ی او از سرکوب مردم، خود من هم نگران شدم. حالا چه خواهد شد؟ آيا مردم ادامه خواهند داد؟ آيا رهبران آنها ايستادگی خواهند کرد، تا کجا؟ بعد لحظه‌ای سکوت و جستجوی حرفی که بتواند اندکی دلداريش دهد، در جوابش گفتم:


«ما که بايد منتظر می‌بوديم و می‌دونستيم که آنها اجازه نخواهند داد، همه چيز با آرامش بگذره! چی‌فکر می‌کردی؟ مبارزه برای آزادی در ايران هيچ وقت بدون هزينه‌های سنگين پيش نرفته. اين کار بيشتر به ضررشون خواهد بود. تو خودت گفتی که جوونها ديگه می‌دونن هيچ چشم‌انداز روشنی برای آينده‌شون در اين رژيم ندارن. فکر می‌کنی ساکت ميشن؟ من فکر نمی‌کنم. خونه که رسيديم، اخبار سايت‌های ايرانی را نگاه می‌کنيم و بهت خبر می‌ديم.»


راست می‌گفت؛ تصاوير سرکوب مردم و خشونت بکارگرفته شده بی‌بديل بود. مثل اين که اصلاً قصدشان تنها پراکنده کردن مردم نبود. از سرکوب هم فراتر می‌‌رفت. به خصوص چماقدارها و بعضی از نيروهای انتظامی به قصد کشت جوانها را کتک می‌زدند. در رفتارشان خشم و نفرت موج می‌زد. گوئی هر يک از آنها خودشان به تنهائی شاکی ومدعی‌ خصوصی‌اند و از مردم انتقام می‌گيرند. درست مثل شاکی خصوصی که به پشتگرمی قانون «مجرمی» را «قصاص» می‌کند. بی‌اختيار به ياد صحنه‌هائی از «مزرعه حيوانات» افتادم: سگ‌های دست‌آموز و سالها پرورش يافته در حمله به معترضين و شکار و از هم دريدنشان! به نظر می‌رسيد، مسئولين سرکوب هرچه از پليدی و رذالت است از هر که و هر‌جا توانسته‌اند، آموخته‌اند! در فيلم‌ها صدای شليک گلوله بيداد می‌کرد. احساس می‌کردم تمام وزنم روی قلبم سنگينی می‌کند، زير فشار سنگينی آن ديگر توان ايستادن پشت سرهمسرم و چشم دوختن به صفحه لپ‌تاپش و ديدن تصاويری که به سرعت جابجا می‌شدند را نداشتم. چشمانم سياهی می‌رفت. رفتم سرجايم نشستم. همه چيز هولناک بود و هولناک‌تر از همه، بی‌خبری. حال چه خواهد شد؟ بازهم خون‌ريزی؟ بازهم قربانی شدن؟ بازهم زندان و شکنجه و آزار و بازهم انتظار، انتظار التيام اين زخم‌ها و بعد خيزش دوباره؟ از اين توقع و انتظاری که داشتم، پيش خود شرمنده شدم. سرنوشت آنها آن مادران و پدران چه می‌شود؟ مادران و پدرانی که جگرگوشه‌های خود را از دست می‌دهند و يا آنهائی که در دلهره، زير سنگينی بار اميد و نااميدی توامان از اين بيمارستان به آن بيمارستان، از اين قرارگاه پليس به آن زندان می‌روند؟ آن مادرانی که سياهپوش و سياهروز شده‌اند، در دل از آنها پوزش خواستم که در ميانشان و همراهشان نيستم. از آنها پوزش خواستم که حتا در اين همدرديم با آنها يکپارچه و خالص نيستم. چطور می‌توانستم باشم، وقتی در همه حال در گوشه‌ی قلبم سپاسگزارم که فرزندان خودم در امن و امانند! من اگر آنجا بودم، در وضعيت آنها، چه می‌کردم؟ چه حالی می‌داشتم؟ آيا تاب و تحملش را داشتم؟ به ياد اشکهای بی‌پايان مادرم افتادم هنگامی که پس از سه سال بی‌خبری، و پس از سپری کردن سالها تحمل دلهره سرنوشت نامعلوم ما، ناگهان خواهرم برايش خبر برده بود، که نيمه‌های شب برای خداحافظی به ديدارش خواهيم آمد، به قصد ترک ايران.

خانه‌شان در تاريکی بی‌برقی‌های تابستان فرورفته و از وجود او خالی بود. خواهرم که در کنار همسر و دخترکش غمزده ايستاده بود، تعريف کرد که چگونه با شنيدن خبر، همچون جنون‌زده‌ای از در بيرون زد. «نتوانستيم نگه‌ش داريم.» نمی‌توانستم! بايد او را پيدا می‌کردم! هيچ وقت خانه خالی از او را چندان تاب نمی‌آوردم. در کوچه‌های خاکی و تاريک که همچون آينده‌ای می‌آمد که در انتظارمان بود، کورمال می‌رفتم. از دور شبحی تيره‌تر از ظلمت شب ديدم، پيکری فروريخته بر خاک، بدون هيچ قيدی از سروپای برهنه، در حال شيون. گريه نبود، مويه و زاری بود، ندبه مادری در غم از دست دادن فرزند! در گذشته از خود طاقت و پردلی بيشتری نشان داده بود. تعجب کردم؛ يعنی رفتن ما از ايران برايش سخت‌تر از دستگيری من بود. روزی که مأموران مسلح مرا جلو چشمش می‌بردند، بسيار آرام به نظر می‌رسيد. حتا وقتی دلداريش دادم که نگران نباشد، اتفاقی برای من نخواهد افتاد، در پاسخ و برای اين که مأمورين هم بشنوند، به صدای بلند، گفت: «نگران چه باشم، تو که کاری نکرده‌ای خيالت راحت باشه، نگران هيچی نيستم. تو هم نگران نباش، از هيچی هم نترسی‌ها!» خودش هم هيچوقت از هيچ چيز نمی‌ترسيد. زن دلداری بود. در ميان فاميل و درو همسايه به نترسی شهرت داشت.

به پايش افتادم، دستهايش را بوسيدم. اما حاضر نبود حتا نگاهم کند. می‌گفت اينجا که بودی حداقل اميد داشتم که دوباره رزوهائی برسد که ببينمت. حالا چی؟ در آن سر دنيا من چطور به تو دست پيدا کنم؟ هيچ تصوری از جهان بيرون نداشت. شايد برايش معنی پايان زندگی مرا می‌داد. شايد ترک ايران و رفتن به خارج، به سرزمين ديگری، برايش به منزله مردن بود. خودم هم تصور روشنی نداشتم، نمی‌توانستم به او، حتا به مصلحت، دروغ بگويم و وعده‌ای بدهم تا آرام شود. هيچ چيز از آينده، از سفری که درپيش رو داشتيم، از سرزمين‌هائی که قرار بود پناهگاهمان باشند، نمی دانستم، هيچ نقطه روشن و جای پای محکمی پيدا نمی‌کردم که به او نشان دهم و مطمئنش کنم که باز هم حتماً همديگر را خواهيم ديد.

با صدائی نزار که دقيقه به دقيقه تحليل می‌رفت گفت:


«اميدوارم بچه‌هات، دخترت تلافی اين همه رنجی که به من دادی دربياره. اميدوارم انتقام منو ازت بگيره.»


قلبم از شنيدن اين حرف لرزيد. شايد نمی‌دانست با اين حرف چه تخم وحشتی را در دلم نشانده است. حتماً روحش هم خبر نداشت که از آن پس هميشه نگرانم ساخته است. از اين که ممکن است هرآن سرنوشت، تاب ديدن خوشبختی من ازبودن با فرزندانم، ديدن سلامت و سعادتشان و زندگی بی‌دغدغه‌ای که قصد کرده بوديم به هر قيمتی برايشان فراهم کنيم را نياورد. آنگاه تا کجا طاقت خواهم آورد؟ آيا تاب و تحمل خود او را خواهم داشت؟ شايد همين حرف بود که باعث شد، بعدها هرروز زندگی آسوده و به سلامت فرزندانم، به ستايش‌کده‌ای بدل شود، که به محض باز کردن چشم از خواب به نشان سپاس و به شکرانه آن سر بر آستانه‌ آن صبح ‌می‌سايم.

سر و چشمان گريانم را بر پاهايش که بر روی زمين خاکی دراز کرده بود، گذاشتم. پاهائی که گوئی ديگر از سنگينی سختی‌های روزگاری که بسيار کشيده بود، يارای ايستادن و حتا جمع کردن خود را نداشتند. به شکوه و مويه گفتم:


«اين چه حرفيست که ميزنی، چرا دعای خيرت را ازمن دريغ می‌کنی؟ امشب فقط آمده‌ام اجازه رفتن و خلاص شدن از اين زندگی را از تو بگيرم و تو را از دلهره آزاد کنم. رفتن از اين زندگی که می‌کنيم که بهتر است، تمام مدت در ترس و وحشت! تا کی تاب اين دلهره‌ها را می‌آوری، اين نگرانی‌هائی که بخاطر ما داری تحمل می‌کنی! حداقل آنجا خيالت راحته که زنده می‌مونيم و بالای سر بچه‌هامون. می‌ريم که زنده بمونيم. اما بدون بخشودگی تو می‌دونی روی خوشی را نخواهم ديد.»


مثل آن بود که اين سخنم او را به خود آورد. سرم را از روی پاهايش بلند کرد و در آغوش گرفت و شروع کرد به قربان صدقه رفتن. اما زاريش بند نمی‌آمد. از زمين بلندش کردم. چادرش را که با چند قدم فاصله روی خاک افتاد بود، جمع کردم و تکاندنم و بر سرش انداختم. در بازگشت تمام راه دستم را در دست گرفته و من با دست ديگرم به بازويش آويخته بودم. در تمام زندگی برای همه ما هميشه پشتيبان و پشتوانه استواری بود. اين بار هم او بود که عليرغم پيکر بی‌رمقش، و توان تحليل رفته اش پس از ساعتها گريه، مرا با خود به سمت خانه می‌کشيد و می‌برد.

***

يک‌شنبه

در حال آب دادن به گلدانهايم، هراز گاهی بالای سرش که در حال گشت‌زنی در سايت‌های خبری است، می‌ايستم و به صفحه لپ‌تاپش چشم می‌دوزم. اخبار و بيانه‌ها را برايم بازگو می‌کند، اما وقتی صدای فرياد مردم را که از طريق فيلم‌های گذاشته شده روی سايت‌ها، می‌شنوم طاقت نمی‌آورم، پشت مبلش ميخکوب می‌شوم. احساس می‌کنم برخی از تصاوير را از من می‌دزدد و خيلی تند رد می‌شود. خودم هم که بدون عينک نمی‌توانم تصاوير را بدرستی تشخيص دهم. ناگهان در ميان تصاوير پيکر بر زمين افتاده‌ای را می‌بينم که از روپوش سياهش معلوم بود که زن است، چند نفری دورش کرده بودند، تنها توانستم چشمهايش را ببينم. يعنی در اصل آن نگاه آنقدر سنگين بود که نمی‌شد نديدش. سنگين شده از خشم و سراسر پرسش. تا بيايم صحنه را دقيقتر ببينم و بهتر تشخيص دهم، از روی تصوير رد شد، از اوپرسيدم:

«اون چی بود؟»

از زور بغض گره شده در گلويش نمی توانست حرف بزند. مرتب آب دهان خشک شده‌اش را فرو می داد. گوئی می‌خواست گره سخت بغض را در آن بخيساند و حل کند، تا فرورود. نه اين که بخواهد اشکش را از من پنهان کند. در اين سی ـ چهل سال زندگی مشترک هيچ زاويه‌ای از روح و روانش نبود که نديده باشم. در حقيقت خودش بود که همه گوشه‌ها را داوطلبانه نشانم می داد، از همان آغاز. اما چند سالی بيشتر نيست که اشکش را می بينم. ديگر سالهاست پای اين حرف را رها کرده است که «مرد که گريه نمی‌کند!» حالا حتا شنيدن صدای ساز و آواز آغاز بهار و نوروز و تحويل سال نو هم اشکش را جاری می کند. بارها و بارها اشک شوق بی‌اختيارش از شنيدن سخنی در سربلندی ايران و مردمش، از ياد ستايش آميز آن سرزمين، روان شده است. و امروز از رنج همان مردم، از سنگينی ستم و تحقيری که برآنان می‌رود و دلاوری و گردنفرازی که از خود نشان می‌دهند، از پرپر شدن غنچه‌ی ناشکفته‌ای روی اسفالت خيابانهای سرزمينی که اين همه به آن عشق می‌ورزد، کشته شدن دخترکی همسن و سال دختر خودش که به اندازه او زيباست. به زيبائی همه دختران جوان. با صدائی گرفته و لرزان می‌گويد:


«صحنه‌هائی که بهتره تو نبينی. طاقت نمی‌آری. ديروز دختر جوانی را در خيابان مورد اصابت گلوله قرار دادند، فيلم جون‌دادنش رو همه جا گذاشته‌اند. می‌گن پدرش همراهش بوده و جلو چشم پدرش جون داده. ميگن دانشجوی فلسفه بوده، دخترک، ندا، همسن و سال دختر ماست، چقدر هم زيباست! »


نفسم دوباره بند آمد، هوائی که فرو داده بودم به سختی بالا می‌آمد، بی‌اختيار آهی شد و از حنجره‌ام بيرون خزيد. پرده سوزان اشک، تصوير کامپيوتر را در جلوی چشمانم محو کرد، رويم را برگرداندم و دور شدم. راست می‌گفت! من که طاقت ديدن تصاوير را ندارم چطور می‌توانستم در صحنه واقعی باشم، همراه با دخترم که ندا همسن و سال او بود، مانند او دانشجو، سرشار از زيبائی و طراوت زندگی! آيا می‌توانستم جای پدر او باشم؟ جای مادرش چطور؟ آه چه رنج بی‌کرانی است جان دادن فرزند در آغوش پدر و مادر. چه مصيبتی بالاتر از اين؟ بعداً نوشتند که آن مرد سپيدموی همراهش، استاد ندا بود نه پدرش. آيا اين از سنگينی درد می‌کاهد، يا که برآن می‌افزايد؟

دخترک در جستجوی پاسخ به کدام پرسش زندگی بود که فلسفه را برگزيده بود؟ اين که چرا و چه کسی تحمل ديدن سقف بلند آرزوهای اورا ندارد؟ چرا و چه کسی بالهای پرواز او را بسته و سوزانده است؟ من که گليم خود را از آب بيرون کشيده و سهم خود را نجات داده بودم، بيرونش آورده بودم تا دستشان به بالهای پرواز آرزوهايش نرسد، آيا می‌توانستم در رنج آن پدر و مادر شريک باشم و با آنان همدرد؟ اما می‌توانستم خود را جای آنها بگذارم. اين خاصيت انسان است که می‌تواند خود را جای همنوعش بگذارد و دردی را که می کشد، رنجی را که می‌برد بفهمد. فقدان چنين استعدادی در انسان او را در زمره بيمارانی که دستگاه روانی‌شان معيوب است قرار می‌دهد. پس آيا می‌توان کسانی را که چنين در کار آفريدن اين همه رنج برای انسانهای ديگرند، انسان ناميد؟

آيا اين مجازات نسل من نبود که اين چنين بی‌رحمانه پس داده می‌شد؟ پدر و مادر ندا جور مرا نمی‌کشيدند؟ جور پدر و مادران هم‌نسل مرا که سی سال پيش در خيابانهای تهران عزم خود را جزم کرده بوديم و اين روزها پيامد آن عزم‌ها شده‌اند؟ چرا خود ما را نمی‌گيرند و نمی‌کشند، چرا فرزندانمان را؟ روزنامه‌نگاری فرياد می‌زند، منم که عليه شما، عليه ستم و سرکوبتان می‌نويسم، چرا پسرم را حبس کرده‌ايد؟ چرا برای درهم شکستن پيکر نيمه جان آن کسی که راه خود را از جانيان جدا کرده و با آنان درافتاده است، فرزندش را به گروگان گرفته و آزار می‌دهند؟ چرا سهراب نوزده ساله را می‌کشند؟

شايد با اين کار می خواهند نفرت خود را به پدر و مادرها، به راهی که انتخاب کرده اند، نفرت از مسير پرورش پاره‌های تنشان نشان دهند. می‌خواهند پيشاپيش از آينده که ناقوس مرگ آنها را می‌نوازد، انتقام بگيرند. اين نسلی که عليه تزوير، ريا و پليدی شوريده است، از چه جنمی است که اين چنين پرده‌های پندار دروغين سی ساله را از هم می‌درد؟ تا کی می‌توانند بکشند؟ چند تا را می‌توانند نابود کنند؟ ندا و سهراب را کشتند، اما ايراندخت، پروين، مهين، اسفنديار، مازيار و سياوش و...که هستند و خواهند آمد!

هيچ وقت سعی نکرديم اين موضوع را از او پنهان کنيم. از يادآوری اين که آزادش می‌گذاريم تا آزاده بار آيد. نمی‌خواستم همه آن چه را که در اختيار دارد، بديهی بی‌انگارد، خاصه آن آزادی را. بعد از زندگی خودش در اينجا، نزديک‌ترين تجربه به او وضعيتـی بود که به دختران ايرانی، همنوعان خودش، تحميل می‌شد و او از امکان و امتياز مقايسه برای فهم بهتر موقعيت خود و قدرشناسی آن برخوردار. چند ماهی قبل از16 سالگی‌ش، خبری را که در مجله زنان در ايران درج شده بود، برايش بازگو کردم. گزارش مراسم ازدواج چند هزار دختر از 9 سال تا 14 ـ 15 سال، همسن خودش، در حضور رهبر حکومت اسلامی در ايران. سپس برايش از قانون ازدواج در ايران و تاريخی را که طی کرده است، از ازدواج زودرس دختران، از آزادی چند همسری و... گفتم. برايش تحميل ازدواج به دختران کم سن و سال سخت ناگوار آمد، آن را جنايت خواند. حتماً خودش را با آنها مقايسه می کرد، خود را جای آنها می گذاشت و می‌توانست درد آنها را بفهمد.

اين خبر را منابع رسمی حکومتی منتشر کرده بودند ودر موثق بودنش آلمانی ها، که هميشه خبرهای رسمی را بيشتر باور می‌کنند، ترديدی نمی‌توانستند داشته باشند. آن گزارش را برداشت و راه افتاد. تمام دفترهای احزاب سياسی در شهر را زير پا گذاشت از آنها می‌خواست، ازدواج زودرس دختران در ايران را محکوم کنند. به دفتر حمايت کودکان يونسکو رفت، خانم سالمند مسئول دفتر، از حضور دختر نوجوانی با اين حساسيت بزرگ نسبت به سرنوشت همنوعانش، به شگفتی و ستودنش افتاد. بسيار تشويقش کرد. فيلم‌هايش در مصاحبه با خانم نويسنده فمينيستی که سعی ميکرد با زبانی روان و ساده عوارض ناخوشايند و عميقتر فرهنگی و انسانی و اجتماعی اين رسم زننده را بيشتر برايش باز کند. برای او اصلاً مهم نبود که دخترک با اين مصاحبه و فيلم‌ها چه می‌خواهد بکند، گوئی فقط برای او، برای دختر خودش، حرف می‌زند، بسيار صميمی و دلچسب. يادم نرفته است، روزی که از مصاحبه با يک پرفسور اسلام‌شناس پاکستانی از مرکز شرقشناسی هامبورگ برگشت، بسيار خشمگين شده بود. آن پرفسور اسلام‌شناس پرسش‌هايش را سطحی و نشان از بی‌اطلاعيش از اسلام خوانده بود، بدون اين که به اين پرسش وی پاسخ دهد که ازدواج دختران در سنين کودکی و گاه با مردانی که جای پدران آنها هستند، چه معنا و چه عوارضی دارد، آيا اين پژمرده کردن غنچه‌های ناشکفته نيست؟

همين جمله را عنوان فراخوان کوتاهی کرد و آن را همه جا به همه نهادهای بين‌المللی دفاع از حقوق انسانها فرستاد و از آنها خواست که از حقوق تضييع شده اين دختران دفاع کنند. فراخوانش را به کمک ما به دفتر دفاع از حقوق بشر ايرانيان، در پاريس فرستاد، رئيس اين دفتر ترتيب گفتگوی خود با او را داد که از بخش فارسی راديو آلمان پخش شد. از اين که فراخوانش مورد توجه قرار گرفته خوشحال بود. پس از آن ديگر مسئله ايران را رها نکرد. از آن پس هميشه نگاهی به وضعيت سرزمين مادريش داشت. و هيچ وقت باور نکرد که آنها خواهند توانست زنان ايران را تحقير و حبس کنند.

عکسی را که به بهانه فرارسيدن شانزده‌سالگيش و بخاطر آن تلاش‌هائی که کرده بود، به او هديه کردم، با خود همه جا می‌برد. عکسی که در يکی از هفته‌‌نامه‌های معروف و پرتيراژ اينجا در مقاله‌ای در باره زنان ايران چاپ شده بود. به مناسبت ريختن‌شان به ورزشگاه آزادی در موقع برگزاری مسابقه فوتبال. مقاله‌ای تحت عنوان «دختران الله» و عکسی که تصوير دخترک کوچکی را در جلوی صحنه نشان ميداد، در ميان زنان بسياری که چادر سياه برسر داشتند. با تلاش و تماس های بسيار بالاخره توانسته بودم با عکاس آن تماس بگيرم بعد از يکی دو بار صحبت تلفنی کارت پستالی از آن تهيه کرد و پشت آن به خط خود نوشت و به يادگار برايم به عنوان يک زن ايرانی فرستاد. من هم نسخه ای از آن را پشت نويس کردم به دخترم دادم. عکس دخترکی با مانتوی بنفش و چيندار و با چادر سفيد گلداری که آن را از هم باز کرده، با سر و گردنی افراشته که دماغ کوچک و پيشانی ظريفش را به نشانه نارضايتی همراه با غرور، چين انداخته است. دخترک و سرووضعش همچون نوری است که آن سياهی را شکافته و به آن صحنه روشنی و شادمانی می‌بخشد. اين تصوير را با همان آشنائی اندکی که با برخی چهره‌های زنان ايران دارد، بيشتر باور می کند، تا آنچه را که از بلندگوهای رسمی بيرون می‌آيد.

نمی‌دانم از کجا، اما با سرگذشت گردآفريد از طريق خواندن حماسه‌ای از فردوسی که به نثر درآمده‌ بود، آشنا شده است. برای تمرين خواندن فارسی بسياری از داستانهای کوتاه «سوری» را خوانده است و با نام مهشيد اميرشاهی و گردن‌فرازی‌هايش آشناست. نيلوفر بيضائی آن کارگردانی که سالهاست از حقوق برابر انسانها دفاع می‌کند و بخش بزرگی از آثارش را به زنان ايران اختصاص داده است، را می‌شناسد. به سخنرانی شيرين عبادی رفته است و از اين که يک زن ايران حامل بالاترين نشان دفاع از حقوق بشر است، بسيار بخود می‌بالد. فيلم پرسپوليس ساخته مرجان ساتراپی را ديده است. می‌داند که اين‌ها تنها نمونه‌هائی هستند از اصلی به گستردگی ايران. تازه، اگر می‌خواست آنچه را که از بلندگوهای رسمی در باره زنان ايران بيرون می‌آيد، باور کند، بايد اول باور به خودش را از دست می‌داد که محصول پرورشی از جنمی ضد آنچه که به زنان ايران تحميل می‌شود، است.


طبق قرار هر هفته سرساعت پای کامپيوترم نشستم. آنجا در اوتاوا صبح زود است. اما چون در اين ساعت‌ها خط‌ ارتباط تلفن اينترنتی مجانی خلوت‌تر است، اين موقع را برای کارمان انتخاب کرده‌ايم. طبق معمول معذبم و از اين که بخاطر من صبح يک روز تعطيلش در هفته را هم بايد زود از خواب بيدار شود. خودم را سرزنش می‌کنم. اما او هميشه از بچگی عادت به زود بيدار شدن داشت. می‌گويد برای خودش هم بهتر است، به کار بيشتری می‌رسد، اصلاً حيف زندگی نيست که در خواب سپری شود. چند ماهی است که به بهانه خواندن و بحث روی متون کلاسيک آلمانی، و بيشتر برای بهتر کردن زبان آلمانیم از ياريش بهره می‌گيرم. حالا شده‌ است خانم معلم من! خيلی سخت گير است. بخصوص وقتی ايرانی وار تعبير و تفسير خود را به جای آن چه که در متن، سياه روی سفيد، آمده است، می‌نشانم، صدايش بسيار جدی و پر تحکم می‌شود. «استپ! استپ!» صبر کن! صورتش را نمی بينم ولی می توانم، ابروان در هم کشيده و اخمهايش را مجسم کنم.


«اينهائی که گفتی کجا آمده است؟»

مجبورم می کند، دوباره و چند باره جمله را بخوانم، حتا کل متن آن را، تا نشانم دهد که چقدر عجولم و حرف خود را در دهان بيچاره مؤلف می‌گذارم.

بعد از شنيدن چندبار صدای دق‌الباب مانندی و بعد صدائی شبيه به زنگ ، روی علامت تلفن کليک می کنم و صدايش را که اصلاً آهنگ خواب‌آلودگی ندارد می‌شنوم:


«صبح بخير مامانم بيدار شدی؟»

«آره يکساعتیه که بيدارم.»


حدس می‌زدم که به دنبال حوادث ديروز در تهران و اخباری که رسيده بود، هيچکدام رغبتی به آغاز بلافاصله کار نخواهيم داشت. با احتياط پرسيد:


«اخبار ديروز را شنيديد؟ فيلمهای روی يوتوپ را ديديد؟»

«آره! اما بابا صحنه کشته شدن ندا را نگذاشت ببينم.»

«ولی من ديدم. وحشتناکه! از ديروز که اين صحنه‌ رو ديدم، احساس می‌کنم فلج شده‌ام. هيچ کاری از دستم برنمياد. گاهی فکر می کنم، حتا نمی‌تونم تکون بخورم. از ديروز هيچکاری نتونستم بکنم.»

«حال همه‌مون همينه. بدبخت پدر و مادرهائی که بچه‌هاشون ديروز به خونه برنگشتن. روزهای سختی در انتظارشونه. نمی‌دونن مردن يا زنده‌اند. اگر زنده‌اند در کدوم زندان، زير دست کدوم جنايتکار. می‌گن دستگيری هم زياد بوده.»

«رهبرای اپوزيسيون چی؟ کسی از اونها را نگرفتن؟»

«کروبی و موسوی رو نه، اما افراد دور و برشون، همه را تقريباً دستگير کردند. خودشون را هم بخصوص موسوی رو مرتب تهديد می‌کنن.»

«در زندان ممکن است بلائی به سرشون بیارند.»

«از اينها هيچی بعيد نيست. اما با وجود اين هرچه افراد دستگير شده شناخته تر باشن، سربه‌نيست کردنشون سخت‌تر می‌شه. اما بی‌نوا آن صدها جوونهای بی‌نام و نشانی که دستگير کردند، رحم نخواهند کرد.»

«بايد از سازمانها بين‌المللی خواست که به حکومت فشار بيارن.»

«آره اين کاريه که از دست شماها خوب برمیاد. توی اين نهادهای حقوق بشری! مثلاًخود تو به کمک استادت که ميگی بخاطر رفتار با اسرای عرب و افغان و پاکستانی سربه جون دولتهای غربی گذاشته و دائم از اونها به مراجع بين‌المللی شکايت می‌کنه، از او کمک بخواين!»

«درسته، ببينم چيکار می‌تونيم بکنيم. ميخوای کار رو امروز تعطيل کنيم؟»


می دانستم، تجربه داشتم که بدترين کار دست روی دست گذاشتن و کاری نکردن و انتظار لحظه های بعد را کشيدن است. چنين انتظاری رخوت‌آور است و روح انسان در اثر آن زنگ می‌زند. با کار بيشتر می‌شود، لحظات درد را کوتاه کرد. می‌دانستم، خودم تجربه کرده بودم. لحظه های سوگواری درگذشت پدر و مادرم را، دقيقه‌های حسرت باری را که در روزهای آخر زندگيشان نمی‌توانستم در کنارشان باشم، با کار بيشتر پر کردم. دست بر قضا بهترين و برای خودم دوست‌داشتنی‌ترين و گرامی‌ترين شماره‌های مجله‌مان محصول همان لحظه‌های غرق شدن در کار است. ساعتها به صندلی ميزکارم می‌چسبيدم و مانند گرسنه‌ای سيری ناپذير می‌خواندم و می نوشتم وبيشتر از همه می پرسيدم.


«نه! که چه بشه! وقتی کار ديگه‌ای فعلاً از دستمون برنمياد، بهتره کار خودمون را ادامه بديم. اما هفته ديگه من يکشنبه نمی تونم می‌خوايم بريم تظاهرات. اگر بشه بذاريم برای شنبه؟»

«شنبه چه ساعتی؟ چون ما هم شنبه تظاهرات داريم، جلوی کنسولگری ايران»

«دفعه اوله که اونجا تظاهرات برگزار ميشه؟»

«نه هفته پيش هم بود، اتفاقی فهميدم و رفتيم. خيلی تعداد کمی اومده بودن.»

«تنها نرفته بودی؟ چون می‌گی رفتيم.»

«باهم رفتيم. معلومه که او هم مياد. فقط احساس می‌کردم يکجوری معذبه، راحت نيست.»


خنده ام گرفت. از اين که دوست پسرش را هم با خودش برده! به چه کارهائی که وادارش نمی‌کند. طفلک اصلاً تو روحيه‌ش نيست و دوست ندارد، توجه ديگران به او جلب شود. به مسائلی که نمی‌شناسد، خيلی با احتياط نزديک می‌شود، تا نپرسد و مطمئن نشود، موضعی نمی‌گيرد. نظرات خود را در موضوعات مورد توجه‌اش، به خصوص مسائل سياسی و اجتماعی بيشتر در طرح پرسشهائی می‌گنجاند. حالا در يک کشور غريبه، در يک جمع مومشکی در خيابان جلوی کنسولگری يک کشور ديگر، بايد بايستد و شعار بدهد! آن هم در دفاع از حرکتی که رهبر اپوزيسيون آن می‌گويد، مثلا شعار «الله و اکبر» بدهيد، يا يکی ديگر از رهبرانش ـ آن گونه که در مطبوعات آلمان به وی لقب داده اند ـ يک «ملای ليبرال» است. پذيرش و دفاع فعال از همه اينها برای او که ذهن شسته و رفته‌ای دارد، ذهنی که به روشنی مناسبات عادت کرده است، با اين همه پرسش، می‌فهمم که آسان نيست. اما مطمئنم، اگر خودش نمی‌خواست نمی‌رفت و حمايت نمی‌کرد. مهمتر از همه او را سئوال پيچ می کرد. پس تعادلی در دو طرف رابطه برقرار است. پرسيدم:


«حالا چرا معذب؟ مگه بايد فارسی شعار می‌داد؟»

«نه شعارهامون که بيشتر به انگليسی‌ بود. حالا شعار دادن که خوبه، مشکل اينجا بود که تنها پسر موبور در ميان تظاهرکنندگان بود. چون تعداد هم کم بود بيشتر به چشم می خورد. بدی ديگر اين بود که ارگانيزاتورها از حضور او خيلی ابراز خوشحالی می‌کردند و ازش چندبار تشکر کردند. اين شايد بيشتر معذبش می‌کرد.»

«بهش بگو عيب نداره او آلمانی‌ست و مثل آلمانی های ديگه رفتار کرده. چون در شهرهای اينجا آلمانی ها در حمايت از ايرانی ها خيلی فعال هستند. حتا سعی می‌کنند به فارسی شعار بدن! اما چرا ايرانی‌ها کم اومده بودند؟ اصلاً ايرانی تو اتاوا هست؟»

«آره هست. البته دانشجوی ايرانی نسبت به شهرهای ديگه کانادا اينجا کمتره. اما ايرانی های ديگه هستن. نمی‌دونم اگر تظاهرات ادامه پيدا کنه شايد زيادتر بيان! ما که حتماً می‌ريم. چند شعار هم نوشتم. چون دفعه پيش شعارهاشون خيلی کم و تکراری بود.»

«به فارسی؟»

«نه بابا! به انگليسی، اما تقريباً همان برگردان فارسی‌هاست. شماها چی؟ با بابا میری تظاهرات؟»

«نه هر سه باهم. شنبه، بعد از اين که از سرکار برگشتم، خوبه تماس بگيرم؟»

«باشه! تظاهرات ما ظهر به وقت اينجاست. راستی اين سرود «يار دبستانی» را تو بلدی، ميتونی بگی تا به خط لاتين بنويسم تا بتونم سريعتر با جمعيت بخونم، چون حفظ نيستم. سرود «ای ايران را» خودم در اينترنت پيدا کردم، اما اينو هنوز وقت نکردم.»

«من هم حفظ نيستم ولی اگر تو خط به خط بخونی بهت ميگم درست‌شو بنويسی.»

«اصلاً تقصير شماهاست که به ما ياد ندادين. ايرانی‌های ديگه همه بلدن، اما ما نه!»

«خوب ما خواستيم مثلاً پدر و مادر دمکراتی باشيم، بده!؟»

«يعنی ميگی اگه خودمون می‌خواستيم پيدا می‌کرديم و ياد می‌گرفتيم؟»


بدنبال اين حرف خنديد و شروع کرد «يار دبستانی» را کلمه به کلمه و خط به خط به زحمت خواندن، نميدانست کجا بايد «الف» بخواند و کجا «علف». تازه بعد از تلفظ صحيح و آهنگ درست کلمات و ابيات گفت:


«چه سرود زيبائی!»


قرارمان اين بود که برای صبحانه بيايد و بعد از آن ساعت 12 ظهر از خانه حرکت کنيم. چون فکر می‌کردم ممکن است خواب بماند و دير بيايد دوبار زنگ زدم. جواب نداد. فهميدم در راه و نزديک خانه است. از در که وارد شد با اخم گفت:


«وقتی من گفتم سر اين ساعت میآم، خوب می‌آم ديگه، برای چی اينقدر نگرانی و هی زنگ می‌زنی. صبرنداری؟»

«فکر کردم ممکن است خواب بمونی، حالا بيا صبحونتو بخور!»


سر صبحانه سر اين که با ماشين برويم يا با قطار بحثی درگرفت. پدرو پسر با آن آهنگ بم و تن صدای شبيه به هم‌شان ، عادی هم که با هم صحبت می‌کنند، مثل اين که دارند، جر و بحث می‌کنند. با دخالت من تصميم گرفتيم با ماشين او برويم و بعد ما با قطار برگرديم. تصميمی که او را راضی کرد و پدرش با نارضايتی به هرحال پذيرفت.

طبق معمول با عجله ای که من هميشه به خرج می‌دهم، خيلی زود رسيديم. جوانان سياه پوش با نشانه‌های سبز هنوز مشغول تدارک بودند و ميدان محل تجمع را با پلاکاردها و شعارها آذين می کردند. تعدادی‌شان هم پرچمهای کوچک ايران را که وسط آنها کلمه ايران نوشته شده بود، به همراه ربانهای سبز رنگ ميان مردم تقسيم می‌کردند. کار خوب ديگرشان نوشتن سرود «ای ايران» و «يار دبستانی» به خط لاتين بود. علاوه بر آلمانی‌ها، فکر می‌کنم، مراعات همسن‌وسالهای خودشون را کرده‌اند که اينجا به دنيا آمده يا بزرگ شده اند و فارسی را به روانی و تسلط آنها نمی خوانند و نمی‌نويسند. شعارهای فارسی را هم همينطور. او از ديدن سرودها و شعارهای برگردانده شده به خط لاتين خوشحال شد. از هر يک نسخه‌ای گرفت و به دقت تا کرد و در جيبش گذاشت. اما در تمام طول تظاهرات که يک چشمم به او بود، حتا کلمه ای نگفت! نمی‌دانم چرا! شايد از تلفظ شعارهای فارسی و از لهجه خودش و از اين که ما را بخاطر لهجه‌مان دست انداخته بود، پيش خودش خنده‌اش میگرفت. کار برايش جدی‌تر از آن بود که جائی برای حتا لبخندی از سر شوخ‌طبعی باقی بماند. معمولاً اگر اوضاع باب ميلش نبود، گره ای به ابروانش می‌انداخت و نگاهش بی‌هدف می‌چرخيد. اما امروز با سر و گردنی افراشته و با قيافه‌ای کاملاً جدی اما با چهره ای باز که نشان از آرامش و رضايت درونیش می‌داد، به نقطه‌ای که مجسمه لسينگ شاعر نامی آلمان و انديشمند روشنگر قرن هجدهم قرار داشت، چشم دوخته بود. جائی که محل استقرار بلندگوها بود و شعارها از آنجا بيرون می‌آمد و جمعيت هدايت می‌شد. در رفتارش هميشه نوعی نگه‌داری فاصله وجود داشت.

به تدريج ميدان پر می‌شد. ما که در آغاز در حاشيه ميدان ايستاده بوديم به تدريج به آرامی وبا افزوده شدن جمعيت به ميانه رانده شده بوديم. از کنارم تکان نمی‌خورد، فقط يکبار رفت که دوری بزند و تخمينی از تعداد. او هم مثل خود من برايش اهميت داشت که بداند چه تعدادی آمده‌اند. وقتی برگشت دوباره آرام در کنارم ايستاد و در گوشم زمزمه کرد:


«جمعيت بد نيست، اما به اندازه دفعه پيش نيست.»


من که لحظه‌ای از تکرار شعارها باز نمی‌ماندم، اما نمی‌توانستم از سرک کشيدن و جوريدن جمعيت هم خودداری کنم. انگار گم شده‌ای داشتم. ناخودآگاه دنبال بروبچه‌های قديمی شهر می‌گشتم. يکی از آنها را بعد از حدود دهسالی از آخرين ديدارها از روی لبخندش شناختم. جلو رفتم و دست روی شانه‌اش گذاشتم، برگشت با همان لبخند. او هم مثل اين که انتظار ديدن مارا داشت. از ديدن پسرم و اين که آمده است، خيلی ابراز خوشحالی ميکرد. تا آخر ديگر از هم جدا نشديم. صحبت‌هايمان بيشتر حول اين دور می‌زد که چقدر خوب است که نسل جوان ميداندار شده‌ است. حس می‌کردم که منظور او نيز از اين ابراز شادمانی بخاطر سبک شدن از زير بار سنگينی است که روی شانه‌های خود احساس می‌کرد. ابراز شگفتی های بسيار که ما در سن آنها چگونه می‌انديشيديم و جوانها امروز چگونه به پيرامون و جهان خود نگاه می‌کنند. چقدر همه چيز تغيير کرده است و هر دو در يادآوريهای خاطرات، متوجه نبوديم که خودمان هم چقدر تفاوت کرده ايم! چقدر آرامتر، نرمتر، صبورتر و مهربانتر شده‌ايم. سر همين آوردن و افراشتن پرچم ايران در جلساتی که مشترکاً در شهر می‌گذاشتيم، بر سر پخش همين سرود «ای ايران» چه جدل‌هائی که نداشتيم. هر يک فکر می‌کرد، هر گام عقب نشينی، يعنی خيانت به خود و به آرمانهای خود! چه مهرهائی که بلافاصله به طرف مقابل زده نمی‌شد! و حالا همه‌ چيز برايمان خنده‌دار جلوه می‌کرد. جائی در ميانه خواندن سرود «ای ايران»، نگاهش کردم. با چه صلابت و استحکامی می خواند! بدون آن که کلمه‌ای را پس و پيش کند يا ريتمی را خارج از خط بخواند. به شوخی و خنده گفتم:


«رفيق سرود را که از من خيلی بهتر می‌خوانی!»


لبخند و چشمکی زد و به خواندنش ادامه داد.

جمعيت اطراف ما دائم در حرکت بود، يکی می‌رفت، يکی می‌آمد. گوئی همه چيز سيال بود و جابجا می شد. از جمله تابلوها و پلاکاردهای سيار که در اين رفت و آمدها نيز دست بدست می‌شدند. در حالی که با تمام توانم و به تبعيت از صدای جوانی که از بلندگو پخش می‌شد، تکرار می‌کردم «آن خس و خاشاک توئی ـ وارث ضحاک توئی ـ مالک اين خاک منم، مالک اين خاک منم»، رفيق همراهم که حالا يکطرف پلاکارد بزرگی را با شعار دفاع از آزادی در ايران، بدستش داده بودند، به نرمی تنه ای زد و به سمت پسرم اشاره کرد و گفت:


«نگاه کن!»


مردجوان من در حالی که همچنان با سرو گردنی افراشته نگاهش به جلو، به نقطه‌ای که مجسمه لسينگ قرار داشت و صدای شعارها از آنجا می‌آمد و جمعيت را هدايت می‌کرد، دوخته شده بود، طرف ديگر پلاکارد را در دست داشت.
رفيقم با لبخندی و به صدائی آرام همراه با مسرت گفت:


«هرگز در خواب هم نمی‌ديدم، يعنی از صميم دل آرزو داشتم، اما هرگز به خواب هم نمی‌ديدم که روزی يکسر پلاکارد آزادی ايران را من در دست داشته باشم و سر ديگرش را پسر تو!»


به تأئيد و مهربانانه نگاهش کردم و در همان حال با خود فکر می‌کردم، کاش دخترم هم اينجا بود و بار سنگين طرف ديگر را هم از روی دوش تو برمی‌داشت. ديگرهمين قدر کافيست که ما پشتشان بايستيم و حمايتشان کنيم.



جستجو در سامانه

آثـار:
دکتر جمشید بهنام
دکتر محمدرضا خوبروی پاک

برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما