در كشوري چون ايران كه به لحاظ موقعيت جغرافيايي از ديرباز صحنه تعارض و رويارويي بسياري از قدرت هاي خارجي بوده، طبيعي است كه تحولات تاريخي آن نيز به دور از نقش و تاثير عامل خارجي نبوده باشد. همچنين طبيعي است كه در ميان عملكرد عوامل مزبور بيش از هر جاي ديگر بر بخشهاي مرزي ايران تاثير نهاده باشد. آنچه بيشتر اوقات جنبه اي غير طبيعي مي يابد برداشت ها و تعبيرهاي غالبا دور از واقع و ناقص ماست از اين پديده. يعني محدوده تاثير عوامل خارجي را بسيار وسيع تر از آنچه بوده است دانسته اند و در مقابل بر تاثير عوامل داخلي چشم پوشيده شده است. از اين رو لازم بود پيش از ارزيابي نقش عوامل داخلي بر مسايل قومي، محدوده تاثير عوامل خارجي به دقت روشن شود.
اگر چه سابقه فعاليت هاي سياسي و فرهنگي بالنسبه جديد و امروزي كردها به اواخر قرن نوزدهم ميلادي باز مي گردد ولي طرح جدي و مشخص موجوديت كرد به سالهاي جنگ جهاني اول باز مي گردد در آن ايام تنها دولتي كه از چندي پيش موضوع كردها را به نحوي جدي تحت بررسي قرار داده و اميد بهره برداري از آن داشت، دولت روسيه تزاري بود. روس ها كه از ديرباز در تدارك بسط نفوذ خويش به سمت بين النهرين و تضعيف موقعيت عثماني ها بودند، از نقش كردها و مكان بالقوه برانگيختن آنها بر ضد ديگر نيروهاي منطقه اي غافل نبودند ولي با شروع جنگ جهاني اول و مشاركت گسترده كردها در مبارزه با عثماني ها و نيروهاي مهاجر ايران بر ضد متفقين ، خط و مشي روسيه عملا مجال تحقق نيافت . ولي هنگامي كه با پايان گرفتن جنگ و فروپاشي خلافت عثمانس ، وضعيت حاكم در بخش هاي وسيعي از نواحي كردنشين منطقه درهم ريخت و امكان ايجاد طرحي نو فراهم شد چون روسيه گرفتار آشوب و انقلاب بود. نوبت به دولت بريتانيا رسيد.
بريتانيا به عنوان قدرت مستقر در بين النهرين ( و ايران) بخش مهمي از مناطق كردنشين را تحت كنترل داشت. تشويق و ترغيب گاه به گاه برخي سران كرد به نوعي حركت خودمختار چه بنا به مصالح امپراتوري در اداره غير مستقيم مناطق كردنشين تحت كنترل و چه به صورت وسيله اي در مقابله با ناسيوناليست ها ي ترك كه به رهبري مصطفي كمال به رويارويي با متفقين برخاسته بودند ، وجه مشخصه اصلي سياست كردي دولت بريتانيا در سالهاي نخست دهه1920 بود. اگرچه عرصه اصلي اين تحولات مناطق كردنشين تركيه و عراق (دو واحد سياسي برآمده از بخشهايي از خلافت عثماني ) بود ولي طبيعتاً جوانبي چند از خط مشي در شورشها و حركت هاي سياسي كردهاي ايران و بويژه ماجراي سمكو در آذربايجان غربي بازتاب كمرنگي يافت.
در پي رفع اختلاف هاي سياسي تركيه و بريتانيا ، الي الخصوص مسئله موصل كه با ادغام نهايي آن در قلمرو عراق ، به نفع بريتانيا حل و فصل شد (1926) دولت بريتانيا كه براي مدت زماني كوتاه نقش مهمي در تشجيع كردها ايفا كرده بود، دست از اين رويه شست . در اين ميان روسها نيز در پي چند سال وقفه حاصل از انقلاب و جنگ هاي داخلي، از نو موقعيت منطقه اي سابق و طبيعاً علائق- و منافع سنتي اين موقعيت را احيا كردند . احتمالاً ايجاد يك منطقه خودمحتار كردنشين در بخش هاي جنوبي قفقاز در سل 1923 را نيز مي توان به عنوان سرآغاز يك خط و مشي مشخصي روسي در اين زمينه تعبير كرد . ولي دولت شوروي كه منافعش در چارچوب روابط منطقه اي موجود ، بويژه حسن رابطه با ايران و تركيه محفوظ بود اين موضوع را دنبال نكرد و كردستان سرخ كه مركزش در لاچين (بين قراباغ و ارمنستان) قرار داشت به تدريج اهميتش را از دست داده و در سالهاي آخر دهه 1920 منحل شد . با سلب علاقه دو قدرت بزرگ روس و انگليس، كردها نيز به حال خود گذاشته شدند تا عملاً بدون نقش و دخالت خارجي ولي غالباً به بهانه نقش خارجي در هرگونه فعل و انفعال سياسي و قومي كه بروز دادند، توسط دولت هاي متبوع خويش سركوب گردند.
تغيير و تحولات ناشي از جنگ جهاني دوم در منطقه ، بيش از هرجاي ديگر اوضاع ايران را تحت الشعاع قرار داد، در حالي كه تركيه توانست با حفظ بي طرفي وضعيت موجود را حفظ كند و عراق نيز شورش كوتاه و زودگذر عوامل هوادار آلمان را از سربگذراند ، ايران مورد هجوم نيروهاي نظامي بريتانيا وشوروي قرار گرفت و دولت رضا شاه سرنگون گشت. در فضاي سياسي جديدي كه پديد آمد، كردهاي ايران نيز در كنار ديگر نيروهاي كشور وارد صحنه شدند. ولي آنچه اين حركت نو و جديد را از مسير كل تحولات سياسي كشور جدا يا به عبارت ديگر منحرف كرد، مداخله مستقيم شوروي بود. در مراحل پاياني جنگ جهاني دوم يا سرآغاز رويارويي شرق و غرب ، بالاخره روسيه و شوروي خط مشي كردي مشخصي در پيش گرفت و در كنار تحولات مهمي كه در آذربايجان صورت پذيرفت . در مهاباد نيز تني چند از رهبران سياسي كرد، با تاكيد بر هويت قومي و حقوق سياسي كردها، تشكيلات خودمختاري برپا داشتند.
در واقع عملكرد شوروي در اين زمينه با عملكرد پيشين دولت بريتانيا در سالهاي بعد از جنگ جهاني اول تفاوت چنداني نداشت. مسكو نيز جز تامين منافع استراتژيك خود در منطقه هدف ديگري نداشت و لهذا هنگامي كه مانند دولت بريتانيا در سالهاي مياني دهه1920 اتخاذ خط مشي ديگري را مصلحت دانست، حمايت خود را از كردها قطع كرد و جمهوري مهاباد نيز پايان گرفت.با اين حال با توجه به انتشار نظريه حمايت از نهضت هاي آزادي بخش خلقي بعنوان يكي از اركان مهم سياست خارجي شوروي و تاثير وجه تبليغاتي و نظري امر بر بخش مهمي از گروه هاي سياسي كرد، نفوذ سياسي مسكو بر حركات سياسي كردها جنبه اساسي يافت. تا زماني كه حركت هاي گروه هاي سياسي كرد نيز روي هم رفته از چارچوب مخالفت كلي با نظام هاي حاكم موجود در منطقه فراتر نرفت، اين روال بر جاي ماند.
در اين ميان از سال هاي مياني دهه 1950 تحولاتي كه در عراق جريان داشت آن كشور را به كانون اصلي حركت كردها تبديل كرد. تا پيش از كودتاي عبدالكريم قاسم در 1958 كه به سرنگوني پادشاهي منجر شد دولت شوروي در ايفاي نقش حامي و پشتيبان "خلق كرد" و دفاع از حقوقش در برابر ستم دولت هاي دست نشانده امپرياليسم با دشواري چنداني روبرو نبود ، ولي با تشديد اختلاف كردها و حكومت عراق و در عين حال گرايش فزاينده بغداد به سمت شوروي اين تصوير در هم ريخت . در سالهاي نخست دهه 1970 رويارويي كردهاي بارزاني با دولت عراق به يك جنگ تمام عيار تبديل شد دولت ايران نيز با توجه به موقعيت مناسب بين المللي ، بويژه نگراني غرب از توسعه نفوذ شوروي در عراق بر آن شد با حمايت از بارزاني ها موقعيت منطقه اي خويش را بهبود بخشيد. توانايي كردها افزايش يافت و بلاخره دولت عراق در 1975 وارد شد شرايط ايران را قبول كند ايران نيز در مقابل حمايش را از كردها خاتمه داد و اين دور از مبارزات كردهاي عراق نيز با شكست مواجه شد. از اين مرحله به بعد تشتت و تفرقه سياسي كه در اصل بازتابي بود از ناهمگوني هاي طايفه اي ، منطقه اي و فرهنگي خود كردها به يكي از وجوه ثابت حركت هاي سياسي آنان تبديل شد . اگر چه در كشورهايي چون تركيه و ايران برخي از گروه هاي سياسي كرد هنوز هم تا مدتي شوروي را به ديده حامي نهضت مي نگريستند ولي آشكار بود دوراني چون سالهاي نخست دهه 1920 كه بخش چشمگيري از تحركات سياسي كردها را مي شد در چارچوب سياست منطقه اي بريتانيا تبيين كرد يا ايام رونق جنگ سرد كه نقش فراگير مشابهي براي روس ها تصور مي شد سپري شده اند دگرگوني هاي منطقه اي مهمي چون انقلاب 1357 ايران، جنگ ايران و عراق ، فروپاشي اتحاد شوروي و تحولات ناشي از شكست عراق در لشگر كشي به كويت نيز در سردرگمي هاي موجود افزوده است.
نمونه اي ديگر از اين دست – هرچند در سطحي به مراتب محدودتر و دوره اي كوتاهتر – نا آرامي هاي مزمن بلوچستان پاكستان و تاثير آن بر تحولات مرزي ايران است.
يكي از مهمترين نكاتي كه از خلال اين بررسي به دست مي آيد آن است كه زمينه اصلي بروز تنش هاي قومي در حول و حوش مرزهاي ايران، بيش از هر چيز در جدايي بخشهايي از قلمرو تاريخي كشور ريشه دارد، بخش هايي كه در مواجهه با توسعه حيطه فرمانروايي دو قدرت روس و انگليس از دست رفت. جدايي بخش هايي از اين سرزمين و مردمانش في نفسه عامل تنش نبود . چرا كه به هرحال بستر فرهنگي مشترك و ديگر علايق موجود بر جاي ماند. آنچه زمينه ساز اصلي بروز تنش هاي قومي در آن حدود و لهذا بازتاب اجتناب ناپذير آن بر بخش هايي از ايران شد، سعي و تلاش واحدهاي سياسي نوپاي همسايه در جذب و ادغام اين مناطق در سازمانهاي حكومتي جديدي بود كه غالباٌ با پيشينه تاريخي و فرهنگي منطقه اي تناسبي نداشتند در همين مقطع است كه با از ميان رفتن خلافت عثماني و تشكيل دولتهاي تركيه و عراق در آناتولي و بين النهرين موجوديت ديرينه كرد با دشواريهاي فزاينده اي كه در راه دوام وبقاي آن پديدار شد به مسله كرد تبديل گرديد.
و به همين جهت نهج موضوع بلوچستان، نخست بخش شرقي مناطق بلوچنشين ايران، «بلوچستان انگليس» شد. زماني كه امپراتوري بريتانيا در هم ريخت ايالت بلوچستان همانند برخي ديگر از ايالات برجاي مانده از امپراتوري، نتوانست در نظام جايگزين منطقهاي ثبات و قرار چشمگيري يابد. آذربايجان نيز سرگذشت مشابهي دارد. نظام تزاري در 1917 سرنگون شد. مسلمانهاي محال گنجه و شيروان و باكو نيز چون بسياري از ديگر اتباع امپراتوري سابق امكان استقلال يافتند. بناي استقلال نيز نهادند ولي همانگونه كه اشاره شد نه بر هويت واقعي و تاريخي خود، بلكه بر شالودهاي مطابق با اهداف پانتركيستهاي عثماني. قفقاز حوادث و تحولات گوناگوني را به خود ديد ولي خشت كج نهادة اول بر جاي ماند.
دومين نكتهاي كه ميتوان در اين زمينه مورد توجه قرار داد دگرگونيهايي است كه همين عامل دخالت خارجي به خود ديده است. همانگونه كه اشاره شد دوراني چون سالهاي نخست دهة 1920 كه بخش قابل ملاحظهاي از تحركات سياسي كُردها را ميشد در چارچوب خط مشي منطقهاي دولت بريتانيا تبيين كرد، يا سالهاي رونق جنگ سرد را در نظر گرفت و سر نخ بسياري از تحولات قومي منطقه را در دست روسها فرض كرد هيچگاه دوام چنداني نداشتهاند. نه دگرگونيهاي به وجود آمده در خط مشيها و اولويتهاي سياسي قدرتهاي مزبور در جهت تداوم و استمرار چنين سياستهايي بوده نه تغييرات حاصله در كشورهاي حوزة عملكرد سياستهاي مزبور. از اينرو هيچ يك از تحولات قومي مورد نظر را نميشود در حوزة انحصاري يك قدرت تلقي كرد. چنين پيشفرضهايي كه به ويژه در اشاره به سياستهاي «ابدي» روس و انگليس مطرح ميشود، شناخت ما را از اين عامل و دگرگونيهايي كه دامنگيرش بوده است محدود ميسازد. و چه نمونهاي گوياتر از موضوع آذربايجان شوروي كه بنيادش را تركهاي عثماني نهادند ولي جز دوراني كوتاه عملاً قدرتهاي ديگر در پي بهرهبرداري از آن بودهاند.
هدف از طرح موضوع دخالت خارجي آن نيست كه هر گونه فعل و انفعال قومي را به تحريك و تفتين بيگانه نسبت داده، آسوده خاطر وجود هرگونه زمينة واقعي بروز چنين مسائلي را نيز منكر شد. بلكه برعكس هدف از شناخت اين عامل و تأثير تعيين كنندهاي كه بر مسائل قومي ايران نهاده است، شناسايي و تفكيك تعريفها و راهحلهايي است كه اساساً در وضعيتي كاملاً متفاوت از وضعيت تاريخي و فرهنگي ايران برخاستهاند ولي با تعميم و تسري به حوزة فعاليت اقوام ايراني، امكان شناسايي زمينة واقعي طرح چنين مسائلي را نيز مختل كردهاند.
نقل از: http://jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100862688475
|