Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
May 21, 2008چهارشنبه 1 خرداد 1387
 

پست مدرنیزم

احسان یارشاطر
 

تعریف «پست مدرنیسم» چندان آسان نیست، چون نظریه ایست التقاطی و بی ساختار، و برحسب رشته های دانش و هنر و افرادی که این نام را بر نظریات خود می گذارند تفاوت می کند و به خصوص برحسب این که از «مدرنیسم» چه اراده بکنیم متغیر است.

گذری و نظری

احسان یارشاطر



برای کسانی که هنوز به نظمی و منطقی درکار دانش معتقدند و خرد را راهنمای درستِ اندیشه آدمی می شمارند هرج و مرجی که در چند دهه گذشته گاه در هنر و نقد ادبی و تاریخ نگاری و فلسفه و برخی رشته های دانش مانند مردم شناسی پیش آمده، و غالباً به عنوان اندیشه پیشرو قلمداد می شود، مایه شگفتی است. دراین موارد گویی حدّ و بند را از دست و پای هنرمند و شاعر و فرضیه ساز و نظریه پرداز برداشته اند و نوعی «خان خانی» در عالم اندیشه و هنر رواج گرفته و «مُد» روز شده. پریشیدگی غالباً زیر عنوان «ساختار شکنی» (deconstructionism) و یا عنوان مبهم و کِش دار «پست مدرنیسم» صورت می گیرد. به نظر می رسد که پایبندی به خرد و لوازمی و حدودی که خرد برای اندیشه معین می کند عده ای را خسته کرده است. مانند کودکی که آرزومند رهایی از دستورهای الزام آور پدر است اینان نیز در پی آنند که مفّری بجویند و به اِبرازِ افکاری که به مدد عاطفه در ذهن آنان شکل می پذیرد، بی تصرف خرد و هشدار عقل، راه بدهند و آنگاه این عنان گسیختگی را با فرضیه های مشکوک توجیه کنند.امثال فوکو (Michel Foucault) ودریدا ((Jacques Derrida)، که این پریشیدگی و گریز ازعقل را با نوشته های تکلف آمیز و لفظ پردازی های خنک خود رواج داده اند، علمدار «پست مدرنیسم» بشمار می آیند.

تعریف «پست مدرنیسم» چندان آسان نیست، چون نظریه ایست التقاطی و بی ساختار، و برحسب رشته های دانش و هنر و افرادی که این نام را بر نظریات خود می گذارند تفاوت می کند و به خصوص برحسب این که از «مدرنیسم» چه اراده بکنیم متغیر است. دست کم دو معنی کم و بیش متفاوت از مدرنیسم اراده می شود: یکی گریز از طرز تفکر قرون وسطایی و ترک اوهام و خرافات و قبول حاکمیت عقل و فرود آمدن از آسمان و اندیشیدن به انسان و زندگی زمینی وی است که همه ریشه در رنسانس و «اومانیسم» یا انسان گرائی آن دارد. این «خرد خدایی» در قرن هجدهم با پیشوایی «اصحاب دایرة المعارف» (Les Encyclopedistes) چون دیدرو و ولتر برتخت نشست؛ با «انقلاب صنعتی» تقویت شد و با پیشرفت دانش در قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم استوارتر گردید. این معنی است که به خصوص در خاورمیانه، از جمله ایران، از مدرنیسم اراده می شود و با پیروی از اصول تمدن غربی و حقیقت را در علم جستن و جامعه را قانونمند خواستن و مردم سالاری را بهترین نوع حکومت شمردن ملازمه دارد.

به این تعبیر «پست مدرنیسم» پشت سرگذاشتن این اصول و مخالفت با فرضیه های فراگیر و الزام آور علمی است و راه دادن به تعبیرات شخصی و بی اعتبار شمردن زمان و مکان به عنوان چهارچوب اندیشه آدمی و انکار نظریه هائی که جهان را صاحب حقیقتی خارج از خودِ ما و قابل شناخت می شمارد، و اصولاً انکار این که حقیقت قابل شناخت است ویا اصلاً حقیقتی هست. اما گاه معنی «مدرنیسم» از آنچه گفته شد پیش تر می رود و پا از دائره خردِ نظم اندیشی که میراث «دوره روشنگری» است فراتر می گذارد و به ساختارهای با قاعده پشت می کند. در هنر نقاشی از رعایت قواعد مناظر و مرایا (perspective) و نظریه های علمی رنگ و نور که از جمله امپرسیونیست ها به آن معتقد بودند می گذرد و نقش های خودجوش و ارتجالی و «آفرینش در حین عمل» را ارج می نهد؛ در آثار روانی از بکار بردن راوی آگاهی، یعنی شخصی که عالم به همه حوادث داستان و ذهنیات و عواطف افراد داستان است می پرهیزد و روایت های چند بُعدی و دیدهای متغایر و پریدن از موضوعی به موضوعی دیگر را بی رابطه آشکار و تخلیط زمان ها و مکان ها را روا می دارد. آن چه در فارسی «جریان سیال ذهن» (stream of consciousness)خوانده شده و خواطر به ظاهر گسیخته را مجاز می انگارد (چنانکه هدایت در «فردا» و چوبک در بعضی فصول «سنگ صبور» به کار برده اند). در نتیجه آثاری مثل رمان های کافکا و برخی رمان های ویرجینیا وولف (Virginia Woolf) و «در جستجوی زمان از دست رفته» پروست1 و «یولیسس» جویس2 و «سرزمین بی حاصل» الیوت3 از مظاهر مدرنیسم در ادبیات به شمار می آیند.

با این تعبیر، «پست مدرنیسم» موکد کردن و پیش راندن شیوه های «مدرنیسم» است. ترجیح دیدِ شخصی و انفسی بر دید عینی و آفاقی، نفی قیود یا اصولی که آزادی نویسنده یا هنرمند را محدود کند، به کار بردن نظرگاه های مختلف در اثر یا موضوعی واحد، نفی مقصد و هدف و ضابطه در آفرینش های هنری و نظریات فلسفی، در کنار هم گذاشتن اجزا نامتجانس (از نوع کُلاژ)، راه دادن به شگفتی های ضمیر نیاگاه (اصطلاحی که سیمین بهبهانی وضع کرده است) و محو ساختن تمایز میان گذشته و حال و گوینده و گفتار و دست انداختن روش های ادبی و هنری، از مظاهر «پست مدرنیسم» است.

زمزمه های «پست مدرنیسم» از حدود سال های 1960 شروع شد و در سال های 1980 رونقی یافت و حال به نظر می رسد که اقلاً در نقدهای ادبی و بعضی علوم اجتماعی مثل مردم شناسی رو به افول گذاشته است و مانند بعضی نحله های فکری و هنری مثل «دادائیسم» و «سوررئالیسم» و «پدیده شناسی» و «عقده اودیپ» و فرضیه ها و اصطلاحاتی مانند «عقده حقارت» و «بیگانگی» (alienation) و «دیگری» (The other)، که هریک مدتی مد روز بود یا هست جا به اصطلاحات نوآئین دیگری خواهد سپرد.

من شباهتی اصیل، ولی پوشیده، میان پست مدرنیسم و رسمی که در سال های اخیر در میان عده ای از جوانان در لباس پوشیدن و تزئین مرسوم شده است می بینم: مردانی که کلاه لبه دار را واژگونه به سر می گذارند و گوشواره در گوش و حلقه در بینی می اندازند و زیر پیراهن های چند رنگشان باید حتماً از زیر کت های گل و گشاد آن ها بیرون بیافتد و شلوارهای گشادترشان قاعده به زمین بساید و موی آن ها یا بر شانه بریزد یا در پشت سر به صورت دم اسب گره بخورد، و نیز زنانی که موهای خود را مانند پرچم های رنگارنگ بر فرق سر خود علم می کنند و حلقه بر لب و زبان و پره بینی می بندند و ناخن های دست و پا را به رنگ های بنفش و سبز و سیاه در می آورند. در همه این رسم ها نوعی طردِ شیوه لباس پوشیدن سنتی که هنوز میان مدیران ادارات و صاحب منصبان مشاغل مرسوم است و «دهن کجی» به راه و رسم آن ها و طلب تشخّص از راه خلاف آمد عادت مشهود است.

در هنر و ادبیات نیز همین نوآوری ها با گوشه چشمی به سنت های پیشین به چشم می خورد. حنای آثار امثال گوگن و ون گوگ و بت شکنی آن ها دیگر رنگی ندارد. حتی نقیضه پردازی ها و دست انداختن ها و به ریش سنت خندیدن های پیکاسو و نقش های مشمئز کننده امثال دوبوفه (Jean Dubuffet) و پیکره های معوّج لیپشیتز (Jacques Lipchitz) نیز برای استقلال نمایی برخی معاصران ما کافی نیست. ترک هر قید و بندی را توأم با جرقه های معدودی از اختراع و آفرینش می توان در آثار عده ای از نقاشان و پیکره سازان و مخلوط کارانی که هر سال نمونه ای از آثار آن ها را در موزه ویتنی نیویورک(Whitney Museum) به نمایش می گذارند وهمچنین درتحسین فوق العاده ای که از کارهای متاخر جویس می شود (که کم کسی می خواند و کمتر کسی می فهمد) مشاهده کرد.

البته در این نوآوری ها و بت شکنی ها گاه نبوغ ذاتی برخی افراد در صورت های تازه و فریبا چهره می نماید و دید بشری را وسعت می بخشد و برخی ادعاهای درست را به کرسی می نشاند، چنان که در جنبش «فمینیسم» و جنبش احقاق حقوق همجنس گرایان که با پست مدرنیسم بی رابطه نیستند و بعضی نقاشی های نیمه سورئالیستی و تعدادی گستاخی های بت شکن هنرمندان مستعد می توان دید.

همان طور که رواج کت و شلوار و کراوات مرتب در میان اصحاب ادارات و مشاغل ایجاد حرکت متخالفی در میان جوانان تشخص طلبی که وسیله دیگری برای کسب تمایز نمی شناسند می کند و آنان را در صدد شکستن سنت لباس پوشی میرزا قلمدان های غربی می اندازد، رواج پایدار داستان های خوش ساخت و هدف مندی مانند رمان های جین اوستن و دیکنز و هوگو و داستایوسکی و توماس مان و همچنین آثار پیکره سازان یونان و روم و نقاشی های قرن های پانزدهم تا اواخر قرن نوزدهم عده ای از ذهن هایی را که اصرار در نوآوری و بروز شخصیت از راه خلاف عادت دارند به راه های تازه می کشاند و برخی را نیز فقط به دهن کجی و خلاف گویی وا می دارد. این ها همه واکنشی نسبت به آثار پیشین و سنت های دیرین است که با وجود ظاهر جداگونه شان گوشه چشمی به آثار گذشتگان دارند. مانند جوانی که به علت نهی پدر و مادر در کشیدن سیگار و نوشیدن مشروب اسراف می کند، همه در بند شکستن قید و بند سنت اند.

اخیراً مقاله ای به قلم یکی از منتقدان تندِ «پست مدرنیسم»، در مجله شرق شناسی امریکا15 درج شده بود که حاوی بسیاری نکات جالب بود. وی در تحلیل نهایی، ریشه پست مدرنیسم را در چپ گرایی می جوید و آبشخور بیشتر هواداران پست مدرنیسم را در رادیکالیسم مارکس و لنین جستجو می کند. وی گمان دارد که همان طور که کمونیسم در وجوه اصلی اش واکنشی نسبت به اصول و ارزش های بورژوازی است، پستی مدرنیسم هم واکنشی است در برابر آثاری که عمدتاً جامعه بورژوا به وجود آورده است.4

گرایش طبقه جوان به نهضت های چپ گرا غیر طبیعی نیست. جوانان وقتی کمی از سن بلوغ می گذرند و میل قدرت درآن ها بیدار می شود خود را با جهانی روبرو می بینند که در آن قیدهای اجتماعی آزادی فردی را محدود می کند. مشاغل عمده همه در دست میانسالان و سالمندان است. تغییر اوضاع و قوانین کم و بیش محال جلوه می کند، ساختار اجتماع چون دیواری غول پیکر در برابر آنان ایستاده است و کوشش های آن ها را برای تغییر و اصلاح بی اثر می سازد. اما از طرفی نیروی زندگی و شور تحرک در جوانان قوی است. آرزوی ترکاندن و شکستن این دیوار و برداشنن آن از سر راه، آن ها را به اندیشه های انقلابی می کشاند. چه انقلاب در گمان آنان وسیله ایست که یک شبه ساختمان عظیم قوانین دست و پا گیر اجتماعی را خرد می کند و عدل و مساوات را برقرار می سازد و به آنان قدرت عمل و امکان جلوه گری می بخشد. این که انقلاب عملاً کمتر چیزی را تغییر می دهد و سرانجام سرشت مردم و سنت تاریخی آن ها و امکانات اقتصادی است که حاکم بر اوضاع می ماند در خاطرِ برانگیخته و پویه پسند جوانان خالی از حقیقت می نماید. در این میان اگر نظریه ای یا استدلالی فریبنده در هم شکستن قوانین مزاحم و بازدارنده را وعده بدهد و سیمای آینده را به صورت آرزو بیآراید و برای آنان نوید قدرت و رهبری در برداشته باشد ناچار در طبع خروشنده و جویای نام آنان مؤثر می شود و تمایل طبیعی آنان را به پرخاش و اعتراض نیرو می بخشد و موجّه می سازد.

انقلاب در جوامعی امکان بروز دارد که مردم آن بغض و کینه ای آماده در سینه دارند. «پست مدرنیسم» نیز در بعضی وجوه خود انقلاب کوچکی نسبت به سنت ها و روش های مستقر و آثار رایج پیشین است، اما، مثل هرج و مرج، نمی تواند پایدار بماند و اگر چند روزی میدان تاز است سرانجام باید با عقلِ نظم اندیش کنار بیاید و مهار خود را بپذیرد، تا روزی که این مهار چنان سخت بگیرد و گلوی انقلابیان دیرین را چنان بفشارد که بلند پردازی و شوق نوآوری دیگر بار طغیان کند و مفرّی برای آزادی بجوید.
-------------------------------------------------------------------------

یادداشت ها:
1. Marcel Proust: A La recherche du temps perdu .

2. James Joyce: Ulysses.

3. T. S. Eliot, The Waste Land.

4. ن. ک. به:
Jonathan Chaves, "Soul and Reason in Literary Criticism: Deconstructing the Deconstructionists," Iournal of the American Oriental Society, April 2002, pp. 828-835.



به نقل از : ایران نامه > سال بیست و یکم شماره 4


جستجو در سامانه

آثـار:
دکتر جمشید بهنام
دکتر محمدرضا خوبروی پاک

برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما